راز شهادت در نگاه زینب کبری(س)

آرامش و شکوه زینب(س) در این بود که راز شهادت را می‌دانست و نگاهش افق‌های دوردست را می‌نگریست. زینب(س) به خوبی می‌دانست که دشمنان خانواده پیامبر(ص) در انتظارند تا کوچکترین واکنشی یا کلامی را جستجو کنند، که نشانه‌ای از ضعف و یا پشیمانی خانواده پیامبر باشد.

زینب (س) با نگاه به پیکر امام حسین(ع) گفت: «اللهم تقبل هذا القربان» خداوندا این قربانی را قبول کن. علی بن حسین (ع) سینه اش تنگ شده بود و باران اشک مجالش نمی‌داد. زینب پرسید: پسر برادرم، تو را چه می‌شود؟ امام سجاد(ع) گفت: می‌بینم که پیکرهای شهدای ما رها بر خاک افتاده است.

زینب(س) گفت: از آنچه می‌بینی، نالان مباش. به خداوند سوگند این پیمانی است از پیامبر خدا به جدت و پدرت و عمویت. خداوند از مردم پیمان گرفته است: مردمی از این امت که فرعون‌های زمین آنان را نمی‌شناسند، اما فرشتگان آسمان آنها را می‌شناسند. این پیکرهای پاره پاره و پراکنده و خونین را جمع می‌کنند. در این سرزمین بر فراز مرقد حسین(ع) پرچمی نصب می‌کنند که هیچگاه کهنه نمی‌شود و در گذر روزها و سال‌ها، آسیب نمی‌بیند و پیشوایان کفر و پیروان گمراه آنان، می‌کوشند که آن را محو کنند اما همواره اثر آن بروز می‌کند و تعالی می‌گیرد.


زینب (س) با نگاه به پیکر امام حسین(ع) گفت: «اللهم تقبل هذا القربان» خداوندا این قربانی را قبول کند

سیدعلیرضا عالمی، پژوهشگر مذهبی می‌گوید: یکی از  مصادیق اسوه بین زنان مسلمان زینب کبری(س) است ، ایشان از دو جنبه طبق مطالب تاریخی اسوه هستند یکی ویژگی‌های فردی که داشتند با اینکه معصوم نبودند اما دارای ویژگی‌های معرفتی و علمی بودند و به «کامله» معروف بودند. امام سجاد(ع) درباره این ویژگی‌ها در جمع مردم کوفه حضرت زینب را ««عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة»؛ دانشمند بدون معلم و خردمند بدون استاد و آموزگار معرفی کردند.

حضرت زینب(س) شخصیتی بودند که در کودکی و خردسالی همراه مادر در مسجد مدینه مضامین ژرفی را روایت می‌کردند. ابی الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین می‌گوید که «عبدالله بن عباس» صحابی گرانقدر رسول خدا(ص) و مفسر برجسته قرآن، کلام فاطمه(س) در مورد فدک را از زبان وی نقل می‌کند، حتی در مقام جایگاه زینب کبری(س) از  ایشان با عنوان «عقیلتنا» عاقل و دانای یاد می‌شود.  حتی این را باید بگویم که بسیاری از دعاها و مناجات‌های مربوط به حضرت زهرا(س) از طریق زینب کبری(س) به دست ما رسیده چرا که از همان خردسالی آنها را حفظ می‌کردند و همین نشان از هوش و ذکاوتشان داشته است.

در هر حال مقاطع حساس تاریخ اسلام نیاز به یک یادآور و به خاطر سپار داشته تا بدون چون و چرا و چند و چون آنها را ضبط و منتقل کند و حضرت زینب(س) چنین وظیفه‌ای را بر عهده داشتند. «حسن البصری» عالم شناخته شده هنگامی که از امیرمؤمنان علی(ع) حدیثی نقل کرد، می‌گفت: قال ابو زینب(س)، ابوزینب(س) این چنین گفته است.»

*اوج زیبایی نیایش‌های حضرت زینب 

نزدیک غروب شده بود که کاروان آزادگان به سوی کوفه حرکت کردند. روز عاشورا ، شام عاشورا و شب گذشته را تلخ و سنگین گذرانده بودند. علی بن حسین(ع) که همواره به رغم التهاب و تبی که داشت نگران زینب بود، می‌گوید: شب یازدهم، زینب(س) نماز شب را نشسته می خواند.

از دعایی که از زینب(س) به یادگار مانده است، می توان دریافت که دریای دل او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است و کوهسار اراده پولادین او در برابر چه توفان‌های کوبنده‌ای ایستاده است. با خدای خود می‌گوید: «ای پناهگاه آخر کسی که جز تو پناهی ندارد، ای تکیه گاه آنکه جز تو پشتوانه‌ای نمی‌شناسند، ای خدایی که سیاهی شب و سپیدی روز و روشنایی خورشید و صدای آرام درخت و آب بر تو سجده می کنند، ای خداوند، ای خداوند، ای خداوند.

محال است که بتوان این همه لطف و عمق و معنویت سرشار را درک کرد و جرعه‌ای از آن ننوشید.

این کلمات تصویری است از زینب که در اوج زیبایی طلعت و روح بود.

عالمی همچنین می‌گوید: درست است که در مقاطع حساس ما شاهد حضور پررنگ حضرت زینب(س) در صحنه‌ها هستیم اما در واقع براساس گزارش‌های متقن تاریخی شاید از تعداد انگشتان دو دست هم حضور ایشان تجاوز نکند که این امر عفت ایشان را نشان می‌دهد. حضرت زینب(س) پس از عاشورای سال 61 برای کوفیان سخنرانی کرد،  شنونده‌ای که صدایش را شنید درباره فصاحت بیانش می‌گوید:‌ «به خدا قسم هرگز زنی با شرم و حیا را ندیدم که گویاتر و سخنورتر از او باشد گویا از زبان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(ع) سخن می‌گوید.»

