داستان ازدواج یک درباری با همسر سابق پادشاه

اگر اهل مطالعه تاریخ تهران باشید حتماً با نام افراد مختلفی مواجه شده‌اید که بنا به هر دلیلی نام‌شان در کتاب تاریخ تهران حک شده است.

یکی از این افراد مهدی موش است که نامش بار‌ها در قصه‌ها و روایت‌هایی که از روزگار قدیم تهران نقل می‌شود شنیده شده.

 حالا برسیم به جواب این سؤال که مهدی موش که بود؟ او یکی از خدمه دربار ناصرالدین شاه بود که در حوالی بازارچه قوام‌الدوله در میدان شاهپور قدیم زندگی می‌کرد. مهدی موش در دربار ناصرالدین شاه شغل عجیبی داشت و به قول معروف «خازن» جیب شاه بود. هر گاه ناصرالدین شاه به محفلی می‌رفت و می‌خواست انعامی بدهد به مهدی موش اشاره می‌کرد که مثلاً یک تومان به فلانی بده. به همین خاطر همیشه در جیب مهدی موش پول خرد به وفور یافت می‌شد و هنگامی که راه می‌رفت صدای پول خرد به گوش اطرافیانش می‌رسید.

داستان ازدواج یک درباری با همسر سابق پادشاه

مهدی موش صدای زیر، دندان‌های‌ریز و اندام کوچکی هم داشت و به همین خاطر درباری‌ها لقب موش را به پسوند نامش اضافه کردند. مهدی موش فردی درستکار و از خانواده‌ای متمول بود و خانه‌اش در ابتدای خیابان فروزش امروزی که در دوره ناصرالدین شاه به نام خیابان مهدی موش شناخته می‌شد قرار داشت. او برای باقیات الصالحات در ابتدای همین خیابان یک مسجد ساخت که به نام مسجد مهدی خانی معروف شد و این روز‌ها به آن مسجد مهدیه می‌گویند.

ازدواج پرماجرا

ماجرای ازدواج مهدی موش هم خواندنی است. او با ستاره خانم که قبلاً صیغه ناصرالدین شاه بود و زیر نظر انسیه خانم، همسر رسمی ناصرالدین شاه در دربار حضور داشت ازدواج کرد که یک ازدواج پرماجرا بود. او بعد از ازدواج با ستاره خانم راهی کربلا شد و همان جا درگذشت. بعد از فوت مهدی موش، ناصرالدین شاه که از شنیدن خبر ازدواج مهدی موش با همسر سابقش خشمگین شده بود، به انسیه خانم یا همان انیس الدوله مأموریت داد که ستاره خانم را به اقرار وادار کند تا اموال همسرش را لو بدهد. ناصرالدین شاه که چشم به ثروت مهدی موش داشت دستور داد اموالش را به نفع دربار مهر و موم و مصادره کنند.

محمدحسن خان اعتمادالسلطنه که روزنامه‌خوان ناصرالدین شاه بود در کتاب معروف «روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه» در باره مصادره اموال مهدی موش نوشته است: خدا لعنت کند کسی که چنین کاری را به شاه یاد داد.» ناصرالدین شاه همه اموال مهدی موش را به تعبیر عامیانه بالا کشید و مسجد قدیمی مهدیه که در ابتدای خیابان فروزش فعلی قرار دارد، تنها یادگاری است که از این فرد به جا مانده. نام مهدی موش با گذشت زمان از تابلوی یکی از قدیمی‌ترین خیابان‌های تهران محو شد و این کوچه یا خیابان با نام مهدی خان شناحته می‌شد که در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به شهید فروزش تغییر پیدا کرد. در دوره قاجار بخش قابل ملاحظه‌ای از املاک مهدی موش در همین خیابان بود و به همین دلیل به این نقطه از تهران گذر مهدی موش می‌گفتند.

با صحنه‌های کربلا مادری می‌کنیم

 در زندگی روزمره ما صحنه‌هایی هست که شاید ظاهرشان ساده باشد، اما ناگهان ما را پرت می‌کند به جغرافیای کربلا و تاریخ عاشورا. دلمان حال و هوای حسینی می‌گیرد و نم اشکی در چشممان می‌نشیند. شاید زیر لب زمزمه ای هم بکنیم «صلی الله علیک یااباعبدالله الحسین». متن زیر توصیف یکی از این موقعیت هاست.

