روایتی تلخ از باخبرشدن همسر شهید کریمی از شهادت همسرش

همسر شهید کریمی می‌گوید: در سایت مدافعین حرم، خواندم دو نفر از سپاه انصار شهید شدند. با خودم گفتم مطمئناً یکی از آنها امین است.

این روز‌ها که مصادف است با دهه اول محرم، فرصت خوبی است برای فکر کردن به پاسخ یک سوال سخت. پاسخی که جوابش اگر صادقانه داده شود تکلیف ما را با خودمان روشن می‌کند. وقتی در دعا‌ها و روضه رفتن‌هایمان به امام حسین (ع) می‌گوییم: «خودم و خانواده‌ام فدای تو باد و لعنت می‌فرستیم بر کسانی که تبعیت کردند از دشمنان ایشان، راست می‌گوییم؟» 

امین این سوال را قبل اعزامش به سوریه از همسرش پرسید. وقتی او به خاطر عشق به شوهرش توجیه می‌آورد تا او را از رفتن منصرف کند: «اول گفت می‌خواهم به مأموریت اصفهان بروم. مأموریتی که ۱۰ روز و شاید هم ۱۵ روز طول می‌کشد. غصه‌ام شد. گفتم «تو هیچ وقت ۱۰ روز مرا تنها نگذاشته‌ای. خودت هم می‌دانی حتی در سفر‌های استانی ۴-۳ روزه‌ات من چه حالی پیدا می‌کنم. شب‌ها خواب ندارم و دائماً با تو تماس می‌گیرم…» گفت «ببین بقیه خانم‌ها چقدر راحت همسرشان را وقت سفر بدرقه می‌کنند و می‌گویند به سلامت!» گفتم «نمی‌دانم آن‌ها چه می‌کنند، شاید همسرشان برایشان مهم نباشد…» گفت «مگر می‌شود؟» گفتم «من نمی‌دانم شاید اصلاً آن‌ها دوست دارند همسرشان شهید شود…» سریع گفت «تو دوست نداری شوهرت شهید شود؟» گفتم «در این سن و سال دلم نمی‌خواهد تو شهید شوی. ببین امین حاضرم خودم شهید شویم، اما تو نه!» گفت «پس چطور است که در دعاهایت دائماً تکرار می‌کنی یا امام حسین خودم و خانواده‌ام فدای تو شویم؟» گفتم «قربان امام حسین بشوم، خودم فدایش می‌شوم، اما فعلاً بمان. اصلاً این همه کار خیر ریخته! سرپرستی چند یتیم را بر عهده بگیر و…»

اما هر کاری که زهرا خانم می‌گفت تا همسرش قبول کند و به جای رفتن به سوریه آن را انجام دهد، بی فایده بود. امین می‌دانست برای چه می‌رود. هیجانی و باری به هر جهت نبود که قدم در این راه می‌گذاشت. گفت: «زهرا جان من به سه دلیل می‌روم. دلیل اولم خود خانم حضرت زینب (س) است. دوست ندارم یک‌بار دیگر آنجا محاصره شود. ما چطور ادعا کنیم مسلمان و شیعه‌ایم؟ دوم اینکه به خاطر شیعیان آنجا، مگر ما ادعای شیعه بودن نداریم؟ شیعه که حد و مرز نمی‌شناسد. سوم هم اینکه اگر ما نرویم آن‌ها به اینجا می‌آیند. زهرا؛ اگر ما نرویم و آن‌ها به اینجا بیایند چه کسی از مملکت ما دفاع می‌کند؟»

زن جوان دل توی دلش نبود. فکر‌هایی در ذهنش جولان می‌داد که می‌خواست هر کاری کند تا از سرش بیرون بروند. خوابی که دو روز قبلش بدون اینکه بداند امین راهی سوریه است، دیده بود را چطور تعبیر کند؟ می‌گفت: خواب دیدم یک صدایی که چهره‌ای از آن به خاطر ندارم، نامه‌ای برایم آورد که در آن دقیقاً نوشته شده بود «جناب آقای امین کریمی فرزند الیاس کریمی به عنوان محافظ در‌های حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) منصوب شده است” و پایین آن امضا شده بود.»

امین کریمی با شنیدن این خواب از زبان همسرش فهمید به مراد دلش خواهد رسید و تعبیرش برای او از روشنی روز، روشن‌تر بود. زهرا خانم می‌گوید: «به قدری خوشحال شده بود که حقیقتاً این خوشحالی با تمام شادی‌هایی که همیشه از او می‌دیدم بسیار بسیار متفاوت بود. اصلاً از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید.» انگار در یک لحظه تمام روضه رفتن‌ها، چایی دادن‌ها، سینه زدن‌ها و اشک‌هایی که ریخته بود از بچگی تا آن لحظه جلوی چشمش آمد و فهمید انگار همه را خریده‌اند. 

امین کریمی وسط آن مأموریت برای دیدن همسرش یک سر آمد تا ببیندش. زندگی را دوست داشت. همسرش را دوست داشت، اما چاره چه بود؟ از امام حسین (ع) بیشتر عاشق خانواده‌اش بود؟ با چه حالی دوباره زهرا را راضی کرد و رفت خدا می‌داند، اما قول داد تا روز عاشورا برگردد و دیگر هیچ وقت به مأموریت نرود. زهرا خانم می‌دانست اگر امین گفته تا عاشورا می‌آید پس محال است او را منتظر بگذارد. زهرا خانم اینطور آن روز‌ها را روایت می‌کند: «بابا گفت اگر بیاید خودم قول می‌دهم حتی اگر خودم هم نیایم، تو را با اتوبوس یا هواپیما بفرستم. گفتم اگر بیاید چند ساعت تنها بماند چه؟ مادرم واسطه شد و گفت: قول می‌دهم به محض اینکه خبر بدهد، تو را به تهران می‌رسانیم. حتی قبل از رسیدن او تو را به آنجا می‌رسانیم. به اعتبار حرف بابا و مامان قبول کردم که بروم.

مراسم تاسوعا به اتمام رسیده بود. شب عاشورا دیگر آرام و قرار نداشتم. داشتم اخبار را تماشا می‌کردم که با پدرم تماس گرفتند. نمی‌دانم چرا با هر صدای زنگ تلفن منتظر خبر بدی بودم. پدرم بدون اینکه چهره‌اش تغییر کند گفت «نه. من شهرستانم.» تمام مکالمات بابا همین قدر بود، اما با گریه و فریاد گفتم «بابا کی با شما تماس گرفت؟» با اینکه اصلاً دلم نمی‌خواست فکر‌هایی که به ذهنم می‌رسد را قبول کنم، اما قلب و دلم می‌گفت که امین شهید شده. بابا گفت «هیچ‌کس نبود.» نمی‌دانم به بابا نگفته بودند یا می‌خواست از من پنهان کند که عادی صحبت می‌کرد تا من شک نکنم. واقعاً هم اگر می‌فهمیدم شرایط خیلی بدتر می‌شد مخصوصاً اینکه تا رسیدن به تهران مسیر طولانی را داشتیم. در سایت مدافعین حرم، خبری مبنی بر شهادت دو نفر از سپاه انصار دیده می‌شد. با خودم می‌گفتم آن شجاعت و جسارتی که همسر من داشت مطمئناً اگر قرار بود یک نفر جان خودش را فدا کند، او حتماً امین است. به پدر این حرف‌ها را زدم. بابا می‌گفت «نه دخترم. مگر امین به تو قول نداده بود که به خط مقدم نمی‌رود؟ امین مسئول است شهید نمی‌شود.» به بابا گفتم «این تلفن درباره شوهر من بود؟» گفت «اسمی از شوهر تو نیاورد…»

شماره تماس را دیدم. شماره اداره امین بود! گریه کردم. بابا گفت «در رابطه با کار خودم بود. وقتی کیفم را دزد برد، مدارکی در آن بوده. حالا که مدارک پیدا شده با شماره چک و … شماره تماسم را پیدا کردند و تماس گرفتند. چرا فکر می‌کنی در مورد شوهر تو است؟» حرف‌ها را باور نمی‌کردم… به پدرشوهرم زنگ زدم گفتم دو نفر از سپاه انصار شهید شدند فکر کنم یکی از آن‌ها امین است. پدر شوهرم هنوز مطمئن نبود. او هم چیز‌هایی شنیده بود، اما امیدوار بود امین زخمی شده باشد. 

مثل دیوانه‌ها شده بودم. پدرم گفت «می‌خواهی برویم تهران؟» گفتم «مگر چیزی شده؟» گفت «نه! اگر دوست نداری نمی‌رویم.» گفتم «نه! نه! الآن شوهرم می‌آید. من آنجا باشم بهتر است.» شبانه حرکت کردیم و حدود ساعت ۵ صبح به تهران رسیدیم. گفتم «به خانه پدر شوهرم برویم. اگر حال آن‌ها خوب بود معلوم می‌شود که هیچ اتفاقی نیفتاده و خیال من هم راحت می‌شود، اما اگر آن‌ها ناراحت باشند…» تا رسیدیم دیدم پدر شوهرم گریه می‌کند. پرسیدم «چرا گریه می‌کنید؟» گفت «دلم برای پسرم تنگ شده.» با تلفن همراه‌ام دائماً در موتور‌های جستجوگر این جملات را می‌نوشتم: «اسامی دو شهید سپاه انصار» نتایج همچنان تکراری بود: «اخبار مبنی بر شهادت ۱۵ نفر صحیح نمی‌باشد و تنها دو نفر به شهادت رسیده‌اند.»

