واکنش جالب مادران را ببینید
دوربین مخفی غافلگیری سرباز؛ وقتی مادر تو پادگان پسرش رو غافلگیر میکنه
دوربین مخفی غافلگیری سرباز؛ وقتی مادر تو پادگان پسرش رو غافلگیر میکنه
از صفحه کبریت
آیا میدانید روز زن را چگونه برای همسرتان ماندگار کنید؟
اگر شما از آن دسته آقایانی هستید که دغدغه روز زن و تبریک و هدیه آن را دارید اما شرایط مالیتان به شما این اجازه را نمیدهد که کادوی مناسبی برای همسرتان تهیه کنید در این گزارش به شما راهکار هایی پیشنهاد خواهیم داد که بتوانید این روز را به همسرتان بسیار متفاوت تر و زیباتر تبریک بگویید.
فریب تبلیغات را نخورید!
قطعا مناسبت ها و اعیاد، فرصت مناسبی برای فروشندگان است. فرقی هم نمیکند که فروشنده چه کالایی باشند. فروشنده دمپایی روفرشی یا طلا و اشیا قیمتی؟! هرچه که باشند و هرچه که داشته باشند سعی میکنند با استفاده از ترفند تبلیغات شما را قانع کنند که بهترین کادو برای مناسبتِ پیشرو کالایی است که آنها عرضه میکنند. آنقدر که شاید در همان لحظه تصمیم عجولانه ای بگیرید و خرید نامناسبی کنید. از طرفی یکی از روش های آنها در فروش ویژه در ایام خاص و اعیاد این است که طوری رفتار کنند که شما با خود گمان کنید خرید کادو در این مناسبت ها یک امر واجب و حتمی است و اگر شما به هر دلیلی نتوانید هدیه ای تهیه کنید از قافله انسان های مهربان، مسئولیت پذیر و عاشق پیشه جامانده اید!

کافی است در این ایام سری به فروشگاه های اینترنتی، فضای مجازی و حتی بازارچه های خرید محلی بزنید آنوقت است که متوجه میشوید همه این مراکز خرید فارغ از کالایی که عرضه میکنند فروش ویژه روز زن گذاشتند و تبلیغات آنها در اقناع کردن مردم به قدری موفق بوده که مشتری های زیادی به خود جلب کرده اند. البته ما مخالف فروش محصولات نیستیم بلکه در این متن فقط قصد داریم شما را از پشت پرده این تبلیغات آگاه کنیم تا اگر به هر دلیلی نتوانستید برای همسرتان هدیه ای بخرید شرمنده نشوید و احساس سرشکستگی نداشته باشید.
بلاگرها را معیار زندگی تان قرار ندهید!
همین امروز و فرداست که فضای مجازی پر شود از عکس هدیه های بلاگرها. هدیه هایی که بیشتر از آنکه نماد عشق و صمیمت باشند به منظور چشم و هم چشمی و گاهی به زور و اجبار خریداری میشوند! آن وقت است که شما به عنوان یک خانم مینشینید و حسرت زندگی مرفه کسانی را میخورید که فقط ظاهر زندگی شان را برایتان به نمایش میگذارند. مطمئنا هدیه گران قیمت بلاگر ها ارزش کادوی ساده ای که همسرتان با عشق برایتان تهیه کرده را از چشم تان میاندازد.بارها گفتیم که بلاگر ها الگوهای مناسبی برای شما نیستند. پس علاوه بر اینکه سعی میکنید حسرت خوشیهای ساختگی و ظاهریشان را نداشته باشید برای سلامت زندگیتان دست از دنبال کردن شان هم بردارید!

دوست داشتن را شرطی نکنید!
اینکه شما نتوانید برای همسرتان در یک مناسبت خاص برخلاف دیگر مردان هدیه ای تهیه کنید به این معنی نیست که شما به همسرتان علاقه ندارید! پیشنهاد میکنیم این مفهوم را به همسرتان هم منتقل کنید. با او صحبت کنید وبگویید که چقدر دوستش دارید! چند دقیقه ای را اختصاص بدهید به توصیف دوست داشتن تان و به همسرتان این اطمینان را بدهید که چیزی از علاقه شما به او کم نشده. بعد هم علت هدیه نخریدن تان را برایش شرح دهید مثلا بگویید شرایط اقتصادی این امکان را به شما نداده که برای او کادویی تهیه کنید و پول تان را صرف چیز های ضروری تری برای زندگی مشترکتان کرده اید. مطمئنا شریک زندگی شما شرایط را درک میکند و ازینکه برایش هدیه ای تهیه نکردید ناراحت نمیشود. به شرطی که از چند روز قبل در یک محیط صمیمیانه با اوصحبت کنید و شرایط را برایش توضیح بدهید. حواستان باشد توصیف دوست داشتن تان فراموش نشود.

