راز شهادت در نگاه زینب کبری(س)

آرامش و شکوه زینب(س) در این بود که راز شهادت را می‌دانست و نگاهش افق‌های دوردست را می‌نگریست. زینب(س) به خوبی می‌دانست که دشمنان خانواده پیامبر(ص) در انتظارند تا کوچکترین واکنشی یا کلامی را جستجو کنند، که نشانه‌ای از ضعف و یا پشیمانی خانواده پیامبر باشد.

زینب (س) با نگاه به پیکر امام حسین(ع) گفت: «اللهم تقبل هذا القربان» خداوندا این قربانی را قبول کن. علی بن حسین (ع) سینه اش تنگ شده بود و باران اشک مجالش نمی‌داد. زینب پرسید: پسر برادرم، تو را چه می‌شود؟ امام سجاد(ع) گفت: می‌بینم که پیکرهای شهدای ما رها بر خاک افتاده است.

زینب(س) گفت: از آنچه می‌بینی، نالان مباش. به خداوند سوگند این پیمانی است از پیامبر خدا به جدت و پدرت و عمویت. خداوند از مردم پیمان گرفته است: مردمی از این امت که فرعون‌های زمین آنان را نمی‌شناسند، اما فرشتگان آسمان آنها را می‌شناسند. این پیکرهای پاره پاره و پراکنده و خونین را جمع می‌کنند. در این سرزمین بر فراز مرقد حسین(ع) پرچمی نصب می‌کنند که هیچگاه کهنه نمی‌شود و در گذر روزها و سال‌ها، آسیب نمی‌بیند و پیشوایان کفر و پیروان گمراه آنان، می‌کوشند که آن را محو کنند اما همواره اثر آن بروز می‌کند و تعالی می‌گیرد.


زینب (س) با نگاه به پیکر امام حسین(ع) گفت: «اللهم تقبل هذا القربان» خداوندا این قربانی را قبول کند

سیدعلیرضا عالمی، پژوهشگر مذهبی می‌گوید: یکی از  مصادیق اسوه بین زنان مسلمان زینب کبری(س) است ، ایشان از دو جنبه طبق مطالب تاریخی اسوه هستند یکی ویژگی‌های فردی که داشتند با اینکه معصوم نبودند اما دارای ویژگی‌های معرفتی و علمی بودند و به «کامله» معروف بودند. امام سجاد(ع) درباره این ویژگی‌ها در جمع مردم کوفه حضرت زینب را ««عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة»؛ دانشمند بدون معلم و خردمند بدون استاد و آموزگار معرفی کردند.

حضرت زینب(س) شخصیتی بودند که در کودکی و خردسالی همراه مادر در مسجد مدینه مضامین ژرفی را روایت می‌کردند. ابی الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین می‌گوید که «عبدالله بن عباس» صحابی گرانقدر رسول خدا(ص) و مفسر برجسته قرآن، کلام فاطمه(س) در مورد فدک را از زبان وی نقل می‌کند، حتی در مقام جایگاه زینب کبری(س) از  ایشان با عنوان «عقیلتنا» عاقل و دانای یاد می‌شود.  حتی این را باید بگویم که بسیاری از دعاها و مناجات‌های مربوط به حضرت زهرا(س) از طریق زینب کبری(س) به دست ما رسیده چرا که از همان خردسالی آنها را حفظ می‌کردند و همین نشان از هوش و ذکاوتشان داشته است.

در هر حال مقاطع حساس تاریخ اسلام نیاز به یک یادآور و به خاطر سپار داشته تا بدون چون و چرا و چند و چون آنها را ضبط و منتقل کند و حضرت زینب(س) چنین وظیفه‌ای را بر عهده داشتند. «حسن البصری» عالم شناخته شده هنگامی که از امیرمؤمنان علی(ع) حدیثی نقل کرد، می‌گفت: قال ابو زینب(س)، ابوزینب(س) این چنین گفته است.»

*اوج زیبایی نیایش‌های حضرت زینب 

نزدیک غروب شده بود که کاروان آزادگان به سوی کوفه حرکت کردند. روز عاشورا ، شام عاشورا و شب گذشته را تلخ و سنگین گذرانده بودند. علی بن حسین(ع) که همواره به رغم التهاب و تبی که داشت نگران زینب بود، می‌گوید: شب یازدهم، زینب(س) نماز شب را نشسته می خواند.