نتیجه آخرین جستجوهایم به یک کابوس وحشتناک شباهت داشت: «اخبار مبنی بر شهادت ۱۵ نفر صحیح نیست. تنها دو نفر به نام‌های شهید عبدالله باقری و شهید امین کریمی به شهادت رسیده‌اند.»

همسر شهید کریمی وقتی مطمئن شد همسرش به شهادت رسیده آخرین صحبت‌های دو نفره‌شان را مرور کرد. تاریخی که امین به او قول برگشت داده بود همان تاریخی بود که به شهادت رسید. شب تاسوعای سال ۱۳۹۴ حومه حلب در سوریه معراج مدافع حرم امین کریمی شد تا برای همیشه محافظ حرم حضرت عقیله (س) باشد. پیکرش نیز پس از بازگشت به تهران در امامزاده علی اکبر چیذر به خاک سپرده شد.

گیاهی که می‌تواند عرق زیر بغل را از بین ببرد

به نقل از ایندیپندنت؛ همراه با گرم‌تر شدن هوا، عرق کردن دائمی نیز از مشکلاتی است که دست‌کم تا پایان تابستان با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. گرچه عرق کردن و لکه خیس روی لباس اغلب آزاردهنده است، اما در نقاطی از بدن این مشکل بیشتر به چشم، یا بهتر بگوییم، به «مشام» می‌رسد. اگر شما هم از عرق بیش‌ازحد زیر بغل در عذاب بوده‌اید، قطعا تنها نیستید.

روش‌های پزشکی متعددی وجود دارد که با دستکاری غده‌های عرق، این فرایند را به‌کلی متوقف می‌کند. اما اگر کسی به شما بگوید یک روش بی‌خطر گیاهی برای این کار وجود دارد، حتما پیش از رفتن به زیر تیغ جراح یا تزریق بوتاکس، آن را آزمایش خواهید کرد.

این روزها خالقان محتوا در تیک‌تاک در مورد گیاه «مریم‌گلی ویریدین» که گفته می‌شود به جلوگیری از تعریق کمک می‌کند، هیجان‌زده‌اند. پیش از اینکه ببینیم واقعا مریم‌گلی کار می‌کند یا نه، اول مشخص کنیم که چرا عرق می‌کنیم.

گیاهی که می‌تواند عرق زیر بغل را از بین ببرد

تعریق، مکانیسم طبیعی برای خنک کردن بدن و تنظیم دمای آن است. تبخیر آب موجود در عرق، پوست ما را خنک می‌کند. به همین دلیل است که بدن ما در تابستان بسیار بیشتر عرق می‌کند.

اگر جویای راه‌حلی طبیعی برای کاهش تعریق باشید، بهتر است گیاه مریم‌گلی را آزمایش کنید که بنا به سنت تاریخی، برای خواص ضدتعریق آن شهرت داشته و به‌کار‌می‌رفته است.

سارا منگرانی، دستیار بازاریابی دیجیتال در Landys، به بخش سلامت نشریه هافینگتون پست بریتانیا توضیح می‌دهد: «بسیاری از افراد دچار تعریق بیش از حد می‌شوند، چه به دلیل یائسگی، چه هایپرهیدروزیس یا همان تعریق بیش‌ازحد و غیرطبیعی».

مریم‌گلی چگونه کار می‌کند؟

منگرانی می‌گوید: «مریم‌گلی مملو از آنتی‌اکسیدان‌های طبیعی و ترکیبات فعال است‌. مریم‌گلی از مکانیسم‌های طبیعی بدن پشتیبانی، و به‌سلامت کلی کمک می‌کند.»

تحقیقات نشان می‌دهد که مریم‌گلی حاوی مواد ارزشمندی مانند تانن است که گمان می‌رود خاصیت قابض دارند. این مواد موجب انقباض غدد عرق می‌شوند که به تعریق کمتر منجر خواهد شد.

منگرانی می‌افزاید: «افزون بر این، مریم‌گلی دارای خواص ضدباکتریایی است که آن را به متحدی ایده‌آل در مدیریت بوی بد بدن تبدیل می‌کند که معمولا با تعریق بیش‌از‌حد مرتبط است. مریم‌گلی با مبارزه با رشد باکتری‌ها روی پوست، به حفظ طراوت و اعتماد‌به‌نفس نیز کمک می‌کند.»

نحوه استفاده از مریم‌گلی

برای استفاده از مریم‌گلی باید دو قاشق چایخوری مریم‌گلی خشک را به یک فنجان آب اضافه کنید و آن را ۱۰ دقیقه روی اجاق‌ قرار دهید. سپس بگذارید مخلوط خنک شود، آن را در یک بطری اسپری بریزید و در یخچال نگهداری کنید. دفعه بعد که احساس تعریق زیاد کردید، آن را روی پوست اسپری کنید.

 فراموش نکنید که در صورت بارداری، حساسیت پوستی، آلرژی، در حین درمان سرطان و هنگامی‌ که سیستم ایمنی بدنتان ضعیف است، پیش از مصرف هر داروی گیاهی جدید، با پزشک خود مشورت کنید.

غربت زنان شهید هرگز دیده نشد

همه درگیر مسائل زندگی و روزمرگی‌مان هستیم و رسانه‌ها هر لحظه فکرمان و نظام زندگی‌ما را به این سو و آن سو می‌کشند و هجوم موضوعات در فضای مجازی، حجابی می‌شود برای دیدن مسائلی که شاید نادیدن آن‌ها بی‌انصافی و به دور از معرفت باشد.
رشادت و غربت خانواده‌های شهدای حادثه تروریستی حرم مطهر امام رضا(ع) و شهید و جانباز شدن سه روحانی مجاهد و هجوم «مفسران‌همه‌چیزدان» در فضای مجازی، غربت همسران شهدا را زنده کرد. زخم زبان‌ها، همراهی نکردن‌ها و تنها بودن این بانوان ما را به یاد غربت حضرت زهرا(س) می‌اندازد. علم‌دار غربت، حضرت زهرا(س) است. راز غربت ایشان کجاست؟ از زمان شهادت پیامبر اکرم(ص) که زمانی نمی‌گذشت و مردم مدینه فرمایشات حضرت رسول(ص) را درباره تنها دخترشان شنیده بودند امّا چرا حضرت زهرا(س) غریب بودند؟
غربت ایشان را می‌توان در میان مردم و رشد‌سیاسی‌نداشتن جامعه جست‌وجو کرد. مردم عبادت می‌کردند، روزه می‌گرفتند، نماز می‌خواندند و حج به جا می‌آوردند، اما الگوی معنوی غیر سیاسی و اجتماعی را دنبال می‌کردند. عبادات آن‌ها مسئولیت سیاسی و اجتماعی را در بر نداشت و فقط مسائل فردی و شخصی برایشان دارای اهمیت بود. نبود درک سیاسی مردم آن روزگار، غربت حضرت زهرا(س) را رقم می‌زد. بحث فدک، موضوعی به تمامی، سیاسی بود و حضرت زهرا(س) قیام و از جامعه و مردم مطالبه حق کرد اما مردم بی‌توجه از کنار موضوع گذشتند زیرا فدک، موضوع اجتماعی و سیاسی بود و دغدغه مردم و مسئله فردی آن زمان نبود. موضوع شهادت نیز موضوع اجتماعی است اما به دلیل نابالغ بودن سیاسی جامعه و اولویت دغدغه‌های شخصی افراد، خانواده‌های شهدا غریب هستند. اما این غربت، کرامت دارد. همسران شهدا از ابتدا انتخاب شده‌اند تا همسران مردانی باشند که با عقیده، اخلاق، رفتار و منش خود به باور شهودانه شهادت رسیده‌اند. واقعیت زنان جامعه ما حضور شیرزنانی است که افتخار‌آفرین‌اند، زنانی که با صبر جمیل خود رسالت همسران شهیدشان را با تربیت صحیح فرزندان به دوش می‌کشند. غربت‌ها را با تقوا و تکیه بر عنایات الهی پشت سر می‌گذارند و به برگزیده شدنشان در عرش الهی افتخار می‌کنند و این‌گونه به اجر و پاداشی که کمتر از شهادت همسر شهیدشان نیست دست می‌یابند. رهبر معظم انقلاب در آبان ماه ۱۳۸۰ از واژه خاک‌ریز دوم در مورد خانواده شهدا استفاده و درباره اجر و پاداش ایشان می‌فرمایند: شهدا در مقابل دشمنان دین و حقیقت، خاک‌ریز اول‌اند. خاکریز دوم خانواده‌های شهدایند. پشت سر آن‌ها شما هستید. این رنج‌های شما و این فراق‌ها و غصه‌ها و محرومیت از دیدن و احساس کردن حضور عزیزانتان، پیش خدای متعال اجر دارد. خدای متعال به خانواده‌های شهیدان اجر بسیار بزرگی می‌دهد، به‌خصوص که آن‌ها ناسپاسی هم نکردند.

