ماجرای باورنکردنی کودکانی که در میان حیوانات رشد کردند

زندگی در میان حیوانات وحشی و خطرناک جنگل یا حتی بودن در میان آن‌ها و زندگی کردن به شیوه حیوانات، حرف زدن به زبان آن‌ها و… همه آن چیز‌هایی است که کودکان جنگل می‌آموزند.

به نظر شما آیا زندگی در جنگل همان‌طور که در داستان پسر جنگل گفته شده بود، آسان و لذت‌بخش است؟ اگر فکر می‌کنید که زندگی و بزرگ شدن نزد حیوانات بدون اینکه به انسان آسیبی برسانند، تنها یک داستان است و نمی‌تواند حقیقت داشته باشد، حتما ماجرای این کودکان را که در دنیای وحش رشد کرده‌اند و با آداب و رسوم انسانی غریبه‌اند بخوانید.

آن‌ها حیواناتی را که در میانشان زندگی کرده‌اند، به عنوان خانواده خود قبول دارند. این کودکان نه‌تن‌ها نمی‌توانند صحبت کنند بلکه از نعمت خندیدن و گریه کردن نیز محرومند. تحقیقات نشان داده است که در بیشتر موارد این کودکان عمر کوتاهی دارند که دلیل آن می‌تواند خوردن غذای ناسالم و نداشتن بهداشت باشد. همچنین آن‌ها تمایلی به زندگی با انسان‌ها ندارند و در اولین فرصت دوباره به جنگل فرار می‌کنند.

دختر جنگلی

روچام پنگینگ- دختری که تا به حال موضوع خبر‌های بسیاری از خبرگزاری‌ها بوده است- ۱۸ سال از عمر خود را در جنگل‌های شمال شرق کامبوج در نزدیکی تایلند و در کنار حیوانات گذرانده است. تا قبل از گم شدن پنگینگ، آن‌ها خانواده‌ای شاد و خوشبخت بودند که در دهکده‌ای نزدیک جنگل زندگی می‌کردند، اما آن‌ها هیچ‌گاه فکر نمی‌کردند که زندگی در کنار جنگل می‌تواند زندگیشان را به شکلی عجیب دگرگون کند.

دختر جنگلی

پیدا شدن دختر جنگل

در سیزدهم ژانویه ۲۰۰۷ اهالی روستای راتاناکری که در حدود ۳۵۰ کیلومتری شمال شرق پنوم پن- پایتخت کامبوج- قرار دارد، به پلیس منطقه گزارش دادند که انسانی عجیب و غریب در حالی که لباس‌هایی پاره به تن دارد، چند روزی است که از خانه‌هایشان غذا می‌دزدد، ولی قبل از اینکه پلیس بخواهد اقدامی انجام دهد، یکی از روستاییان که روچام غذای ناهارش را خورده بود، او را گرفته و تحویل پلیس داده.

به خاطر اینکه پنگینگ مدت زیادی از عمر خود را با حیوانات و به دور از مردم گذرانده بود، تکلم را فراموش کرده و دیگر قادر به صحبت کردن نبود. همین امر باعث شده بود تا پلیس در ارتباط برقرار کردن با او دچار مشکل شود و نتواند هویت او را تشخیص دهد.

چند روز گذشت و تحقیقات پلیس به جایی نرسید تا اینکه خبر در روستا‌های اطراف منتشر شد. در این زمان بود که مردی ۴۵ ساله به نام سال لوئو که خود مأمور پلیس بود و در یکی از روستا‌های اطراف سکونت داشت، مدعی شد که مشخصات این دختر با فرزند آن‌ها که حدود ۱۸ سال پیش در جنگل مفقود شده است مطابقت دارد.

مأموران پلیس برای فهمیدن راز این دختر جنگلی از ادعای تنها کسانی که می‌گفتند او را می‌شناسند به سادگی نگذشتند و برای تحقیقات بیشتر از همسر سال لوئو به نام راچام سوی نیز خواستند تا به اداره پلیس بیاید و در صورت لزوم تست دی‌ان‌ای انجام دهد. اما به محض ورود راچام سوی همه از دیدن این همه شباهت بین این زن و دختر جنگل متحیر شدند و همین شباهت باعث شد تا از آن‌ها تست گرفته نشود.

قبل از پیدا شدن خانواده دختر، پلیس‌ها قصد داشتند او را در قفسی گذاشته و در تمام روستا‌های اطراف بگردانند تا شاید کسی او را بشناسد. پدر پنگینگ می‌گوید: «خدا را شکر می‌کنم که قبل از انداختن دخترم به داخل قفس و ما از موضوع اطلاع پیدا کردیم و او را به خانه بازگرداندیم.»

دختر

بازگشت به آغوش خانواده

زمانی که دختر جنگلی نزد خانواده‌اش باز می‌گشت، همه آن‌ها با ناباوری از بازگشت او اشک شادی می‌ریختند و نمی‌دانستند که این دختر دیگر مانند گذشته نیست و می‌تواند برایشان مشکلات بزرگی به وجود آورد. سال‌ها دوری از انسان‌ها و زندگی با حیوانات خلق و خوی این دختر را وحشی ساخته بود، ولی خانواده او امیدوار بودند بتوانند دوباره صحبت کردن و زندگی به طریقه انسان‌ها را به او بیاموزند و به همین دلیل از بردن روچام به بیمارستان برای تحقیقات جلوگیری کردند.

سال لوئو گم شدن دختر خود را این‌گونه شرح داد: «یک روز همراه با روچام و خواهر کوچکش برای چراندن گاو‌ها به جنگل رفته بودیم. او در آن زمان تنها هشت سال داشت و در کنار من مشغول دویدن و بازی کردن بود. یک لحظه از او غافل شدم و وقتی به خود آمدم، دیدم که دخترم آنجا نیست. من او را گم کرده بودم و تلاش برای یافتنش هم بی‌نتیجه بود. به سرعت به روستا بازگشتم و عده‌ای را برای کمک همراه خود بردم، اما گویا هر چه می‌گشتیم، کمتر می‌یافتیم. به گمان اینکه حتما او توسط حیوانات وحشی شکار شده و به لانه آن‌ها برده شده است به خانه برگشتم.