شیخ صدوق نوشته است که امام حسین(ع) به دلیل بیماری امام سجاد(ع) نیابت امامت را به خواهرش واگذار کرد. تا مسلمانان در حلال و حرام به او مراجعه کنند. نقش آفرینی حیاتی زینب(س) در انعکاس قیام عاشورا هم در عراق و هم در شام، مؤلفه‌های چگونگی حضور زن در جامعه و نقش آفرینی‌اش در جامعه را ترسیم می‌کند. آن حضرت با حیا و عفت برای دفاع از حق، با صلابت تمام در مقابل «عبیدالله بن زیاد» حاکم عراق سخن گفت و او را منکوب کرد.

عبیدالله در پاسخ حضرت زینب(س) می‌گوید ، ابن زیاد می‌گوید: «شجاعت یعنی این! قسم به دینم، پدرت هم سخنران و شجاع بود» این جمله عبیدالله به خوبی از شخصیت زینب کبری(س) انعکاس دارد که دخت گرامی حضرت علی (ع) حضور اجتماعی، وظیفه دینی و تاریخی خود را به بهترین شکل انجام می‌دهد.»

در کتاب «زینب بنت الامام امیرالمؤمنین» مقام عصمت را برای حضرت زینب (س) ذکر می‌کنند. در این کتاب نوشته شده است: «هر چند مقام عصمت برای حضرت زینب(س) ضروری دین نیست، ولی به این مرحله ایشان رسیده‌اند. شئونات باطنیه و مقامات معنویه حضرت زینب (س) نایبه زهرا، امینه خدا را هیچ کس نمی‌تواند به تحریر و تقریر در آورد. ابن اثیر می‌نویسد: زینب در فصاحت و بلاغت و زهد و عبادت و فضیلت و شجاعت و سخاوت شبیه‌ترین مردم به پدر خود علی (ع) و مادر خود فاطمه (س)بود.

روایتی تلخ از باخبرشدن همسر شهید کریمی از شهادت همسرش

همسر شهید کریمی می‌گوید: در سایت مدافعین حرم، خواندم دو نفر از سپاه انصار شهید شدند. با خودم گفتم مطمئناً یکی از آنها امین است.

این روز‌ها که مصادف است با دهه اول محرم، فرصت خوبی است برای فکر کردن به پاسخ یک سوال سخت. پاسخی که جوابش اگر صادقانه داده شود تکلیف ما را با خودمان روشن می‌کند. وقتی در دعا‌ها و روضه رفتن‌هایمان به امام حسین (ع) می‌گوییم: «خودم و خانواده‌ام فدای تو باد و لعنت می‌فرستیم بر کسانی که تبعیت کردند از دشمنان ایشان، راست می‌گوییم؟» 

امین این سوال را قبل اعزامش به سوریه از همسرش پرسید. وقتی او به خاطر عشق به شوهرش توجیه می‌آورد تا او را از رفتن منصرف کند: «اول گفت می‌خواهم به مأموریت اصفهان بروم. مأموریتی که ۱۰ روز و شاید هم ۱۵ روز طول می‌کشد. غصه‌ام شد. گفتم «تو هیچ وقت ۱۰ روز مرا تنها نگذاشته‌ای. خودت هم می‌دانی حتی در سفر‌های استانی ۴-۳ روزه‌ات من چه حالی پیدا می‌کنم. شب‌ها خواب ندارم و دائماً با تو تماس می‌گیرم…» گفت «ببین بقیه خانم‌ها چقدر راحت همسرشان را وقت سفر بدرقه می‌کنند و می‌گویند به سلامت!» گفتم «نمی‌دانم آن‌ها چه می‌کنند، شاید همسرشان برایشان مهم نباشد…» گفت «مگر می‌شود؟» گفتم «من نمی‌دانم شاید اصلاً آن‌ها دوست دارند همسرشان شهید شود…» سریع گفت «تو دوست نداری شوهرت شهید شود؟» گفتم «در این سن و سال دلم نمی‌خواهد تو شهید شوی. ببین امین حاضرم خودم شهید شویم، اما تو نه!» گفت «پس چطور است که در دعاهایت دائماً تکرار می‌کنی یا امام حسین خودم و خانواده‌ام فدای تو شویم؟» گفتم «قربان امام حسین بشوم، خودم فدایش می‌شوم، اما فعلاً بمان. اصلاً این همه کار خیر ریخته! سرپرستی چند یتیم را بر عهده بگیر و…»

اما هر کاری که زهرا خانم می‌گفت تا همسرش قبول کند و به جای رفتن به سوریه آن را انجام دهد، بی فایده بود. امین می‌دانست برای چه می‌رود. هیجانی و باری به هر جهت نبود که قدم در این راه می‌گذاشت. گفت: «زهرا جان من به سه دلیل می‌روم. دلیل اولم خود خانم حضرت زینب (س) است. دوست ندارم یک‌بار دیگر آنجا محاصره شود. ما چطور ادعا کنیم مسلمان و شیعه‌ایم؟ دوم اینکه به خاطر شیعیان آنجا، مگر ما ادعای شیعه بودن نداریم؟ شیعه که حد و مرز نمی‌شناسد. سوم هم اینکه اگر ما نرویم آن‌ها به اینجا می‌آیند. زهرا؛ اگر ما نرویم و آن‌ها به اینجا بیایند چه کسی از مملکت ما دفاع می‌کند؟»

زن جوان دل توی دلش نبود. فکر‌هایی در ذهنش جولان می‌داد که می‌خواست هر کاری کند تا از سرش بیرون بروند. خوابی که دو روز قبلش بدون اینکه بداند امین راهی سوریه است، دیده بود را چطور تعبیر کند؟ می‌گفت: خواب دیدم یک صدایی که چهره‌ای از آن به خاطر ندارم، نامه‌ای برایم آورد که در آن دقیقاً نوشته شده بود «جناب آقای امین کریمی فرزند الیاس کریمی به عنوان محافظ در‌های حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) منصوب شده است” و پایین آن امضا شده بود.»

امین کریمی با شنیدن این خواب از زبان همسرش فهمید به مراد دلش خواهد رسید و تعبیرش برای او از روشنی روز، روشن‌تر بود. زهرا خانم می‌گوید: «به قدری خوشحال شده بود که حقیقتاً این خوشحالی با تمام شادی‌هایی که همیشه از او می‌دیدم بسیار بسیار متفاوت بود. اصلاً از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید.» انگار در یک لحظه تمام روضه رفتن‌ها، چایی دادن‌ها، سینه زدن‌ها و اشک‌هایی که ریخته بود از بچگی تا آن لحظه جلوی چشمش آمد و فهمید انگار همه را خریده‌اند. 