ملیحه غیور مسئول مشارکت بانوان حفظ ارزش‌های دفاع مقدس

از صبوری ناب زنانه تا قله‌های رشادت مردانه

خاطرم هست روزی با مادر بزرگوار شهیدی گفت‌وگو می‌کردم. از او پرسیدم با علم به مرگبار بودن جنگ و حضور در جبهه، چگونه به فرزند شانزده‌ساله‌اش اجازه داده است برود و بجنگد. آیا پس از شهادت تنها پسرش، پیش نیامده است از این تصمیم در خلوت خود پشیمان باشد؟ جمله‌ای ماندگار گفت که جان این فداکاری و پذیرش عمری رنج دوری را برایم روشن ساخت. «اگر هر مادری فقط برای حفظ فرزند خودش چشم از باقی فرزندان آب و خاکش بپوشد، هم فرزند خود و هم دیگری را با دست خویش به دشمن سپرده است. آن روز به تصمیم پسرم برای دفاع از میهن دل دادم و امروز از مقامی که نزد خدا یافته است دل‌شادم.»
سخن گهربار امام خمینی(ره) که «از دامن زن، مرد به معراج می‌رود» به‌خوبی نشان می‌دهد که عامل سربلندی و رشادت بسیاری از مردان در هر جامعه‌ای زنان هستند و تا زنان در نقش‌های مختلف خود از مادری و همسری تا خواهری و فرزندی و حتی آموزگاری نخواهند و نکوشند، پسران و مردان به مقام و مرتبه‌ای درخور دست نمی‎یابند.
از کسب مقامات دنیایی تا مراتب ارزشمندی چون شهادت، همگی، از مسیر رشادت بزرگ‌زنانی می‌گذرد که رنج‌های زیادی را به جان می‌خرند و از بسیاری حق و حقوق خود چشم می‌پوشند تا مردان زندگی‌شان در طریق معنوی خود به پیروزی دست یابند. چه بسیار دیده و شنیده‌ایم که بزرگانی به کمک و همیاری همسران خود چه قلل با شکوهی را فتح کرده‌اند و چه ثمرات چشمگیری برای اسلام به‌ دست آورده‌اند.
اگر همسران شهدا مسئولیت سنگین دوری و جدایی از همسر و نگهداری از فرزندان در نبود او و پس از وی را به جان نمی‌خریدند، آیا مردان می‌توانستند قید دنیا و خانواده را چنین سبک‌بال بزنند و بدون هیچ نگرانی، چنان جانانه به دفاع از کیان مملکت خود بپردازند؟ به یقین هر مردی باید خیالی آسوده از سوی زن و فرزندش داشته باشد که بتواند با فراق بال به راهی برود که بازگشتی از آن برای خود متصور نیست.
پای درد دل همسران شهدا که بنشینید و اندکی از رنج‌های سال‌های پس از شهادت همسرانشان را بشنوید، به عمق و ارزش فداکاری این بزرگ‌زنان تاریخ کشور پی خواهید برد. در کنار آنان، همسران فداکار جانبازان را داریم که تصور چند روز مراقبت از یک عزیز بیمار در خانواده، کافی است تا ایثار آن‌ها در سال‌های طولانی پرستاری و همراهی با همسری جانباز را دریابید.
بارها شنیده‌ایم که «پشت سر هر مرد موفقی زنی توانمند ایستاده است.» از این رو، باز هم تأکید می‌کنیم که بسیاری از مردان بزرگ از روز ازل نام‌آور نبوده‌اند و به‌یقین همسران فداکاری داشته‌اند که همراه با آنان سختی‌ها، مشکلات، گرفتاری‌ها و دشواری‌ها، فقر و نداری، بدهکاری و آوارگی را تحمل کرده و طعم تلخ شکست را چشیده‌اند. این زنان پابه‌پای همسران خود جنگیده‌اند، در تلاش و کار آنان مشارکت داشته و بار خانه و فرزندان را با هزار مشقت به دوش کشیده‌اند.
این مصادیق را در هر جامعه و قشری می‌توان یافت اما در میان خانواده‌های شهدا و جانبازان وفور و نمود بیشتری دارد که هرگز نباید از نظر مردمی که با آسایش و امنیت در کشور خویش روزگار به آرامش می‌گذرانند دور بماند. هم‌چنین افزون بر قدرشناسی از این بانوان رشید، می‌طلبد تا نسل جدید دخترانمان را با اهمیت این منش و روش آشنا و با این فرهنگ ارزشمند مأنوس کنیم.
شبنم کرمی – روزنامه‌نگار

زندگی عاشقانه بانوی دهه هفتادی

گفت‌وگو با زهرا قاسمی که زندگی عاشقانه‌اش را مدیون آرامش شهید صادق دارایی می‌داند
خبر به اندازه کافی شوکه‌کننده بود که به‌سرعت نه‌تنها در فضای رسانه‌ای و مجازی کشور بلکه دهان‌دهان بین مردم چرخید. حمله تروریستی به سه طلبه جهادگر در حرم مطهر امام هشتم(ع) که حادثه تلخ بمب‌گذاری سال 72 را برای همه یادآور شد. تصویر دو طلبه غرق خون چیزی بود که در 24 ساعت بعد دست به دست چرخید. اما در کنار حزن و اندوه فراگیر مردم، تصاویری از فرزندان‌شان یک بار دیگر دل‌هایمان را به درد آورد و داغ‌ها را تازه کرد. خبر شهادت حجت‌الاسلام اصلانی و حجت‌الاسلام دارایی کاممان را در ماه رمضان به اندازه کافی تلخ کرد اما باز هم جوشش مردمی در مراسم تشییع پیکرها تسکینی بود برای همه آن‌هایی که می‌دانستند دشمن در شرایط حاضر بیکار نمی‌نشیند. شیعیان و اهل‌سنت در کنار یکدیگر قرار گرفتند و در برابر هجمه‌ها و حرف‌های ناروا و تفرقه‌افکن ایستادند. از طرفی، دختران و همسران شهدا نیز به جمع پیوستند و اجازه ندادند کسی از شرایط پیش‌آمده سوء استفاده کند. اگرچه در این شرایط می‌دانستم شاید حرف زدن با این همسران سخت باشد اما از آنجایی که در خانه شهدا به روی همه باز است، یک عصر مهمان خانه‌شان شدم.

بانوی دهه هفتادی و یک دنیا
سخت‌ترین کلمه ‌این است که «تبریک و تسلیت» را بخواهی یک جا در یک مراسم شلوغ و همهمه زنانه به صاحبش بگویی. برای همین، وقتی جلو زهرا قاسمی بیست‌وپنج‌ساله، همسر شهید صادق دارایی، نشستم، همان طور که به حسنا، عزیز دردانه دوساله، و طاها، پسر شش‌ساله‌اش، نگاه می‌کردم و تبریک و تسلیت را یک‌جا گفتم، ضمن عذرخواهی از اینکه در شرایطی که هنوز چند ساعتی از تشییع پیکر نگذشته او را به حرف ‌گرفته بودم، خانه ساده و کوچکش را در حاشیه شهر از نظر گذراندم. در آن لحظه با خودم فکر کردم حتما برای رفتن پسرش به پیش‌دبستانی با هم نقشه‌ها داشته‌اند یا اینکه پدر هر صبح که از خانه بیرون می‌رفته چال گونه حسنا، دخترش، دلش را می‌برده است. حتما سفره‌های افطاری قبل از شهادت آخرین خاطره با هم بودن همگی‌شان خواهد شد و … .
صدای ضجه زنانه‌ای به گوش نمی‌رسید اما مادر شهید آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت ولی در رفتار زهرا خانم نوعی صبوری موج می‌زد که اجازه داد سؤالاتم را بپرسم. او همان‌طور که دخترش را در آغوش چسبانده بود، به روزهای کودکی‌اش در روستای بزد از توابع تربت جام رفت. «ما همسایه دیوار‌به‌دیوار بودیم. مادرم اهل‌سنت هستند و رابطه خوبی با خانواده آقای دارایی داشتیم. هرچه بود کودکی بود و خاطرات خوش دو خانواده که هردو محب امیرالمؤمنین(ع) بودند. چند سالی در دوره نوجوانی آقای دارایی برای تحصیل به صالح‌آباد رفت و دیگر هم را ندیدیم اما وقتی هفده‌ساله بودم، به خواستگاری‌ام آمد. آن روز خانواده‌ام بی‌نهایت از نجابتش تعریف کردند. ازدواج که کردیم، دست هم را گرفتیم و برای زندگی به مشهد آمدیم.»
زندگی ساده و عاشقانه ‌این دو دهه هفتادی را دو فرزند شش و دوساله به هم نزدیک می‌کنند و چیزی به اسم تجملات و ظواهر دنیا قرار نیست پیونددهنده‌شان باشد. در روزهایی که آمار طلاق به صورت سرسام‌آوری بالا رفته است، آن‌ها الگوی زندگی موفقی از دهه‌هفتادی‌ها برای همه خویشاوندان و دوستان می‌شوند. «آقای دارایی خیلی مهربان بود. به یاد ندارم در این هشت سال زندگی‌ام از گل نازک‌تر به من گفته باشد. حواسش به خانه و زندگی‌مان بود. می‌گفت مبادا کسی شب گرسنه در این محله بخوابد. یک دغدغه از جنس آرامش داشت و مدیری بود که هر کاری را به‌خوبی انجام می‌داد.»