در تمام این سال‌ها من خودم را مسبب گم شدن و از دست دادن دخترمان می‌دانستم.» وقتی که خبرنگاران روزنامه گاردین برای گرفتن گزارش به روستای آن‌ها آمدند، پنگینگ با دیدن آن همه خبرنگار و دوربین‌هایشان بسیار ترسیده بود و از آن‌ها فرار می‌کرد. در ابتدا مادرش نمی‌گذاشت تا از او فیلم بگیرند، زیرا فکر می‌کرد که ممکن است با این کار او را عصبی کنند و پا به فرار بگذارد، اما کم‌کم پنگینگ آرام شد و دیگر نمی‌ترسید، اما همچنان پشت خانواده‌اش پنهان می‌شد.

خبرنگاران از یک روز زندگی او فیلم گرفتند. در موقع غذا پنگینگ نمی‌توانست با قاشق غذا بخورد، حتی نمی‌توانست آن را در دست بگیرد و به همین خاطر با دست غذا می‌خورد و بیشتر از اینکه بخواهد غذا را در دهانش بگذارد، روی خودش می‌ریخت. 

یک هفته بعد

تنها یک هفته بعد پنگینگ بسیاری از کار‌های شخصی را یاد گرفته بود و خانواده‌اش از این بابت بسیار خوشحال بودند. همچنین او سه کلمه پدر، مادر و دل‌درد را نیز می‌توانست بگوید. او به زبانی خاص صحبت می‌کرد و تنها چیزی که خیلی او را خوشحال می‌کرد و لبخند به لبش می‌نشاند، بازی با چند حیوان عروسکی و یک آینه بود.

روچام

روچام ۱۸ سال از زندگی‌خود را در جنگل و با حیوانات وحشی گذرانده است

پنگینگ وقتی تشنه یا گرسنه می‌شد، به دهانش اشاره می‌کرد، اما هنوز به جای راه رفتن روی دو پا، ترجیح می‌داد خود را روی زمین بکشد یا روی چهاردست و پا راه برود. همچنین هنوز در هنگام عصبانیت فریاد می‌کشید. خانواده پنگینگ لحظه‌ای او را از نظر دور نمی‌کردند تا دوباره به جنگل نگریزد، اما تمام تلاش‌ها بی‌نتیجه بود.

بازگشت به جنگل

در فوریه سال ۲۰۰۸ خبری از بازگشت این دختر به جنگل منتشر شد که خانواده‌اش نیز این خبر را تایید کردند، اما تنها چند روز بعد دوباره پنگینگ به خانه بازگشت. در گزارش بعدی که گاردین در جولای ۲۰۰۸ از او به چاپ رساند، این‌چنین آمده بود: «پنگینگ دیگر می‌تواند به تنهایی غذا بخورد و لباس‌های خود را عوض کند. حرف زدن او نیز تا حدی بهتر شده و منظور او قابل فهم است.

او حتی توانسته خود را با دیگران وفق داده و با خواهرزاده و برادرزاده‌هایش بازی کند، اما تمام این موضوعات چیزی نیستند که اندیشه فرار را از سر پنگینگ دور کنند.» در بیست و پنجم می‌۲۰۱۰، پنگینگ به بهانه حمام کردن از خانه خارج شد و بازنگشت. در اوایل ماه ژوئن همسایه‌ها او را در ۱۰۰ متری خانه در حالی که در گوشه‌ای نشسته و گریه می‌کرد یافتند.

داستان او باورنکردنی بود، زیرا او از آن مکان جایی نرفته بود و، چون راه خانه را گم کرده بود، مجبور شد ۱۱ روز را در آنجا سپری کند بلکه کسی رد شود و او را ببیند. اما تنها چند روز بعد او دوباره به جنگل گریخت و این بار دیگر کسی نتوانست او را پیدا کند. 

اولین انسان جنگلی

اولین و مشهورترین انسانی که در جنگل پیدا شد، پیتر وحشی بود. او با چهره‌ای خاص و مو‌هایی قهوه‌ای با سنی در حدود ۱۲ سال در ۲۷ جولای ۱۷۲۴ در جنگل هلپنسون در هانوور پیدا شد. او قادر بود به راحتی و مانند میمون‌ها از درخت‌ها بالا برود و از روی شاخه‌ها بپرد. او با ناخن‌هایش پوسته درختان را می‌کند و شیره‌ای را که از آن خارج می‌شد می‌مکید.

مرد

پس از اینکه پیتر به دست شکارچیان گرفته شد، برای انجام تحقیقات بیشتر به مرکزی در انگلیس انتقال داده شد. در این مرکز به او زندگی به روش انسان‌ها آموخته شد. پیتر ۶۷ سال در این مرکز زندگی کرد، دیگر تمام کارهایش را خودش انجام می‌داد، اما هیچ‌گاه نتوانست به خوبی صحبت کند و به‌جز نام خود و شاه جورج هرگز کلمه‌ای دیگر به زبان نیاورد، اما قدرت شنوایی او فوق‌العاده بود و مانند حیوانات بوی همه چیز را به خوبی متوجه می‌شد. هیچ‌کس داستان زندگی او و این را که چگونه در جنگل زندگی می‌کرد نفهمید.