از دعایی که از زینب(س) به یادگار مانده است، می توان دریافت که دریای دل او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است و کوهسار اراده پولادین او در برابر چه توفان‌های کوبنده‌ای ایستاده است. با خدای خود می‌گوید: «ای پناهگاه آخر کسی که جز تو پناهی ندارد، ای تکیه گاه آنکه جز تو پشتوانه‌ای نمی‌شناسند، ای خدایی که سیاهی شب و سپیدی روز و روشنایی خورشید و صدای آرام درخت و آب بر تو سجده می کنند، ای خداوند، ای خداوند، ای خداوند.

محال است که بتوان این همه لطف و عمق و معنویت سرشار را درک کرد و جرعه‌ای از آن ننوشید.

این کلمات تصویری است از زینب که در اوج زیبایی طلعت و روح بود.

عالمی همچنین می‌گوید: درست است که در مقاطع حساس ما شاهد حضور پررنگ حضرت زینب(س) در صحنه‌ها هستیم اما در واقع براساس گزارش‌های متقن تاریخی شاید از تعداد انگشتان دو دست هم حضور ایشان تجاوز نکند که این امر عفت ایشان را نشان می‌دهد. حضرت زینب(س) پس از عاشورای سال 61 برای کوفیان سخنرانی کرد،  شنونده‌ای که صدایش را شنید درباره فصاحت بیانش می‌گوید:‌ «به خدا قسم هرگز زنی با شرم و حیا را ندیدم که گویاتر و سخنورتر از او باشد گویا از زبان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(ع) سخن می‌گوید.»

شیخ صدوق نوشته است که امام حسین(ع) به دلیل بیماری امام سجاد(ع) نیابت امامت را به خواهرش واگذار کرد. تا مسلمانان در حلال و حرام به او مراجعه کنند. نقش آفرینی حیاتی زینب(س) در انعکاس قیام عاشورا هم در عراق و هم در شام، مؤلفه‌های چگونگی حضور زن در جامعه و نقش آفرینی‌اش در جامعه را ترسیم می‌کند. آن حضرت با حیا و عفت برای دفاع از حق، با صلابت تمام در مقابل «عبیدالله بن زیاد» حاکم عراق سخن گفت و او را منکوب کرد.

عبیدالله در پاسخ حضرت زینب(س) می‌گوید ، ابن زیاد می‌گوید: «شجاعت یعنی این! قسم به دینم، پدرت هم سخنران و شجاع بود» این جمله عبیدالله به خوبی از شخصیت زینب کبری(س) انعکاس دارد که دخت گرامی حضرت علی (ع) حضور اجتماعی، وظیفه دینی و تاریخی خود را به بهترین شکل انجام می‌دهد.»

در کتاب «زینب بنت الامام امیرالمؤمنین» مقام عصمت را برای حضرت زینب (س) ذکر می‌کنند. در این کتاب نوشته شده است: «هر چند مقام عصمت برای حضرت زینب(س) ضروری دین نیست، ولی به این مرحله ایشان رسیده‌اند. شئونات باطنیه و مقامات معنویه حضرت زینب (س) نایبه زهرا، امینه خدا را هیچ کس نمی‌تواند به تحریر و تقریر در آورد. ابن اثیر می‌نویسد: زینب در فصاحت و بلاغت و زهد و عبادت و فضیلت و شجاعت و سخاوت شبیه‌ترین مردم به پدر خود علی (ع) و مادر خود فاطمه (س)بود.

داستان ازدواج یک درباری با همسر سابق پادشاه

اگر اهل مطالعه تاریخ تهران باشید حتماً با نام افراد مختلفی مواجه شده‌اید که بنا به هر دلیلی نام‌شان در کتاب تاریخ تهران حک شده است.

یکی از این افراد مهدی موش است که نامش بار‌ها در قصه‌ها و روایت‌هایی که از روزگار قدیم تهران نقل می‌شود شنیده شده.

 حالا برسیم به جواب این سؤال که مهدی موش که بود؟ او یکی از خدمه دربار ناصرالدین شاه بود که در حوالی بازارچه قوام‌الدوله در میدان شاهپور قدیم زندگی می‌کرد. مهدی موش در دربار ناصرالدین شاه شغل عجیبی داشت و به قول معروف «خازن» جیب شاه بود. هر گاه ناصرالدین شاه به محفلی می‌رفت و می‌خواست انعامی بدهد به مهدی موش اشاره می‌کرد که مثلاً یک تومان به فلانی بده. به همین خاطر همیشه در جیب مهدی موش پول خرد به وفور یافت می‌شد و هنگامی که راه می‌رفت صدای پول خرد به گوش اطرافیانش می‌رسید.