طرح «نان مهربانی» را به راه انداخت
مهربانی شهید صادق دارایی زبانزد خاص و عام است. تمام فکر و ذکرش کمک به مردم بود. «طرح نان مهربانی را به راه انداخت. در پایگاه طفلان مسلم مدام وقتش را برای مردم می‌گذاشت. یک پایش حرم مطهر و یک پایش مسجد بود و واسطه‌ای بین خیران و نیازمندان بود.»

هردو به امام رضا(ع) ارادتی ویژه داشتیم
نام و ذکر امام رضا(ع) صرفا به زیارت یک روز در هفته ختم نمی‌شود. زن و شوهر هردو هرآنچه دارند و ندارند وابسته به‌ ایشان می‌دانند. «حتی اگر نیمه شب هم هوس زیارت می‌کردم، با اینکه ممکن بود صبح جلسه مهمی داشته باشند یا تا دیر وقت پیگیر کار مردم بودند، هرگز نه نمی‌گفتند. مدتی هرشب با فرزند خردسال به حرم می‌رفتیم. قطعا امام رضا(ع) در ایشان چیزی دید که خانه ابدی‌اش را در کنار خودش انتخاب کرد.»


اهل‌سنت و شیعیان در کنار هم باشند
مادر همسر شهید دارایی از مردم شریف اهل سنت است و به گفته زهرا خانم، شهید احترام زیادی به اقوام و خویشان در مراوادتش و رفت‌وآمدها داشته است. «هرگز به مادرم نمی‌گفت شما شیعه شوید بلکه با ایشان برخورد بسیار خوبی داشت. به محب بودن امیرالمؤمنین(ع) اعتقاد داشت. ما هرگز دچار اختلاف نشدیم.»

جمعه‌ها و کار جهادی
صبوری و آرامش شهید بین دوست و آشنا زبانزد است. آن‌ها همه این سال‌ها در حاشیه شهر زندگی کردند. هرگز به دنبال زندگی عجیب و غریب نبودند. به کم و زیاد زندگی قانع بودند. زهرا خانم بعد از شهادتش وقتی به او فکر می‌کند بیشتر به یاد همه خاطراتی می‌افتد که در پایگاه طفلان مسلم داشته است. «ایشان جمعه را صرفا برای خانواده گذاشته بود اما باز هم جمعه‌ها ازش می‌خواستم که پایگاه بروم. تمام زندگی‌مان بین حرم مسجد و پایگاه طفلان مسلم می‌گذاشت.»

من کمک می‌کنم
سایت «من کمک می‌کنم» برای رفع مشکلات مردم ایجاد شده بود. شهید دارایی با اینکه فعالیت زیاد اجتماعی داشت، خودش اهل عکس و تصویر نبود. گمنامی را بیشتر دوست داشت. تنها تصویر در خانه‌شان یک عکس در کنار حرم مطهر به همراه فرزندانشان است. زهرا خانم هیچ درخواستی از مسئولان ندارد. اگرچه می‌داند کم شدن مردی همچون آقای دارایی از زندگی‌اش چندان راحت نیست، در آخر می‌گوید: همه‌چیز را با خدا معامله کرده‌ام و می‌دانم که او و شهید از حالا هر لحظه با من همراه هستند.»
نویسنده: حمیده وحیدی

زینب‌های عاشورای روزگارِ ما

از سر همان سفره ساده و پربرکت که خطبه خوانده می‌شود تا هرجا که قسمت باشد یک زن و مرد با هم‌اند. کمبودها هرچه باشد و ناملایمات هرچه پیش آید، راهشان از هم جدا نمی‌شود، اگر دلشان با هم باشد. چه بسا که مرگ هم آن‌ها را از هم جدا نکند. پیوندهایی که رگ و ریشه الهی و آسمانی داشته باشند با مرگ هم ناگسستنی‌اند. مرگ هر جور که بیاید، غصه را با خودش می‌آورد. غم بی‌پناهی، غصه تنهایی، ماتم یتیمی. «سایه سر» تعبیر زیبایی است از همسری و هم‌نفسی که وقتی می‌رود دیگر هیچ چیز سر جایش نیست. روضه زنان همسر از دست داده همین‌هاست. تلخی روزگار را آن‌ها می‌فهمند و یک عمر می‌چشند و دم بر نمی‌آورند. چه حرف‌ها که در سینه‌هایشان رسوب می‌کند و چه درددل‌ها که بین لب‌هایشان ترک می‌خورد اما بر زبان نمی‌آید. زنان جوان زیادی را می‌شناسم که همسرانشان از جنگ برنگشتند یا پیکری سرخ و صد چاک برایشان آوردند. فرزندانی که بی‌پدری را در پناه مادرشان جستند و حمایت بستگان بار غمشان را تسکین داد.
این راه پایان ندارد. مادام که جنگ عقیده هست، شهادت هم هست. بی‌پناهی هم هست. غم و غصه یتیم داری هم هست. مردها دلشان به همین صبوری‌ها و یاری‌ها محکم می‌شود تا پا در رکاب جهاد بگذارند، چه جهاد جان و نفس باشد چه جهاد مال و توان. شهادت برای هر جهادگری محتمل است. پدر باشد یا پسر، دهه پنجاهی باشد یا دهه هفتادی، میان‌سال باید یا نورس. در این باغ بسته نمی‌شود. شهادت برای همه سعادت است به‌ویژه برای شهید. از فردای شهادت، صحنه زندگی برای همسر و فرزندان جور دیگری طراحی می‌شود.
از فردای شهادت یک زن باید هم مادری کند هم پدر باشد. فرزند شهید بودن، تضمین یک زندگی و عاقبت خوش و خیر نمی‌کند. مادر اگر رسالتش را دنبال کند و بچه‌ها را در مسیر پدر بار بیاورد، خوشبختی و سعادت برای فرزندان شهید حتمی است.
تعارف نداریم! فرزندان شهدا را اگر در مسیر صلاح و سعادت می‌بینید فقط برای این نیست که فرزند شهیدند بلکه برای این است که یک زن از همه خواسته‌ها و آرزوهایش گذشته و جهاد کرده است تا فرزندانش را به کمال برساند و در مسیر رضایت خدا بزرگشان کند.
همسر شهید برای به کمال رساندن فرزندانش سختی‌های زیادی را تحمل می‌کند. غم نان و درس و اجاره خانه و شغل و… و غصه‌های کوچک اویند. کاش حرف دلشان را برای شما بر زبان بیاورند و از دلتنگی بچه‌ها بگویند وقتی معصومانه مادر را نگاه می‌کنند و سراغ پدر را می‌گیرند. یتیمی پرغصه‌ترین درد عالم است. فرقی نمی‌کند با دشنه جهالت و تکفیر یتیم شده باشند یا در یک تصادف جاده‌ای یا با یک مریضی لاعلاج.
زن‌هایی که یتیم دارند، هرچه هم داشته باشند، باز تنهایند. پناهشان همان یک متر سنگ سرد است که هفته به هفته کنارش بنشینند و گزارش بدهند.
ما چه می‌توانیم بکنیم؟ حمایت. حامی باشیم و تکیه‌گاه. غم یتیمی و دلتنگی برایشان بس است. همسایه‌های خوبی باشیم. یاوران صادقی باشیم. دوستان صدیقی باشیم.
این کشور از این دست همسران شهدا فراوان دیده و دارد. کسانی که خودخواسته مرگ سرخ را انتخاب کردند تا پای متجاوز را در چکمه بشکنند و دست تفرقه را در آستین قطع کنند، حق اجتماعی بزرگی بر گردن ما دارند. کسانی که از آرامش و عشق‌های نازنینشان گذشتند تا کاشانه‌های عشق جامعه به تندباد جنگ و ظلم خراب نشود. این حق اجتماعی را ما باید جبران کنیم، ما مردم.
نهاد‌ها و سازمان‌ها هرچه بکنند در راستای مصوبات است و باید درست اجرایشان کنند اما این از ما «مردم » سلب مسئولیت نمی‌کند. ما اگر زبان به‌تندی بچرخانیم و قلب آزرده یک همسر شهید و فرزندانش را بیازاریم ناسپاسی کرده‌ایم. اگر چشممان به دنبال تسهیلات مادی و ناچیز ارگان‌های حاکمیتی برود و بارهای روی دوش یک همسر شهید را نبینیم ناسپاسی کرده‌ایم. ما مردم ناسپاسی نیستیم پس یاورشان باشیم.
برای این همسران شهید، در این سال‌ها و این روزها همان‌طور یاور و همدل و هم‌زبان باشیم که برای همسران شهدای هشت سال دفاع مقدس بودیم. همان‌طور حمایتشان کنیم که آن‌ها را حمایت کرده‌ایم. تاریخ از این دست زنان فراوان دارد. آن‌ها که پای اعتقادشان ماندند هم خودشان به خیر و سعادت رسیدند هم جامعه را به صلاح و کمال نزدیک کردند. یاری‌شان کنیم تا در ادامه راه مردشان، کم نیاورند و از نا نیفتند.
از شهید دارایی دو فرزند شش‌ساله و دوساله به یادگار مانده‌اند. راه طولانی بزرگ شدن و به ثمر رسیدن را با محبت و مهر گرممان برایشان کوتاه کنیم.
شهدای نسل دفاع مقدس دوباره تکرار می‌شوند، همان شهدا، همان همسران جوان و همان فرزندان خردسال.
این روزها دو شهید از دو نسل عروج کردند، نسلی از یادگاران دفاع مقدس و نسلی از دهه 70. هردو در یک جبهه و یک مرام بودند و جان دادند. استمرار پیام سرخ عاشورا در طول تاریخ، انسان را متحیر می‌کند.
رسالت زینب‌وار یادگاران عاشورا هم چنان ادامه دارد ما هم رسالت زینبمان را ادامه می‌دهیم هر عاشورایی زینب‌ها لازم دارد و «کل یوم عاشورا».
نویسنده: مریم قربانزاده

شهید سردار پورجعفری به روایت همسرش

«عزیز برادرم حسین؛ پس از سی سال خصوصاً در این بیست سال که نفس تو پیوسته تنفسم بود، اولین سفر را بدون تو در حال انجام هستم. در طول سفر بارها بر حسب عادت صدایت کردم… بارها نگاه کردم؛ جایت خالی بود. معلوم شد خیلی دوستت داشته‌ام. حسین عزیز؛ تو نسبتی با من داشتی که حتماً فرزندانت با شما و شما با فرزندانت نداشته‌ای و فرزندانم هم با من نداشته‌اند. همیشه نه تنها از جسمم مراقبت می‌کردی، بلکه مراقب روحم هم بودی…» این گوشه‌ای از نامه‌ی سردار سلیمانی به رفیقش، سردار حسین پورجعفری است. شهید پورجعفری، یار وفادار حاج‌قاسم که کنار هم در فرودگاه بغداد ترور شدند، برای بسیاری از ما شناخته‌شده نیست. چون به گفته‌ی نزدیکانش او از دوربین فراری بود. حتی تلاش ما برای پیدا کردن چند فیلم خانوادگی هم به بن‌بست رسید و جز چند عکس، چیز زیادی دست‌مان را نگرفت.

مهمان خانه‌ی سردار حسین پورجعفری شدیم تا خانم زهرا قاسمی، همسر این شهید گرانقدر، برایمان از ویژگی‌های شخصیتی و آداب زندگی او بگوید.

 

۱) رفتار سردار پورجعفری با خانواده چطور بود؟این شهید بزرگوار اساسا چگونه با افراد خانواده رفتار می کردند  و با اهل خانه چه رابطه ای داشتند؟

شهید خیلی آرام و باحوصله بود. بیشتر شنونده بود. روی حلال و حرام خیلی حساس بود. خیلی سربه‌سرم می‌گذاشت و شوخی می‌کرد. بسیار خوش‌اخلاق بود. ما ۳۸ سال با هم زندگی کردیم و او همیشه زبانزد و محبوب کل فامیل بود. حتی خواهر و برادرهایش هم می‌گویند «بین ما بچه‌ها هم تک بود.». ما دو دختر و دو پسر داریم. با عروس‌ها مثل دخترانش و با دامادها مثل پسرانش رفتار می‌کرد. احترام خاصی به آنها می‌گذاشت. زندگی ساده‌ای با هم داشتیم. راضی بودم. توقع زیادی از او نداشتم. خیلی خوب بود. آرامش خاصی داشت.

روی قول و قرار حساس بود. اگر با کسی ساعت ۳ قرار داشت و او ۳ و ربع می‌آمد، عصبانی می‌شد. در کارش خیلی مقرراتی بود. اگر قرار بود مهمانی از کشور دیگری برایشان بیاید، از همان ساعتی که خبردار می‌شد برای تمام جزئیات، برنامه‌ریزی و پیگیری می‌کرد. در کارش خیلی صداقت داشت.

نمازش را اول‌وقت می‌خواند. خیلی قرآن می‌خواند. در تمام طول مسیر رفت‌وآمدش صلوات می‌فرستاد. به انجام واجبات خیلی اهمیت می‌داد.

خیلی مهمان‌نواز بود. فرقی نداشت خانواده‌ی من مهمان‌مان باشند، یا خانواده‌ی خودش. اصلاً من و او نداشتیم. صله‌رحم را سعی می‌کرد خوب به جا بیاورد. وقتی گلباف می‌رفتیم، به همه‌ی خواهرها و برادرهایش سر می‌زد.

 

۲) شما و شهید پورجعفری چطور با هم آشنا شدید؟

حاج‌آقا پسرعمه‌ی پدرم بود. تا سوم راهنمایی در گلباف بود، بعد در کرمان به هنرستان رفت. سال شصت در گلباف زلزله آمد و خانه‌ها را خراب کرد. سازمان بازسازی دو اتاق برایمان ساخته بود که به سمت کوچه، پنجره داشت. پدرم ماشینش را پشت پنجره می‌گذاشت. یک بار که از حیاط آمدم، چشمم به پنجره افتاد و دیدم روی ماشین پدرم نشسته. بیرون که رفتم، سرم را پایین انداختم. هر دو خجالتی بودیم. بعد از چند روز عمه آمد و گفت «حسین دخترت را می‌خواهد.». ما ۲۲ شهریور ۶۱ عقد کردیم. خریدمان مختصر بود؛ حلقه، آینه و یک پیراهن. سازمان بازسازی دو اتاق هم برای ما ساخت و سه ماه بعد به خانه‌ی خودمان رفتیم. بعد از ۳۵ روز به جبهه رفت و ۴ ماه بعد برگشت. در گردان ۲۲ بهمن، آرپی‌جی‌زن شده بود. پدرش می‌گفت این‌ها زودتر از همه شهید می‌شوند، چون اول خط هستند. ولی خدا خواست که بماند.

مهر ۶۲ پسرم به دنیا آمد. سه‌ماهه که شد، حاج‌آقا دوباره به جبهه رفت و در این اعزام با سردار سلیمانی آشنا شد. از سال ۷۶ که به تهران آمدیم تا زمان شهادت، دیگر همه جا با سردار و کنار او بود. خیلی دوستش داشت. حتی برای ازدواج هر چهار فرزندمان، با سردار سلیمانی مشورت می‌کرد.

 

۳) اگر بخواهید از زندگی تان با شهید حرف بزنید چه می گویید؟ یعنی برای مان بگویید روزگارتان در کنار سردار چطور سپری می‌شد؟

در گلباف خیلی‌ها قالی می‌بافند. حاج‌آقا هم از چهارم دبستان با قالی‌بافی خرج خودش را درمی‌آورد. ما سال ۶۱ ازدواج کردیم و تا سال ۶۵ گلباف بودیم. با حاج‌آقا قالی می‌بافتیم. خرج زندگی‌مان کم بود. با همین قالی‌بافی، خانه و ماشین خریدیم. تا سال ۷۶ که به تهران آمدیم (آن زمان قرار بود یک سال تهران بمانیم.)، مکه و سوریه هم رفتیم و خانه‌مان را فروختیم و خانه‌ی بزرگ‌تری خریدیم. حاج‌آقا زمان ناامنی‌های جنوب‌شرق کرمان (جیرفت، کهنوج و…) همراه سردار سلیمانی به آن مناطق می‌رفت. در تهران دیگر جای مناسبی برای دار قالی نداشتیم. سردار سلیمانی می‌گفتند در انباری ۱۶متری خانه، دار بگذاریم. ولی حاج‌آقا گفت اینجا گرم است، نمی‌شود. خودش هم دیگر وقت نداشت که در قالی‌بافی کمکم کند. 

کرمان که بودیم وقت آزاد بیشتری داشت. دو سه دوره هم اهواز زندگی کردیم. چون زندگی‌ام و حاج آقا را خیلی دوست داشتم، همراهش می‌رفتم. بچه‌ی اول‌مان، یازده‌ماهه بود که دومی به دنیا آمد. چون نگهداری‌شان به تنهایی سخت بود، اولی را گذاشتم پیش مادرم و دومی را با خودمان بردیم اهواز. بعد از مدتی که بچه‌ها بزرگ‌تر شدند، هر دو را بردیم. در طول جنگ چهار بار به اهواز رفتیم و هر بار چند ماه می‌ماندیم.

 

۴) تفریح خانوادگی‌تان چه بود؟ شهید وقتی در خانه بودند، چطور وقت‌شان را می‌گذراندند؟

تا وقتی کرمان بودیم، سالی یک بار به مشهد می‌رفتیم و آخر هفته‌ها گلباف؛ چون خانواده‌هایمان آنجا بودند.