در فرصت مناسبی جبران کنید
در قید و بند مناسبت ها نباشید اینکه حتما در یک مناسبت خاص باید هدیه خریداری شود یک باور اشتباه است. مهم عشق، صمیمت و شادی در آن روز و در آن لحظات است. گران ترین و ارزشمند ترین هدایا بدون محبت و عشق نمیتوانند شادی را مهمان دلتان کند. قرار نیست هدیه دادن فقط مخصوص اعیاد و ایام خاص باشد. میتوانید خودتان مناسبت های مختلفی در زندگی مشترکتان ایجاد کنید. مثلا به بهانه اینکه یک مسیر سخت را با همکاری هم پشت سر گذاشتید جشن بگیرید و به هم کادو بدهید. یا هر زمان که شرایط مالی تان این مکان را به شما داد بدون مناسبت برای هم هدیه بخرید. پس اگر نتوانستید در روز زن برای همسرتان کادو تهیه کنید نگران نباشید. در طول زندگی مشترکتان فرصت های زیادی است که بی بهانه و با بهانه او را خوشحال کنید و به او هدیه بدهید. فقط یادتان باشد هر بار که این امکان را داشتید دریغ نکنید و برای خوشحالی همسرتان تلاش کنید.

هدیه های معنوی را جایگزین کنید!
قصد ما این نیست که شما هدیه دادن را از زندگی تان حذف کنید. نه! فقط قرار است در این مطلب راهکار هایی را به شما پیشنهاد دهیم که اگر به هر دلیلی نتوانستید برای همسرتان کادویی بخرید سلامت زندگی مشترک تان به خطر نیفتد و سوتفاهم برای همسرتان پیش نیاید! یکی از این راهکار جایگزین کردن هدیه های معنوی است. هدیه های معنوی معمولا از هدیه های مادی ارزش بیشتری دارند و ماندگار خواهند شد. به عنوان یک خانم میگویم وقتی همسرتان ببیند شما علی رغم شرایطی که دارید برای اثبات دوست داشتن تان تلاش میکنید. بی تفاوت از کنار این روز عبور نمیکنید و برای تبریک این مناسبت به او هر چه که در توان دارید را خرج میکنید برایش ارزشمند تر است و شیرینی این رفتار شما بیشتر در کامش میماند!

دستخطی به یادگار بنویسید
روی یک کاغذ که به سلیقه خودتان تزئین شده یا روی یک کارت پستال جملاتی برای همسرتان بنویسد و این روز را به او تبریک بگویید. نیاز نیست حتما متن ادبی سنگینی را روی کاغذ بنویسید و یا شعر بگویید البته اگر میتوانید که خیلی خوب است اما سعی کنید نوشته های روی کاغذ،همه و همه حرف های دلتان باشد. شروع کنید و بگویید چقدر همسرتان را دوست دارید، نقاط مثبتاش را بگویید و از آرامشی که کنارش دارید صحبت کنید. حتما خاطرههای خوبتان را در نامه بنویسید و روزهای شیرین زندگی را در خاطر همسرتان تازه کنید. به گذشته اکتفا نکنید و تاکید کنید که هنوزهم مانند گذشته به او علاقه دارید. مطمئن باشید همسرتان پس از خواندن این کلمات احساس بهتری نسبت به زندگی خواهد داشت. این هدیه معنوی شما تا سالیان سال ماندگار میشود و هر بار که همسرتان به آن نگاه کند احساس شیرین این روزها برایش تازه خواهد شد.

برای سلامتی همسرتان روزه بگیرید!
یکی از هدیه های معنوی که میتوانید پیشکش همسرتان کنید و حسابی از آن دل ببرید. این است که در روز میلاد حضرت زهرا(س) که مصادف با روز زن می باشد برای سلامتی همسرتان روزه بگیرید. با این کار هر دویتان هم از ثواب اخروی روزه گرفتن در این عید عزیز بهرمند شده اید و هم آثار و برکات آن را در زندگی دنیوی خواهید دید.از طرفی این عمل شایسته میتواند علاقه شما را بیش از هرچیزی به همسرتان اثبات کند. در احادیث و روایات ائمه روزه گرفتن در میلاد با سعادت حضرت زهرا یکی از اعمال مستحبی است که ثواب و فضیلت بسیاری دارد.
وقت بیشتری را کنار همسرتان بگذرانید!
