آموزش جمع و تفریق
یک بازی باحال برای تمرین تمرکز بچه ها
افزایش تمرکز بچه ها با بازی های خلاق
دختر ربوده شده پس از ۵۰ سال پیدا شد
۵۰ سال پس از ربوده شدن دختر بچه یک سالهای به نام ملیسا هایاسمیت در ایالت تگزاس آمریکا، پدر و مادرش به طرز ناباورانهای او را پیدا کردند. ملیسا هایاسمیت زمانی که ربوده شده یک سال بیشتر نداشت. در آن زمان مادرش که در یک رستوران مشغول بهکار بود، تصمیم گرفت برای مراقبت از دختر یکسالهاش پرستار بچه استخدام کند.

او ۵۰سال پیش در یک روزنامه محلی آگهی استخدام پرستار بچه منتشر کرد و کمی بعد زنی با او تماس گرفت. این زن میگفت که در خانهاش که حیاط بزرگی دارد از چند کودک نگهداری میکند و میتواند در کنار آنها از ملیسا هم مراقبت کند.
مادر ملیسا تلفنی با زن ناشناس برای پرستاری از دختر یکسالهاش به توافق رسید و اما زن ناشناس پس از اینکه ملیسا را تحویل گرفت، ناپدید شد و دیگر خبری از او نشد.
زن ناشناس که خودش را پرستار جا زده بود، دختر یکساله را ربود و با خودش برد و مادر ملیسا وقتی فهمید که چه اتفاق هولناکی برایش رخ داده با پلیس و همسرش تماس گرفت و ماجرا را به آنها اطلاع داد.
از آن زمان تحقیقات گستردهای برای پیداکردن دختر گمشده و دستگیری آدمربا آغاز شد اما این تحقیقات هرگز به نتیجه نرسید.
پلیس حتی برای مدتی به مادر ملیسا مشکوک شد و با این احتمال که وی دخترش را به قتل رسانده و سعی دارد صحنهسازی کند، او را زیرنظر گرفت اما معلوم شد که او بیگناه است و زن ناشناسی ملیسا را ربوده و با خود برده است. زنی که بهگفته شاهدان دستکش سفید بهدست و کلاهی به سر داشت و چهرهاش قابل شناسایی نبود.
سالها از این حادثه میگذشت و پدر و مادر ملیسا صاحب فرزندان دیگری هم شدند اما هرگز دختر ربوده شدهشان را فراموش نکردند.
آنها هرسال و در ماه نوامبر که تولد ملیسا بود، برای او جشن تولد میگرفتند و منتظر بودند که شاید روزی خبری از او بهدست آورند.
در نهایت مدتی قبل پدر ملیسا تصمیم گرفت تلاشهایش برای یافتن سرنوشت دختر ربودهاش را از طریق یک شرکت خصوصی که در زمینه دیانای و ژنتیک فعالیت داشت پیگیری کند.
او نمونه دیانای خود را در اختیار این شرکت قرار داد و خواست که با بانک اطلاعاتی آنها مطابقت داده شود. پس از بررسیها معلوم شد که ۴دیانای مشابه و یکسان با دیانای او ثبت شده است. یکی از آنها متعلق به ملیسا بود و ۳تای دیگر متعلق به فرزندان وی.
پدر ملیسا وقتی فهمید که دخترش زنده است و ۳فرزند دارد، از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. او نشانی وی را گرفت و برایش پیام فرستاد اما ملیسا که در ابتدا تصور میکرد این پیام، کلاهبرداری است توجهی به آن نکرد. با این حال وقتی پیامها و اصرار پدر ملیسا بیشتر شد، حقیقت فاش شد و دختر ربوده شده پس از ۵۰سال پی به سرنوشت خود برد و به ملاقات پدر و مادرش رفت و آنها را در آغوش کشید.
این در حالی است که با توجه به مسائل حقوقی، اطلاعات زیادی درباره زنی که ملیسا را دزدیده بود منتشر نشده و فقط به این مسئله اشاره شده که این زن پس از ربودن ملیسا، او را بزرگ و برایش نقش مادر را بازی کرده و هرگز چیزی از حقیقت به او نگفته است.
زن معتاد یک سال با جسد دختر ۶سالهاش زندگی کرد
«یکسال در کنار جسد دخترم زندگی کردم و هر وقت دلم برای باران تنگ میشد، سراغ پیکرش در یخچال خانه میرفتم.» این گفتههای زن معتادی است که متهم شده دختر ۶ سالهاش را خفه کرده و جسدش را در یخچال خانه مخفی کرده بود.

