زایمان دو نفره!

زایمان دو نفره!

خراسان/ مادربزرگم تعریف می‌کنه وقتی می‌خواستن اولین بچه‌شون یعنی پدر من رو به دنیا بیارن، پدربزرگم که اون زمان یک معلم جوان بوده، حس همسرداری و فرهنگی بودنش گل می‌کنه و مادربزرگم رو به جای این که مثل همه تو خونه وضع حمل کنه، به بیمارستان می‌بره. بعد دیگه خیلی رمانتیک‌بازی درمیاره و با یه سبد گل پشت در اتاق زایمان می‌ایسته. خود پدربزرگم میگه فقط تا وقتی اولین صدای مامان‌بزرگت رو شنیدم یادم میاد و بعدش هیچی یادم نیست. از این‌جا به بعدش رو پرستار تعریف کرده که اومده از در اتاق زایمان بیرون تا خوش‌خبری بده به پدربزرگم و مشتلق بگیره، می‌بینه نقش زمین شده و سرش شکسته! همون‌جا فوری دکتر میاد بالای سر پدربزرگم و پانسمان می‌کنن و یه تخت کنار مادربزرگم می‌ذارن و دوتایی رو با هم بستری می‌کنن! هروقت مادربزرگم این خاطره رو تعریف می‌کنه، پدربزرگم سرخ و عصبانی میشه و در ادامه مادربزرگم میگه: «قدر بابات رو بدون، چون من و حمید (یعنی پدربزرگم) دوتایی با همدیگه ایشون رو زاییدیم»!
  ارسالی مخاطب

خاطرات بامزه از شیطنت های دخترخانم ها در دوران کودکی

خاطرات بامزه از شیطنت های دخترخانم ها در دوران کودکی

خراسان/ اگر مخاطب همیشگی ستون بانوان باشید، می‌دانید که گاهی در همین ستون از خاطره‌های بامزه خانم‌ها می‌نویسیم. در خور ذکر است که شما هم می‌توانید خاطره‌های بامزه و تجربه‌های شیرینی را که در زندگی برای‌تان پیش آمده است، در تلگرام به شماره 09354394576 بفرستید تا در ستون بانوان به نام خودتان چاپ کنیم.
 
* یه روز من و مامانم تو پذیرایی نشسته بودیم و خواهرم یه مصاحبه تصویری داشت با یکی از استادان دانشگاه آلمان که فقط من خبر داشتم و داشت صحبت می‌کرد که یکهو مامانم بلند صداش زد و ‌گفت که محبوبه کجایی؟ من بهش گفتم چی‌کارش داری، به من بگو. مامانم هم گفت نه، باید به خودش بگم. تا اومدم جلوشو بگیرم رفت سمت اتاق خواهرم و در رو باز کرد و گفت که محبوبه کف دست شویی رو شستی؟ خواهرم طفلک با همون ژست دکتری که گرفته بود، سرش رو دو بار تکون داد که آره شستم. خدا رو شکر آلمانی‌ها فارسی متوجه نمیشن وگرنه به نظرم کارش تموم بود!
* 10ساله بودم. یه بار به خواهرم که دو سال از خودم کوچک‌تر بود، گفتم می‌خوای بهت پرواز یاد بدم؟ خواهرم با ذوق و‌شوق گفت، آره. منم دو تا دستمال کاغذی بستم به دست‌هاش و بهش گفتم بره بالای مبل وایسته و بپره و تند تند بال بزنه! خواهرم هم رفت بالای مبل پرید و دوبار دست‌هاشو تکون داد و با مخ خورد زمین! از پدر و مادرم و دعوای بعدش نگم بهتون دیگه ولی خاطره‌ای شد برای خودش، هرچند بعدها از این شیطنتم پشیمون شدم.
* سال 80، من کلاس پنجم بودم و مامانم بنده خدا سکته قلبی کرد و بعد چند روز بستری شدن، مرخص شد و اومد خونه. من و ‌داداشم که یه سال از من کوچک تر بود، تصمیم گرفتیم یه کم بخندونیمش که حال و ‌هواش عوض بشه. خلاصه داداشم رفت توی یه کیسه پارچه‌ای و من سر کیسه رو بستم و داداشم دور از جونش مثل میت با همون کیسه اومد وسط پذیرایی دراز کشید و من یهو با هیجان گفتم مامان مامان بیا ببین این چیه؟ مامانم هم توی اتاق دراز کشیده بود، یهو اومد و با دیدن کیسه بنده خدا ترسید و نزدیک بود غش کنه! حالا من توی اون وضعیت جیغ می‌زدم مامان غلط کردم و داداشم با همون کیسه بلند شد  و ایستاد   ، می‌گفت مامان منم! حالا در کیسه هم بسته بود و داداشم نمی‌تونست بیاد بیرون! خلاصه واسه مامانم آب قند آوردیم تا یه کم حالش جا اومد ولی بعدش نمی‌دونست که چه جوری باید تنبیه‌مون کنه تا آدم بشیم!