داستان ازدواج یک درباری با همسر سابق پادشاه

مهدی موش صدای زیر، دندان‌های‌ریز و اندام کوچکی هم داشت و به همین خاطر درباری‌ها لقب موش را به پسوند نامش اضافه کردند. مهدی موش فردی درستکار و از خانواده‌ای متمول بود و خانه‌اش در ابتدای خیابان فروزش امروزی که در دوره ناصرالدین شاه به نام خیابان مهدی موش شناخته می‌شد قرار داشت. او برای باقیات الصالحات در ابتدای همین خیابان یک مسجد ساخت که به نام مسجد مهدی خانی معروف شد و این روز‌ها به آن مسجد مهدیه می‌گویند.

ازدواج پرماجرا

ماجرای ازدواج مهدی موش هم خواندنی است. او با ستاره خانم که قبلاً صیغه ناصرالدین شاه بود و زیر نظر انسیه خانم، همسر رسمی ناصرالدین شاه در دربار حضور داشت ازدواج کرد که یک ازدواج پرماجرا بود. او بعد از ازدواج با ستاره خانم راهی کربلا شد و همان جا درگذشت. بعد از فوت مهدی موش، ناصرالدین شاه که از شنیدن خبر ازدواج مهدی موش با همسر سابقش خشمگین شده بود، به انسیه خانم یا همان انیس الدوله مأموریت داد که ستاره خانم را به اقرار وادار کند تا اموال همسرش را لو بدهد. ناصرالدین شاه که چشم به ثروت مهدی موش داشت دستور داد اموالش را به نفع دربار مهر و موم و مصادره کنند.

محمدحسن خان اعتمادالسلطنه که روزنامه‌خوان ناصرالدین شاه بود در کتاب معروف «روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه» در باره مصادره اموال مهدی موش نوشته است: خدا لعنت کند کسی که چنین کاری را به شاه یاد داد.» ناصرالدین شاه همه اموال مهدی موش را به تعبیر عامیانه بالا کشید و مسجد قدیمی مهدیه که در ابتدای خیابان فروزش فعلی قرار دارد، تنها یادگاری است که از این فرد به جا مانده. نام مهدی موش با گذشت زمان از تابلوی یکی از قدیمی‌ترین خیابان‌های تهران محو شد و این کوچه یا خیابان با نام مهدی خان شناحته می‌شد که در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به شهید فروزش تغییر پیدا کرد. در دوره قاجار بخش قابل ملاحظه‌ای از املاک مهدی موش در همین خیابان بود و به همین دلیل به این نقطه از تهران گذر مهدی موش می‌گفتند.

کشف گنجینه‌ای از گور یک زن در مصر

گروهی از باستان‌شناسان با کاوش در مصر به گنجینه‌ای از آثار تاریخی، از جمله تابوت پرنقش و نگار یک زن و جواهرات دست یافتند.

باستان‌شناسانی که در مصر مشغول جست‌وجو بودند، به اکتشاف شگفت‌آوری شامل بنا‌های باستانی، تابوت‌های حاوی اسکلت، جواهرات، ظروف سفالین و آینه‌های مسی دست یافتند که اطلاعات بیشتری درباره تمدن باستانی ارائه می‌دهد که زمانی در این منطقه شکوفا شده بود.

دکتر «مصطفی وزیری» ـ دبیرکل شورای عالی آثار باستانی مصر ـ از کشف این آثار تاریخی در محوطه باستان‌شناسی «مِیر» خبر داد. «مِیر» در دوران «پادشاهی کهن» تا «پادشاهی میانه» (۲۳۰۰ تا ۱۸۰۰ پیش از میلاد) به عنوان گورستانی برای مقام‌های عالی‌رتبه، فرماندار‌ها و کاهنان شهر باستانی «قوصیه» مورد استفاده قرار می‌گرفت. در این گورستان مقبره‌هایی وجود دارند که کاملا از جنس سنگ ساخته شده‌اند.

باستان‌شناسان در بخش شمالی این محوطه باستان‌شناسی بقایای بنایی شامل چند اتاق، انبار و آتشگاه را کشف کردند.

در بخش جنوبی این محوطه نیز گور‌های متعددی کشف شده که در برخی از آن‌ها بقایای تابوت‌های چوبی، استخوان و اشیاء مخصوص خاکسپاری قرار داشت. در این بین گور یک زن کشف شد که درون آن تابوت پرنقش و نگار و یک نقاب قرار داشت.