سیام مهر امسال جسد دختری 6 ساله در یخچال خانه یک قاچاقچی موادمخدر در شهرری پیدا شد. فریبا ۳۵ ساله مادر او و هاشم قاچاقچی ۳۲ساله متواری و تحت تعقیب بودند. تا اینکه و چهارشنبه هفته گذشته هنگام بازگشت به محل قتل بازداشت شدند.
هاشم در تحقیقات اولیه مدعی بود رقبایش بچه را کشتهاند تا او را قاتل جا بزنند، اما مادر کودک میگفت با دستان خودش فرزندش باران را کشته و هاشم بیگناه است. این زن در ادامه تحقیقات ادعای عجیبی را مطرح کرد. همچنین پدر باران هم با حضور در دادسرای شهرری برای همسر سابقش قصاص و برای همدست او مجازات قانونی خواست.
از پدر باران میترسیدم
فریبا ۳۵ ساله خمار است و باورش نمیشود که فرزندش را کشته و فریاد میزند اعتیادم به شیشه زندگی خودم و بچهام را نابود کرد. در حاشیه جلسه بازجویی از زن جوان با او گفتوگویی انجام دادیم که در ادامه میخوانید.
باران با تو زندگی میکرد؟
سه بچه داشتم. بعد از جدایی از همسرم، پسر و دختر نوجوانم با پدرشان زندگی میکردند و باران پیش من بود
معتادی؟
شیشه و هروئین مصرف میکنم. پدر باران هم معتاد و خلافکار بود و این بدبختی را او سرم آورد.
از آشناییات با هاشم بگو؟
هاشم سه سال از من کوچکتر است. او معتاد و قاچاقچی و رفیق شوهرم بود. درپی رفتوآمدهایش به خانهمان به هم علاقهمند شدیم. سه سال قبل که از شوهرم جدا شدم هاشم من و باران را به خانهاش در شهرری برد. گاهی با او برای فروش مواد میرفتم.
از شب قتل باران بگو.
یکی از شبهای مهر سال گذشته زمانی که هاشم برای فروش مواد بیرون رفته بود، ساعت ۲۳ و ۱۰دقیقه شب، شیشه و قرص زیادی مصرف کرده و دچار توهم شدید شده بودم. باران بازیگوش بود و گریه میکرد که باید با او بازی کنم، حالم خوب نبود و حوصلهاش را نداشتم. هر کاری کردم نرفت تا بخوابد که عصبانی شده و کنترلم را از دست دادم و با دستانم گلویش را گرفته و خفهاش کردم.
بعد چه شد؟
به خود آمدم و فهمیدم مرده است. بالای سرش نشسته و گریه کردم و بعد جسد را بغل کردم. جسدش را به اتاقش برده و پتو رویش انداختم. ساعت ۳ بامداد هاشم به خانه آمد و سراغ بچه را گرفت، گفتم که او خوابیده است. صبح سراغ بچه رفتم و فریاد زدم او در خواب مرده است. گفتم اگر پدرش بفهمد مرا خواهد کشت. با هاشم خواستیم جسد را بیرون برده و دفن کنیم که نشد. اگر جسد در خانه میماند بو میگرفت و همسایهها میفهمیدند. آن را در نایلون و پتو گذاشته و در یخچال خانه گذاشتیم. در این یکسال وقتی دلم برای باران تنگ میشد سراغ جسدش در یخچال میرفتم و گریه میکردم.
کسی به نبود باران شک نکرد؟
همسایهها سراغش را میگرفتند که میگفتم خانه پدرش است. این اواخر برای اینکه شک نکنند، دختری هم سن باران که فرزند دوست معتادم بود را به خانهمان آورده و حتی در کوچه با بچهها بازی میکرد تا آنها تصور کنند باران است. یک پلیس آمد تا جاساز هاشم را پیدا کند که از ترس فرار کردیم.
بعد از فرار کجا رفتی؟
چند روز در تهران نزد دوستانمان بودیم و بعد به شهری در استان مرکزی که زادگاه هاشم بود رفتیم. یک ماه بعد از فرارمان بازگشتیم وسایل برداریم که بازداشت شدیم.
ماجرای دستنوشتهها چه بود؟
در دفترچه اول طوری نوشتم که در آن از عذابم درباره قتل بگویم. دفترچه دوم را هم خودم نوشتم که اگر هاشم مرا لو داد، قتل را گردن او بیندازم.
پشیمانی؟
خیلی. کاش آن شب خودم را هم میکشتم تا این عذاب تمام میشد.
ایدههای جالب برای سرگرم کردن بچهها داخل خانه
روی چند لیوان یکبارمصرف ساده با ماژیکهای رنگی علامت بگذارید (اگر کودکتان بزرگتر است میتوانید به جای رنگ از اعداد استفاده کنید.) سپس لیوانها را با استفاده از نخ به بالای یک جعبه کارتن بچسبانید. ارتفاع نخها را متنوع در نظر بگیرید.