امین کریمی وسط آن مأموریت برای دیدن همسرش یک سر آمد تا ببیندش. زندگی را دوست داشت. همسرش را دوست داشت، اما چاره چه بود؟ از امام حسین (ع) بیشتر عاشق خانواده‌اش بود؟ با چه حالی دوباره زهرا را راضی کرد و رفت خدا می‌داند، اما قول داد تا روز عاشورا برگردد و دیگر هیچ وقت به مأموریت نرود. زهرا خانم می‌دانست اگر امین گفته تا عاشورا می‌آید پس محال است او را منتظر بگذارد. زهرا خانم اینطور آن روز‌ها را روایت می‌کند: «بابا گفت اگر بیاید خودم قول می‌دهم حتی اگر خودم هم نیایم، تو را با اتوبوس یا هواپیما بفرستم. گفتم اگر بیاید چند ساعت تنها بماند چه؟ مادرم واسطه شد و گفت: قول می‌دهم به محض اینکه خبر بدهد، تو را به تهران می‌رسانیم. حتی قبل از رسیدن او تو را به آنجا می‌رسانیم. به اعتبار حرف بابا و مامان قبول کردم که بروم.

مراسم تاسوعا به اتمام رسیده بود. شب عاشورا دیگر آرام و قرار نداشتم. داشتم اخبار را تماشا می‌کردم که با پدرم تماس گرفتند. نمی‌دانم چرا با هر صدای زنگ تلفن منتظر خبر بدی بودم. پدرم بدون اینکه چهره‌اش تغییر کند گفت «نه. من شهرستانم.» تمام مکالمات بابا همین قدر بود، اما با گریه و فریاد گفتم «بابا کی با شما تماس گرفت؟» با اینکه اصلاً دلم نمی‌خواست فکر‌هایی که به ذهنم می‌رسد را قبول کنم، اما قلب و دلم می‌گفت که امین شهید شده. بابا گفت «هیچ‌کس نبود.» نمی‌دانم به بابا نگفته بودند یا می‌خواست از من پنهان کند که عادی صحبت می‌کرد تا من شک نکنم. واقعاً هم اگر می‌فهمیدم شرایط خیلی بدتر می‌شد مخصوصاً اینکه تا رسیدن به تهران مسیر طولانی را داشتیم. در سایت مدافعین حرم، خبری مبنی بر شهادت دو نفر از سپاه انصار دیده می‌شد. با خودم می‌گفتم آن شجاعت و جسارتی که همسر من داشت مطمئناً اگر قرار بود یک نفر جان خودش را فدا کند، او حتماً امین است. به پدر این حرف‌ها را زدم. بابا می‌گفت «نه دخترم. مگر امین به تو قول نداده بود که به خط مقدم نمی‌رود؟ امین مسئول است شهید نمی‌شود.» به بابا گفتم «این تلفن درباره شوهر من بود؟» گفت «اسمی از شوهر تو نیاورد…»

شماره تماس را دیدم. شماره اداره امین بود! گریه کردم. بابا گفت «در رابطه با کار خودم بود. وقتی کیفم را دزد برد، مدارکی در آن بوده. حالا که مدارک پیدا شده با شماره چک و … شماره تماسم را پیدا کردند و تماس گرفتند. چرا فکر می‌کنی در مورد شوهر تو است؟» حرف‌ها را باور نمی‌کردم… به پدرشوهرم زنگ زدم گفتم دو نفر از سپاه انصار شهید شدند فکر کنم یکی از آن‌ها امین است. پدر شوهرم هنوز مطمئن نبود. او هم چیز‌هایی شنیده بود، اما امیدوار بود امین زخمی شده باشد. 

مثل دیوانه‌ها شده بودم. پدرم گفت «می‌خواهی برویم تهران؟» گفتم «مگر چیزی شده؟» گفت «نه! اگر دوست نداری نمی‌رویم.» گفتم «نه! نه! الآن شوهرم می‌آید. من آنجا باشم بهتر است.» شبانه حرکت کردیم و حدود ساعت ۵ صبح به تهران رسیدیم. گفتم «به خانه پدر شوهرم برویم. اگر حال آن‌ها خوب بود معلوم می‌شود که هیچ اتفاقی نیفتاده و خیال من هم راحت می‌شود، اما اگر آن‌ها ناراحت باشند…» تا رسیدیم دیدم پدر شوهرم گریه می‌کند. پرسیدم «چرا گریه می‌کنید؟» گفت «دلم برای پسرم تنگ شده.» با تلفن همراه‌ام دائماً در موتور‌های جستجوگر این جملات را می‌نوشتم: «اسامی دو شهید سپاه انصار» نتایج همچنان تکراری بود: «اخبار مبنی بر شهادت ۱۵ نفر صحیح نمی‌باشد و تنها دو نفر به شهادت رسیده‌اند.»

نتیجه آخرین جستجوهایم به یک کابوس وحشتناک شباهت داشت: «اخبار مبنی بر شهادت ۱۵ نفر صحیح نیست. تنها دو نفر به نام‌های شهید عبدالله باقری و شهید امین کریمی به شهادت رسیده‌اند.»

همسر شهید کریمی وقتی مطمئن شد همسرش به شهادت رسیده آخرین صحبت‌های دو نفره‌شان را مرور کرد. تاریخی که امین به او قول برگشت داده بود همان تاریخی بود که به شهادت رسید. شب تاسوعای سال ۱۳۹۴ حومه حلب در سوریه معراج مدافع حرم امین کریمی شد تا برای همیشه محافظ حرم حضرت عقیله (س) باشد. پیکرش نیز پس از بازگشت به تهران در امامزاده علی اکبر چیذر به خاک سپرده شد.

گیاهی که می‌تواند عرق زیر بغل را از بین ببرد

به نقل از ایندیپندنت؛ همراه با گرم‌تر شدن هوا، عرق کردن دائمی نیز از مشکلاتی است که دست‌کم تا پایان تابستان با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. گرچه عرق کردن و لکه خیس روی لباس اغلب آزاردهنده است، اما در نقاطی از بدن این مشکل بیشتر به چشم، یا بهتر بگوییم، به «مشام» می‌رسد. اگر شما هم از عرق بیش‌ازحد زیر بغل در عذاب بوده‌اید، قطعا تنها نیستید.