علاوه بر این، باستان‌شناسان مجموعه متنوعی از ظروف سفالین، مُهره‌های آبی و سیاه و دو آینه مسی کشف کردند که اطلاعات درباره سنت‌های مراسم خاکسپاری و لوازم شخصی مردم باستان را افزایش می‌دهد.

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

تاج‌السلطنه چهرۀ متفاوتی در میان زنان دربار قاجار است. او در خاطرات خود انتقادات زیادی را متوجه شیوۀ حکومت شاهان قاجار و به ویژه مظفرالدین شاه کرده است.

 زهرا خانم تاج‌السلطنه فرزند مریم توران‌السلطنه و ناصرالدین‌شاه قاجار بود که در سال ۱۲۶۲ شمسی به دنیا آمد. او زنی تحصیل‌کرده و اهل قلم بود که دو کتاب از او با عناوین «خاطرات تاج‌السلطنه» و «سرگذشت شاهزاده خانم ایرانی» به جا مانده‌اند.

هر دوی این کتاب‌ها شرح احوالات و زندگی شخصی او و نیز دیدگاه‌ها و نظراتش دربارۀ فرهنگ، سیاست و مسائل زنان هستند. او در نوشته‌های خود از حقوق زنان، آزادی، قانون‌مداری و مشروطیت دفاع می‌کرد و منتقد برخی از جنبه‌های سلطنت قاجار بود؛ او بی‌کفایتی شاهان این سلسله را موجب بی‌سامانی اوضاع ایران می‌دانست.

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

تاج‌السلطنه از اعضای اصلی انجمن حریت نسوان بود. این انجمن یک نهاد فمینیستی نسبتا مخفی بود که رویکردی غربی به موضوع زنان داشت. علاوه بر این او اهل ادبیات و نقاشی و موسیقی نیز بود و گفته شده که گاهی در خانۀ خود مجالس ادبی برپا می‌کرد. به علاوه تاج‌السلطنه با شاعران نامدار دورۀ خود مثل میرزادۀ عشقی و عارف قزوینی آشنایی داشت. عارف قزوینی تصنیفی برای تاج‌السلطنه سروده که حال و هوایی عاشقانه دارد:

تو‌ای «تاج»، تاج سر خسروانی

شد از چشم مست تو بی‌پا جهانی

سر فتنه و عزم تاراج داری

ندانم چه در سر تو‌ای «تاج» داری

به کوی تو غوغای عام است

چه دانی که «عارف» کدام است؟

نظر جز به روی تو بر من حرام است

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

زندگی شخصی تاج‌السلطنه همراه با ناکامی‌ها و تلخی‌هایی بود که در خاطرات او به طور مکرر ذکر شده‌اند. از جملۀ دوره‌های سخت زندگی او ازدواج زودهنگامش (در حدود یازده سالگی) با حسن خان شجاع‌السلطنه بود که نهایتا به جدایی انجامید. تاج‌السلطنه در سال ۱۳۱۴ شمسی در تهران درگذشت و در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

عکس‌ هایی از تاج‌السلطنه، شاهدخت متفاوت قاجار

 

این دختر ایرانی عروس خانواده ترسناک شد

کارمن دختری ایرانی از یک مرد سوئیسی و زنی ایرانی بود که بدون داشتن اطلاعات و شناختی خاص از خانواده جوان سعودی، به او دل باخت.این دل باختگی، دختر نامبرده را به دل خانواده ای مرموز و پرجمعیت کشاند که نامشان در دل تاریخ ماندگار شد اما نه به نیکی بلکه با یکی از بزرگترین عملیات های تروریستی جهان!

کارمن بعد جدایی از همسرش و پایان زندگی که حاصل آن سه دختر بود، تمامی خاطرات خود را در قالب یک کتاب تحت عنوان “Inside The Kingdom: My Life In Saudi Arabia” روی کاغذ آورد.

طبق اطلاعات منتشر شده در این کتاب، در فصل بهار کارمن و خواهرش آماده سفر از ژنو به ایران برای ملاقات مادربزرگشان می شوند. شکستن ناگهانی پای مادربزرگ موجب بر هم ریختن برنامه سفر شد. مادر خانواده یکی از طبقات خانه را برای خانواده توریست سعودی آماده کرده بود که لغو سفر به ایران کمی دردسرساز شد. یک جوان سیاهپوش عرب زبان صحبت های لازم را برای قطع قرارداد مطرح کرده بود و دیگر برای فسخ آن دیر شده بود. بنابراین کارمن و خواهرش مجبور به اجاره آپارتمانی در لوزان شدند و طبقه پایین طبق قرار به خانواده سعودی تحویل داده شد.

نام جوان سیاه پوش یسلام بود، پسری سعودی و مسلط به زبان انگلیسی که سرانجام با کارمن ازدواج کرد. آنها مدتی بعد برای تحصیل به دانشگاهی در لس انجلس می روند. کارمن از خانواده یسلام چیز زیادی نمی دانست تا اینکه روزی یکی از همکلاسی های عرب زبانش به نام عبداللطیف که از قضا پدر خانواده پرجمعیت جوان سعودی را به خوبی می شناخت، متحیر به جلو آمد و کمی از دانسته هایش برای کارمن گفت. بزرگ این خاندان مردی به نام محمد بن لادن بود. پدر عبد الطیف یکی از شهروندان جده بود که برای وی کار می کرد. طبق گفته های دانشجوی عرب زبان شیخ محمد فقیرزاده ای بود که موفق به راه اندازی بزرگترین شرکت ساختمان سازی در خاورمیانه شد. این اولین دریچه ای بود که از خانواده مرموز بن لادن ها به روی کارمن باز شد. خانواده ای که یکی از اعضای آن به نام اسامه حادثه تروریستی وحشتناک ۱۱ سپتامبر را رقم زد.

کارمن به دلایلی مجبور شد علیرغم میل باطنی اش دوره ای از زندگی مشترک خود را در عربستان سعودی بگذارند؛ جایی که برای یک دختر بزرگ شده با فرهنگ اروپایی اصلاً زندگی در آن راحت نبود.همه چیز برای او تغییر کرده بود و باید خود را برای زندگی با قوانین عجیب و غریبی که زنان سهم بسیار ناچیزی از آن داشتند آماده می کرد.

یک روز عصر که کارمن با اولین دخترش، وفا مشغول بازی در حیات بود زنگ خانه به صدا درآمد. همسر یسلام جلوی در رفت و این اولین دیدار او با اسامه بن لادن بود.

این دختر زیبای ایرانی عروس خانواده ترسناک شد

کارمن درباره این لحظه در کتاب خود نوشته است:

یک روز برادر کوچک یسلام به در خانه ما آمد. هرچند که امروز انگشت نمای دنیاست اما آن روزها یک دانشجوی ساده در دانشگاه عبدالعزیز جده که با دختردایی سوری اش ازدواج کرده بود. با وجود لاغر اندام بودن اما هنگام حضورش کاملاً میزان تاثیرگذاری اش روی اعضای خانواده حس می شد. سراغ یسلام را گرفت در حالیکه به من پشت کرده بود. با اصرار تعارفش کردم که به درون خانه بیاید اما در همان حالت ضمن اینکه زیر لب به عربی چیزهایی نامفهوم می گفت، دستش را در هوا چرخاند. آن روز گذشت و من سالها بعد در روزنامه ای راجع به روابط نامشروع او با زنان، مطلبی در روزنامه ای غربی خواندم.

کودکی کارمن در یکی از سفرها به ایران

یک سال در ماه آگوست که هوای عربستان بسیار سوزان و مرگبار بود با برادران بن لادن تصمیم گرفیم به ویلای خانوادگی آنها در منطقه کوهستانی طائف برویم. چندماهی بود از متولد شدن دختر دومم ناجیه می گذشت و نجوا همسر اسامه نیز پسری به نام عبدالله را به دنیا آورده بود. این بچه مدام از تشنگی صدایش بلند بود و همسر اسامه هم در تلاش برای خوراندن آب با قاشق به او بود، اما نوزاد چندماهه نمی توانست مایعات را به این صورت بنوشد. شیشه را پر آب کردم و به نجوا رساندم اما پیشنهادم را رد کرد. ام یسلام که یکی از همسرهای شیخ محمد و مادر همسرم بود برایم از دستور عجیب اسامه مبنی بر ممنوعیت خوراندن آب با شیشه به پسرش گفت. من واقعاً تحمل دیدن آن صحنه را نداشتم، آخر چطور ممکن بود در دمای صد درجه بالای صفر به دلیل عقایدی عجیب، یک نوزاد تشنه را تا این حد عذاب داد!