سپس به کودکتان یک توپ بادی کوچک بدهید و از او بخواهید در فاصله موردنظر شما بنشیند و بعد از گفتن نام یک رنگ یا عدد، توپ را به سمت همان لیوان پرتاب کند.

با نوارچسب رنگی روی زمین یک ماز (شبکهای از مسیرهای پرپیچ و خم و گمراه کننده) ایجاد کنید و یک توپ بادی به کودکتان بدهید. نقطه شروع و پایان را برایش تعیین کرده و از او بخواهید با پا توپ را به نقطه پایان هدایت کند، بدون اینکه با خطوط برخورد کند.

با قطعات کوچک چوبی یا آجرهای خانه سازی یک مسیر نسبتا باریک ایجاد کرده و از کودکتان بخواهید با استفاده از یک لوله مقوایی یا یک میله چوبی توپ کوچکی را بدون برخورد با دیواره مسیر به بیرون هدایت کند.

با استفاده از بشقابهای کاغذی یکبار مصرف، مسیر مارپیچی مثل شکل زیر درست کنید. تعدادی تیله شیشهای به کودک بدهید تا با انداختن آنها روی این مسیر مارپیچی و جمع کردنشان در کاسهای در انتهای مسیر سرگرم شود.

روی چند پاکت رنگی و چوب بستنی، اعداد مختلف را بنویسید. پاکتها را روی دیوار بچسبانید. چوب بستنیها را به کودک داده و از او بخواهید هر چوب را در پاکتی که همین شماره روی آن نوشته شده قرار دهد.

با نوارچسب و برچسبهای رنگی یک شهر خیالی شامل خیابان، پارکینگ، میدان، موانع و … برای کودک درست کنید تا ماشین بازی را به تجربه لذتبخشی برای او تبدیل کنید.

درِ جعبهای مثل جعبه پیتزا یا کفش را بریده و با قیچی کمی آن را کوچکتر کنید تا داخل جعبه جا بگیرد. تهِ قسمت پایینی جعبه هم یک سوراخ ایجاد کنید. سپس چوب بستنیهای رنگ شده را مثل شکر زیر روی آن بچسبانید که یک مسیر پرپیچ و خم ایجاد شود. حالا نوبت سوراخ هاست. با کمک سکهای با اندازه مناسب جاهای موردنظرتان را علامت گذاشته و سوراخ کنید.