روش‌های پزشکی متعددی وجود دارد که با دستکاری غده‌های عرق، این فرایند را به‌کلی متوقف می‌کند. اما اگر کسی به شما بگوید یک روش بی‌خطر گیاهی برای این کار وجود دارد، حتما پیش از رفتن به زیر تیغ جراح یا تزریق بوتاکس، آن را آزمایش خواهید کرد.

این روزها خالقان محتوا در تیک‌تاک در مورد گیاه «مریم‌گلی ویریدین» که گفته می‌شود به جلوگیری از تعریق کمک می‌کند، هیجان‌زده‌اند. پیش از اینکه ببینیم واقعا مریم‌گلی کار می‌کند یا نه، اول مشخص کنیم که چرا عرق می‌کنیم.

گیاهی که می‌تواند عرق زیر بغل را از بین ببرد

تعریق، مکانیسم طبیعی برای خنک کردن بدن و تنظیم دمای آن است. تبخیر آب موجود در عرق، پوست ما را خنک می‌کند. به همین دلیل است که بدن ما در تابستان بسیار بیشتر عرق می‌کند.

اگر جویای راه‌حلی طبیعی برای کاهش تعریق باشید، بهتر است گیاه مریم‌گلی را آزمایش کنید که بنا به سنت تاریخی، برای خواص ضدتعریق آن شهرت داشته و به‌کار‌می‌رفته است.

سارا منگرانی، دستیار بازاریابی دیجیتال در Landys، به بخش سلامت نشریه هافینگتون پست بریتانیا توضیح می‌دهد: «بسیاری از افراد دچار تعریق بیش از حد می‌شوند، چه به دلیل یائسگی، چه هایپرهیدروزیس یا همان تعریق بیش‌ازحد و غیرطبیعی».

مریم‌گلی چگونه کار می‌کند؟

منگرانی می‌گوید: «مریم‌گلی مملو از آنتی‌اکسیدان‌های طبیعی و ترکیبات فعال است‌. مریم‌گلی از مکانیسم‌های طبیعی بدن پشتیبانی، و به‌سلامت کلی کمک می‌کند.»

تحقیقات نشان می‌دهد که مریم‌گلی حاوی مواد ارزشمندی مانند تانن است که گمان می‌رود خاصیت قابض دارند. این مواد موجب انقباض غدد عرق می‌شوند که به تعریق کمتر منجر خواهد شد.

منگرانی می‌افزاید: «افزون بر این، مریم‌گلی دارای خواص ضدباکتریایی است که آن را به متحدی ایده‌آل در مدیریت بوی بد بدن تبدیل می‌کند که معمولا با تعریق بیش‌از‌حد مرتبط است. مریم‌گلی با مبارزه با رشد باکتری‌ها روی پوست، به حفظ طراوت و اعتماد‌به‌نفس نیز کمک می‌کند.»

نحوه استفاده از مریم‌گلی

برای استفاده از مریم‌گلی باید دو قاشق چایخوری مریم‌گلی خشک را به یک فنجان آب اضافه کنید و آن را ۱۰ دقیقه روی اجاق‌ قرار دهید. سپس بگذارید مخلوط خنک شود، آن را در یک بطری اسپری بریزید و در یخچال نگهداری کنید. دفعه بعد که احساس تعریق زیاد کردید، آن را روی پوست اسپری کنید.

 فراموش نکنید که در صورت بارداری، حساسیت پوستی، آلرژی، در حین درمان سرطان و هنگامی‌ که سیستم ایمنی بدنتان ضعیف است، پیش از مصرف هر داروی گیاهی جدید، با پزشک خود مشورت کنید.

ازدواج دوم این آقا با حضور همسر اولش حسابی سر و صدا کرد

روز جمعه ۲ تیرماه، خانه عقد و عروسی در بندر ماهشهر گزارشی از برگزاری ازدواج مردی با همسر دوم که بر اساس ادعا، با تایید و حضور همسر اول صورت گرفت را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرد. همسر اول در گفت‌وگو با مسئول برگزاری مراسم عقد ذکر کرد که «بنا به دلایلی» رضایت دارم.

ازدواج دوم این آقا با حضور همسر اولش حسابی سر و صدا کرد

تصاویر این مراسم در فضای مجازی توجه کاربران را به خود جلب کرده است.

مرجان لقایی روزنامه‌نگار در یادداشتی در این باره نوشت: مساله ازدواج دوم آن هم در شهرهای جنوبی و البته غربی مساله‌ای عاشقانه یاخیانت نیست. مساله‌ای گاهی میان مرگ و زندگی است. از ازدواج برای خون بس تا زاییدن فرزند پسر و تهدید به طرد و قتل … تنها خوشحال این جمع عروس دوم است هم داماد و هم همسر اول که برتری قابل توجهی نسبت به عروس دوم دارد تمام حرکات بدنشان اضطراب و غم را فریاد می‌زند. سفیدپوش این مجلس هم البته همسر اول است. همسری که احتمالا به خاطر فداکاری و نجات جان کسی این کار را کرده که چنین ارجی میان مهمان‌ها دارد. 

اما نکته مهم فیلمی است که برگزارکننده مجلس از این زن تهیه و پخش کرده درست مثل یک حیوان زخمی زن را وسط گذاشته و دوره کرده و نگاهش می‌کنند و به این سیرک خونین می‌خندند. این زن با همه زیبایی‌اش غمگین است و اولین متهم خشونت علیه زنان همچنان خود زنان هستند.

همسر اول هنوز مالکانه با شوهر رفتار می‌کند و البته شوهر به وضوح در تصویر صمیمت بیشتری با او دارد.پس قضیه فراتر از یک عشق مثلثی به صلح رسیده است ولی در هر صورت مرد نباید زیربار همچین اتفاقی می‌رفت.