پیتر وحشی

پیتر وحشی پس از مرگ در همان جنگلی به خاک سپرده شد که در آنجا زندگی‌کرده بود

بزرگ شده با گرگ‌ها

یکی دیگر از داستان‌های مربوط به انسان‌های بزرگ شده با حیوانات، داستان دو دختر است که با گرگ‌ها زندگی می‌کردند. این دو دختر در حالی که کنار هم در لانه یک گرگ خوابیده بودند، پیدا شدند. البته برخی معتقدند که این دو خواهر نبودند و دو دختر از خانواده‌های متفاوت بودند که توسط گرگ‌ها ربوده شده‌اند. زمانی که آن‌ها پیدا شدند آمالا ۱۸ ماهه بود و کامالا هشت سال داشت. در سال ۱۹۲۶ در بین مردم بنگال زمزمه‌های بسیاری از وجود شبح در جنگل‌های میدناپور شنیده می‌شد. 

کودکان

در این زمان بود که کشیش جوزف آمریتو لال سینگ تصمیم گرفت برای خاتمه بخشیدن به این شایعات به جنگل برود. او در نزدیکی لانه گرگ‌ها مخفی شد. وقتی گرگ‌ها یکی یکی از لانه خارج شدند، سینگ با صحنه‌ای باورنکردنی مواجه شد؛ دو موجود بسیار ترسناک که هم شبیه انسان بودند و هم نبودند در آنجا بودند.

سینگ می‌گوید: «دست و پایشان شبیه انسان بود، ولی سرهایشان بیشتر به گرگ‌ها شباهت داشت و چشم‌هایشان بسیار مخوف بود. آن‌ها روی چهار دست و پا راه می‌رفتند.» سینگ پس از اینکه از انسان بودن آن‌ها اطمینان پیدا کرد، در فرصتی مناسب که در لانه به خواب رفته بودند و گرگ‌ها نیز در لانه نبودند، آن‌ها را گرفته و با خود به شهر آورد.

سینگ نام آن‌ها را آمالا و کامالا گذاشت و به آن‌ها لباس و غذا داد، اما دختر‌ها دائم لباس‌های خود را پاره می‌کردند و تمایلی به خوردن غذای پخته نداشتند و تنها گوشت خام می‌خوردند. مانند گرگ‌ها می‌خوابیدند و در هنگام طلوع و غروب خورشید زوزه می‌کشیدند. این دو آن‌قدر چهار دست و پا راه رفته بودند که دیگر مفاصلشان به همان صورت شکل گرفته بود و حتی قادر نبودند روی دو پای خود بایستند، چه برسد به اینکه به وسیله آن‌ها راه بروند.

 آمالا و کامالا از بودن با انسان‌ها بیزار بودند و از آن‌ها دوری می‌کردند. اگر کسی آن‌ها را آزار می‌داد با گاز گرفتن از خودشان دفاع می‌کردند. سینگ می‌گوید: «حتی قدرت بینایی و شنوایی آنان نیز مانند گرگ‌ها قوی شده بود و کوچک‌ترین صدا‌ها را از دور تشخیص می‌دادند.»

سینگ که فردی تحصیل کرده بود، با وجود فقر تمام تلاش خود را برای بهبود حال آن‌ها و دور کردنشان از خلق و خوی گرگی به کار بست، اما آمالا در ۲۱ سپتامبر ۱۹۲۱ از دنیا رفت. این برای کامالا ضربه بزرگی بود و انسان‌ها را مقصر مردن خواهر خود می‌دانست. او برای مدت‌ها غذا نخورد و دائم ناله‌وار زوزه می‌کشید، اما پس از مدتی دوباره به حال عادی بازگشت، ولی گویا زندگی کامالا هم دور از خانواده گرگیش دوامی نداشت و او نیز در ۱۴ نوامبر ۱۹۲۹ با وجود تلاش پزشکان برای‌مداوای وی، از دنیا رفت.

انسان شامپانزه‌ای

بیلو- پسری اهل نیجریه که به تعبیر رسانه‌ها پسر شامپانزه‌ای است- در سال ۱۹۹۶ در جنگل‌های فالگور در نیجریه توسط شکارچیان در حالی که در میان شامپانزه‌ها بود و مانند آن‌ها رفتار می‌کرد، پیدا شد و به همین دلیل پسر شامپانزه‌ای لقب گرفت. زمانی که بیلو پیدا شد، درست مثل شامپانزه‌ها راه می‌رفت و دست‌هایش را روی زمین می‌کشید.

پوست

به همین خاطر پوست دستانش از بین رفته بود. هیچ‌کس نمی‌دانست که او در واقع چند سال دارد، ولی کسانی که او را یافته بودند، می‌گویند: «زمانی که او را یافتیم، در حدود دو سال داشت.» معلوم نبود که او چه مدت را با شامپانزه‌ها به سر برده بود، ولی محققان با بررسی رفتار‌های او این مدت را چیزی در حدود شش ماه دانستند.

اینکه چگونه بیلو به جنگل رفته بود یا چه کسی او را بی‌سرپناه در جنگل رها کرده بود، موضوعی بود که هرگز حل نشد، اما به خاطر ناتوانی‌های رفتاری بیلو، یکی از فرضیه‌هایی که می‌توانست به حقیقت بسیار نزدیک باشد، رها شدن او در جنگل توسط والدینش به خاطر عقب‌ماندگی او بود. بیلو به شهر آورده شد و، چون هیچ اطلاعی از خانواده‌اش به دست نیامد، به مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست در کانو در آفریقای جنوبی سپرده شد.

اما در آنجا نیز بچه‌ها را آزار می‌داد و وسایل آن‌ها را این‌سو و آن‌سو پرتاب می‌کرد، دائم بی‌قرار بود و به جای خوابیدن روی تختخوابش دائم روی آن جست و خیز می‌کرد. در سال ۲۰۰۲ و بعد از گذشت شش سال از زندگی در میان انسان‌ها و بازی با کودکان عادی، بیلو بسیار آرام‌تر شده بود و بسیاری از کار‌های خود را می‌توانست انجام دهد، اما او هرگز نتوانست صحبت کند یا بخندد.