تعدادی لیوان یکبارمصرف به کودک بدهید و از او بخواهید آنها را روی هم بچیند. سپس با توپ پلاستیکی طوری به آنها ضربه بزند که همه بریزند. بچهها از چیدن لیوانها به اندازه ضربه زدن به آنها لذت میبرند.


با استفاده از نودلهای استخری حلقههایی درست کرده و روی دیوار یا درِ کمد در ارتفاعهای مختلف نصب کنید. از کودک بخواهید یک توپ بادی را طوری پرت کند که داخل آنها بیفتد.

با نوارچسبهای رنگی اشکال هندسی مختلف روی زمین ایجاد کنید. قطعات پلاستیکی هندسی یا آجرهای خانه سازی با رنگها و شکلهای مختلف به کودک بدهید و از او بخواهید آنها را با توجه به رنگ و شکلشان در اشکالی که شما ایجاد کردید قرار دهد.

با کمک کامواهای رنگی قسمتی از خانه یا راهرو یا حتی کل خانه را نخ کشی کنید. (ارتفاع و زوایای مختلف) یک نقطه شروع و پایان برای کودک تعیین کنید. از کودک بخواهید در زمان معین (مثلا ۱۰ دقیقه) از بین نخها عبور کند و به نقطه پایان برسد. میتوانید جایزه کوچکی در انتهای مسیر برای او قرار دهید.


پشتِ یک جعبه مقوایی برشهای کوچکی ایجاد کرده و بالای هرکدام مطابق شکل حروف الفبا را بنویسید. روی تعدادی چوب بستنی هم حروف را بنویسید. از کودک بخواهید با گفتن هر حرف چوب آن را برداشته و در سوراخ متناسب با آن قرار دهد. یا کلمه بسازد و حروف کلمه را به ترتیب سرجایشان بگذارد.

یک فوم یا یونولیت را با نمد بپوشانید و روی آن با نوارچسب رنگی ۹ خانه ایجاد کنید.سه توپ پینگ پنگ بردارید و روی آنها چسب نر و ماده نواری بچسبانید.

توپها را به کودک بدهید و از او بخواهید طوری پرتاب کند که سه توپ در یک ردیف یا ستون قرار بگیرند.

۷ سلبریتی که بیپروا درباره یائسگی خود حرف زدند
خلق و خو، هورمون ها، مغز و بدن زن در بروز یائسگی تغییر می کند. تقریبا یائسگی، ۱۲ ماه پس از آخرین قاعدگی رخ می دهد و معمولاً زمانی که زنان به پنجاه سالگی می رسند، شروع می شود. ممکن است طاقت فرسا باشد، اما لزوماً چیز بدی باشد.

سلبریتی هایی مانند فیلیس لوگان در تمام دوره یائسگی خود، مثبت اندیش می مانند و با این تغییر به شیوهای سالم برخورد میکنند. تحقیقات نشان می دهد که صرف وقت با دوستان و شرکت در فعالیت هایی که از آنها لذت می برید نیز مهم است.
۱. آنجلینا جولی

آنجلینا جولی یکی از سلبریتی هایی است که درباره یائسگی خود توضیح داده است. او ادعا می کند که واکنش وحشتناکی به یائسگی نداشته است. او با افزایش سنش احساس آرامش بیشتری میکند و میگوید: «من واقعاً عاشق یائسگی هستم. من نمی خواهم دوباره جوان شوم.»
او یک سری اتفاقات ناگوار را پشت سر گذاشت که باعث شد زودتر وارد یائسگی شود، اما همچنان به همه چیز مثبت می نگرد. این بازیگر گفت: «من با هر چیزی پیش خواهد بیاد راحتم، نه به این دلیل که قوی هستم بلکه به این دلیل که این بخشی از زندگی است.» شجاعت او ثابت می کند که طرز فکر درست، در واقع یکی از مهم ترین عوامل در داشتن یک زندگی سالم و کامل است.
۲. جیلین اندرسون

