گفتگو با یکی از قابله های قدیمی

بازمانده قابله های قدیمی شهر از تاریخ شفاهی این شغل می گوید
فاطمه سلطان صفاری، فرشته ای است در انتهای کوچه پس کوچه های خیابان رسالت مشهد. از بازمانده های نسل قابله های شهرمان که نامشان به عنوان مادر، زینت بخش یک محله است. او با لهجه شیرین و ادبیات پر مهرش، با همین چند جمله ساده، به خوبی خودش و هنری را که در 85سال زندگی اش برقرار بوده است، معرفی می کند: «صدتا بچه به دنیا آوردم. صدتا جنازه شستم. صد باردست فقیر فقرا را گرفتم. برایم 20تا خلعت از کربلا و مکه آوردند، همه را دادم به مردم. حالا خودم خلعت هم ندارم.» می زند زیر خنده و می گوید: «دنیا را هرطور بگیری می گذرد، لب تنور هم می گذرد، پوست سمور هم می گذرد! ما بالای زمین هم خوابیدیم، گذشت. دوتا تشک هم انداختیم و خوابیدم، گذشت. الان که زندگی ای نداریم. ولی در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست و آنجا که صفا هست، همان نور خدا هست.»

درآمد ما از خداست
صبح که برای گفت وگو رفتیم خانه اش ، از تعداد نانی که گرفته بود، تعجب کردیم؛ چون او با پسرش زندگی می کند و فقط دو نفر هستند. اما صلات ظهر که شد، سر و کله بچه های قد و نیم قد همسایه ها و نوه هایش پیدا شد. ظاهرا آن ها هر روز مهمان سفره بی بی هستند. یکی از نوه های بزرگش هم که هر روز به او سر می زند، آمده بود و می گفت که «هزار تا ستاره جای یک ماه را نمی گیرد. بی بی من همان ماه است. هرکس قهر می کند و از همه جا می ماند، می آید اینجا. بی بی جمعش می کند. نان و آبشان را می دهد و بعد آن ها می روند پی زندگی شان. یک زمانی هم مجانی دوتا اتاق بالای خانه اش را به عروس ها و دامادها می داده، بنشینند.» بی بی می گوید: «درآمد ما از خداست. دیگران را مأمور می کند تا حواسشان به ما باشد.»
غم بزرگ او اما فوت پسر کوچکش است که از چندسال پیش، دردی را که در گلویش لانه کرده بود، بدتر کرده است. می گوید: « من درد گلوی بدی دارم. حالا خدا نگهم داشته. تقریبا 10سال پیش رفتم دکتر و فهمیدم سرطان است. ولی رفتم پیش دکتر خودم؛ امام رضا(ع). بهتر هم شدم.»

توی شرکت آمریکایی ها کار می کردم
فاطمه سلطان، بچه نوغان است. دختر اوستاحیدر که همان جا مسگری داشته و در خانه اش به خیر روی نیازمندان باز بوده است. می‌گوید: «مادرم چهارده بچه آورده بود. از چهارده تا چهارتا ماندند. من یک دختر بودم و سه تا برادر. از نه سالگی کار می کردم. با دخترای همسایه می رفتیم میدان اعدام، پایین خیابان. 15،10تا بودیم. می رفتیم شرکت پشم و پنبه پاک کنی که مال آمریکایی ها بود. روزی ده شاهی کار می کردیم. می دانی که ده شاهی نصف یک قرانه؟» این را روبه ما می پرسد وبی آنکه منتظر پاسخ بماند، ادامه می دهد: «ما آنجا پشم ها را سیاه و سفیدها را جدا می کردیم. پنبه ها هم خارهاش را سوا می کردیم. بعد این ها را بسته بندی می کردند و با هواپیما می فرستادند کشورهای دیگه.»
او راوی دقیقی است که از تعریف بالا و پایین زندگی اش ابایی ندارد: «مادرم بچه مشهد بود و پدرم اهل کلات. هر کدام می خواست که زن فامیل های خودشان بشوم. ولی پدرم زورش چربید و مرا ده یازده سالگی، به عقد یکی از اقوامشان که از من 25سالی بزرگ تر بود، درآورد.» نفسی تازه می کند و با یادآوری روزهای گذشته می گوید: «چشمم به هر کاری می افتاد، یاد می گرفتم. شانه ام را می دادم زیر کار. شب ها تا صبح پشم می رشتم و روزها هم تا شب برای مردم گلدوزی می کردم، برای عروس ها. توی مملکت های ما، جهازشان گلدوزیه. با زحمت یک زندگی را درست کردم و ده تا بچه را بزرگ کردم. زرنگ بودم و همه کاری را یاد گرفتم.»