 در مدتی که بیلو در شهر نگهداری شد، هرگز خوب نخوابید و از دیدن چهره خود در آینه نیز وحشت داشت. بسیاری از محققان معتقد بودند که دوری از مکانی که بیلو در آن رشد کرده است، ممکن است صدمه شدیدی به او وارد کند، اما با آرام‌تر شدن روز به روز بیلو همه فکر می‌کردند که او دارد با زندگی انسان‌ها خو می‌گیرد تا اینکه بالاخره در سال ۲۰۰۵، بیلو به دلایل نامعلومی‌که هرگز گفته نشد از دنیا رفت.

زندگی با میمون‌ها

جان سبونیا که البته به نام پسر میمونی نیز شناخته می‌شود، یکی دیگر از کودکانی است که در جنگل بزرگ شد. او با میمون‌ها زندگی می‌کرد. جان در سال ۱۹۸۰ به دنیا آمد. زمانی که او فقط سه سال داشت شاهد یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگیش بود که هیچ‌گاه از ذهنش پاک نمی‌شود. پدر و مادرش طبق معمول با هم مشاجره داشتند و جان در گوشه‌ای ایستاده و آن‌ها را نگاه می‌کرد و به جز گریه کردن کاری از دستش برنمی‌آمد. اما این بار با دفعات قبل فرق می‌کرد؛ او شاهد قتل مادرش به دست پدرش بود.

میمون

جان که بسیار ترسیده بود، بی‌هدف به سمت جنگل آگاندان که به خاطر داشتن تعداد زیادی میمون سبز آفریقایی معروف است فرار کرد و هیچ‌گاه بازنگشت. در سال ۱۹۹۱ وقتی میلی- که یکی از زنان قبیله‌ای ساکن در آن حوالی بود- در جنگل پرسه می‌زد، او را که در شکاف یک درخت پنهان شده بود پیدا کرد. میلی جان را با خود به دهکده آورد. جان نیز در برابر آمدن هیچ مقاومتی از خود نشان نداد. خانواده میلی، سرپرستی جان را به‌عهده گرفتند و حتی با چوب و سنگ از او در برابر دیگران دفاع می‌کردند.

وقتی خانواده میلی قصد تمیز کردن او را داشتند، با تعجب فراوان دیدند که بدن او با مو‌هایی به نام‌هایپر تریکاسیس که معمولا روی بدن حیوانات می‌روید، پوشیده شده است. همین‌طور روی تمام بدنش جای زخم و خراش بود. زانوهایش هم به دلیل راه رفتن روی چهار دست و پا زخمی شده و پینه بسته بودند. او برای معالجه و نگهداری به پل و مولی واسوا که مدیریت یک موسسه خیریه را برعهده داشتند، سپرده شد.

پسر جنگلی 

جان به خاطر زندگی به شیوه میمون‌ها و راه‌رفتن مانند آنها مدت‌ها طول کشید تا بتواند مانند انسان‌ها رفتار کند

در آن زمان هنوز هویت جان مشخص نبود و، چون او نمی‌توانست صحبت کند چیزی در مورد سرگذشتش نمی‌توانست بگوید. خانم و آقای واسوا عکس او را به رسانه‌ها دادند و در کل شهر پخش کردند. پدرش که به اتهام قتل درجه دو هنوز در زندان به سر می‌برد، تصویر پسرش را در خبر‌ها دید و پلیس را از ماجرا آگاه کرد. در مرکزی که جان نگهداری می‌شد، همه‌جور امکانات رفاهی برای کودکان وجود داشت. همچنین پزشکانی که در آنجا حضور داشتند، به وضع سلامت بچه‌ها رسیدگی می‌کردند.

بعد از معاینات و انجام یک‌سری آزمایش‌ها مشخص شد که در بدن جان کرم‌هایی به وجود آمده است که اگر از بین نرود، باعث مرگ او می‌شوند. تمام این بیماری‌ها به خاطر تغذیه نادرست بود و همین امر باعث شد تا پزشکان اطمینان پیدا کنند که او در جنگل همراه میمون‌ها زندگی می‌کرده است و از غذای آن‌ها می‌خورده. جان که تا آن روز تنها بلد بود از خود صدا‌های عجیب درآورد و در هنگام ناراحتی فریاد می‌کشید، کم‌کم صحبت کردن، خندیدن و گریه کردن را می‌آموخت و یاد می‌گرفت چطور با دیگران ارتباط برقرار کند.

پسر

وقتی جان پیدا شد به خاطر تغذیه نادرست در شرایطی بحرانی به سر می‌برد و به همین دلیل مدتی در بیمارستان بستری بود

محققان یادگیری او در زمانی کوتاه را به خاطر آن دانستند که او قبل از زندگی در جنگل می‌توانسته صحبت کند. طبق اخباری که از او در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، او نه‌تن‌ها می‌توانسته حرف بزند بلکه در گروه کر کودکان بی‌سرپرست به نام مروارید آفریقا آواز می‌خوانده و برای جمع کردن کمک‌های مردمی به شهر‌های مختلف نیز با آن گروه سفر کرده است. شبکه خبری بی‌بی‌سی نیز مستندی از زندگی این پسر به نام گواه زنده ساخت که این فیلم در سیزدهم اکتبر ۱۹۹۹ نمایش داده شد.

پسر گرگی

دینا سانیچار نام پسری هندی بود که به خاطر شباهتش به گرگ‌ها به او لقب پسر گرگی داده بودند. داستان این پسر یکی از قدیمی‌ترین داستان‌هایی است که در مورد انسان‌های بزرگ شده با حیوانات شنیده شده و در همان زمان در سراسر دنیا غوغایی به‌پا کرد. وقتی دینا در سال ۱۸۶۷ در میان جنگل‌های بولندایر توسط شکارچیان گرفته شد، تقریبا پنج، شش سال داشت.

دینا سانیچار

دینا سانیچار به دلیل زندگی با گرگ‌ها مانند آنها شده و به پسر گرگی معروف شده بود  

شکارچیان شاهد بودند که گروهی از گرگ‌ها وارد یک غار شدند؛ در حالی که موجودی عجیب‌الخلقه که هم شبیه انسان و هم شبیه به گرگ بود و مانند گرگ‌ها روی چهار دست و پا راه می‌رفت، همراهشان وارد غار شد.

آن‌ها برای دور کردن گرگ‌ها از غار، آتش روشن کرده و با ترساندنشان، گرگ‌ها را فراری دادند، اما تا دینا خواست فرار کند او را گرفتند. وقتی او را به بولند شایر آوردند، بسیار عصبی بود و دائم می‌خواست از دست انسان‌ها فرار کند. 

مرد

حتی چند بار کسانی را که نگهش داشته بودند به شدت گاز گرفت. اهالی دهکده مجبور به زندانی کردن او در یک اتاق کوچک شدند. دینا فقط گوشت خام می‌خورد، نمی‌توانست در بشقاب غذا بخورد و اگر در ظرف به او غذا می‌دادند روی زمین برمی‌گرداند و از روی زمین می‌خورد. طاقت پوشیدن لباس نداشت و هرچه تنش می‌کردند، با چنگ و دندان پاره می‌کرد و درمی‌آورد. بعد از مدتی بالاخره یاد گرفت لباس بپوشد و غذای پخته شده بخورد، اما هیچ‌گاه نتوانست حرف بزند.

شاهکار یک پدر مادر ایرانی در تولد فرزندشان

عکسی از جشن تولد یک والدین ایرانی برای فرزندشان با تم و تشکیلات عجیب و ذکر کادو در فضای مجازی سوژه شده است.

این روزها باب شده است که برخی والدین برای تولد فرزندان کوچکشان جشن‌های پر سروصدا و لاکچری می‌گیرند و در فضای مجازی منتشر می‌کنند این در حالی است که بسیاری از پدر و مادرهای ایرانی توانایی برگزاری یک جشن ساده برای فرزندانشان را هم ندارند.شاهکار یک پدر مادر ایرانی در تولد فرزندشان

شاهکار یک پدر مادر ایرانی در تولد فرزندشان

 

روش عجیب کفش‌ پوشیدن زنی با ناخن های بلند

جاسمین، یک ناخن کار در نشویل تنسی است. او همیشه تصاویری از ناخن های کاشت بلند دست و پای خود را به اشتراک می گذارد. پس از اینکه کاربران شبکه های اجتماعی از ناخن های بلند پای او شگفت زده شدند، نحوه پوشیدن کفش های کتانی خود را توضیح داد.

روش عجیب کفش‌ پوشیدن زنی با ناخن های بلند

او در حساب تیک تاک خود که بیش از ۲۷,۰۰۰ فالوور دارد، ویدیویی به اشتراک گذاشت که نشان می دهد چگونه انگشتان پای خود را با استفاده از یک کش پلاستیکی جمع می کند تا کفش کتانی اش را بپوشد. او در این ویدیوی وایرال شده که تا کنون بیش از ۴.۲ میلیون بازدید داشته است، روش عجیبی را که برای پوشیدن یک جفت کفش ورزشی با ناخن های کاشت صورتی بلند خود انجام داده است را به تصویر کشید.

روش عجیب کفش‌ پوشیدن زنی با ناخن های بلند

او کش پلاستیکی را دو بار به دور انگشتانش می پیچد تا آنها را فشرده تر کند. سپس جورابی زخیم می پوشد و بند کفش‌ها را تا جایی که می‌تواند شل می کند و در نهایت به راحتی پایش را وارد کفش های کتانی می کند. جاسمین در توضیح این ویدیو نوشت: «پدر بچه ام کفش هایش را به من داد.»

جاسمین در گذشته ناخن پای کاشت بلند خود را در صندل و هنگام شنا به نمایش گذاشته بود. او که مکررا ویدیوهایی از ناخن های پای خود منتشر می کند گفته است که برخی به او به خاطر ناخن هایش توهین می کنند و حتی در فضای مجازی توسط ترول ها اذیت می شود.

روش عجیب کفش‌ پوشیدن زنی با ناخن های بلند

روش عجیب کفش‌ پوشیدن زنی با ناخن های بلند

بینندگان این ویدیو در تیک تاک، نظرات خود را به اشتراک گذاشتند و از نحوه پوشیدن کفش او و ناخن هایش، ابراز شگفتی کردند.

یک نفر نوشت: «بگو که شوخی می کنی!»

کاربر دیگری گفت: «من از اینکه انگشتان پاهایم در کفش های تنیس فشرده می شوند متنفرم، به هیچ وجه نمی توانم آنها را به این شکل سفت و فشرده ببندم.»

شخص دیگری نوشت: «چرا انقدر ناخن هایت را بلند کردی؟ حتی شیک هم نیست.»

به پیج اینستاگرامی «بیا نی نی» بپیوندید

آگهی ترحیم دختر 17 ساله که به قتل رسید

روز شنبه ۲۴ تیرماه، نوشین (نازنین) مرتضوی، دختر نوجوان ۱۷ ساله اهل قائمیه به دست عموی‌‌اش کشته شد.

آگهی ترحیم دختر 17 ساله که به قتل رسید

هنوز علت این قتل مشخص نیست، اما منابع آگاه می‌گوید اختلافاتی که بین پدر و عموی این دختر نوجوان وجود داشته باعث شده تا عموی‌اش او را با «خفه کردن» به قتل برساند.

قاتل سپس جنازه‌اش را در یکی از روستاهای قائمیه رها کرده است.

نوشین که به نازنین معروف بود آرزو داشت پزشک شود و فقط ۱۷ سال داشت که قربانی اختلاف عمو و پدرش شد.

آگهی ترحیم دختر 17 ساله که به قتل رسید

 

کشف فسیل ۲۲۰ میلیون‌ساله توسط دختر ۴ ساله!