جیلین اندرسون برای مدت طولانی از افسردگی رنج می برد و وقتی ۴۶ ساله شد، یائسگی او شروع شد. او احساس می کرد زندگی اش در حال از هم پاشیدن است. این بازیگر اعتراف کرد: «احساس میکردم که شخص دیگری مغزم را تسخیر کرده است.» از نظر اندرسون، هم یائسگی و هم قبل از یائسگی را باید گرامی داشت، پذیرفت و تصدیق کرد.
۳. تراجی پی. هنسون

در ابتدا، خلق و خوی تراجی پی. هنسون به سمت افسردگی متمایل بود و احساس می کرد بسیار ضعیف و شکننده شده است. او نمی دانست که این به دلیل یائسگی است، اما وقتی به پزشک مراجعه کرد، یاد گرفت که چگونه فراز و نشیب ها را مدیریت کند. روش او صحبت کردن با خود بود. او معتقد است که انجام این کار برای حل مسائل بسیار مهم است.
۴. فیلیس لوگان

فیلیس لوگان در اواسط چهل سالگی یائسگی اش آغاز شد. او توضیح داد: «یائسگی خیلی ها را تحت تأثیر قرار می دهد و هر سنتان بیشتر می شود، افراد بیشتری را میبینید که از این موضوع رنج میبرند».
وقتی صحبت از سن او به میان می آید، لوگان در مورد حرفه خود بسیار مثبت اندیش است. او معتقد است که همیشه برای زنان ۶۰+، ۷۰+ موقعیت وجود دارد و میگوید: «در حال حاضر، من کاملاً احساس مثبتی دارم.»
۵. جولی والترز

جولی در طول فیلمبرداری فیلمهای «هری پاتر»، به دلیل گُرگرفتگی هایی که تجربه میکرد، بازی کردن برایش دشوار میشد و او را بسیار خسته میکرد. با این حال، یائسگی تسکین بزرگی برای او بوده است.
او ادعا می کند که در زندگی، ما باید به مسائلمان رسیدگی کنیم و با همه چیز به بهترین شکل ممکن برخورد کنیم. برخورد سالم با آن ممکن است باعث شود که فرد بهتری شویم. او همچنین احساس می کند انرژی بسیار بیشتری نسبت به قبل از یائسگی خود دارد.
۶. پاملا اندرسون

پاملا اندرسون در دوران یائسگی احساس بسیار هیجانی داشت. او همچنین احساس تنهایی میکرد و از گُرگرفتگیها و نوسانات خلقی رنج می برد.
۷. هلنا بونهام کارتر

هلنا بونهام کارتر ادعا می کند به یک زن جوان هرگز واقعاً سینه قابل توجهی نداشته است. اما هنگامی که یائسگی شروع شد، آنها شروع به رشد کردند، او می گوید: «این یکی از مزایای یائسگی است.»
وقتی کارتر ۵۰ ساله شد، نگران بود که زندگیاش وارد سراشیبی شود. با این حال، برای او کاملا برعکس بوده است و او ادعا می کند که هرگز شادتر و کاملتر از آن نبوده است.
بازی برای افزایش تمرکز و دقت کودک
این بازی هیجانی تمرینی برای افزایش دقت و تمرکز کودکان است
از صفحه کودک خلاق
تمرین ورزش صبحگاهی با بازی
با نزدیک شدن فصل مدرسه ها بازی هایی برای افزایش تمرکز و توانمندی فرزندان به آن ها حس بهتری می دهد
از صفحه koodakekhallgh
این اتفاقات برای دختران آزادی از هیچ دوربینی پخش نشد!
دیدار استقلال و مس کرمان بالاخره سد ورود بانوان به استادیوم را در دیدارهای داخلی شکست. اتفاقی بیسابقه در لیگ برتر و قطعا مبارک برای مردم ایران. طبیعتا چنین واقعهای هم حواشی خاصی خود را دارد و رسانهها در وهله نخست به دنبال سوژههایی از این مسابقه رفتند که کمتر مقابل دوربین دیده شد. حالا روزنامه شرق در گزارشی با عنوان «شهریور آبی آزادی» چند روایت خواندنی را از دختران حاضر در این دیدار نقل کرده است که در ادامه میخوانید.