به یسلام گفتم برو به قسمت مردانه و به اسامه از وضعیت فرزندش و نیاز او به شیشه و پستانک بگو! او رفت اما پس از چند دقیقه با نظر منفی بردادرش بازگشت. تمام مسیر بازگشت به جده در سکوت به این فکر می کردم که چرا هیچ کس مقابل زورگویی های او نمی ایستد. برای او زجر کشیدن فرزندش اصلاً اهمیت نداشت و خودش را درگیر اعتقادات بی ریشه و اشتباهش کرده بود. اگر همسرم می مُرد و در آینده اختیار من و دخترانم به دست اسامه می افتاد تکلیف چه بود؟ اگر ما در همان مسیر تصادف می کردیم و همسرم جان خود را از دست می داد، من و دخترانم به عنوان زنان سعودی سرنوشتمان چه می شد؟ با یسلام در این باره صحبت کردم اما گویا او هم متوجه عمق صحبت های من نبود. امیدهای من برای رسیدن به دنیایی آزادانه در آینده، جای که زن ها حداقل قدرت تصمیم گیری درباره آینده دخترهایشان را داشته باشند، زیر ماسه های صحرا در بطن فرهنگ عقب مانده وهابی دفن شد.

کارمن همچنین در قسمت دیگری از این کتاب به معضل همجنس بازها در عربستان سعودی اشاره کرد و نوشت:

طبق قانون سعودی کمترین مجازات برای همجنس بازان شلاق در مکان های عمومی بود اما بسیاری از مردان آن کشور با یکدیگر روابط جنسی برقرار می کردند، مخصوصاً جوانان قبل از ازدواج! عجیب تر آنکه اگر دو پسر دست همدیگر را در خیابان می گرفتند و راه می رفتند که به وفور هم چنین صحنه ای در آنجا دیده می شد برای هیچ کس عجیب نبود اما اگر زن و شوهری دست هم را در مکان های عمومی می گرفتند پلیس آنها را با شلاق و باتوم کتک می زد. همجنس بازی حتی میان شاهزادگان سعودی هم رواج داشت و این موضوع را اروپاییانی که برای آنها کار می کردند می گفتند. به گفته آنها همجنس بازی میان عربستانی ها حتی بیش از مردم اروپا بود.

به یاد دارم روزی مردی سعودی از آشنایان یسلام برای انجام کاری به ژنو آمد. درون پورشه اش مردی ترنس نشسته بود و انتظارش را می کشید. جالب آنکه آن مرد هرگز به همسرش اجازه نشستن در صندلی جلوی خودرو را نمی داد و این رفتارهای سعودی ها مرا آزار می داد. درباره شاهدخت های سعودی هم باید بگویم که در اروپا خیلی راحت در کلوپ های شهوت رانی حضور داشتند و مواد مخدر نیز مصرف می کردند.

این دختر ایرانی عروس خانواده ترسناک شد

کارمن دختری ایرانی از یک مرد سوئیسی و زنی ایرانی بود که بدون داشتن اطلاعات و شناختی خاص از خانواده جوان سعودی، به او دل باخت.این دل باختگی، دختر نامبرده را به دل خانواده ای مرموز و پرجمعیت کشاند که نامشان در دل تاریخ ماندگار شد اما نه به نیکی بلکه با یکی از بزرگترین عملیات های تروریستی جهان!

کارمن بعد جدایی از همسرش و پایان زندگی که حاصل آن سه دختر بود، تمامی خاطرات خود را در قالب یک کتاب تحت عنوان “Inside The Kingdom: My Life In Saudi Arabia” روی کاغذ آورد.

طبق اطلاعات منتشر شده در این کتاب، در فصل بهار کارمن و خواهرش آماده سفر از ژنو به ایران برای ملاقات مادربزرگشان می شوند. شکستن ناگهانی پای مادربزرگ موجب بر هم ریختن برنامه سفر شد. مادر خانواده یکی از طبقات خانه را برای خانواده توریست سعودی آماده کرده بود که لغو سفر به ایران کمی دردسرساز شد. یک جوان سیاهپوش عرب زبان صحبت های لازم را برای قطع قرارداد مطرح کرده بود و دیگر برای فسخ آن دیر شده بود. بنابراین کارمن و خواهرش مجبور به اجاره آپارتمانی در لوزان شدند و طبقه پایین طبق قرار به خانواده سعودی تحویل داده شد.