وسایل کارم یک نخ بود و یک قیچی
بی بی از همان کودکی قابلگی را هم از مادرش یاد می گیرد. مادرش هم ماما بوده و تمام بچه های او را به دنیا آورده. بی بی هم بچه های دخترانش را به دنیا آورده و طی سال ها زندگی در کلات و همین محله رسالت مشهد، چشم بیشتر از صدنوزاد را به جهان باز کرده است. علاوه بر این ها، دادرس مادرانی بوده است که شیر نداشته اند. با همان لبخند لطیف نشسته بر سیمای ماهتاب گونش می گوید: «یک بچه که از خودم شیر می دادم، سه تا هم از مردم شیر می دادم. سرِ پیرهنم همیشه خیس و چغر بود؛ الان یکی توی نوغان، لحاف دوزی دارد، یکی توی فلکه دروازه قوچان عینک می فروشد. این ها را یک سال دوسال شیر دادم. شاید 15 تا 20تا بچه شیر دادم. شیرم که می رفت، می گفتم این ها گناه دارند، سیرشان کنم.»
بعد هم می گوید: «وسایل کارم یک نخ بود که به ناف بچه می بستم و یک قیچی. این ها هم توی خانه صاحبخانه بود؛ والسلام. نافی را که من می بستم، به سه روز می افتاد. دستم سبک بود. نخ را تاب می دهی تا قرص شود؛ آن وقت یک وجب ناف بچه را می گیری و از بیخ، قرص می بندی.» او به حرف هایش این را هم اضافه می کند: «این دوتا کار ثواب دارد؛ یکی مرده شستن و یکی ناف زدن. یعنی هر زن عادی باید هفت تا مرده بشوید و هفت تا ناف بزند.» می خندیم و می گوییم این کارها که از دست ما ساخته نیست و او می گوید: «شما کارهای سخت تر از این بلدید. بریدن ناف که چیزی نیست!»
می گوید که هنگام زایمان، خدا بچه را می دهد. فقط باید پشت سر زن حامله بایستی و برای به دنیا آمدن بچه کمکش کنی. طبق تجربه او مادر دراز کشیده سخت بچه به دنیا می آورد. به همین دلیل می گوید:« زن های بیچاره توی بیمارستان با مشقت بچه به دنیا می آورند؛ چون آن ها را می خوابانند.»

موقع زایمان امام علی(ع) را جیغ می زدم
بی بی حالا دیگر به قول خودش قابلگی را گردن نمی گیرد و تنها کاری که انجام می دهد، کمک به مادران آبستنی است که در دوران بارداری بچه شان پایین آمده. آن طور که توضیح می دهد، بچه را کمی بالا می دهد و زیر شکم مادر را با روسریِ نخی می بندد و چرب می کند. او می گوید: «هنگام تولد نوزادان خیلی خسته می شدم و بیشتر از خوشحالی، می گفتم خدایا این مرده است یا زنده. برایشان دعا می کردم و تا زمانی که بچه به دنیا می آمد، حضرت علی(ع) را جیغ می زدم (جیغ زدن اصطلاح خود بی بی است). می دانید؛ دو دفعه حضرت علی(ع) بالای سر انسان می آید؛ یک دفعه وقتی به دنیا می آید و یک دفعه وقتی از دنیا می رود. این ها الکی نیست.»

