1401/09/08

بیا نی نی

سایتی برای نی نی ها و مامانا

تیشه به ریشه خود نمی زنیم ما از یک خانواده ایم

تیشه به ریشه خود نمی زنیم ما از یک خانواده ایم

ما یک خانواده ایم؛ پس بیایید باهم یک حساب سرانگشتی داشته باشیم و ببینیم در قیل و قال این روزهای جامعه چقدر متاثر از جو حاکم عمل کرده ایم و چقدر هوای خانواده را داشته ایم؟ آیا امروز می توانیم سرمان را جلوی پلیس هایی که قوم و خویش مان هستند، بالا بگیریم و بدون آنکه شرمسار قضاوت هایمان باشیم، با آن ها چشم در چشم شویم؟

از همان روزی که حکایت مهسا امینی و اظهارنظرهای عام و خاص پیرامون فوت او در شبکه های مجازی وایرال شد، بوی خوشی از عاقبت این داستان به مشام نمی رسید. در اینجا نمی خواهیم از حال بد این روزهای جامعه و اتفاقات ناشی از آن حرف بزنیم که همه به اندازه کافی از تمام جزییات اطلاع دارند و قلبشان جریحه دار است. دراصل حرف ما بر سر حس و حال عزیزانی است که در این روزها خیلی هوای حالشان را نداشته ایم و حتی قلبشان را جریحه دار کرده ایم. بله منظورمان همان آقای پلیسی است که همیشه به وجودش در بطن خانواده افتخار کرده ایم و به او و رشادت هایش بالیده ایم اما حالا که باید مثل کوه پشت سرش بایستیم و در این وادی پرتلاطم، تنهایش نگذاریم، آنقدر متاثر از جو حاکم بر جامعه قرار گرفته ایم که بدون مراعات اخلاق و مرام، شأن و اعتبار او را زیرسوال می بریم و در کمال ناباوری به او خرده می گیریم اما آیا او به عنوان عضو عزیزی از خانواده محق این نوع واکنش های تند و ناپخته است؟

دوستی می گفت:« وقتی اینترنت ها کند شدند و شبکه های مجازی غیرقابل دسترس، به رغم تمام نگرانی ها، ته دلم حس خوشایندی داشتم. می دانستم برای من نبود اینترنت معنایی جز مشقت کار و دردسرهای ثانویه ندارد اما یک نکته مثبت حالم را خوب می کرد و آن هم عدم اشتراک گذاری پیام های توهین آمیزی بود که مستقیما پلیس را نشانه می گرفت و این هم اصلا اتفاق خوبی نبود.»

همان روز اول و در اوج انتقادات به عملکرد نیروی انتظامی بود که در گروه واتساپ فامیلی، هجمه ای از پیام های انتقادی متوجه یک مرد شد. یک پلیس، یک سرهنگ نیروی انتظامی و ماموری که تمام موهایش را در راه خدمت سفید کرده‌ بود اما متاسفانه خیلی ها مراعات حالش را نکردند. پیام های توهین آمیز فضای مجازی پی در پی در گروه بارگذاری می شدند و انگار همه فراموش کرده بودند که عزیزی از فامیل، آرام و بی صدا تمام پیام ها را می خواند و کلامی سخن نمی گوید. وقتی بعد از چندروز برای اولین بار آمد تا در اوج متانت با فامیل های عزیزش حال و احوالی کند، بغض فروخورده اش بهانه ای شد برای درد و دلی صمیمانه و تازه آن وقت بود که برخی ها به خود آمدند؛ یکسری ملایم تر شدند و یکسری به پلیس خانواده، خداقوت گفتند. انگار به خاطر آوردند که او مامور قانون است و مجری دستورات و چه بسا که اگر او و امثالش نباشند، نه امنیتی می ماند و نه آرامشی. اما صد حیف که این چینی ترک خورده را فقط می شد بند زد و قطعا او تا مدت ها، پیام های تلخ و بی مهری دوست و فامیل را فراموش نخواهد کرد.

شاید مشابه این حکایت طی سال های اخیر و در گیر و دار وقایع سیاسی برای خیلی از خانواده ها اتفاق افتاده و میان آن ها شکاف عمیقی انداخته باشد و متاسفانه چه بسیارند خواهر و برادرها و اقوام و دوستانی که سال هاست به بهانه اختلاف نظرها، یکدیگر را طرد کرده و اسباب غصه والدین و نزدیکان را فراهم کرده اند اما واقعا در این بین، پیوند عاطفی میان اعضای یک خانواده چه می شود؟ مگر می توان ریسمان های پیوند را پاره کرد و تعلقات عاطفی را کنار گذاشت؟ اصلا اصول مهرورزی و حلقه محبت میان اعضای خانواده چه می شود؟ آیا بهتر نیست گاهی کمی عقب نشینی کنیم و از دریچه طرف مقابلمان به وقایع بنگریم. این نگاه، الزاما به معنای تغییر همه باورهای شخصی ما نیست اما حداقل نگاهمان آنقدری متعادل می شود که بنیان خانواده با هر بادی به لرزه نیفتد. اگر نمی توانیم باهم حرف بزنیم و در باورهایمان به تفاهم برسیم، این مساله نباید به بغضی فروخورده تبدیل شده و اساس رابطه را زیرسوال ببرد. چه بساکه این اتفاق، اختلافات خانوادگی نسل های بعدی را پایه گذاری خواهد کرد. اختلافاتی که ما والدین مسبب آن هستیم!

زمان کوتاه است. کاش بتوانیم هرچه زودتر دست به کار شویم و پل های ترک خورده را ترمیم کنیم. این پلیس ها لایق همراهی اند و دلبسته به مهر خانواده؛ آن هم خانواده ای به وسعت ایران…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *