نتایج یک تحقیق جدید و متفاوت پژوهشگران به شما توصیه میکند تا خودتان بچهدار نشدهاید، به دیگر والدین جملاتی مثل «من هرگز این طور بچهداری نخواهم کرد» را نگویید؛ چون با تقریب بالا، شما هم ممکن است عینا همان کار را انجام دهید! استفاده از صفحه نمایشها در نقش پرستار کودک و داد زدن یا اجازه دادن به کودکان برای خوابیدن در رختخواب والدین تنها بخشی از کارهایی هستند که انگلیسیها قبل از پدر و مادر شدن به خود قول داده بودند که هرگز زیر بارشان نروند؛ اما زهی خیال باطل!
تصورات اشتباه 85 درصد والدین قبل از بچهدار شدن
یک نظرسنجی جدید که توسط «پلی-دو»، مجموعه مهدهای کودک بینالمللی روی دو هزار والد انگلیسی انجام شده است ،نشان میدهد که بین تصور مادر و پدرها از خود پیش از بچهدار شدن و آن چه پس از بچهدار شدن و در واقعیت، رخ میدهد، تفاوتی باورنکردنی وجود دارد و ۸۵ درصد ادعا میکنند به تصورات نادرست خود قبل از بچهدار شدن با صدای بلند میخندند! ۸۱ درصد هم میگویند تا زمانی که خودتان بچهدار نشدهاید، غیرممکن است بدانید اداره کردن این فسقلیها چقدر دشوار است.
فهرست تصمیمهای عملی نشده والدین
در صدر فهرست این تصمیمهای عملی نشده با تقریبا نیمی از آرا(۴۷ درصد)، تصمیم برای محدود کردن زمان مشغول بودن بچهها با صفحه نمایشها بود که وقتی اولین بار با بچههای کوچک به رستوران رفتند یا سفرشان از ۱۲ دقیقه طولانیتر شد، بر باد رفت. یک سوم(۳۳ درصد) از افراد سادهدل معتقد بودند هرگز برای این که فرزندان شان خوب و خوشرفتار باشند، به آنها رشوه نمیدهند. آنها هم خیلی زود خود را در حال خوراندن بیسکویت و شیرینی و رشوههای مورد علاقه فرزندان شان به آنها یافتند که در واقع تلاشی ناامیدانه برای جلوگیری از شیطنت و بداخلاقی آنها بود. دیگر عهدهایی که والدین قبل از بچهدار شدن با خود بستند و به سرعت شکسته شد، عبارتند از: هرگز صدای خود را روی فرزندشان بلند نکنند(۳۹ درصد)، هرگز از تلفن همراه و امثال آن به عنوان پرستار کودک استفاده نکنند (۳۴ درصد)، هر شب برای آنها داستان بخوانند(۳۲درصد) و هرگز اجازه ندهند فرزندان شان در رختخواب آنها بخوابند (۲۹درصد). نیکولا فاکس هاگارتی، مدیر بازرگانی شرکت هاسبرو (Hasbro) در انگلستان و ایرلند، درباره این یافتهها میگوید: «تحقیق ما انتظارات در مقابل واقعیت فرزند پروری را نشان میدهد و این که پیش تصورات و پیش فرضهای ما درباره زندگی خانوادگی چقدر میتواند اشتباه باشد.»
بابا، مامان، میشه درکم کنین؟ !
زمانی که دوران کودکی خود را سپری می کردم، برای ابراز احساسات کودکان چندان ارزش قائل نمی شدند. اصلا چیزی به نام «پذیرش احساسات» مطرح نبود. یادم می آید زمانی که می خواستم لباسی را برای رفتن به یک مهمانی انتخاب کنم، مادرم می گفت: «تو چه می فهمی؟ همین خوبه!» . همیشه این جمله که «تو بچه هستی و نمی فهمی» را می شنیدم به طوری که تصور می کردم هیچ توجهی به نظرات و احساساتم نمی شود و این برایم بسیار آزار دهنده بود. از آن روزها زمان زیادی می گذرد و اکنون خودم را در مقام یک والد موظف می دانم که احساسات فرزندانم را درک کنم. با این حال، چند سوال در این باره برایم به وجود آمده است.
چرایی مهم بودن پذیرش احساسات کودک
آیا واقعا پذیرش احساسات یک کودک مهم است؟ آیا به رشد کودک در مراحل بعدی کمک می کند یا باعث لوس شدن او می شود؟ اصلا پذیرش کودک هم اصولی دارد یا خیر؟ ریزه کاری هایش چیست؟ این ها سوالاتی بود که بارها در ذهنم مرور می کردم. از آن جا که احساسات خودم در دوران کودکی توسط والدینم نادیده گرفته شده بود، سعی ام بر این بود با کودکانم متفاوت تر برخورد کنم. به طور مثال زمانی که یکی از جوجه های پسرم فرهاد مرد، او خیلی ناراحت شد. چندین بار می خواستم به او بگویم که «مگر یک جوجه این قدر ارزش ناراحت شدن داره؟ خب یکی دیگه برات می خرم. این که دیگه ناراحتی نداره.» ولی در همین لحظه به یاد اصل پذیرش احساس افتادم و جمله خودم را به این شکل تغییر دادم «به نظر میرسه از دست دادن جوجه ای که دوستش داشتی، خیلی برات ناراحت کننده است. به خصوص این که خیلی بهش وابسته شده بودی» . بعد از این اتفاق، فرزندم بلافاصله خود را در آغوش من انداخت و گفت که از این اتفاق خیلی ناراحت است. مطمئن بودم اگر احساسش را نادیده می گرفتم و جمله هایی را که بارها و بارها از والدین دیگر شنیده بودم، بر زبان می آوردم نه تنها به آرام کردن پسرم کمکی نمی کرد بلکه با احساس خشمی که احتمالا به خاطر درک نکردنش به وجود می آمد، مسئله بسیار بغرنج تر می شد.
با کودک تان همدل باشید نه خودمحور
خیلی مواقع به گفت و گوی والدین دیگر با فرزندانشان دقت می کنم و افسوس می خورم که چرا برخی والدین این قدر خودمحورند. به طور مثال، یک بار کودکی را دیدم که هنگام دویدن زمین خورد و شروع به گریه کرد و گفت که پایم درد می کند ولی پدرش در پاسخ به او گفت: «این که زیاد درد نداره! هیچی نشده! پاشو» . یک بار دیگر کودکی را دیدم که با صدای رعد و برق احساس ترس کرد ولی مادرش با خونسردی گفت: «این که دیگه ترس نداره، تو دیگه بزرگ شدی، مردی شدی برای خودت، زشته که از این چیزا بترسی» . این واکنش ها برای من بسیار تاسف آور بود که چرا والدین حتی نمی توانند ساده ترین احساسات کودکان خود را درک کنند یعنی والدین باید تا این اندازه خودمحور باشند؟ به نظر من تا زمانی که هیجان ها و احساسات کودک چه مثبت (مثل شادی) و چه منفی (مثل خشم) به درستی ابراز نشود، قابل تغییر نیست و می تواند آسیب زا باشد. در بیشتر اوقات، صرف گوش دادن و نه الزاما تایید احساس کودک، کمک زیادی به آرام کردن او می کند.
پذیرش احساسات کودک در سختی ها
یک روز وقتی پسرم از مدرسه برگشت، بسیار ناراحت و عصبی بود و بدون این که با من حرفی بزند به اتاقش رفت. برای این که علت این اتفاق را جویا شوم، وارد اتاقش شدم و علت ناراحتی اش را پرسیدم که پاسخ داد: «امروز با دوستم دعوا کردم و او هر چه به دهانش آمد، نثارم کرد.» در آن لحظه به قدری از کار دوست فرزندم عصبانی شدم که می خواستم بگویم: «پسرم یک تار موی تو به صد تای دوستت ارزش داره و این آدم بی ادب ارزشش رو نداره که این قدر عصبانی باشی» ولی از همه مهم تر، می خواستم فرزندم را آرام کنم. با لحنی آرام به پسرم گفتم تو پسر خوبی هستی و می توانی دوست های خیلی بهتری پیدا کنی و لازم نیست تمام وقتت را با او بگذرانی! ناگهان پسرم فریاد زد: «بابا تو همش بهم میگی این کار رو بکن، این کار رو نکن، چرا همش می خوای برام تصمیم بگیری، اصلا ولش کن، نمی خوام.» مانده بودم که الان باید چه کار کنم؟ آیا کار من اشتباه بود؟ به کل فراموش کرده بودم که لزوما درد کشیدن بد نیست بلکه می تواند به رشد شخصیت بچه ها کمک کند و آن ها را برای تعارضات و استرس های آینده زندگی مقاوم سازد. متوجه شدم که من به عنوان یک والد، نباید همیشه به دنبال یک راه حل سریع باشم چراکه در اغلب موارد همدلی و پذیرش احساسات در کنار گذر زمان می تواند مشکلات را حل کند. برای مثال زمانی که دست ما دچار جراحت می شود، برای رفع جراحت از مواد ضدعفونی استفاده و بقیه را به زمان واگذار می کنیم. حال در مسائل روان شناختی نیز چنین است. واقعیت را باید پذیرفت که گاهی بهبودی با سرعت کند پیش می رود یعنی علاوه بر پذیرش احساسات، با گذشت زمان می توان امیدوار به رفع مشکلات بود. این نکته ای است که بسیاری از والدین در تربیت کودک شان به آن بی توجه اند.
نویسنده : مصطفی نجمی | کارشناس ارشد روان شناسی بالینی
برگرفته از کتاب «کودک، خانواده، انسان »