لیلی وایلدر، دختربچۀ چهارساله‌ای که اتفاقا همیشه از عکس دایناسورها وحشت داشت، حالا نامش را حک شده بر روی پلاکی می‌بیند که در کنار یک فسیل ۲۲۰ میلیون‌ساله از ردپای یک دایناسور قرار داده شده است!

در سال ۲۰۲۱ لیلی که به همراه پدر و مادرش برای تفریح به ساحلی در کشور ولز رفته بود، ناگهان توجهش به طرحی بر روی یک تخته‌سنگ جلب شد. او پدرش را صدا زد و گفت: «بابا، اینجا رو نگاه کن».

کشف فسیل ۲۲۰ میلیون‌ساله توسط دختر ۴ ساله!

ریچارد وایلدر پدر لیلی می‌گوید ردپای دایناسور آنقدر خوب و واضح بود که در نظر اول غیرواقعی به نظر می‌رسید؛ انگار کسی عمدا آن را روی سنگ حک کرده باشد.

کشف فسیل ۲۲۰ میلیون‌ساله توسط دختر ۴ ساله!

اما دیرین‌شناسان می‌گویند این یکی از بهترین فسیل‌های ردپای دایناسور است که در ساحل خلیج بندریک کشف شده است. سیندی هاول از مسئولان موزۀ ولز می‌گوید: «این ردپا بسیار خوب حفظ شده و جزء نمونه‌هایی است که می‌تواند اطلاعات ارزشمندی را دربارۀ نحوۀ راه رفتن دایناسورها در اختیار محققان بگذارد».

محققان مطمئن نیستند که این ردپای ۱۰ سانتیمتری دقیقا متعلق به کدام نوع از دایناسور بوده است اما حدس می‌زنند که یک دایناسور کوچک گیاهخوار صاحب آن باشد.

حالا این فسیل به تالار اصلی موزۀ کاردیف ولز انتقال پیدا کرده و لیلی که حالا شش‌ساله است می‌تواند این یافتۀ شگفت‌انگیز را همراه با اسم خودش که بر روی یک پلاک در مقابل فسیل حک شده تماشا کند.

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند

اگر از آن دست افرادی باشید که به اخبار و اطلاعات زندگی سلبریتی‌ها علاقمندند حتما سلبریتی‌هایی که والدین مشهور داشته‌اند را به خوبی می‌شناسید. همچنین حتما تابحال حتی در همین بیا نی نی با مقاله‌هایی برخورد کرده‌اید که به شباهت این افراد مشهور نسبت به پدر یا مادرشان پرداخته‌اند.

این مقاله هم رویکردی کم و بیش مشابه دارد و قرار است در این مقاله تصاویری را با هم مرور کنیم که از حیث شباهت قابل توجه است و گاه حتی پذیرفتن اینکه نه به دو عکس از یک نفر بلکه به عکسی از یک سلبریتی و پدر یا مادرش نگاه می‌کنید سخت است. در ادامه 12 تصویر از افراد مشهوری را خواهید دید که به طرز قابل توجهی به یکی از والدینشان شباهت دارند.

پرنسس شارلوت و مادرش پرنسس کِیت

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


گوئنث پالترو و مادرش بِلایث دنِر

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


لِوون روان ترومن- هاوک و مادرش اِما ترومن

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


هلن(لِنی) بوشووِن  ساموئل و مادرش هایدی کلوم

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


کالا گِربِر و مادرش سیندی کرافورد

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


مایا رودولف و مادرش مینی ریپِرتن

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


نورث وِست(فرزند کانیه وست و کیم کارداشیان) و مادرش کیم کارداشیان

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


مایلز لِجِند و پدرش جان لجند

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


سوری کروز و مادرش کیتی هولمز

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


وایولت افلک و مادرش جنیفر گارنر

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


والِنتینا پینو و مادرش سِلما هایِک

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند


کاریس زتا داگلاس و مادرش کاترین زتا جونز

سلبریتی‌ها و بچه‌هایی که با خودشان مو نمی‌زنند

بیشترین نام خانوادگی در ایران مشخص شد

پر بسامد ترین نام های خانوادگی در کشورهای آسیایی مشخص شد.

بیشترین نام خانوادگی در کشورهای آسیایی را در ادامه می‌خوانید.

روسیه = ایوانوا

چین = وانگ

ایران، عراق، افغانستان = محمدی

قطر، عربستان، پاکستان = خان

کویت = علی

اردن = الله

سوریه = خالد

هند = دوی

آذربایجان، ترکمنستان = ممداوف

قزاقستان = اسماعیل اوف

بیشترین نام خانوادگی در ایران مشخص شد

نام خانوادگی، بخشی از نام کامل یک شخص است که تعلق فرد را به یک خانواده بیان می‌کند.

همچون بسیاری از کشورهای جهان، در ایران نیز نام خانوادگی فرزند به طور قانونی به صورت پیش‌فرض از پدر و نیاکان پدری گرفته می‌شود. هر چند که بسیار از افغانان تخلص ندارند. برخلافِ پیش‌نام، نام خانوادگی برای افراد مؤنث و مذکر فرقی ندارد.

بیشترین نام خانوادگی در ایران مشخص شد

پر بسامد ترین نام های خانوادگی در کشورهای آسیایی مشخص شد.

بیشترین نام خانوادگی در کشورهای آسیایی را در ادامه می‌خوانید.

روسیه = ایوانوا

چین = وانگ

ایران، عراق، افغانستان = محمدی

قطر، عربستان، پاکستان = خان

کویت = علی

اردن = الله

سوریه = خالد

هند = دوی

آذربایجان، ترکمنستان = ممداوف

قزاقستان = اسماعیل اوف

بیشترین نام خانوادگی در ایران مشخص شد

نام خانوادگی، بخشی از نام کامل یک شخص است که تعلق فرد را به یک خانواده بیان می‌کند.