کیفم را از شانه درآوردم و دنبال کلید گشتم که در را باز کنم. توی هیچ کدام از زیپ ها و جیب ها نبود. کار خودش است. حتما علی در خانه گردی های سینه خیزش، به کیف بخت برگشته من رسیده و دسته کلید محبوبش را در آن یافته. زنگ می زنم. صدای محمد از پشت آیفون می آید.
-کیه؟
-باز کن مامان.
خوب است. صدای گریه ای به گوش نمی رسد. مقداد خوب از پس نگهداری علی هفت ماهه برآمده. اینقدر همیشه خودش را در نگهداری از بچه زیر یک سال ناتوان نشان می‌دهد که آدم فکر می‌کند نیم ساعت هم نمی‌تواند علی را نگهداری کند.
از پله ها می‌روم بالا، صدای محمد و فاطمه به گوش می رسد. حتما دم در ایستاده اند تا خاطرات این یک ساعتی که نبوده ام را تند تند برایم تعریف کنند و مدام وسط حرف هم بپرند و با هم دعوا کنند. می رسم دم در. دو تا شاخ شمشاد هفت ساله و چهار ساله ام منتظر ایستاده اند.
– مامان مامان! علی اینقدر گریه کرد.
– مامان من پنج بار براش اسبازی آوردم.
– مامان من به بابا گفتم کولر روشن کنه، شاید گرمشه.
همین طور که کفش هایم را در می آورم، به حرف هایشان گوش می کنم.
– بارکلا به شما خواهر و برادر مهربون.
از کنارشان راه باز می کنم و می روم تو. حرف ها ادامه دارد.
– مامان! بابا فکر کرد شاید پوشکش کثیفه. اما کثیف نبود.
– من جای پوشکا رو بلدم.
مقداد با گوشی مشغول است. سلام می کنم. نگاهی به من می کند. 
– سلام خانم! خسته نباشی. کارت انجام شد؟ 
با تکان سر نشان می‌دهم که کارم انجام شده و راضیم. 
– مامان! بابا تلویزیون روشن کرد که حواس علی پرت بشه.
– هاپ هاپ جیک جیک نشون می داد.
– من گفتم مامان میگه تلویزیون برای علی ضرر داره.
کم کم دارم نگران می شوم.
– علی اولش نگاه کرد، اما بعدش دوباره زد زیر گریه.
– بابا بهش نون داد. اما علی نگرف. همش  جیغ می زد.
– خوب بچه ها آخرش چی شد؟ مقداد! بچه ها راس میگن؟ علی اینقدر گریه کرد؟
سرک می کشم توی اتاق و می بینم علی آرام خوابیده. مطمئن می شوم اتفاق ناگواری نیفتاده.
– آره خانم. طفل معصوم خیلی گریه کرد. منم سردرنمی آوردم باید چه کار کنم. هرچی به عقلم می رسید، هرچی بچه ها می گفتن، انجام دادم. اما مگه آروم میشد؟ حالا گریه نکن، کی گریه کن! سرخ شده بود از بس گریه کرده بود. سرشونه گذاشتم، این وری بغل کردم، اون وری بغل کردم. بالش گذاشتم رو پا تکونش دادم. بی فایده بود. 
– خوب آخرش چی شد؟
– مامان آخرش من براش آب آوردم. خودم تشنه م بود، آب خوردم. دیدم اونم داره نگام می کنه. یه استکان آب براش آوردم. تند تند همه شو خورد. بعدم سرشو گذاشت رو شونه بابا و خوابید.
– آره مقداد؟
– آره. طفل معصوم تشنه بود.
طفل معصوم تشنه بوده. الهی بمیرم.

من و مقداد به هم نگاه می کنیم. بی اختیار هر دو زیر لب می گوییم: السلام علی الحسین(ع) و علی علی بن الحسین(ع) و علی اولاد الحسین(ع).

مژده پورمحمدی