ازدواج دوم این آقا با حضور همسر اولش حسابی سر و صدا کرد

یکی دیگر از کاربران درباره عقد آریایی‌شان نوشت: ایشون با رضایت و حضور زن اولشون رفتن ازدواج مجدد کردن،، بعد هم باهمسر اول مصاحبه کرده که رضایت قلبی و بعد سه تایی رقصیدن!کاری به سادیسم بودن و سایکو بودن سه تایی شون ندارم. فقط می‌خوام بدونم عقد آریایی به شما اجازه زن دوم داده؟

مریم هم از تجربه مشترکش گفت: تو محل زندگی ما  یه مردی خیلی زن باز بود همسر اولش یه زن آروم و سر ساده زن زندگی بود  میخواست ازدواج دوم کنه  زنش راضی نبود بعد گفت یا میای رضایت میدی یا می‌کشمت. ، زن با خودش گفت  مگه میخواد چکار کنه رضایت نداد  مرد تا سر حد مرگ کتکش زد جوری دستش شکست کتفش در رفت و جای سالمی تو بدنش نبود اما صورتش کبود نبود فقط ، رفت برگه رو امضا کرد موقع عقد  خودش پارچه رو با یه دست گرفت و عقد کردن همه هی سرزنش که چرا اجازه دادی وقتی لباسش رو درآورد سنگ گریه‌اش می‌گرفت. حالا اینم یکیه مثل اون حتی اگه کتک در کار نباشه روح و روانش نابوده

محسن درباره ترس از ازدواج مجدد نوشت: این چیزی که من میبینم انگار زن اول هم عروس است. هم تاج دارد هم لباس سفید. مساله فراتر است وگرنه آدم یک زن هم جرات ندارد بگیرد چه برسد به دو تا. شب اول نشده چیز خورت می‌کنند. در عملیات زاپروژیا به خط روس‌ها بزنی شانس زنده ماندنت بیشتر است تا زن دوم بگیری.

ازدواج دوم این آقا با حضور همسر اولش حسابی سر و صدا کرد

پیام نظر پیچیده‌ای داشت: در زبان بدن مرده من تمایل جنسی به زنه نمی بینم. ممکنه پشت ماجرا خیلی پیچیده تر از این چیزی باشه که دیده میشه. مثلاً ممکنه زن اول متوجه تمایل متفاوت جنسی خودش شده باشه و زن دوم در واقع شریک جنسی زن اول باشه و این ازدواج برای فرار از تبعات تعصب و مجازات قانونی زندگی کردن دو زن با هم باشه. صرفاً این رو به عنوان یک مثال میگم که توضیح بدم پشت پرده ماجرا می تونه خیلی پیچیده تر از ظاهرش باشه.

کامبیز هم از فقر در آن منطقه نوشت: ماهشهر از فقیر ترین شهرهای ایران است با وجود منابع عظیم گازی و نفتی با مردمانی که از بی‌توجهی نمی‌دانند به کجا پناه برند. این شخص مطمئناً و یقیناً باید استخدام شرکت نفت یا گاز آنجا باشد وگرنه با آن حد از فقر زن دوم آن هم در این سن معنایی ندارد.

نظر شما در مورد این ازدواج چیست؟ لطفاً نظرات خود را در قسمت نظرات وارد کنید

دختر باشی، فقیر باشی اهل افغانستان باشی…

بیا نی نی/ دختر باشی،فقیر باشی،مسلمان باشی،شیعه باشی
اهل افغانستان باشی،نام مدرسه ات سیدالشهدا باشد
دیگر پرکشیدنت صدای کسی را در نمی اورد و شمعی برایت روشن نمی شود وهشتگی برای ترند نمی شودوسازمانی برایت بیانیه نمیدهد وجایی برایت دو دقیقه سکوت نمیکنند و …😓😓 

خطاست بی گناهیت 😓.
تسلیت واژه کم رنگی است در برابر سنگینی این غم 😓
افغانستانی های عزیز در هر کجای عالم که هستید،
شریکم و شریکیم در مصیبت سنگین شما
نویسنده: حسن شمشادی


داشتم فکر میکردم خانه ی این پنجاه فرشته خانم مظلومه سحرشان چگونه گذشته است.

حسین جان !
آن روز که علمدارت نیامد خیمه ها غوغایی بود دل کبوتر بچه ها چه تند می‌زد وقتی آن نیزه ی بلند در غبار میدان بالا رفت دختر بچه ها گریان و هراسان دنبال پناهی بودند.
وای حسین گریه های دختر بچه های مدرسه مکتب سیدالشهدا مال ۱۴۰۰ سال پیش نیست ، مال همین امروز است.
علمدار که نباشد ، دشمن حرامی جسور هم می‌شود.
کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا
نویسنده: سید حسین حسینی

خواستگاری یک نفره جناب سرگرد از دختر افغانستانی!

خواستگاری یک نفره جناب سرگرد از دختر افغانستانی!

مشرق/ قرار بود روز چهارشنبه بیاید خواستگاری اما روز دوشنبه مادرم به او گفت نیاید! به مادرم می‌گفت «زن‌عمو». به من زنگ زد. خیلی ناراحت بود. گفت: اعصابش خرد بوده، تصادف کرده و از به هم خوردن خواستگاری خیلی دلخور است. ادامه داد: اگر در تصادف اتفاقی برایم می‌افتاد، خونم گردن تو و زن‌عمو بود!
پیراهن خونی احمد از آن تصادف، هنوز هم هست. این را که به مادرم گفتم، مادرم راضی شد وگفت: بهش بگو تنها نیاید. اگر با خانواده بیاید، ‌قدمش روی چشم… این بود که قرار چهارشنبه حاج احمد برای خواستگاری، دوباره پاگرفت.