همچون بسیاری از کشورهای جهان، در ایران نیز نام خانوادگی فرزند به طور قانونی به صورت پیش‌فرض از پدر و نیاکان پدری گرفته می‌شود. هر چند که بسیار از افغانان تخلص ندارند. برخلافِ پیش‌نام، نام خانوادگی برای افراد مؤنث و مذکر فرقی ندارد.

مردم این زوج را «چندش و حال به هم زن» می‌نامند

یک زن با شریک زندگی‌اش که ۲۶ سال از او بزرگتر است فاش کرده است که مردم همیشه فکر می‌کنند شوهر ۷۱ ساله‌اش پدر اوست و دیگر مردان مسن نیز به او پیشنهادهای نامناسب می‌دهند.

آلیسون ۴۵ ساله و بن هورنسبی ۷۱ ساله ۲۵ سال است که با هم هستند و یک سه قلو و دوقلو دارند. با این حال این زوج اغلب به خاطر عشقشان در ملاء عام و در فضای آنلاین با آزار و اذیت هایی روبه‌رو هستند و مردم آنها را «چندش و حال به هم زن» می‌نامند.

به گفته آلیسون، با وجود انتقادها و منفی بافی ها، این زوج دوست دارند ویدیوهایی را به صورت آنلاین در اینستاگرام پست کنند تا «زیبایی یک ازدواج مستحکم» را به دنیا نشان دهند.

بن و آلیسون اولین بار در سال ۱۹۹۸ با هم ملاقات کردند؛ زمانی که بنِ پستچی بسته‌ای را به محل کار آلیسون تحویل داد.

 آلیسون که در آن زمان تنها ۱۹ سال داشت پس از یک سال تحویل گرفتن روزانه بسته ها از بن که آن روزها ۴۶ ساله بود، از او خواست تا با هم قرار بگذارند. بن هم در این مدت به آلیسون علاقه‌مند شده بود و این دو خیلی زود دیوانه‌وار عاشق یکدیگر شدند.

مردم این زوج را «چندش و حال به هم زن» می‌نامند

پس از گذشت ربع قرن با هم، مردم اغلب هنوز این رابطه را زیر سوال می‌برند یا تصور می‌کنند که این زوج پدر و دختر هستند.

آلیسون می‌گوید: «ما پیام‌های نامناسبی دریافت می‌کنیم که عمدتا از سوی مردان است.»

با وجود ترول های آنلاین، بن کار دشوار تربیت پنج فرزندشان را بزرگ ترین چالش زندگی‌شان می‌داند.

مردم این زوج را «چندش و حال به هم زن» می‌نامند

چهار سال پس از شروع این رابطه، بن و آلیسون یک جشن عروسی برگزار کردند؛ زمانی که بن ۵۲ ساله و آلیسون ۲۶ ساله در سال ۲۰۰۳ به استقبال سه قلوهای خود بنجامین، نوح و ایتان رفتند.

به طرز شگفت انگیزی، آلیسون سه سال بعد دوقلوهای میا و جود را نیز به دنیا آورد و بن – که از رابطه قبلی‌اش چهار فرزند دیگر هم داشت – پدر ۹ فرزند شد.

مردم این زوج را «چندش و حال به هم زن» می‌نامند

یک بار در جلسه مدرسه یک معلم به بن گفت: «شما باید پدربزرگش باشی.»

آلیسون می‌گوید: «هر دوی ما آدم‌های بالغی بودیم که به میل خودمان این رابطه را شروع کردیم، بنابراین مشکلی با فاصله سنی خود نداشتیم. می‌دانستیم که دیگران ممکن است رابطه ما را نپذیرند، اما برای خودمان خیلی طبیعی بود. نمی‌خواستیم جدا از هم باشیم.»

او توصیه می‌کند: «اگر واقعا همدیگر را دوست دارید، اجازه ندهید سر و صداهای بیرونی، شما را از کشف رابطه ای که در آن هستید بازدارد.»

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

این مقاله قرار است سپاسی باشد از همه پدرانی که برخلاف آن تصویر کلیشه‌ای که همواره پدر را عصبانی و کمربند به دست تصویر می‌کند، تا آخرین نفس‌هایشان پناهگاهی هستند برای فرزندانشان.

اگر خاطرتان باشد چندوقت پیش مشابه این مقاله را درباره مادرها نوشتیم و حالا نوبتی هم باشد نوبت پدرهاست. هرچند تمام پدرهای این مقاله به قول خودمان خارجی هستند اما مخاطب اصلی این مقاله پدرهای ایرانی هستند که در بدترین شرایط اقتصادی و عجیب و غریب‌ترین وضعیت اجتماعی به قول قدیمی‌ها سایه‌ای هستند بر سر خانواده تا مبادا پوست ظریف بچه‌هایشان اندکی آفتاب‌سوخته شود، قهرمان‌هایی فداکار که عمدتا حتی انتظار دریافت یک تشکر خشک و خالی را هم ندارند.

در نهایت مانند مقاله قبلی باید بگویم این مقاله را هم مخاطبانی بهتر خواهند فهمید که پدرشان دیگر در قید حیات نیست. برای آرامش دلِ این مخاطبان باید یادآوری کرد همین که مطالعه چنین مقاله‌ای شما را به یاد پدرتان می‌اندازد یعنی از آن دسته انسان‌های خوشبختی بوده‌اید(مانند من) که طعم داشتن یک پدر فوق‌العاده را چشیده‌اند.

بابا قهرمانه یا پدری که کلیه‌اش را به پسر پنج ساله‌اش اهدا کرد

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند


جز بابا کی این‌طوری نگات می‌کنه؟

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

پست کننده این عکس توضیح داده که مشغول ادیت کردن عکس‌ها بوده و مطابق معمول قصد داشته پدرِ کودک را از تصویر حذف کند اما وقتی چشمش به نگاه غرق لذت و محبت پدر به دخترش افتاده تصمیمش عوض شده است.