نام جوان سیاه پوش یسلام بود، پسری سعودی و مسلط به زبان انگلیسی که سرانجام با کارمن ازدواج کرد. آنها مدتی بعد برای تحصیل به دانشگاهی در لس انجلس می روند. کارمن از خانواده یسلام چیز زیادی نمی دانست تا اینکه روزی یکی از همکلاسی های عرب زبانش به نام عبداللطیف که از قضا پدر خانواده پرجمعیت جوان سعودی را به خوبی می شناخت، متحیر به جلو آمد و کمی از دانسته هایش برای کارمن گفت. بزرگ این خاندان مردی به نام محمد بن لادن بود. پدر عبد الطیف یکی از شهروندان جده بود که برای وی کار می کرد. طبق گفته های دانشجوی عرب زبان شیخ محمد فقیرزاده ای بود که موفق به راه اندازی بزرگترین شرکت ساختمان سازی در خاورمیانه شد. این اولین دریچه ای بود که از خانواده مرموز بن لادن ها به روی کارمن باز شد. خانواده ای که یکی از اعضای آن به نام اسامه حادثه تروریستی وحشتناک ۱۱ سپتامبر را رقم زد.

کارمن به دلایلی مجبور شد علیرغم میل باطنی اش دوره ای از زندگی مشترک خود را در عربستان سعودی بگذارند؛ جایی که برای یک دختر بزرگ شده با فرهنگ اروپایی اصلاً زندگی در آن راحت نبود.همه چیز برای او تغییر کرده بود و باید خود را برای زندگی با قوانین عجیب و غریبی که زنان سهم بسیار ناچیزی از آن داشتند آماده می کرد.

یک روز عصر که کارمن با اولین دخترش، وفا مشغول بازی در حیات بود زنگ خانه به صدا درآمد. همسر یسلام جلوی در رفت و این اولین دیدار او با اسامه بن لادن بود.

این دختر زیبای ایرانی عروس خانواده ترسناک شد

کارمن درباره این لحظه در کتاب خود نوشته است:

یک روز برادر کوچک یسلام به در خانه ما آمد. هرچند که امروز انگشت نمای دنیاست اما آن روزها یک دانشجوی ساده در دانشگاه عبدالعزیز جده که با دختردایی سوری اش ازدواج کرده بود. با وجود لاغر اندام بودن اما هنگام حضورش کاملاً میزان تاثیرگذاری اش روی اعضای خانواده حس می شد. سراغ یسلام را گرفت در حالیکه به من پشت کرده بود. با اصرار تعارفش کردم که به درون خانه بیاید اما در همان حالت ضمن اینکه زیر لب به عربی چیزهایی نامفهوم می گفت، دستش را در هوا چرخاند. آن روز گذشت و من سالها بعد در روزنامه ای راجع به روابط نامشروع او با زنان، مطلبی در روزنامه ای غربی خواندم.

کودکی کارمن در یکی از سفرها به ایران

یک سال در ماه آگوست که هوای عربستان بسیار سوزان و مرگبار بود با برادران بن لادن تصمیم گرفیم به ویلای خانوادگی آنها در منطقه کوهستانی طائف برویم. چندماهی بود از متولد شدن دختر دومم ناجیه می گذشت و نجوا همسر اسامه نیز پسری به نام عبدالله را به دنیا آورده بود. این بچه مدام از تشنگی صدایش بلند بود و همسر اسامه هم در تلاش برای خوراندن آب با قاشق به او بود، اما نوزاد چندماهه نمی توانست مایعات را به این صورت بنوشد. شیشه را پر آب کردم و به نجوا رساندم اما پیشنهادم را رد کرد. ام یسلام که یکی از همسرهای شیخ محمد و مادر همسرم بود برایم از دستور عجیب اسامه مبنی بر ممنوعیت خوراندن آب با شیشه به پسرش گفت. من واقعاً تحمل دیدن آن صحنه را نداشتم، آخر چطور ممکن بود در دمای صد درجه بالای صفر به دلیل عقایدی عجیب، یک نوزاد تشنه را تا این حد عذاب داد!