گفته بود با دایی‌اش می‌آید. روی چهارشنبه بدون دایی‌اش آمد. می‌گفت: من اختیار خودم را دارم… دسته گل و شیرینی گرفته بود اما تنهای تنها. آمد داخل و نشست. مادرم گفت: قرارمان چی بود؟ چرا تنها آمدی؟
احمد از پشتی فاصله گرفت و آمد جلوتر. گفت: ‌زن‌عمو! ‌من اختیار زندگی خودم را دارم. هرطور که بخواهید عمل می‌کنم… هر چه مادرم گفت، قبول کرد. وقتی بحث شیربها شد؛ احمد آن را هم مثل بقیه چیزها قبول کرد. تنها حرف حاج احمد این بود که من با شرایط کاری‌اش کنار بیایم. می‌گفت: هر لحظه ممکن است من را از طرف محل کارم خبر کنند. باید با وضع کارم کنار بیایی. بای صبور باشی…
قبل از خواستگاری، درِ خانه مادرم را عوض کرده بودند. رنگ نداشت. حاج احمد به بهانه رنگ کردن آن در آمد تا رضایت مادرم را بگیرد. از هر فرصتی برای نزدیکی به خانواده ما استفاده می‌کرد.
حاج احمد با این که می‌دانست یک پاسدار نباید با اتباع خارجی ازدواج کند اما کار خودش را کرد. خاطرخواه‌های زیادی بین خانواده‌های ایرانی داشت. از خدایشان بود دامادشان بشود. برای همه آرزو بود حاج احمد به خانه‌شان برود. بهش گفتم ماشا الله شما این همه طرفدار داشتی؛‌ چرا آمدی سراغ ما؟… پدر و مادر احمد می‌خواستند دختر عمویش را بگیرد اما حاج احمد می‌گفت مال دنیا هیچ ارزشی ندارد و خانه‌ای را می‌خواهم که داخلش آرام باشم… بیشتر از هر چیز، دنبال آرامش بود.
به خاطر مشکلات زیادی که جلوی راهمان بود، نمی‌خواستیم حاج احمد هم دچار مشکل شود. حاج احمد حتی اصرار داشت که نام من را وارد شناسنامه‌اش کند اما نشد. می گفت:‌ حتی اگر کسی فهمید، ‌قید کارم را می‌زنم. مهم این است که دلم خوش است و زندگی آرامی دارم.
ازدواج که کردیم حاج احمد همه وسائلش را به خانه آورد. همه شب‌ها حاج احمد به خانه حودش می‌آمد. مگر می‌شود پسر خانواده شب‌های زیادی به خانه نیاید و پدر و مادرش در جریان نباشند؟ پدر و مادر حاج احمد نمی‌خواستند قبول کنند که ازدواج کرده!
***
برادر بزرگتر حاج احمد گاهی به ما سر می‌زد. بعد از مدتی از او خواستم تنهایی به خانه ما نیاید؛ یا همراه همسرش باشد یا همراه پدر و مادرش. این بود که بعد از مدتی رفت و آمد پدر حاج احمد آقا به خانه ما شروع شد. مرد مهربانی بود. در نگاه اول معلوم می‌شد که حاج احمد به پدرش رفته است.
هفته‌ای یکی دو بار به من زنگ می‌زد و حال و احوالم را می‌پرسید. می‌گفت ببخش که مزاحمت می‌شوم. الان داغی روی دلم هست که اگر با تو درددل نکنم،‌ قلبم درد می‌گیرد و نفسم بند می‌آید… واقعا ما را دوست داشت. محبتش واقعی بود. دو سه ساعت می‌نشست و مدام از جاهای مختلف حرف می‌زد. گاهی خاطرات حاج احمد را که می‌گفت،‌ هر دومان می‌خندیدیم و گاهی هم چیزی می‌گفت که می‌نشستیم و های‌های گریه می‌کردیم…
***
مادرشوهرم مهنا را قبول نداشت. دو سری آزمایش دی ان ای گرفتند؛ سری اول، مهنا هفت ماهه بود که سپاه آزمایش گرفت. مادر احمد آقا گفت چون ما حضور نداشته‌ایم، آزمایش را قبول نداریم. دوباره سال گذشته بود که پدر و مادر احمدآقا با افرادی از طرف سپاه آمدند و از مهنا آزمایش گرفتند تا مطمئن بشوند.
دکتری که آمده بود می‌خواست از مهنا عکس بگیرد. گفت: می‌توانم از فرزند شهید یک عکس داشته باشم؟ گفتم: ‌آقای دکتر! ‌این که فرزند شهید نیست! اگر فرزند شهید بود که نیازی به این آزمایش دی ان ای نبود. ان‌شاالله هر وقت جواب آزمایش آمد، بیایید و هر عکسی خواستید بگیرید…پدر حاج احمد از حاضرجوابی‌ام خوشش آمده بود…