باباها به ندرت اشک می‌ریزند

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

“برادر من اولین نفری در خانواده به حساب می‌آید که با مدرک مستر از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده و به همین دلیل پدرم نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد.”


پدر همیشه پس از تو به خواب می‌رود

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

“این عکس را از پدرم زمانی گرفتم که به خاطر مراقبت 24 ساعته از برادرِ بیمارم، پس از به خواب رفتنِ او تقریبا از خستگی بیهوش شده بود.”


پدر بودن یک نسبت نیست یک آیین است

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

این خبر را پیش‌تر هم در بیا نی نی کار کرده‌ایم اما حیفم آمد باز به آن اشاره‌ای نکنم. داستان از این قرار است که مقامات یک مدرسه راهنمایی در دالاس آمریکا تصمیم می‌گیرند برنامه‌ای تحت عنوان “صبحانه با پدر” برگزار کنند. مقامات این مدرسه متوجه می‌شوند حدودا 50 دانش‌آموز این مدرسه نه تنها دسترسی به پدرشان ندارند بلکه اساسا مردی در اطرافشان نیست که بتواند برای آن‌ها نقش پدر را بازی کند. مقامات این مدرسه در حرکتی ابتکاری در فیسبوک پستی منتشر کردند و از داوطلبانِ علاقمند به ایفای چنین نقشی، خواستند در روز مشخصی در آمفی تئاتر این مدرسه حاضر شوند. در میان تعجب مسئولان ناامید این مدرسه، در زمان مقرر بیش از 600 پدر تقریبا از هر طبقه اجتماعی، نژاد و پیشینه‌ای در سالن این مدرسه حاضر شدند و ابراز آمادگی کردند که تا حد امکان جای خالی پدر را برای این بچه‌ها پر کنند.


پدرها و پول توجیبی دادنی که هیچ‌وقت قطع نمی‌شود

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

“همان‌طور که بسیاری از دنبال کنندگانم می‌دانند پدرِ من معلول ذهنی و جسمی است و با بالاتر رفتن سنش دیگر توان کار کردن ندارد و درنتیجه دیگر درآمدی هم ندارد.””حتما برایتان جالب خواهد بود اگر بدانید همین پدر هر روز پولِ خردهای تهِ جیبش را در بطری قرصش جمع می‌کند تا بتواند آخر ماه به منِ شاغل و حقوق‌بگیر به عنوان پول قهوه، پول توجیبی بدهد.”


پدربزرگ و نوه

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

به خاطر شرایط کرونا، این اولین باری است که پدر من نوه‌اش را از نزدیک می‌بیند و او را در آغوش می‌گیرد. به جرئت می‌توانم بگویم هیچ‌گاه پدرم را به این خوشحالی ندیده بودم.”


پدربزرگ باابهت، وقتی نوه‌هایش را می‌بیند

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند


پدر یعنی پناه دختر !

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

صاحب این دست در کنار این تصویر توضیح داده که دارای دو دخترِ تقریبا 10 ساله است. او توضیح داده که می‌داند با بالاتر رفتن سن دخترانش ممکن است مسائلی برای آن‌ها پیش بیاید که رویشان نشود با او در میان بگذارند و مهمتر از آن در چاله‌هایی بیفتند و به خاطر ترس از عصبانیت و واکنش پدر، آن چاله به چاهی عمیق و بی‌بازگشت تبدیل شود. این پدر ادامه داده که در نهایت برای حل این مسئله که حسابی ذهنش را مشغول کرده بوده به راه‌حلی رسیده و این راه‌حل تحویل این برگه به دخترانش است. متن برگه:”اگر از گفتن مسئله‌ای به من وحشت داری، فقط این یادداشت را به من بده. من عصبانی نخواهم شد، به حرف‌هایت گوش خواهم داد و به تو کمک خواهم کرد تا برای مشکلت راه‌حلی پیدا کنیم.”


وقتی دخترت از رنگ صورتی خوشش می‌آید

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند


در این تصویر دو پدر، عاشقانه به فرزندانشان نگاه می‌کنند

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند


و البته پدرها ساخته شده‌اند برای خجالت زده کردنِ دختران نوجوانشان

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

“پس از آنکه حسابی به ظاهرم رسیدم و به بهترین کادر ممکن برای عکس گرفتن فکر کردم، در لحظه آخر پدرم این‌گونه سعی کرد عکسم را خراب کند و حالا این به محبوب‌ترین عکسم تبدیل شده است.”


همه پدرها در این لحظه اشک می‌ریزند

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

“در آخرین لحظات جلسه عکاسیِ پیش از روز عروسی، عکاس پیشنهاد داد واکنش پدرم به تماشای من در لباس عروس را هم ثبت کند. راستش به خاطر خستگی با بی‌میلی پیشنهادش را پذیرفتم و حالا مهم نیست بار چندم است که این عکس را نگاه می‌کنم، هربار ناخودآگاه اشک می‌ریزم.”


و در نهایت به افتخار همه پدرانی که قلبشان پر از احساس بود اما انگار راه ابرازش را یاد نگرفته بودند

14 عکس از فداکارترین پدرهای دنیا که شگفت‌زده‌تان می‌کند

“من این یادداشت را با خط خرچنگ قورباغه‌ام وقتی برای پدرم نوشتم که فقط 8 سال داشتم و راستش را بخواهید پس از دهه‌ها حتی نوشتنش را به خاطر هم نداشتم. در 8 سالگی برای پدرم نوشتم: بابا عزیزترین کسِ من است. بابا باارزش‌ترین انسان دنیاست.” “چندوقت پیش و پس از مرگ پدرم برای دسترسی به یک کارت شناسایی سراغ کیف پولش رفتم و فهمیدم بابای مهربانم این برگه را از همان روز تا آخرین نفسش تقریبا همه جا با خود حمل کرده است.”