اوایل که آمدیم تهران، خبری از جنگ و داعش نبود، کارشان سبک‌تر بود. جمعه‌ها با بچه‌ها می‌رفتیم بیرون؛ لواسان، حرم امام خمینی (ره)، گلزار شهدا و… .

وقتی به خانه می‌آمد، خیلی کم بیرون می‌رفت. علاقه‌ی زیادی به مسابقه‌های ورزشی داشت. در خانه، شبکه‌ی ورزش را تماشا می‌کرد.

اما اواخر، زیاد وقت خالی نداشت. پنجشنبه ظهر تماس می‌گرفتم و به شوخی می‌گفتم «مرده‌ها هم پنجشنبه‌ها آزادند. بیا خونه تا با هم ناهار بخوریم.» می‌گفت «اگر بیام برام گوسفند می‌کشی؟» می‌گفتم «تو بیا، من گوسفند هم می‌کشم.» می‌گفت «نه. اگر بیام، ماست هم توی خونه باشه می‌خورم.» ولی به‌ندرت پنجشنبه‌ها به خانه می‌آمد. اگر سردار سلیمانی می‌رفتند خانه، او هم می‌آمد. گاهی که جمعه‌ها هم نمی‌آمد.

 

اصلاً خواب نداشت. حتی وقتی ساعت ۲-۳ نیمه‌شب می‌رسید، هشت و نیم صبح سفره‌ی صبحانه پهن بود. بعد از صبحانه می‌گفت «اگر چیزی لازمه بریم بخریم.»می‌رفتیم خرید. من روماتیسم مفصلی دارم. برای همین خودش تمام میوه‌ها را می‌شست و داخل یخچال می‌گذاشت. شیر آب را خیلی کم باز می‌کرد که اسراف نشود.

بعدازظهر هم بچه‌ها می‌آمدند و کنار هم بودیم. ارتباطشان با نوه‌ها از من بیشتر و بهتر بود. می‌گذاشت‌شان روی سینه‌اش و با آنها بازی می‌کرد.

اوایل که سرشان خلوت‌تر بود، ماه مبارک رمضان، افطاری می‌دادیم. در کل ماه رمضان، شاید ده تا دوازده روزه را با هم افطار می‌کردیم؛ بقیه را مأموریت بود.

 

۵) سبک تربیت‌شان چطور بود؟ توصیه‌ی خاصی در مورد بچه‌ّها به شما داشتند؟

گلباف مهد کودک نداشت. حاج‌آقا از من می‌خواست با بچه‌ها قرآن کار کنم. سوره‌های کوتاه جزء سی را به‌شان یاد می‌دادم و وقتی پدرشان می‌آمد برایش می‌خواندند. در کرمان هم با همسایه‌ها جلسه‌ی قرآن داشتیم که بچه‌ها هم می‌آمدند و سوره‌های کوتاه را می‌خواندند.

همیشه بچه‌ها را به کسب حلال توصیه می‌کرد و معتقد بود همین باعث عاقبت به‌خیری می‌شود. فرصت چندانی نداشت؛ جز موارد استثنا، تمام کارهای مربوط به بچه‌ها تا دانشگاه رفتن‌شان بر عهده‌ی خودم بود.

ولی یک بار چند سال پیش گفت «پسرها که ازدواج کردن، ولی دخترها رو کنترل کن. ببین کجا می‌رن؟ دوستاشون کی هستن؟». آن موقع دختر بزرگم ازدواج کرده بود. گفتم «خیالت راحت! حواسم هست. از وقتی بچه‌ها کلاس سوم بودن، هر شب که می‌خوابیدن، کمد و کیف‌شون رو یواشکی می‌گشتم و دوباره همه چیز رو مثل قبل می‌چیدم سر جاشون که متوجه نشن.». تا همین چند ماه پیش هم بچه‌ها نمی‌دانستند این کار را می‌کردم.

 

۶) سردار پورجعفری کجا و چطور جانباز شدند؟

سال ۶۴ در هورالعظیم جانباز شد. خودش تعریف می‌کرد که روی یک پل با چند نفر دیگر، سنگر داشتند. بعد از دوازده روز که روی آب بوده‌اند، به سمت مقر راه می‌افتند. دو قایق خودی به هم برخورد می‌کنند و حاج‌آقا که جلوی یکی از قایق‌ها بوده از ناحیه‌ی سر آسیب می‌بیند و پرت می‌شود توی آب. بعد قایق از روی او رد می‌شود و کمرش می‌شکند. شهید میرحسینی و چند نفر دیگر فکر می‌کنند حاج‌آقا شهید شده و جنازه‌اش را از آب بیرون می‌کشند. به خشکی که می‌رسند، او را روی برانکارد می‌گذارند تا به سردخانه ببرند. حاج‌آقا می‌شنیده که می‌گویند «تمام کرده!»، ولی نمی‌توانسته حرف بزند. با دست اشاره می‌کند که زنده است. سه ماه تمام کمرش توی گچ بود و یک ماه استراحت مطلق داشت.

 

۷) بهترین خاطرات‌تان با سردار مربوط به چه دوره‌ای است؟

سال ۹۷ با هم رفتیم مکه. از حفاظت محل کارش گفته بودند خطرناک است و شاید در عربستان دستگیر شود، اما همراهم آمد. به مکه که رسیدیم همه گفتند در فرودگاه دستگیر می‌شود. آیه‌ای از سوره‌ی الرحمان برایش خواندم و فوت کردم؛ خدا را شکر به مشکل برنخوردیم و رد شدیم.

هر روز هشت صبح می‌رفتیم مسجدالحرام. در مکه در محلی قرار گذاشتیم که سوار اتوبوس شویم. همان شب اول هر چه منتظر شدم نیامد. آن‌قدر دیر کرد که نماز عشا هم شروع شد. فکر کردم دیگر دستگیرش کرده‌اند. مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتم و دنبالش می‌گشتم؛ اما نبود. تصمیم گرفتم به هتل برگردم و موضوع را به مسئول کاروان بگویم. به محض اینکه راه افتادم، دیدم حاج‌آقا دارد جلوتر از من می‌رود. زدم به شانه‌اش. گفت «به خدا راه رو بسته بودند! هر کار کردم نتونستم بیام.».

هشت صبح می‌رفتیم، دو عصر برمی‌گشتیم. چهار بعدازظهر می‌رفتیم تا ۷-۸ غروب. باز دوازده شب می‌رفتیم تا اذان صبح. هر روز همین‌طور بود. اصلاً خواب نداشت. بهترین خاطرات‌مان مربوط به همان سفر مکه است.

 

۸) درباره‌ی شهادت‌شان حرفی نمی‌زدند؟

آن موقع که جنگ در سوریه خیلی شدید بود، گاهی حرفی می‌زد؛ اما این اواخر نه.

دفعه‌ی آخر که به کرمان رفتیم، یکی از بستگان‌شان فوت کرده بود. چون حاج‌آقا مأموریت بود، به مراسم هفتم رسیدیم. به خانه‌مان (در کرمان) که رسیدیم، گفتم «بریم به بابام سر بزنیم؟»، گفت «بریم.» در حالی که همیشه وقتی می‌رسیدیم می‌گفت «خسته‌ام. بعداً بریم.». به گلباف که رفتیم، حاج‌آقا به خواهرش هم سری زد. وقتی برگشتیم همه‌ی خواهرها و برادرهایم یکی یکی آمدند. برادرم گفت «حاجی، من این دفعه یه خوابی دیدم. میشه نری دیگه؟» پدرم هم به من گفت «جلوشو بگیر. نذار بره.». گفتم «من حریفش نمیشم.»

گاهی که با هم حرف می‌زدیم، می‌گفتم «وصیت‌نامه‌ای چیزی بنویس.» می‌گفت «هر چی خدا بخواد.» خودم عقیقه‌اش کرده بودم. همه‌ی سختی‌ها و عملیات‌های خطرناک گذشته بود، اما قسمتش شهادت شد.

خواستگاری یک نفره جناب سرگرد از دختر افغانستانی!

خواستگاری یک نفره جناب سرگرد از دختر افغانستانی!

مشرق/ قرار بود روز چهارشنبه بیاید خواستگاری اما روز دوشنبه مادرم به او گفت نیاید! به مادرم می‌گفت «زن‌عمو». به من زنگ زد. خیلی ناراحت بود. گفت: اعصابش خرد بوده، تصادف کرده و از به هم خوردن خواستگاری خیلی دلخور است. ادامه داد: اگر در تصادف اتفاقی برایم می‌افتاد، خونم گردن تو و زن‌عمو بود!
پیراهن خونی احمد از آن تصادف، هنوز هم هست. این را که به مادرم گفتم، مادرم راضی شد وگفت: بهش بگو تنها نیاید. اگر با خانواده بیاید، ‌قدمش روی چشم… این بود که قرار چهارشنبه حاج احمد برای خواستگاری، دوباره پاگرفت.