سر نوزاد را به هم چسباندم
او با تعریف یک خاطره درباره زایمان یکی از دخترانش، به خوبی مهارتش را در شغلش بازگو می کند؛ «دخترم ماه و روزش شده بود. بیمارستان گفته بود برو 15روز دیگر کار داری. آمد خانه ما و به ستون تکیه داده بود. بهش گفتم بچه تو را امشب خدا می دهد. سر دلت خالی رفته. هیچ جا نرو (بی بی این را نشانه ای برای زمان رسیدن زایمان می داند). گفتم بچه ات آمده پایین. ما وقتی بچه توی لگن مادر می آید، می گوییم آمده توی خزینه. همین طور نشسته بود و صحبت می کرد که کمرش درد گرفت. طوری که حتی فرصت نشد زیرش پلاستیک بیندازیم. خلاصه بچه اش را پای همان ستون به دنیا‌آورد.
صدای گریه بچه بلند شده بود. سریع نافش را زدم و توی حمام بردمش، لگن گذاشتم و بچه را شستم. ولی یکهو دیدم سر بچه از وسط، شکاف خورده؛ طوری که پوستش سوا شده و چیزی شبیه مغز گوسفند دیده می شد. با خودم گفتم خدایا چکار کنم. اگر الان به این بگویم، دلش می ترکد. بچه پسر هم بود. به دخترم هیچی نگفتم. سر بچه چسبناکه. برای همین همان طور سرش را به هم چسباندم. یک تکه پنبه روی شکاف گذاشتم و چای خشک هم رویش مالیدم. چای خشک شکستگی را جوش می دهد. بعد هم روی سرش کلاه گذاشتم. یک روسری را هم قرص بستم. تا 10روز که دخترم و بچه اینجا بودند، هر روز پنبه را عوض می کردم و چای می ریختم. بعد 10روز، پوست سر بچه به هم چسبید و ردش هم از بین رفت. حالا همان پسر از در این خانه جا نمی شود!(بی‌بی به درشت هیکلی و سلامت نوه‌ا شاره می‌کند).

نوزاد زن 65ساله
بعد هم از زنی می گوید که در شصت و پنج سالگی باردار می شود و او برای تولد نوزاد کمکش می کند: « این خانم سل داشت. شوهرش کدخدای قلعه(روستا) بود. دوسه سال بردش بیمارستان شریعتی. حالش خوب شد. بعد حامله شد. مثل نی قلیان بود؛ خشک. زمان فارغ شدنش گفتند این زور ندارد و نمی تواند بچه را به دنیا بیاورد. قابله روستای خودشان می خواست به زور بچه را بیرون بکشد. من را هم صدا کردند. قابله را هل دادم آن طرف. گفتم می خواهی هم مادر را بکشی و هم بچه را؟ گفت این زور ندارد. گفتم صبر داشته باش. نیم ساعت نگذشت که زن، بدون درد و با کمک ما بچه اش را به دنیا آورد. گفتم خواهرجان، بچه را خدا می دهد. حضرت علی(ع) کمک می کند.»

آبی که روی میت می ریزی نباید لاکی باشد!
بی بی همان قدر که نوزاد به دنیا آورده است، به قول خودش مرده هم شسته. خاطراتش را به خوبی در خاطر دارد و تعریف می کند: «تا همین پنج شش سال پیش، اموات را توی خانه می شستیم. نزدیک به صدتا مرده شسته ام. توی حیاط خانه میت، تخته می گذاشتند و رویش پلاستیک می کشیدند. یک اجاق گاز و دیگ بزرگ رویی لازم بود و پنبه، سدر و کافور و پارچه.» او هنوز دیگش را دارد و آن را روی دوپوشه(انبار) آشپزخانه اش گذاشته. می گوید: «آبی که روی میت می ریزی، نباید لاکی باشد.» منظورش از لاکی، ظروف پلاستیکی، است. قابلمه باید رویی یا مسی باشد. «دونفر میت را می شویند و یکی هم از بالا تا پایین آب می ریزد و غسلش می دهد و خوب که تمیزش کرد، آب خالی می ریزد و سدر و کافور. باید جنازه پاک شود.»