***
حاج احمد سری اول که به سوریه رفت، سه ماه آنجا بود. بعد از آن، برای ۲۰ روز که به ایران آمد، یک هفته‌اش تهران بود ولی صبر نکرد که با اعزام بعدی لشکر به سوریه برود. به یزد رفت تا با گردان فاطمیون عازم بشود. آنجا هم فرمانده گردان شده بود. گفت من به یزد می‌روم و دوباره برمی‌گردم. شب از یزد راه می‌افتاد، ‌صبح زود می‌رسیدند و دوباره ساعت ۲ بعدازظهر راهی یزد می‌شد. می‌گفت دلم طاقت نمی‌آورد. هر چند کوتاه است اما این راه سخت را می‌آیم تا ببینمت و برگردم.
سری اول که از سوریه آمد، در خانه بودم. صدای کلیدش را شنیدم. توی آشپزخانه بودم و او در هال ایستاده بود. همینطوری همدیگر را نگاه می‌کردیم. احمد خیلی شکسته شده بود. انگار ده سال پیرتر شده بود. جنگ سوریه موهایش را سفید کرده بود. کم‌کم آمد سمت آشپزخانه و میله‌ای را که گوشه آشپزخانه بود برداشت و گفت:‌ زهرا من در حق تو خیلی بی‌انصافی کردم و در این شرایط تو را تنها گذاشتتم. بیا با این میله من را بزن! دستم را می‌گرفت که با دستم توی صورتش بزند. می گفت: ‌لااقل چیزی بگو تا وجدانم راحت بشود. در همین حین من گریه افتادم و خودش هم زد زیر گریه!
من باردار بودم و حاج احمد سه ماه من را تنها گذاشته بود و رفته بود سوریه. مهنا هم دیر به دنیا آمد. انگار منتظر بود تا پدرش شهید بشود و بعدش بیاید. در این چند بار هم که از یزد آمد خیلی استرس داشت و مدام زنگ می‌زد و حال من را پیگیری می‌کرد.
بعد از ظهر روز جمعه بود که به دکتر رفتیم و گفت باید بستری شوم. ظهر حاج احمد رفت سمت یزد و ما هم همراه با خانواده و شوهر خواهرم راهی بیمارستان سپیر شدیم برای به دنیا آوردن مهنا…
حاج احمد حتی از من درباره قوانین بیمارستان می پرسید و این که باید بعد از به دنیا آمدن دخترمان چه کاری بکند؟ زیر به ریز کارهایش را از من می‌پرسید. می‌گفت: ‌یک سر کوچک به یزد می‌زنم و دوباره برمی‌گردم.
ما شش صبح به بیمارستان رفتیم و ۱۲ و نیم مهنا به دنیا آمد.
حاج احمد رفت به یزد که برگردد اما…
دلم پاره پاره بود. تابوت شوهرم را در خیابان اصلی محله تشییع می‌کردند و من حق نداشتم به آن نزدیک بشوم! همسر شهید بودم اما نباید کسی خبردار می‌شد. باید جلوتر از تابوت می‌رفتم تا کسی متوجه حضورم نشود. حتی دخترم چهل‌روزه‌ام «مهنا» هم در مراسم تشییع پدرش سهمی ‌نداشت. دقیقه‌ها مثل روز و ماه می‌گذشت. همه فکر و ذکرم این بود که احمد را خاک می‌کنند و من حتی برای آخرین بار،‌ حق ندارم صورتش را ببینم!
تنها چیزی که صبورم می‌کرد،‌ نگرانی برای آبروی احمد بود. دست خودم نبود؛ بغضم که می‌ترکید، بعضی‌ها در دلشان می‌گفتند این خانم چه‌کاره شهید است که اینطوری گریه می‌کند؟! تعجب را توی نگاه‌هایشان می‌دیدم… نمی‌دانم توی این دنیا کسی این شرایط را تجربه کرده یا نه. تمام زندگی‌ام برای همیشه می‌رفت و من حتی به اندازه غریبه‌هایی که برای تشییع آمده بودند هم از آن سهمی ‌نداشتم…
این برشی از روایت زن مقاومی ‌است که در گل‌تپه ورامین، سه ساعت روبروی ما نشست و برایمان از خودش و همسر شهیدش گفت. حرف‌ها از نیمه گذشته بود که دخترش مهنا هم از خواب بیدار شد. دختری ۵ ساله با موهای بلند و لَخت و چشمانی مشکی که ۵ سال پیش، چهل روز قبل از شهادت پدرش به دنیا آمد و فقط توانست تابوت خالی پدرش را درک کند.
شهرک شهید مدرس در گل‌تپه (جایی بین ورامین و قرچک) را بیست سال قبل دیده بودم و حالا کوچه‌ها و خیابان‌هایش را به این امید گز می‌کردم که خانه حیاط‌دار و نُقلی شهید گودرزی را پیدا کنم. گل‌تپه همه چیزش در این بیست سال فرق کرده بود و بزرگترین تفاوتش این که حالا حدود ده خانواده شهید مدافع حرم در کوچه پس کوچه‌هایش زندگی می‌کردند… و من با پیچ گمراه‌کننده خیابان اصلی، آنقدر گشتم تا بوستان ۲۱ را پیدا کنم.
در این دیدار، خانم‌ها زمانی و شمسایی از محققان و پژوهشگران دفاع مقدس که قبلا هم خانم رضایی را دیده بودند، همراهی‌ام کردند. آنها قله‌های زندگی این همسر صبور را می‌دانستند و سئوال‌ها را به سمتی بردند که در گفتگوی سه ساعته‌مان اندازه شش ساعت، مطلب خالص و مفید دستگیرمان شد.
آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت بی‌واسطه زهرا رضایی، بزرگترین دختر خانواده رضایی از اقوام هَزاره افغانستان است که سال ۱۳۶۵ به دنیا آمد در حالی که پدر و مادرش ۵ سال قبل از آن به حکومت اسلامی ‌آیت الله العظمی ‌امام خمینی پناه آورده بودند…
***

یک هفته از حاج احمد خبری نبود. اخلاقم عوض شده بود و ناراحت بودم. خودم هم نمی‌دانستم چه خبر است. گمان می‌کردم این حالم برای روزهای آخرِ بارداری است. حاج احمد چند روز قبل گفته بود ماشینم را به برادرم سپرده‌ام، برو ببین جلوی خانه است یا در پارکینگ لشکر.
از یکی از تاکسی سرویس‌های محله که آشنا بود خواستم من را جلوی خانه پدر حاج احمد ببرد. شلوغ بود. همه سیاه پوشیده بودند. گمان کردم برای پدر یا مادر حاج احمد اتفاقی افتاده. راننده آژانس، ‌یکی از برادرهای سپاهی را شناخت. وقتی پرسید «این آقای پاسدار اینجا چه کار می‌کند؟» بند دلم پاره شد. یک لحظه به خودم گفتم نکند برای حاج احمد اتفاقی افتاهده و بی‌خبرم.
مادر و خواهرم چون تنها بودم شب‌ها پیش من می‌ماندند. موضوع را برای مادرم تعریف کردم. توی خیابان‌ها خبری از بنرهای شهادت نبود و خودم را دلداری می‌دادم. آقای راننده تاکسی بعد از این که من را رسانده بود به منزل پدر حاج احمد، برگشته بود تا خبر دقیق‌تری بگیرد. آمد و به مادرم گفت که حاج احمد شهید شده.
مادرم بعد از آن ماجرا سکته کرد. همیشه می‌گفت حاج احمد پسرِ بزرگ من است. حاج احمد بیشتر از من به فکر خانواده‌ام بود. حتی بها فامیلم هم رسیدگی می‌کرد. کل فامیل با ازدواج ما مخالف بودند اما بعد از مدتی طوری شد که حال حاج احمد را قبل از حال من می‌پرسیدند.
خبر پیچید و اقوام و همسایه ها همه می‌آمدند خانه ما برای تسلیت. کار من شده بود گریه و زاری. همسایه مادرم گفت چرا بی‌تابی می‌کنید؟ قبل از این که حاج احمد را خاکسپاری کنند برو بنیاد شهید و خودت را معرفی کن. من نمی‌دانستم چه کار کنم. به زور چادر را سرم کردند و با مادرم راهی بنیاد شهید ورامین شدیم.