گفته بود با دایی‌اش می‌آید. روی چهارشنبه بدون دایی‌اش آمد. می‌گفت: من اختیار خودم را دارم… دسته گل و شیرینی گرفته بود اما تنهای تنها. آمد داخل و نشست. مادرم گفت: قرارمان چی بود؟ چرا تنها آمدی؟
احمد از پشتی فاصله گرفت و آمد جلوتر. گفت: ‌زن‌عمو! ‌من اختیار زندگی خودم را دارم. هرطور که بخواهید عمل می‌کنم… هر چه مادرم گفت، قبول کرد. وقتی بحث شیربها شد؛ احمد آن را هم مثل بقیه چیزها قبول کرد. تنها حرف حاج احمد این بود که من با شرایط کاری‌اش کنار بیایم. می‌گفت: هر لحظه ممکن است من را از طرف محل کارم خبر کنند. باید با وضع کارم کنار بیایی. بای صبور باشی…
قبل از خواستگاری، درِ خانه مادرم را عوض کرده بودند. رنگ نداشت. حاج احمد به بهانه رنگ کردن آن در آمد تا رضایت مادرم را بگیرد. از هر فرصتی برای نزدیکی به خانواده ما استفاده می‌کرد.
حاج احمد با این که می‌دانست یک پاسدار نباید با اتباع خارجی ازدواج کند اما کار خودش را کرد. خاطرخواه‌های زیادی بین خانواده‌های ایرانی داشت. از خدایشان بود دامادشان بشود. برای همه آرزو بود حاج احمد به خانه‌شان برود. بهش گفتم ماشا الله شما این همه طرفدار داشتی؛‌ چرا آمدی سراغ ما؟… پدر و مادر احمد می‌خواستند دختر عمویش را بگیرد اما حاج احمد می‌گفت مال دنیا هیچ ارزشی ندارد و خانه‌ای را می‌خواهم که داخلش آرام باشم… بیشتر از هر چیز، دنبال آرامش بود.
به خاطر مشکلات زیادی که جلوی راهمان بود، نمی‌خواستیم حاج احمد هم دچار مشکل شود. حاج احمد حتی اصرار داشت که نام من را وارد شناسنامه‌اش کند اما نشد. می گفت:‌ حتی اگر کسی فهمید، ‌قید کارم را می‌زنم. مهم این است که دلم خوش است و زندگی آرامی دارم.
ازدواج که کردیم حاج احمد همه وسائلش را به خانه آورد. همه شب‌ها حاج احمد به خانه حودش می‌آمد. مگر می‌شود پسر خانواده شب‌های زیادی به خانه نیاید و پدر و مادرش در جریان نباشند؟ پدر و مادر حاج احمد نمی‌خواستند قبول کنند که ازدواج کرده!
***
برادر بزرگتر حاج احمد گاهی به ما سر می‌زد. بعد از مدتی از او خواستم تنهایی به خانه ما نیاید؛ یا همراه همسرش باشد یا همراه پدر و مادرش. این بود که بعد از مدتی رفت و آمد پدر حاج احمد آقا به خانه ما شروع شد. مرد مهربانی بود. در نگاه اول معلوم می‌شد که حاج احمد به پدرش رفته است.
هفته‌ای یکی دو بار به من زنگ می‌زد و حال و احوالم را می‌پرسید. می‌گفت ببخش که مزاحمت می‌شوم. الان داغی روی دلم هست که اگر با تو درددل نکنم،‌ قلبم درد می‌گیرد و نفسم بند می‌آید… واقعا ما را دوست داشت. محبتش واقعی بود. دو سه ساعت می‌نشست و مدام از جاهای مختلف حرف می‌زد. گاهی خاطرات حاج احمد را که می‌گفت،‌ هر دومان می‌خندیدیم و گاهی هم چیزی می‌گفت که می‌نشستیم و های‌های گریه می‌کردیم…
***
مادرشوهرم مهنا را قبول نداشت. دو سری آزمایش دی ان ای گرفتند؛ سری اول، مهنا هفت ماهه بود که سپاه آزمایش گرفت. مادر احمد آقا گفت چون ما حضور نداشته‌ایم، آزمایش را قبول نداریم. دوباره سال گذشته بود که پدر و مادر احمدآقا با افرادی از طرف سپاه آمدند و از مهنا آزمایش گرفتند تا مطمئن بشوند.
دکتری که آمده بود می‌خواست از مهنا عکس بگیرد. گفت: می‌توانم از فرزند شهید یک عکس داشته باشم؟ گفتم: ‌آقای دکتر! ‌این که فرزند شهید نیست! اگر فرزند شهید بود که نیازی به این آزمایش دی ان ای نبود. ان‌شاالله هر وقت جواب آزمایش آمد، بیایید و هر عکسی خواستید بگیرید…پدر حاج احمد از حاضرجوابی‌ام خوشش آمده بود…

***
حاج احمد سری اول که به سوریه رفت، سه ماه آنجا بود. بعد از آن، برای ۲۰ روز که به ایران آمد، یک هفته‌اش تهران بود ولی صبر نکرد که با اعزام بعدی لشکر به سوریه برود. به یزد رفت تا با گردان فاطمیون عازم بشود. آنجا هم فرمانده گردان شده بود. گفت من به یزد می‌روم و دوباره برمی‌گردم. شب از یزد راه می‌افتاد، ‌صبح زود می‌رسیدند و دوباره ساعت ۲ بعدازظهر راهی یزد می‌شد. می‌گفت دلم طاقت نمی‌آورد. هر چند کوتاه است اما این راه سخت را می‌آیم تا ببینمت و برگردم.
سری اول که از سوریه آمد، در خانه بودم. صدای کلیدش را شنیدم. توی آشپزخانه بودم و او در هال ایستاده بود. همینطوری همدیگر را نگاه می‌کردیم. احمد خیلی شکسته شده بود. انگار ده سال پیرتر شده بود. جنگ سوریه موهایش را سفید کرده بود. کم‌کم آمد سمت آشپزخانه و میله‌ای را که گوشه آشپزخانه بود برداشت و گفت:‌ زهرا من در حق تو خیلی بی‌انصافی کردم و در این شرایط تو را تنها گذاشتتم. بیا با این میله من را بزن! دستم را می‌گرفت که با دستم توی صورتش بزند. می گفت: ‌لااقل چیزی بگو تا وجدانم راحت بشود. در همین حین من گریه افتادم و خودش هم زد زیر گریه!
من باردار بودم و حاج احمد سه ماه من را تنها گذاشته بود و رفته بود سوریه. مهنا هم دیر به دنیا آمد. انگار منتظر بود تا پدرش شهید بشود و بعدش بیاید. در این چند بار هم که از یزد آمد خیلی استرس داشت و مدام زنگ می‌زد و حال من را پیگیری می‌کرد.
بعد از ظهر روز جمعه بود که به دکتر رفتیم و گفت باید بستری شوم. ظهر حاج احمد رفت سمت یزد و ما هم همراه با خانواده و شوهر خواهرم راهی بیمارستان سپیر شدیم برای به دنیا آوردن مهنا…
حاج احمد حتی از من درباره قوانین بیمارستان می پرسید و این که باید بعد از به دنیا آمدن دخترمان چه کاری بکند؟ زیر به ریز کارهایش را از من می‌پرسید. می‌گفت: ‌یک سر کوچک به یزد می‌زنم و دوباره برمی‌گردم.
ما شش صبح به بیمارستان رفتیم و ۱۲ و نیم مهنا به دنیا آمد.
حاج احمد رفت به یزد که برگردد اما…
دلم پاره پاره بود. تابوت شوهرم را در خیابان اصلی محله تشییع می‌کردند و من حق نداشتم به آن نزدیک بشوم! همسر شهید بودم اما نباید کسی خبردار می‌شد. باید جلوتر از تابوت می‌رفتم تا کسی متوجه حضورم نشود. حتی دخترم چهل‌روزه‌ام «مهنا» هم در مراسم تشییع پدرش سهمی ‌نداشت. دقیقه‌ها مثل روز و ماه می‌گذشت. همه فکر و ذکرم این بود که احمد را خاک می‌کنند و من حتی برای آخرین بار،‌ حق ندارم صورتش را ببینم!
تنها چیزی که صبورم می‌کرد،‌ نگرانی برای آبروی احمد بود. دست خودم نبود؛ بغضم که می‌ترکید، بعضی‌ها در دلشان می‌گفتند این خانم چه‌کاره شهید است که اینطوری گریه می‌کند؟! تعجب را توی نگاه‌هایشان می‌دیدم… نمی‌دانم توی این دنیا کسی این شرایط را تجربه کرده یا نه. تمام زندگی‌ام برای همیشه می‌رفت و من حتی به اندازه غریبه‌هایی که برای تشییع آمده بودند هم از آن سهمی ‌نداشتم…
این برشی از روایت زن مقاومی ‌است که در گل‌تپه ورامین، سه ساعت روبروی ما نشست و برایمان از خودش و همسر شهیدش گفت. حرف‌ها از نیمه گذشته بود که دخترش مهنا هم از خواب بیدار شد. دختری ۵ ساله با موهای بلند و لَخت و چشمانی مشکی که ۵ سال پیش، چهل روز قبل از شهادت پدرش به دنیا آمد و فقط توانست تابوت خالی پدرش را درک کند.
شهرک شهید مدرس در گل‌تپه (جایی بین ورامین و قرچک) را بیست سال قبل دیده بودم و حالا کوچه‌ها و خیابان‌هایش را به این امید گز می‌کردم که خانه حیاط‌دار و نُقلی شهید گودرزی را پیدا کنم. گل‌تپه همه چیزش در این بیست سال فرق کرده بود و بزرگترین تفاوتش این که حالا حدود ده خانواده شهید مدافع حرم در کوچه پس کوچه‌هایش زندگی می‌کردند… و من با پیچ گمراه‌کننده خیابان اصلی، آنقدر گشتم تا بوستان ۲۱ را پیدا کنم.
در این دیدار، خانم‌ها زمانی و شمسایی از محققان و پژوهشگران دفاع مقدس که قبلا هم خانم رضایی را دیده بودند، همراهی‌ام کردند. آنها قله‌های زندگی این همسر صبور را می‌دانستند و سئوال‌ها را به سمتی بردند که در گفتگوی سه ساعته‌مان اندازه شش ساعت، مطلب خالص و مفید دستگیرمان شد.
آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت بی‌واسطه زهرا رضایی، بزرگترین دختر خانواده رضایی از اقوام هَزاره افغانستان است که سال ۱۳۶۵ به دنیا آمد در حالی که پدر و مادرش ۵ سال قبل از آن به حکومت اسلامی ‌آیت الله العظمی ‌امام خمینی پناه آورده بودند…
***