بازی استقلال با مس کرمان شبیه هیچکدام از آن بازیهایی که قریب به 40 سال گذشته در فوتبال ایران برگزار شده، نبود. این دیدار تمام کلیشههای مرسوم یک رقابت فوتبالی، از برد و باخت گرفته تا سه امتیاز داشتن را در دل داشت؛ ولی روی سکو اتفاقی تاریخی رخ داده بود. در این بازی نزدیک به 500 هوادار زن باشگاه استقلال برای اولین بار با تهیه بلیت به ورزشگاه رفته و تیم مورد علاقهشان را تشویق کردند. البته در بین آنها افرادی هم بودند که با دعوت و گزینش به ورزشگاه رسیده بودند؛ ولی هرچه بود، این بازی خاصتر از چیزی شد که باید.
«من توانستم بهسختی از سایت بلیت بخرم. مدام قطع و وصل میشد. قیمتش 50 هزار تومان بود. فکر میکنم آخرین بلیت موجود را من خریدم؛ چون خیلی زود ظرفیت جایگاه تماشاگران زن تمام شد». این بخشی از صحبتهای مریم است که توانسته یکی از 500 زنی باشد که خودشان را برای تماشای بازی استقلال به ورزشگاه برساند. او میگوید: «گفته بودند که به پارکینگ شماره 21 برویم. آنجا که رفتیم، اتوبوسی را گذاشته بودند و تأکید داشتند در اتوبوس منتظر باشیم تا به محض پرشدن به سمت ورزشگاه حرکت کند. اولش تقریبا همه ساکت بودند ولی به محض اینکه انتظار طولانی شد، سروصدا بلند شد و همه آنهایی که در اتوبوس بودیم، خواستیم راننده زودتر حرکت کند تا شروع بازی را از دست ندهیم».