من روغن زردی ام…
به گمانم چیزی در دنیا وجود ندارد که فاطمه سلطان ترسی از آن داشته باشد. هم نازکی نوزادانی را دیده که برای آمدن به دنیا گریه سر می دهند و هم سنگینی سکوت آدم های مرده را. همین است که می گوید: «از قدرت خدا یک چیزی می شنوی! هیچ زن هشتاد و پنج ساله ای که با این زحمت و ذلت بزرگ بشه، نمی تواند کمر راست کند، زنی که چهارده تا اولاد به دنیا بیاورد. من روغن زردی ام؛ بند مال دنیا هم نیستم. مال دنیا بد چیزیه، مگر اینکه پنج نفر هم از دور ت استفاده کنند. نه که فقط خودت بخوری. من الان یک نفرم ولی وقتی غذا درست می کنم، نیم کیلو بیشتر گوشت بار می کنم. برنج هم بیشتر درست می کنم. این بچه ها و نوه ها و آن ها را که ندارند صدا می کنم. خدا هم می رساند.»
آخرین صحبت هایمان با شعرخواندن بی بی تمام می شود. توی حرف هایش گفته بود که قدیم ها در روستاهای کلات، به مراسم حنابندان دعوت می شده و به قول خودش «حنابندی» می خوانده. برای ما هم می خواند. صدای گرم او و مهرش فراموش نشدنی است: «آقام حنا می بنده به دست و پا می بنده/ آقام حنای توی رو گردم/ خال خال پای تو ر گردم/ …/ همین طور راه می ری هموار به هموار، راه رفتنای تو رو گردم… نشسته ای به پای جوز/ آقام حنا می بنده …»
خبرنگار: لیلا کوچک زاده 

گذری بر پیشه قابلگی و ایجاد نخستین آموزشگاه مامایی در مشهد قدیم

با پت پت چراغ گردسوز لب طاقچه، گل ومرغ بی رنگ گچ بری روی دیوار، تاریک و روشن می شود. صدای ناله خفیف زنی هر بار، زنانی را که بیرون اتاق مچاله شده اند و تسبیح می گردانند، تا آستانه در نیم خیز می کند. قابله با دستمالی کتانی، عرق از پیشانی زائو می گیرد و چشم های نگرانش را به گل های قالی می دوزد. آنچه باید، انجام داده است. آب را گرم کرده، قیچی ناف بری اش را جوشانده و کیسه داروهای گیاهی اش، کنار دستش منتظرند تا پس از ختم کار، عطر علف های کوهی، تسکین دردی شود که تا بُن جان نشسته است. در این میانه، یک گریه کودکانه تا پایان چندساعت دلهره و اضطراب باقی مانده است؛ گریه ای که آدمی را هر بار از ته دل خندانده است. خاطرات قابله های قدیمی شهر که دیگر شاید تعدادشان به کمتر از شمار انگشت های دست رسیده، پر از همین تصویرهایی است که زندگی را حکایت کرده اند. حکایت به دنیا آوردن نوزاد در گذشته و پیش از رسم شدن انواع روش های طبیعی و غیرطبیعی زایمان که گاهی با انواع نذرها، آداب و رسوم و حتی خرافات آمیخته می شده است. فرارسیدن روز ماما سبب شد گذری داشته باشیم بر پیشه قابلگی و بیان تاریخ شکل گرفتن شغل مامایی در مشهد دیروز تا امروز.

*یک پیشه زنانه موروثی
در قدیم، یک شغل کاملا زنانه بوده است که معمولا دختران آن را از پانزده یا شانزده سالگی، با وردستی درکنار قابله ای دیگر که مادر، مادربزرگ یا یکی از بستگانشان بوده است، می آموختند؛ به همین دلیل می توان نام این حرفه را هم در شمار مشاغل موروثی نوشت. قابله ها در ادامه با کسب تجربه و همچنین دردسترس نبودن دکتر، سوای به دنیا آوردن بچه، به پزشک متخصص بیماری های زنان نیز تبدیل می شده اند.