عقدنامه و گواهی تولد مهنا را برده بودم. از نظر روحی وضع بدی داشتم. گفتم من همسر شهید گودرزی هستم. این هم دخترش است. کارمند بنیاد شهید خبر نداشت. خیلی جا خورد و از جایش بلند شد. مدارک را که دید، ‌اعتماد کرد. دو سه روز طول کشید تا پیکر حاج احمد را بیاورند و آماده بشود برای تشییع. آن بنده خدا راننده آژانس هم یک کپی از مدارک ما برای آن برادر پاسدار برده بود تا سپاه هم حواسشان به ما باشد.

خبر ازدواج حاج احمد مثل بمب ترکید. خیلی‌ها جا خوردند. قرار بود پس فردایش حاج احمد را تشییع کنند. خیلی دوست داشتم حاج احمد را ببینم. برای مراسم‌هایش که اجازه حضور نداشتیم. بنیاد شهید اعلام کرد ساعت ۲ بعدازظهر ماشین می‌فرستیم تا شما را به معراج شهدا ببرد تا شهیدتان را ببینید.

 خانه شهید گودرزی مرکزی برای توزیع بسته‌های ارزاق به مستمدان گل‌تپه است…

وقتی آمدم خانه، برادر بزرگ حاج احمد را در خانه دیدم. آمده بود تا از من بخواهد فعلا حرفی درباره ازدواج با حاج احمد نزنیم. گفت:‌ آبروی حاج احمد می‌رود و من را قسم داد که جایی نروم و چیزی نگویم… من هم به خاطر حاج احمد قبول کردم. زنگ زد به بنیاد شهید و رفتن به معراج شهدا را کنسل کرد. من هم سکوت کردم… پیکر حاج احمد را ندیدم و هنوز هم پشیمانم.
به ما اجازه ندادند پیکر حاج احمد را ببینیم. برای تشییع هم مجبور بودم سکوت کنم. البته دست خودم نبود. حالم آنقدر بد شده بود که دو نفر زیر بغلم را می‌گرفتند. جلوی تابوت راه می‌رفتم که کسی من را نبیند. رمقی توی پاهایم نبود. مقداری که می‌رفتم باید می‌نشستم تا جان به پاهایم بیاید. یکی از کاسب‌های محله، مهنا را گرفته بود و به تابوت پدرش مالیده بود.
در حالی که تشییع شوهرم بود، من مثل غریبه‌ها باید دور می‌ایستادم و چیزی نمی‌گفتم. از دور دیدم پیکر حاج احمد را داخل آمبولانس گذاشتند و مردم هم با اتوبوس به بهشت زهرا رفتند. چشم‌هایم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، دیدم وسط هال خانه دراز کشیده‌ام و همه دور تا دورم نشسته‌اند.
دلم پاره پاره بود. نمی‌دانستم صلاح است سر مزار حاج احمد بروم یا نه. به یکی از دوست‌هایش سپردم آمار بگیرد تا اگر کسی از خانواده حاج احمد سر مزار نبود، ‌ما به بهشت زهرا برویم.
توی فکرم برنامه داشتم اگر از سوریه آمد مهنا را به راحتی نشانش ندهم. چون مشتاق بود اما ما را تنها گذاشته بود می‌خواستم اذیتش کنم. اما حالا با مهنا، سر مزار حاج احمد نشسته بودم. تابوتی که حاج احمد را آورده بودند کنار مزار بود. مهنا را انداختم توی تابوت. دلم گرفته بود. گفتم دیروز تو داخل این تابوت بودی و ما الان کنار یک تابوت خالی‌ایم. غریبه‌ها همه رفتند دست به تابوت زدند و صورت تو را دیدند اما ما حق این کار را نداشتیم. خیلی سخت بود. نمی‌دانم می‌توانید حال دلم را درک کنید یا نه. ما به اندازه غریبه ها هم از حاج احمد حق نداشتیم.
***
همسایه بودیم. وقتی آمد خواستگاری من، مادرم قبول نکرد. فکر می‌کردم چند ماه که بگذرد یادش می‌رود. حدود ده سال گذشت که دوباره حاج احمد سراغم آمد. هر چه شرط و شروط گذاشتم، قبول کرد. مادرم باز هم قبول نداشت. می‌ترسید برایش مشکلی پیش بیاید. خبر داشت که مادر و پدر حاج احمد هم با این ازدواج موافق نیستند. آنقدر اصرار کرد و واسطه فرستاد که دل مادرم نرم شد. روز خواستگاری قرار بود با دایی‌اش بیاید اما تنهایی آمد. دسته گل و شیرینی گرفته بود. هر چه گفتیم قبول کرد. ما رسم شیربها داریم. وقتی این‌ها را گفتیم، گفت: ‌اصلا حرف پول را نزنید. من همه زندگی‌ام را فدای همسرم می‌کنم…
۲۸ روز از دی‌ماه ۹۲ گذشته بود که عقد کردیم. روز عقد هم نظر ما برای مهریه روی ۱۴ سکه بود اما قبول نکرد و گفت صد میلیون تومان وجه نقد باشد و بنا بر قیمت روز محاسبه شود. عاقد تعجب کرده بود. کارمند محضر هم اصرار داشت همان ۱۴ سکه باشد اما حاج احمد یک باب خانه را هم به مهریه اضافه کرد! البته این چیزها برای من مهم نبود. مهم این بود که حاج احمد من و زندگی‌اش را دوست داشت…

خوشبختی های یک دختر

خوشبختی های یک دختر

بیا نی نی/ فرزند چهارم شهید بلباسی بعد از شهادت پدر به دنیا آمد. همسر شهید بلباسی با انتشار این عکس نوشت«از خوشبختی هاست اینکه بین تو و پدرت هیچ فاصله ای نباشد حتی به اندازه ی یک گوشت و خون.
امشب زینب با پدرش آشنا شد»

شهید بلباسی از شهدای خان طومار بود که پیکرشان به تازگی تفحص و در زادگاهشان تشییع شد.