خراسان/ مادربزرگم تعریف می‌کنه وقتی می‌خواستن اولین بچه‌شون یعنی پدر من رو به دنیا بیارن، پدربزرگم که اون زمان یک معلم جوان بوده، حس همسرداری و فرهنگی بودنش گل می‌کنه و مادربزرگم رو به جای این که مثل همه تو خونه وضع حمل کنه، به بیمارستان می‌بره. بعد دیگه خیلی رمانتیک‌بازی درمیاره و با یه سبد گل پشت در اتاق زایمان می‌ایسته. خود پدربزرگم میگه فقط تا وقتی اولین صدای مامان‌بزرگت رو شنیدم یادم میاد و بعدش هیچی یادم نیست. از این‌جا به بعدش رو پرستار تعریف کرده که اومده از در اتاق زایمان بیرون تا خوش‌خبری بده به پدربزرگم و مشتلق بگیره، می‌بینه نقش زمین شده و سرش شکسته! همون‌جا فوری دکتر میاد بالای سر پدربزرگم و پانسمان می‌کنن و یه تخت کنار مادربزرگم می‌ذارن و دوتایی رو با هم بستری می‌کنن! هروقت مادربزرگم این خاطره رو تعریف می‌کنه، پدربزرگم سرخ و عصبانی میشه و در ادامه مادربزرگم میگه: «قدر بابات رو بدون، چون من و حمید (یعنی پدربزرگم) دوتایی با همدیگه ایشون رو زاییدیم»!
  ارسالی مخاطب