*مادران محلات مشهد
در قدیم هر کوی و برزنی یک قابله داشته است و به دلیل تعداد زیاد زاد و ولد گاهی حتی اهالی یک محله را یک قابله به دنیا می آورده است. برای همین هم در وقت بازنشستگی و پیری از سوی اهالی «مادر محله» خوانده می شوند مثل طوبی تربتی یا «ننه طوبی» که به قول خودش و شهادت همسایه ها، حدودهزار بچه به دنیا آورده است؛ بچه هایی که غالبشان ساکنان امروز محله رضاییه در مشهد هستند. «طوبی تربتی» را «ماما» صدا نمی زنند او را این سال ها «مادر رضاییه» می نامند، مادری که با صدای گریه بچه های زیادی خندیده است. او تمام دورانی که قابله بوده، امکانات زیادی در اختیار نداشته است. تمام وسایل دم دستش در مقداری پنبه، نخ و سوزن و یک تکه پارچه تمیز که به آن «ولایتی» می گفتند، خلاصه می شده است: «امکاناتی نداشتیم و باید خودمان را برای هر شرایطی آماده می کردیم. همیشه این طور نبود که بچه سالم باشد. گاهی جنین پیش از تولد در شکم مادر می مرد. گاهی هم بچه در رحم مادر نچرخیده بود و سرش به سمت پایین نبود. این طور وقت ها به دنیا آوردنشان خیلی سخت و حتی غیرممکن می شد؛ به همین دلیل خیلی از زن ها سر زا می رفتند و این اتفاق آن قدر طبیعی بود که توی هر فامیلی می توانستی نام مادرهای بسیاری را بشنوی که وقت وضع حمل از دنیا رفته اند.» شاهد این گفته را می توان در مطبوعات دوره قاجار دید. برای نمونه روزنامه «رعد» در 6شوال1338قمری، تعداد زنانی را که بر اثر وضع حمل در 10روز گذشته فوت شده اند، پنج نفر اعلام کرده است.

*وقتی سزارین وجه خوبی نداشت
قابله ها نه تنها در قدیم، که تا همین چند دهه گذشته و با وجود تأسیس بیمارستان ها و باب شدن سزارین در مشهد، کارشان رونق داشته و سرشان شلوغ بوده است، به ویژه برای به دنیا آوردن فرزندان خانواده های مذهبی و سنتی شهر که وضعیت بیمارستان های گذشته را نمی پسندیدند. «بتول فردوس» یکی دیگر از قابله های مشهدی است که او را «مادر طرق» صدا می زنند. در مرور خاطراتش می گوید: «مردم سزارین را بد می دانستند و هر کسی تن به این کار نمی داد. حتی وقتی زائو به مشکل برمی خورد، بازهم سختشان بود که او را به بیمارستان برسانند و زیر تیغ چاقو ببرند.» بتول خانم همین شرعی انجام شدن کار را دلیل برکت داشتن دستمزد قابلگی می داند و معتقد است: «دستمزد قابلگی زیاد نبود و بسته به وسع مردِ تازه پدرشده و جنسیت بچه، بین 5قران تا 5تومان متفاوت بود که به آن مزد ناف بری می گفتند، اما برکت داشت و چرخ زندگی مرا با چند بچه قد ونیم قد می چرخاند.»
البته این شغل سوای برکت و شیرینی‌اش،همیشه دردسرهای خودش را هم داشته است، به ویژه وقتی زایمان زائو سخت می‌شده یا نوزاد با بیماری های ژنتیکی به دنیا می آمده است. برای مثال روزنامه «پرورش» در 17 شوال 1319 قمری نوشته است: «عجیب الخلقه، متواترا شنیده شده که در هشتم شهر شوال در محله سر پل مشهد یک نفر ملازم خارجه، عیالش اولادی وضع حمل نموده که دو سر داشته است. یک سر با صورت انسان و دو گوش بلند حیوان مانند و سر دومی که شبیه صورت انسان نبوده ولی دو گوش سالم داشته است. قابله ای که آن طفل را گرفته، هول کرده فعلا مریض است و دو سه زن دیگر هم که دیده بودند، تصدیق بر صحت این واقع نموده اند.»
جالب تر اینکه در جراید گذشته خبر چند قلوزایی ها با آب و تاب تمام چاپ و منتشر می شده است. خبرنگار روزنامه «رعد» در 9ذی قعده 1328 قمری می نویسد: «اتفاقات شهری. چهار پنج شب قبل در کوچه حوض لقمان شیرزنی وضع حمل نموده و سه پسر بر عده نفوس خراسان افزوده است.» یا در جریده دیگری به تاریخ 3شعبان 1309 قمری آمده است: « چندی قبل، زوجه مشهدی حسین شالباف وضع حمل نموده و به یک شکم سه ولد آورده است. یک پسر و دو دختر. غریب اینکه مشهدی حسین بسیار فقیر و بی بضاعت است، بدین لحاظ می خواهد از آستانه مقدسه به جهت این اطفال مقرری دریافت نماید.»