سعی کنید کمی زودتر از محل کارتان به خانه برگردید. خستگی هایتان را پشت در بگذارید و پر انرژی وارد خانه شوید. به همسرتان بگویید که به خاطر او امروز کمی زودتر از محل کار برگشته اید تا در کنار او باشید. کارهایی که همسرتان دوست دارد را انجام دهید. بیشتر وقت تان را به صحبت کردن با هم اختصاص دهید. فیلم های مورد علاقه او را ببینید. دو فنجان چای بریزید و آلبوم عکس های یادگاری تان را ورق بزنید. سعی کنید خاطره هر عکس و حس و حال آن زمان تان را دوباره برای همسرتان بازگو کنید.
ماجرایی که باید بخوانید!
یکی از مشاوران میگوید گاهی خانمی برای مشاوره مراجعه میکند که وضع مالی بسیار خوبی هم دارد؛ میگوید: من از طلا و جواهر متنفرم. وقتی دلیل آن را میپرسی خانم جواب میدهد: روز تولد من میشود، همسرم سرویس طلا میخرد؛ سالگرد ازدواج مان میشود سرویس طلا میخرد. روز عید فطر سرویس طلا. سالگرد عقد سرویس طلا و… دیگر از طلا خسته شدم. طلا میخرد اما برای من وقت ندارد دلم میخواست هدایای متنوع و ساده میخرید ولی برای من وقت میگذاشت!
شغل مادر بودن معادل چند شغل است؟
تقدیم به مادران عزیز به مناسب ولادت حضرت زهرا و روز مادر
ترجمه اختصاصی از بیا نی نی
مادرانههای سخت اما سازنده
روایتهای بدون روتوش 3 مادر از تجربه مادریشان که اتفاقات رایج اما ناشنیده زیادی دارد
از تجربه مادر بودن میتوان روایتهای مختلفی داشت. از روایتهای معمول تا روایتهای عاشقانه، از مادرانی که استرس سزارین یا بیماریهای صعبالعلاج کودکشان را تجربه میکنند تا مادرانی که پس از چند سال پیگیری و درمان،طعم مادری را میچشند یا مادرانی که زایمان طبیعی را انتخاب میکنند. باید پذیرفت که مادر و مادرانگی، چیزی نیست که بتوان یک روایت کامل و بینقص از آن داشت. به بهانه روز مادر و در پرونده امروز زندگی سلام، صحبتهای 3 مادر با شرایط متفاوت را میخوانیم؛ روایتهایی که شاید متفاوت از آن مسائل کلیشهای باشد که تا امروز شنیدهاید اما امروز، بهانه خوبی برای آگاهی از این مسائل است تا بدانیم مادرها با تمام فداکاری و مهربانی، باز هم ابرقهرمان نیستند، گاهی جسمی و روحی خسته می شوند و مهم است واقعی تر به آن ها و نقش شان فکر کنیم تا توقعات عجیب از آن ها نداشته باشیم.
بخش مراقبتهای ویژه مادران کدام طرف است؟
بار دومی بود که داشتم مادر میشدم. چه روزهایی؛ خونریزیهای شدید، تشخیص هماتوم [تجمع غیرطبیعی خون بین جفت و دیواره رحم]، دستور استراحتمطلق و تنهایی. همسرم جنوب کار میکرد و همه اینها را بدون همراهی او ازسر میگذراندم. هفته سیودوم بارداری، کیسه آبم پاره شد. برادرم من را رساند بیمارستان. در یکی از سختترین لحظات زندگیام تنها ماندهبودم. همسرم نمیتوانست کنارم باشد و مادرم را سالها پیش از دست دادهبودم. بچه نارس بهدنیا آمد؛ یک کیلوو500گرم. هنوز پا به این دنیا نگذاشته، در بیمارستان بستری شد؛ در بخش مراقبتهای ویژه نوزادان. آخ که چقدر با تمام وجود به چنین چیزی نیاز داشتم؛ مراقبتهای ویژه! روز بعد گفتند بچه زردی دارد. مادرها میدانند که زردی، مشکلی عادی و گذراست اما این را هم میدانند که کوچکترین اتفاقی برای بچه، میتواند مادر را از پا درآورد. آن هم کسی مثل من را که بعد از بارداری اولم، دچار افسردگی بعد از زایمان شدهبودم و اینبار هم سروکله افسردگی داشت پیدا میشد. بچه را بعد از چند روز آوردیم خانه. دیگر وقت اش رسیده بود که اندکی از آن مراقبتهای ویژه را دریافت کنم؛ یکی بیاید دیدنم، یکی برایم غذا بپزد، یک نفر حالم را بپرسد و کمکم کند اما من و بچه باید قرنطینه میشدیم چون همچنان وزنش کم بود و تا رسیدن به حداقل دوونیمکیلو نیاز به مراقبت داشت. هنوز نوبت من نرسیدهبود. دو ماه تمام در خانه ماندم. همسرم یکی، دو هفته مرخصی گرفت و بعد برگشت سر کار. من ماندم و یک بچه کلاساولی و نوزاد کموزنی که حتی نمیتوانست شیر بخورد و مدام گریه میکرد. همانروزها بود که فهمیدم یک طرف پیشانی دخترم رشد کمتری دارد. دکتر میگفت چیزی نیست ولی من نگران بودم. تا ششماهگی دخترم هر روز از این دکتر به آن دکتر رفتیم تا بالاخره بعد از اصرارهای زیاد ما، یک نامه ارجاع به جراح مغزواعصاب کودکان بهمان دادند. دکتر با اولین نگاه گفت: «ملاج این بچه بستهاست، باید عمل بشه». دنیا روی سرم آوار شد. نه میتوانستم چیزی بگویم و نه چیزی بشنوم. امکان نداشت. نباید چنین اتفاقی میافتاد. دکتر اشتباه میکرد. تمام یک ماه بعدی را توی مطب معروفترین پزشکان متخصص گذراندیم. حرف همهشان یک چیز بود؛ عمل جراحی. بهزبان آوردنش ساده بود اما ما نمیتوانستیم بفهمیم چطور بچه چندماههمان را به عمل جراحی سنگین 5ساعتهای بسپاریم که احتمال خونریزی دارد و ممکن است بههوش نیاید. چارهای نبود. یک ماه بعد نوبت عمل گرفتیم. بچه بعد از هفتماه باز سر از بیمارستان درآورد. توی بیمارستان پشت در هر اتاقی چندنفر ایستادهبودند، به همدیگر دلداری میدادند، دعا میخواندند و ذکر میگفتند. من تنها بودم. همسرم البته اینبار کنارم بود اما هردویمان آنقدر پر بودیم که کاری برای آرام کردن هم ازدستمان برنمیآمد. البته تصمیم خودم بود. دلم نمیخواست کسی از بیماری دخترم خبردار شود. دکتر گفتهبود مشکل اش مادرزادی است. میدانستم که قرار است چه چیزهایی بشنوم؛ «دیدی مشکل از مادره بود؟»، «یادته تو دوران بارداریش هم هماتوم داشت؟»، «طفلک بچه». خودم مهم نبودم، نمیخواستم این چیزها بعدا به گوش بچهام برسد، نمیخواستم بیماریاش انگی بشود که همه عمر همراهش باشد و نگاههای دلسوزانه دیگران رویش سنگینی کند. بچه از اتاق عمل بیرون آمد؛ افتاده روی تخت بیمارستان، با سری پیچیده و پر از خون. دو هفته بعدی به مراقبتهای ویژه بعد از عمل گذشت. شبی که روز بعدش قرار بود بخیههای سر دخترم را بکشیم، شروع کرد به بیتابی. تبش دایم قطعووصل میشد و نمیخوابید. دوباره دکتر و آزمایش و شنیدن یک واژه هولناک دیگر: «مننژیت». دنیا چندبار میتواند روی سر یک نفر آوار شود؟ گفتند چون بچه عمل سر داشته، عفونت مغزی گرفتهاست. گفتند باید الپی شود یعنی آب کمرش را تخلیه کنند. گفتم خدایا وعده بهشت به من دادی؟ نمیخواهم. بچهام را به من برگردان. گفتند تشخیص مننژیت درست نبوده. گفتند یک عفونت ویروسی قابل درمان است. کابوس داشت تمام میشد؟ بالاخره میتوانستم یک شب راحت بخوابم بدون آنکه تا صبح هزاربار بیدار شوم و نفس کشیدن بچهام را چک کنم؟ خسته شدهبودم ولی حق نداشتم خسته باشم. حق نداشتم گلایه کنم. بهم میگفتند: «ناشکری نکن»، «حالا مگه چی شده؟ خواب میاد و میره». یک نفر بهم گفت مادر باید شبها بیدار بماند. نمیفهمیدم این «باید» از کجا میآید. کسی نمیدانست چه روزهایی را از سر گذراندم و انگار دلش هم نمیخواست بداند. گاهی از بچهدار شدن پشیمان میشدم. گاهی چشمهایم را میبستم و خودم را دختربچه بدون دغدغهای میدیدم که صبحانهاش روی میز چیده شدهاست اما چشمهایم را که باز میکردم، گریه بچه بود و خانه بههمریخته و غذایی که باید آماده میشد. خب زندگی همین است دیگر. من یک مادرم. مادری که همیشه توی دلش خدا را بابت وجود و سلامتی بچههایش شکر میکند اما گاهی خسته میشود.
آنچه را که خواندید، از زبان «ناهید» نقل کردم. ناهید 37ساله، مادر دو فرزند است و اهل مشهد. برای ناهید یادآوری تجربهای که از سر گذراندهبود، اصلا آسان نبود. حین روایتش بارها صدایش لرزید و به گریه افتاد اما دلش میخواست ادامه بدهد تا صدای مادرها یکبار هم که شده، شنیده شود.
مادر بودن فقط به دنیا آوردن نیست
13 سال از ازدواجمان میگذشت و به قول قدیمیها اجاقمان کور بود. این که میگویم بچهمان نمی شد به این معنی نبود که دنبال دوا ودکتر نرفته باشیم. مشهد، یزد، تهران، همه جای کشور را که دکتر نازایی داشت رفته بودیم اما نشد که نشد. بار آخر را خوب بهخاطر دارم یکی از متخصصان معروف روبهرویم نشسته بود به یک فضای مبهم بالای سر من و همسرم زل زد، صدایش را به پایینترین فرکانس رساند و جوریکه گویی تقصیر اوست ما بچهدار نمیشویم، گفت: «متاسفم، کاری از دست هیچکس برنمیاد». بعد انگار که جواب بزرگترین مسئله لاینحل قرن را پیدا کرده باشد لبخندی بزرگ زد، صدایش را کمی بالا برد و ادامه داد: «شما که این قدر انسانهای معتقدی هستین، چرا یک بچه به سرپرستی نمیگیرین، به خدا ثوابشم بیشتره.»
همانجا بود که این فکر در سرم مثل یک گیاه جوانه زد و رهایم نکرد. من عاشق همسرم بودم و البته عاشق مادر شدن. تصمیم به سرپرستی گرفتن بچه کار سختی بود اما سختتر از آن متقاعد کردن فامیل و آشنا بود برای همین به هیچ فردی نگفتم که حامله نیستم و برای اینکه محکوم به اجاق کوری نشوم مثل یک عروسک خیمه شببازی نقش یک مادر باردار را بازی کردم، لباس گشاد پوشیدم، گاهی به دروغ بالا آوردم و ادای ویار داشتن را درآوردم. از خیلی زنان حامله شنیدهام که دوران بارداری سخت و طاقت فرساست اما کسی نیست که تمام این دوران را برای حرف درنیاوردن اطرافیانش به دروغ نقش بازی کند و از ترس گناه دروغش هر شب اشک بریزد. روزهای سختی بود. گاهی با شکم ساختگیام صحبت میکردم و گاهی باورم می شد راستی راستی بچهام دارد لگد میزد یا خودش را به رحمم میکوبد تا بیرون بیاید! من با توهم شیرین باردار بودن، 9 ماه تمام زندگی کردم. برایش قرآن خواندم، لباس دوختم و حتی جوراب پشمی بافتم اما باید اعتراف کنم تمام این 9 ماه به یک چیز فکر میکردم که نکند کاری که میکنم کار اشتباهی است، نکند نداشتن رابطه خونی با این بچه باعث شود من مادر خوبی نباشم.
بالاخره او به دنیا آمد. در همان بیمارستان که متولد شد یک اتاق گرفتم و او را مستقیم از بغل مادرش (نمیدانم واژه درستی است یا نه چون برای همیشه من مادرش هستم) به بغل من دادند و درست در همان لحظه مادر شدم. او با همه نوزادهایی که تا الان دیده بودم فرق داشت، زیادی کوچک بود، صدای گریهاش از بقیه نوزادها بلندتر بود و بی وقفه جیغ میکشید. راستش فکر میکردم با به دنیا آمدنش همه سختیها تمام میشود اما تازه شروع ماجرا بود و من از دید خودم یک مادر نصفه و نیمه بودم با ترس هر روزه این که اگر بفهمد من او را به دنیا نیاوردهام چه میکند؟ بعد از چند ماه وقتی میخواستم به سر کارم برگردم و اورا پیش پرستار گذاشتم انگار قسمتی از وجودم را در خانه جا گذاشته بودم اما تمام مدت به این فکر میکردم که آیا اگر فرزند بیولوژیکی ام هم بود همین کار را میکردم؟ نکند من مادر کاملی نیستم؟ این بازی و جدال با وجدانم، خودسرزنشیها و ترس رها کردن من، سالها ادامه داشت اگر بخواهم واقعیت را بگویم هنوز هم ادامه دارد. من مادری را در پر استرسترین حالت ممکن تجربه کردم.
آن چه خواندید تعریف مادری کردن از زبان مریم 62 ساله است. کسی که تمام مسیر مادر بودن را با ترس و استرس گذرانده و میگوید هیچ وقت نمیدانستم چطور به فرزندم بگویم که من او را به دنیا نیاورده ام. میترسیدم به من بگوید مادر خوبی برایش نبودم.
مادر هم آدم است خسته می شود
ساعت یکربع به چهار بعدازظهر زایمان کردم، موعدش 12ظهر بود. این چهار ساعت شبیه وقتی نیست که گوشه بیمارستان بستری شدهای و منتظر دکتری و خب چندساعتی بیشتر درد را تحمل میکنی. شبیه هیچ دردی نیست. آدم دلش میخواهد ملکالموت همانلحظه بیاید سراغش ولی درد تمام شود. یک ساعت آخر توی ذهنم بلندبلند میگفتم خدایا بچه نخواستم. فقط میخواستم تمام شود این دردها. فرایند زایمان کامل طی شده بود ولی بچه نمی آمد. ماما میگفت همه چیز دارد خوب پیش می رود. نه چیزی خورده بودم و نه خوابیده بودم. دست وپاهایم را حس نمی کردم. لگنم داشت می شکست. ماما میگفت به جای جیغ زدن باید بنشینی و زور بزنی. اگر 20دقیقه کاری را بکنی که من میگویم، میروی توی اتاق زایمان و دیگر درد نداری. انگار که با بچه حرف میزند و من چقدر بچه بودم در آن لحظات. 20دقیقه یک عدد بود. میشد بهش فکر کرد. معنیاش این بود که میشود 20دقیقه دیگر زنده ماند. مثل آدمی که از صخره آویزان است و توانش تمام شده و تصمیم گرفتهاست بیفتد. بعد کسی سرمیرسد و توی گوشش میگوید اگر چند دقیقه دیگر صخره را بچسبی، امداد می آید. نمیتوانستم روی پا بایستم. سه نفری بلندم کردند و بردند توی اتاق زایمان. دوبار دیگر باید به لگنم فشار میآوردم. بعد صدای چندنفر را شنیدم که بهم تبریک میگویند. درد رفتهبود. دیدم بچه را دارند تمیز میکنند. کلی چیز سفید و قرمز توی سروکله اش بود. یک موجود زشت دوست نداشتنی با بینی بزرگ. ازدستش عصبانی بودم. نافش را که بریدند، گذاشتندش روی شکمم. خم شدم نگاهش کنم، هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم. کلی درد به جان خریده بودم تا وقتی بچه ام بهدنیا می آید، بههوش باشم و دنیای اضطرابی اش را درک کنم. ارزشش را داشت؟ تمیزش کردند، لباس تنش کردند، ازش عکس گرفتند و سپردنش بغل مادر و شوهرم. رفتم توی اتاق دیگری و هیچ سراغی از بچه ام نگرفتم. کمی بعد شروع کردم به سفارش دادن؛ «غذا میخوام، چای نبات، آبمیوه…». نگران بچه ام نبودم. خواستن و عشق شدید را تجربه نمی کردم. فقط حواسم به خودم بود. حتی فکر نمی کردم باید به بچه ام شیر بدهم. بهم یادآوری کردند و خیلی سخت شیرش دادم. تکلیفی بود که میخواستم انجام بدهم و بخوابم. بچه خوابید ولی من نه. آمدم خانه و باز هم نخوابیدم. تمایلی به بغل کردن بچه نداشتم. سه روز بعد مادرم فهمید بچه مشکوک به زردی است. اصلا آماده نبودم. صبح روز سومی که زایمان کردهبودم و هنوز خونریزی داشتم، باید برمیگشتم بیمارستان. دیگر ظرفیت هیچچیزی را نداشتم. دلم میخواست یکی از بچه ام مراقبت کند. بلد نبودم پوشک عوض کنم، بلد نبودم بهش شیر بدهم. فقط به خودم فکر میکردم که چقدر خسته ام. توی بیمارستان میخواستند از بچه خون بگیرند. گریه که کرد، من هم زدم زیر گریه. گذاشتندش توی دستگاه. میخواستم برش دارم ولی اجازه نداشتم. آنجا بود که با تمام وجود گریه کردم. تازه سه روز بعد از زایمان، حس مادری را به شکل رایجش تجربه کردم؛ عشق عمیق، دلسوزی و بسته بودن جانت به جان بچه. با همه جانم بچه ام را میخواستم. میخواستم بغلش کنم و وقتی توی دستگاه بود، دلم برایش تنگ میشد. کمی بیشتر از 24ساعت در بیمارستان بودم ولی چندروز گذشت. همه روزهای اول همینقدر طولانی و سخت گذشت و پر از دعوا. دعوا با شوهرم سر نگهداشتن بچه. گاهی بچه آنقدر گریه میکرد که حتی نمیتوانستم دستشویی بروم. گاهی سرش داد میزدم. گاهی بچهام از من ترسیده و من از خودم به عنوان یک مادر بدم آمدهاست. بعد به خودم گفتهام سرزنش کردن چه فایده ای دارد؟ مادر هم آدم است، خسته میشود. ممکن است داد بزند، ممکن است حس کند غلط کرده که بچه بهدنیا آورده. خیلی عادی هستند این احساسات. فقط در ابراز کردنشان سعی میکنم خودم را کنترل کنم و سر طفل معصومی که هیچچیز از این دنیا نمی داند، هوار نشوم. حالا من 9ماه است که مادرم و وارد دنیای جدیدی شدهام. ابعاد تازهای از خودم میشناسم. توانمندی هایم بیشتر شده. از خودم میپرسم چطوری می توانم سرپا باشم؟ امیدوار باشم؟ این نظم و صبر از کجا آمده؟ از بیخوابی دارم میمیرم ولی غر نمیزنم. بچه که بدخواب میشود، به خودم میگویم خب بالاخره که تا فلان ساعت میخوابد، خلقت را تنگ نکن. منعطف شدهام، مهارت حلمسئله پیدا کردهام. بلدم چه کار کنم که سخت نگذرد. احساسات متناقضم اما هنوز سرجایش است؛ احساسات متناقض درباره موجودی که خیلی دوستش داری ولی گاهی خشم و اعتراض را هم راجع به او تجربه میکنی.
آنچه را که خواندید، از زبان «فهیمه» نقل کردهام. فهیمه 30ساله است،
روانشناسی خوانده و در یکی از شهرهای شمالی زندگی میکند.
وقتی به او گفتم دنبال روایتی بدون روتوش از تجربه مادری میگردم، خیلیراحت شروع کرد به تعریف کردن بدون آنکه نگران باشد در کلیشه «مادر مهربان فداکار» قرار نگیرد. کلیشهای که ازسوی جامعه به مادران تحمیل میشود و خستگیها، ناامیدیها و کاستیهای آنها را بهرسمیت نمیشناسد.
مهسا کسنوی | روزنامهنگار
روز مادر در فرهنگ کشورهای مختلف
کدام کشورها روز مادر دارند؟
میترسم داشتن تیکعصبی برایم خطرناک باشد
دختری 20 سالهام. تا چند وقت پیش، خودم خیلی متوجه نبودم که تیک عصبی دارم اما چند وقتی است بعضی از دوستانم، متوجه ماجرا شدند و به من می گویند که زودتر باید مشکلم را درمان کنم. تیک عصبی من این طور است که بعضی اوقات، ناخودآگاه پایم می لرزد به خصوص زمانی که نیاز به فکر کردن داشته باشم. میترسم داشتن تیکعصبی برایم خطرناک باشد. لطفا راهنمایی ام کنید.
پاسخ مشاور
مخاطبگرامی، تیکعصبی یکی از اختلالات شایع است که شامل حرکات کاملا غیرارادی در بدن مثل حرکات سریع باز و بسته شدن چشم، دهان، تنگ کردن چشم، تکان سر و شانه، تماس انگشتها به حالت بشکن زدن، پرش دست، گردن و … میشود. این اختلالات ممکن است در زمان کودکی، نوجوانی، جوانی و حتی پیری بروز کند و البته بعد از مدتی در فرد از بین برود. با توجه به نگرانی شما در این باره، لازم است نکاتی را خدمتتان عرض کنم.
باید از درمانهای رفتاری کمک بگیرید
درباره خوب یا بد بودن داشتن تیک عصبی باید بدانید که ریشههای اصلی این تیکها، اضطراب و استرس است و در محیطهایی که برایتان اضطرابآورتر است، بیشتر اتفاق میافتد. یکی از روشهای درمان تیک شامل درمانهای رفتاری مثل قرقهسازی است که فرد در مقابل آینه می ایستد و مدام حرکت تیک عصبی خود را تکرار می کند؛ به این راه درمان قرقهسازی میگویند که به مرور زمان بر فرد تاثیر میگذارد و فرد درمان میشود. روش دیگر، درمان دارویی است که شما باید پیش روان پزشک بروید تا داروهایی از جمله داروهای مسکن مانند هالوپریدول، پیموزاید و … برایتان تجویز شود. توجه داشته باشید زمانی که تیکهای عصبی فرد با درمانهای خانگی یا بعد از گذشت یک مدت زمان چند ماهه رفع نشود، باید به روانشناس مراجعه کند تا با توجه به رفتارهای فرد و روانشناسی درست، او را درمان کند. فراموش نکنید همانطور که دوستانتان هم اشاره کردهاند باید برای حل این مشکل برنامهریزی کنید و بدانید این اختلال قابل درمان است.
نویسنده : هدی معتمدالصنایعی| روانشناس بالینی
خانمها با چه چیزهایی خوشحال میشوند؟
در مطلب زیر به چند روش ارزان (با توجه به وضعیت اقتصادی) و در عین حال ارزشمند برای تکریم مادران و زنان جامعه پرداخته شده است. روز ولادت حضرت زهرا (س) بهانه خوبی است تا از زحمات مادران و زنان جامعه تقدیر کنیم؛ قطعا هدیه دادن بهترین روش برای ابراز محبت است و همه ما چه زن چه مرد از گرفتن هدایای مختلف خوشحال میشویم و بهتر است اگر توانایی تهیه کردن هدیه را داریم با توجه به سلیقه و احتیاجات عزیزانمان برای آنها هدایایی تقدیم کنیم، اما در این نوشتار سعی شده چند روش ارزان (با توجه به وضعیت اقتصادی)، ولی در عین حال ارزشمند را برای تکریم مادران و زنان جامعه با هم مرور کنیم.
روز زن را با این روشها برای همسرتان ماندگار کنید
۱- معجزه بوسیدن
دستبوسی یا بوسیدن پیشانی و حتی پای والدین بهخصوص مادران، هم توصیه شده توسط شریعت و هم جزوی از منش بزرگان است؛ این سنت حسنه آنقدر ارزشمند است که در روایات آمده اگر کسی پدر و مادرش در قید حیات نیست، میتواند سنگ قبر پدر و مادرش را ببوسد؛ روز مادر فرصت مناسبی است که انسان با بوسیدن دست مادرش هم دل مادر را جلب کند و هم روح خود را تعالی بخشد.
۲- قبول مسئولیت امور داخلی منزل
نداشتن فهم درست از مسائل، نقشها و مسئولیتهای زن و مرد از یکدیگر یکی از دلایل وجود اختلاف در خانواده است، یکی از مواردی که مردان خانه میتوانند هم از همسرشان دلجویی کنند و هم با سختی و مشقتهای خانهداری آشنا شوند، به عهده گرفتن برخی از امور منزل برای یک روز است؛ هر چند کمک کردن مستمر زن و شوهر به یکدیگر هم توصیه اسلام و هم مشاوران خانواده است.
۳- کمک به همسر
فرزندان هم میتوانند برای قدردانی از زحمات مادری، یک یا چند روز به بهانه روز مادر، به مادرشان مرخصی دهند و امور منزل را خودشان به دست بگیرند.
۴- نامه محبتآمیز بنویسید
میگویند ابراز عشق و علاقه دروازه فتح قلوب است؛ نوشتن نامه یکی از روشهای تاثیرگذار برای بیان احساسات آدمی است؛ در نوشتن نامه برخی از پارامترهایی مانند خجالت، حذف میشود و صراحت کلام بیشتر خود را بروز میدهد و لذا بیان احساسات با نگارش متن، در مواردی بیشتر از ابراز کلامی است. نامه حضرت امام (ره) را به همسرشان یکی از مواردی است که میتواند الگوی مناسبی برای افرادی باشد که گمان میکنند، چون سنی از آنان گذشته حتما برای چنین ابراز محبتهایی دیر شده است.
۵- به رخ کشیدن نقش همسری یا مادری
باغبانی را تصور کنید که در جوانی نهالی کاشته و سالها عمر و سرمایه خود را ذرهذره، پای این نهال ریخته است؛ به نظر شما چه چیزی این باغبان را بسیار خوشحال میکند؟ همین حس را صدها برابر بزرگتر کنید، شاید بتوانید حس مادرانه یک زن را درک کنید وقتی که فرزندش قد کشیده و اکنون این فرزند میخواهد روز مادر را به او تبریک بگوید.
به نظر شما چه چیزی بیشتر از همه چیز میتواند این مادر را خوشحال کند؟ حتما یک زن، وقتی به صراحت از فرزندش بشنود که موفقیتهای امروز این فرزند مدیون زحمات مادرانه بوده، مانند آن باغبانی که ثمره زحماتش را میبیند، بسیار حس خوشحالکنندهای خواهد بود.
رهبر انقلاب: دست مادر را حتما ببوسید
رهبر انقلاب اسلامی: زن اگر چنانچه در محیط خانواده، محترم و مکرّم شمرده بشود، بخش مهمّی از مشکلات جامعه حل خواهد شد. باید کاری بکنیم که بچّهها دست مادر را حتماً ببوسند؛ اسلام دنبال این است. کما اینکه در خانوادههای مذهبیتر و اخلاقیتر و نزدیکتر به مفاهیم مذهبی، اینها مشاهده میشود. فرزندان خانواده نسبت به مادر تکریم داشته باشند. هیچ منافاتی ندارد این تکریمِ نسبت به مادر، با آن حالت عاطفی و خودمانیگریای که بین فرزند و مادر وجود دارد؛ هیچ منافاتی ندارد؛ این احترام باید باشد؛ محترم باید باشد زن در درون خانواده. رفع مظلومیّت به این شکل است.