یک هفته از حاج احمد خبری نبود. اخلاقم عوض شده بود و ناراحت بودم. خودم هم نمی‌دانستم چه خبر است. گمان می‌کردم این حالم برای روزهای آخرِ بارداری است. حاج احمد چند روز قبل گفته بود ماشینم را به برادرم سپرده‌ام، برو ببین جلوی خانه است یا در پارکینگ لشکر.
از یکی از تاکسی سرویس‌های محله که آشنا بود خواستم من را جلوی خانه پدر حاج احمد ببرد. شلوغ بود. همه سیاه پوشیده بودند. گمان کردم برای پدر یا مادر حاج احمد اتفاقی افتاده. راننده آژانس، ‌یکی از برادرهای سپاهی را شناخت. وقتی پرسید «این آقای پاسدار اینجا چه کار می‌کند؟» بند دلم پاره شد. یک لحظه به خودم گفتم نکند برای حاج احمد اتفاقی افتاهده و بی‌خبرم.
مادر و خواهرم چون تنها بودم شب‌ها پیش من می‌ماندند. موضوع را برای مادرم تعریف کردم. توی خیابان‌ها خبری از بنرهای شهادت نبود و خودم را دلداری می‌دادم. آقای راننده تاکسی بعد از این که من را رسانده بود به منزل پدر حاج احمد، برگشته بود تا خبر دقیق‌تری بگیرد. آمد و به مادرم گفت که حاج احمد شهید شده.
مادرم بعد از آن ماجرا سکته کرد. همیشه می‌گفت حاج احمد پسرِ بزرگ من است. حاج احمد بیشتر از من به فکر خانواده‌ام بود. حتی بها فامیلم هم رسیدگی می‌کرد. کل فامیل با ازدواج ما مخالف بودند اما بعد از مدتی طوری شد که حال حاج احمد را قبل از حال من می‌پرسیدند.
خبر پیچید و اقوام و همسایه ها همه می‌آمدند خانه ما برای تسلیت. کار من شده بود گریه و زاری. همسایه مادرم گفت چرا بی‌تابی می‌کنید؟ قبل از این که حاج احمد را خاکسپاری کنند برو بنیاد شهید و خودت را معرفی کن. من نمی‌دانستم چه کار کنم. به زور چادر را سرم کردند و با مادرم راهی بنیاد شهید ورامین شدیم.

عقدنامه و گواهی تولد مهنا را برده بودم. از نظر روحی وضع بدی داشتم. گفتم من همسر شهید گودرزی هستم. این هم دخترش است. کارمند بنیاد شهید خبر نداشت. خیلی جا خورد و از جایش بلند شد. مدارک را که دید، ‌اعتماد کرد. دو سه روز طول کشید تا پیکر حاج احمد را بیاورند و آماده بشود برای تشییع. آن بنده خدا راننده آژانس هم یک کپی از مدارک ما برای آن برادر پاسدار برده بود تا سپاه هم حواسشان به ما باشد.

خبر ازدواج حاج احمد مثل بمب ترکید. خیلی‌ها جا خوردند. قرار بود پس فردایش حاج احمد را تشییع کنند. خیلی دوست داشتم حاج احمد را ببینم. برای مراسم‌هایش که اجازه حضور نداشتیم. بنیاد شهید اعلام کرد ساعت ۲ بعدازظهر ماشین می‌فرستیم تا شما را به معراج شهدا ببرد تا شهیدتان را ببینید.

 خانه شهید گودرزی مرکزی برای توزیع بسته‌های ارزاق به مستمدان گل‌تپه است…

وقتی آمدم خانه، برادر بزرگ حاج احمد را در خانه دیدم. آمده بود تا از من بخواهد فعلا حرفی درباره ازدواج با حاج احمد نزنیم. گفت:‌ آبروی حاج احمد می‌رود و من را قسم داد که جایی نروم و چیزی نگویم… من هم به خاطر حاج احمد قبول کردم. زنگ زد به بنیاد شهید و رفتن به معراج شهدا را کنسل کرد. من هم سکوت کردم… پیکر حاج احمد را ندیدم و هنوز هم پشیمانم.
به ما اجازه ندادند پیکر حاج احمد را ببینیم. برای تشییع هم مجبور بودم سکوت کنم. البته دست خودم نبود. حالم آنقدر بد شده بود که دو نفر زیر بغلم را می‌گرفتند. جلوی تابوت راه می‌رفتم که کسی من را نبیند. رمقی توی پاهایم نبود. مقداری که می‌رفتم باید می‌نشستم تا جان به پاهایم بیاید. یکی از کاسب‌های محله، مهنا را گرفته بود و به تابوت پدرش مالیده بود.
در حالی که تشییع شوهرم بود، من مثل غریبه‌ها باید دور می‌ایستادم و چیزی نمی‌گفتم. از دور دیدم پیکر حاج احمد را داخل آمبولانس گذاشتند و مردم هم با اتوبوس به بهشت زهرا رفتند. چشم‌هایم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، دیدم وسط هال خانه دراز کشیده‌ام و همه دور تا دورم نشسته‌اند.
دلم پاره پاره بود. نمی‌دانستم صلاح است سر مزار حاج احمد بروم یا نه. به یکی از دوست‌هایش سپردم آمار بگیرد تا اگر کسی از خانواده حاج احمد سر مزار نبود، ‌ما به بهشت زهرا برویم.
توی فکرم برنامه داشتم اگر از سوریه آمد مهنا را به راحتی نشانش ندهم. چون مشتاق بود اما ما را تنها گذاشته بود می‌خواستم اذیتش کنم. اما حالا با مهنا، سر مزار حاج احمد نشسته بودم. تابوتی که حاج احمد را آورده بودند کنار مزار بود. مهنا را انداختم توی تابوت. دلم گرفته بود. گفتم دیروز تو داخل این تابوت بودی و ما الان کنار یک تابوت خالی‌ایم. غریبه‌ها همه رفتند دست به تابوت زدند و صورت تو را دیدند اما ما حق این کار را نداشتیم. خیلی سخت بود. نمی‌دانم می‌توانید حال دلم را درک کنید یا نه. ما به اندازه غریبه ها هم از حاج احمد حق نداشتیم.
***
همسایه بودیم. وقتی آمد خواستگاری من، مادرم قبول نکرد. فکر می‌کردم چند ماه که بگذرد یادش می‌رود. حدود ده سال گذشت که دوباره حاج احمد سراغم آمد. هر چه شرط و شروط گذاشتم، قبول کرد. مادرم باز هم قبول نداشت. می‌ترسید برایش مشکلی پیش بیاید. خبر داشت که مادر و پدر حاج احمد هم با این ازدواج موافق نیستند. آنقدر اصرار کرد و واسطه فرستاد که دل مادرم نرم شد. روز خواستگاری قرار بود با دایی‌اش بیاید اما تنهایی آمد. دسته گل و شیرینی گرفته بود. هر چه گفتیم قبول کرد. ما رسم شیربها داریم. وقتی این‌ها را گفتیم، گفت: ‌اصلا حرف پول را نزنید. من همه زندگی‌ام را فدای همسرم می‌کنم…
۲۸ روز از دی‌ماه ۹۲ گذشته بود که عقد کردیم. روز عقد هم نظر ما برای مهریه روی ۱۴ سکه بود اما قبول نکرد و گفت صد میلیون تومان وجه نقد باشد و بنا بر قیمت روز محاسبه شود. عاقد تعجب کرده بود. کارمند محضر هم اصرار داشت همان ۱۴ سکه باشد اما حاج احمد یک باب خانه را هم به مهریه اضافه کرد! البته این چیزها برای من مهم نبود. مهم این بود که حاج احمد من و زندگی‌اش را دوست داشت…