آل زائو خوار
درکنار نبود امکانات، تجربی بودن این کار سبب می شده است در دورهم نشینی های زنانه، افسانه ها و خرافات بسیاری با آن همراه شود. «آل» یکی از همین داستان سرایی هاست که تا هنوز بسیاری به آن باور دارند: «خرافه بین مردم زیاد بود و یکی از آن ها آل بود. می گفتند آل بالای سر زائو حاضر می شود و قلب و جگرش را پاره می کند و نوزاد را می دزدد؛ برای همین همیشه بالای سر زن پابه ماه، چاقویی لای قرآن دیده می شد.»

ارائه تصدیق مامایی به قابله ها
عمر هزارساله قابلگی اما به مرور با ایجاد آموزشگاه های مامایی به پایان خودش نزدیک شد و بسیاری از قابله ها بعدها و در دهه سوم قرن گذشته ناچار شدند در حضور پرستاران روسی بیمارستان شهناز(قائم) وشاه‌رضا(امام رضا(ع))، به وضع حمل زن زائو کمک کنند و مجوز ادامه کار بگیرند.

ایجاد نخستین آموزشگاه های مامایی
قصه از اینجا پا می گیرد که در سال1335قمری، دکتر امیرخان امیراعلم پس از مشاهده وضعیت بد بهداشتی و درمانی زنان، دستور می دهد بیمارستانی ویژه نسوان بسازند و از آنجا که پزشکان مرد حق معاینه زنان را نداشتند، مامایی فرانسوی به نام «مادام درمسن» را به ایران می آورد تا بر امور این بیمارستان نظارت کند.
درمسن، پس از قبول ریاست بیمارستان درکنار درمان بیماران تلاش می کند یک کادر درمانی مجرب را برای پرستاری و مراقبت از بیماران آموزش دهد. ابتدای سال1337قمری، بیمارستان نسوان به صورت رسمی در تهران افتتاح شد و بودجه ای 200تومانی از محل عایدات اوقاف دریافت کرد.
امیراعلم در ادامه تلاش هایش، سعی کرد بخشی را به نام «دارالولاده» در بیمارستان نسوان تأسیس کند تا قابله ها که دانسته هایشان درباره تولد نوزاد، تجربی و غیرعلمی بود، بتوانند به صورت علمی آموزش ببینند و مجوز کار دریافت کنند. نخستین آموزشگاه مامایی به نام «مدرسه قابلگی» هم در سال1298خورشیدی به همت مادام فراسکینا در تهران پا می گیرد. فراسکینا موفق می شود در سال1309خورشیدی اساس نامه و آیین نامه مخصوص مامایی را به تصویب برساند. شرط ورود به این رشته، داشتن مدرک پنجم ابتدایی بود.
28سال پس از این رویداد، دانشکده پرستاری و مامایی مشهد تحت عنوان «آموزشگاه پرستاری جرجانی» به مدیریت نسرین مجد ضیایی، وابسته به وزارت بهداری وقت، تأسیس شد و از همان سال در قالب دوره های سه ساله و با مدرک معادل لیسانس، دانشجو می پذیرفت. 29 مهر 1340 نخستین دانشجویان این دانشکده که 18خانم جوان بودند، فارغ التحصیلی خود را در سالن رازی جشن می گیرند و به این ترتیب گام نخست به رسمیت شناخته شدن این رشته در میان مردم برداشته می شود.

نویسنده: هما سعادتمند