قصه کودکانه«جورچین جدید»

قصه کودکانه«جورچین جدید»

خراسان/ یسنا داشت نقاشی می‌کشید. او، یک مامان کانگورو کشید که توی کیسه‌اش یک کانگوروی کوچولو بود. مامان کانگورو داشت برای کانگورو کوچولو کتاب می‌خواند. یسنا نقاشی‌اش را رنگ کرد، دفترش را برداشت و پیش مادرش رفت. مامان داشت کتاب می‌خواند، وقتی نقاشی یسنا را دید، گفت: «آفرین خیلی نقاشی قشنگی کشیدی، تو یک هنرمندی!»  یسنا دفتر نقاشی را روی مبل گذاشت. بعد نگاهش به ماهان کوچولو افتاد که تازه خوابیده بود. یسنا هم که کمی خسته بود، کنار ماهان دراز کشید و کم کم خوابش برد.
 یسنا که از خواب بیدار شد ماهان را کنارش ندید. یاد نقاشی‌اش افتاد، اما نقاشی روی مبل نبود!  این‌طرف و آن‌طرف را نگاه کرد.  صدای خنده ماهان را شنید. ماهان را دید که گوشه‌ای نشسته و تکه‌های پاره نقاشی یسنا روی پایش ریخته است. یسنا اخم کرد، چشمانش پر از اشک شد. سریع به سمت ماهان دوید.  تکه‌های نقاشی را از ماهان گرفت، بلند گفت: «چرا نقاشی من را پاره کردی؟» اما ماهان که حرف زدن بلد نبود! اخم یسنا را که دید، بغض کرد. می‌خواست گریه کند، اما یسنا ماهان را خیلی دوست داشت برای همین داداشش  را بوسید و گفت: «نازی! نازی!»
یسنا با نقاشی پاره پیش مامان رفت و جریان را گفت. مامان گفت: «می‌دانم که از این کار ماهان خیلی ناراحتی! اما یک فکری دارم» بعد همراه یسنا به اتاق رفتند، مامان گفت: «ببین دخترم تو الان یک جورچین داری، یک جورچین کانگورویی! جورچینت را بچین!»  یسنا خندید و جورچین کانگورویی‌اش را چید. حالا او یک اسباب بازی جدید داشت که خودش و ماهان درست کرده بودند.
یسنا این اسباب‌بازی را خیلی دوست داشت و تصمیم گرفت بعد از بازی حتماً جورچین جدیدش را در جای مناسبی بگذارد چون دوست نداشت اسباب‌بازی جدیدش خراب شود.          
نویسنده: مهدیه حاجی زاده

قصه کودکانه «قورخارَک»

قصه کودکانه «قورخارَک»

خراسان/ «قورخارک» کنار برکه نشسته بود و قورباغه‌ها را نگاه می‌کرد و خودش را می‌خاراند. قورخارک، قورباغه کوچکی بود که از آب می‌ترسید و برای همین هیچ‌وقت داخل آب نمی‌رفت. یک روز که پشتش خیلی می‌خارید، رفت و زیر درخت نشست و شروع به مالیدن پشت خود به تنه‌ درخت کرد.
 سنجاب کوچولو از بالای درخت به قورخارک گفت: «تو چرا این‌قدر خودتو می‌خارونی؟ نکنه خودتو نمی‌شوری!» قورخارک گفت: «خودمو نمی‌شورم برای این‌که از آب می‌ترسم! حالا می‌شه بیایی و پشتم رو بخارونی؟» سنجاب کوچولو سرش را تکان داد و گفت: «نه، نمی‌خارونم تا بری توی آب و خودت رو بشوری. تو قورباغه‌ای و قورباغه‌ها نباید از آب بترسند. ببین چقدر قورباغه تو آبه.»
 قورخارک از درخت دور شد. کنار برکه چشمش به مار فیش فیشو افتاد. مار فیش فیشو نیشش را در آورده بود و داشت به او نزدیک و نزدیک تر می‌شد. مار جلوتر آمد و قورخارک عقب عقب رفت.  قورخارک ترسیده بود اما نمی‌توانست تصمیم بگیرد که چه کاری بکند. قورباغه‌های دیگر که داخل آب برکه بودند و قورخارک و فیش فیشو را می‌دیدند، داد زدند: «قورخارک زود باش! بپر تو آب»
مار با دیدن قورباغه‌های دیگر، دمش را تکان داد و به قورخارک نزدیک تر شد. قورخارک خیلی ترسیده بود. قورباغه‌ها دوباره فریاد زدند:  «بپر تو آب…» قورخارک نگاهی به آب و بعد به مار انداخت و چشمانش را بست و یک دفعه داخل آب پرید. آب به اطراف پاشید. قورخارک سرش را بیرون آورد و دست‌هایش را تکان داد. کمی زیر آب رفت اما خیلی زود دوباره بالا آمد. وقتی روی آب آمد چشمش به مار افتاد که از آن جا دور می‌شد.کمی بعد با این که مار رفته بود اما قورخارک از آب بیرون نیامد، او داخل برکه مانده بود و داشت شنا می‌کرد. قورخارک آن‌قدر از آب خوشش آمده بود که تندتند می‌گفت:  «قورقور… آب چقدر خوبه!»
نویسنده: عارفه رویین