زنان ایرانی در شرایطی برای اولین بار برای تماشای یکی از بازیهای لیگ برتر به ورزشگاه آزادی رفته بودند که باید و نبایدهایی هم داشتند. نگار 35ساله میگوید: «به ورزشگاه که رسیدیم، چند نفری از مسئولان فدراسیون فوتبال آمدند و برایمان حرف زدند. یکی از آنها که سمت بالایی داشت، گفت لطفا اسمی از سحر خدایاری، دختر آبی و البته وریا غفوری نیاورید. آنها را تشویق نکنید تا دردسری درست نشود و بتوانیم برای بازیهای بعدی هم مجوز ورود را راحت بگیریم». نگار از لحظه ورود به ورزشگاه هم اینطور میگوید: «فکر میکنم دستورالعمل مشخص نداشتند. نفر اولی که کیفها را بررسی میکرد، به بطری آب معدنی کوچک و دستمال کاغذی توی کیفم کاری نداشت. نفر دوم ولی بطری را گرفت و نفر بعدی هم گفت اجازه ندارید دستمال کاغذی همراه داشته باشید».
مریم هم روایت دیگری از این لحظه دارد. «داشتم با گوشیام فیلمبرداری میکردم. یکی از خانمهای انتظامات گفت دخترم چرا میخواهی برای خودت دردسر درست کنی. گفتم برای یادگاری است. سختگیری نکرد. بااینحال لحظه ورود کیفها را سفتوسخت میگشتند. رژ لب و عطر و وسایل آرایشی را گرفتند و گفتند به امانات تحویل بدهید. پرچمها را هم با دقت بررسی میکردند».
برخلاف توصیههای اولیه که اسمی از دختر آبی و وریا غفوری نباشد، دخترانی که به ورزشگاه رفته بودند، هر دو طرف را تشویق کردند. اول جای خالی سحر و در دقیقه 21، همصدا با تماشاگران مرد، وریا غفوری، کاپیتان سابق استقلال را تشویق کردند: «وریای باغیرت، حرف تو حرف ملت». در این لحظه روی سکو دوگانگی شکل گرفته بود. آنهایی که با کاورهای مشخصی به اسم همیار هوادار حضور داشتند، به مخالفت با افرادی پرداختند که در حمایت از وریا شعار میدادند.
مریم میگوید: «دو نفر از آنها نزدیک ما بودند. یکی از آنها چندان حساسیتی برای تشویق وریا نداشت ولی نفر دیگر، با داد و فریاد میخواست که چنین شعارهایی سر داده نشود». حضور تماشاگران در جایگاه شماره 5 ورزشگاه آزادی به قدری مهم بود که توجه عکاسان را به خود جلب کند و آن سکو را زیر ذرهبین ببرد ولی پرسشی که وجود داشت این بود که چه تعداد از افرادی که روی سکو بودند، بهصورت گزینشی آمده بودند.
نگار میگوید: «راستش را بخواهید، عدد دقیقی وجود ندارد ولی میدیدم همین افرادی که بهعنوان همیار هوادار آمده بودند، مدام از لیست حرف میزدند. مثلا میگفتند از لیستی که من داده بودم، چند نفر را خط زدند. آخر بازی هم یکی از این همیارها سمت یکی از تماشاگران رفت و گفت اگر از لیست من آمدهای موقع خروج فلانجا منتظر بمان تا با بقیه برویم».
هیجان برای زنانی که برای اولین بار به تماشای بازی تیم محبوبشان نشسته بودند، به قدری بود که نتوان در چند سطر خلاصهاش کرد. از شعارهای آنها و البته بدهبستانهای شعاری که با جایگاههای روبهرو داشتند، میشد چنین موضوعی را تصور کرد. «به نظرم جو خوب بود. شعار تند و توهین آنچنانی نبود». این را مریم میگوید و ادامه میدهد: «البته در چند صحنه دو، سه نفری خیلی حرفهای زشت زدند که بعید است پسرها هم چنین چیزهایی را بگویند ولی تعدادشان همینقدر اندک بود و با واکنش بقیه تماشاگران زن و تذکر آنها هم روبهرو شدند».
بازی تاریخی با تکگل کوین یامگا به پایان رسید تا زنان استقلالی در دو ساعتی که در «آزادی» بودند، با خاطره خوش ورزشگاه را ترک کنند. شاید تنها مورد عجیب برای زنان همان چیزی باشد که نگار تعریف میکند. «عجیبترین اتفاق برایم پایان بازی بود. وقتی بازی تمام شد و خواستیم از جایگاه به سمت بیرون ورزشگاه برویم، در یک مسیر تونلمانند به فاصله هر یکونیم تا دو متر، نیروهای یگان ویژه خانم ایستاده بودند. استقلال برده بود و بعید بود اتفاق خاصی رخ دهد. نمیدانم چرا تعداد این افراد اینقدر زیاد بود. البته کاری هم نداشتند و فقط توصیه میکردند که تماشاگران فیلم نگیرند. هرچند که اگر کسی هم به حرفشان گوش نمیکرد، اتفاق خاصی نمیافتاد و بیشتر سعی در حفظ آرامش داشتند».
بازی حفظ تعادل و تمرکز کودک
چقدر تمرکز کودک در دوران مدرسه مهمه براتون ؟
همه چیز رو میتونیم در قالب بازی به کودکانمان آموزش دهیم
صفحه mahan_bahadori97