به یسلام گفتم برو به قسمت مردانه و به اسامه از وضعیت فرزندش و نیاز او به شیشه و پستانک بگو! او رفت اما پس از چند دقیقه با نظر منفی بردادرش بازگشت. تمام مسیر بازگشت به جده در سکوت به این فکر می کردم که چرا هیچ کس مقابل زورگویی های او نمی ایستد. برای او زجر کشیدن فرزندش اصلاً اهمیت نداشت و خودش را درگیر اعتقادات بی ریشه و اشتباهش کرده بود. اگر همسرم می مُرد و در آینده اختیار من و دخترانم به دست اسامه می افتاد تکلیف چه بود؟ اگر ما در همان مسیر تصادف می کردیم و همسرم جان خود را از دست می داد، من و دخترانم به عنوان زنان سعودی سرنوشتمان چه می شد؟ با یسلام در این باره صحبت کردم اما گویا او هم متوجه عمق صحبت های من نبود. امیدهای من برای رسیدن به دنیایی آزادانه در آینده، جای که زن ها حداقل قدرت تصمیم گیری درباره آینده دخترهایشان را داشته باشند، زیر ماسه های صحرا در بطن فرهنگ عقب مانده وهابی دفن شد.

کارمن همچنین در قسمت دیگری از این کتاب به معضل همجنس بازها در عربستان سعودی اشاره کرد و نوشت:

طبق قانون سعودی کمترین مجازات برای همجنس بازان شلاق در مکان های عمومی بود اما بسیاری از مردان آن کشور با یکدیگر روابط جنسی برقرار می کردند، مخصوصاً جوانان قبل از ازدواج! عجیب تر آنکه اگر دو پسر دست همدیگر را در خیابان می گرفتند و راه می رفتند که به وفور هم چنین صحنه ای در آنجا دیده می شد برای هیچ کس عجیب نبود اما اگر زن و شوهری دست هم را در مکان های عمومی می گرفتند پلیس آنها را با شلاق و باتوم کتک می زد. همجنس بازی حتی میان شاهزادگان سعودی هم رواج داشت و این موضوع را اروپاییانی که برای آنها کار می کردند می گفتند. به گفته آنها همجنس بازی میان عربستانی ها حتی بیش از مردم اروپا بود.

به یاد دارم روزی مردی سعودی از آشنایان یسلام برای انجام کاری به ژنو آمد. درون پورشه اش مردی ترنس نشسته بود و انتظارش را می کشید. جالب آنکه آن مرد هرگز به همسرش اجازه نشستن در صندلی جلوی خودرو را نمی داد و این رفتارهای سعودی ها مرا آزار می داد. درباره شاهدخت های سعودی هم باید بگویم که در اروپا خیلی راحت در کلوپ های شهوت رانی حضور داشتند و مواد مخدر نیز مصرف می کردند.

زنی که نامش در ستاره ناهید ثبت شد

چهار آذرماه دیگر که بیاید، یک قرن از تولد آذر اندامی در محله ساغری‌سازان رشت می‌گذرد. حتما در آن روز اهل خانه و بعدها اهالی محله دختر کوچک را که می‌دیدند، گمان نمی‌کردند روزی برسد که به علت کارهای ماندگار آذر، نامش تا آسمان هم برود و روی یکی از حفره‌های سیاره ناهید ثبت شود. می‌نویسم حتما چون وقتی آذر مدرک سال نهم را از دبیرستان فروغ رشت گرفت، پدرش با ادامه تحصیل او مخالفت کرد و قرار شد برود دانشسرا و بعد هم مثل بیشتر زنان درس‌خوانده آن دوره معلم شود. همین‌طور هم شد. آذر سال 1324 از دانشسرا فارغ‌التحصیل و در سال 1325معلم شد اما معلم نماند و داستانش همین‌جا تمام نشد. چهار سال بعد به صورت متفرقه امتحان داد و دیپلم طبیعی گرفت و سال 1331 وارد دانشکده پزشکی تهران شد. شش سال بعد، آذر اندامی خانم دکتری بود که می‌خواست تخصص زنان و زایمان بگیرد اما پس از گرفتن تخصص، وارد انستیتو پاستور شد. کمی بعد به پاریس رفت تا مدرک باکتری‌شناسی بگیرد. تا اینجا هنوز هم می‌شد داستان آذر اندامی ساده باشد، داستان تلاش بدون وقفه زنی برای یاد گرفتن. هنوز این داستان خاص نشده بود تا شروع سال‌های وبا در ایران. در سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۵ خورشیدی بیماری شبه وبای التور در ایران و بسیاری دیگر از کشورها شیوع پیدا کرد. در آن شرایط، تنها راه پیش‌گیری، تزریق واکسن وبا قبل از ابتلا به بیماری بود و در آن زمان تنها مرکز تهیه واکسن در ایران انستیتو پاستور بود که تمام امکانات آن در اختیار آزمایشگاه میکرب‌شناسی قرار گرفت. کارکنان مرکز با ریاست آذر اندامی شروع به کار کردند و سرانجام، او توانست واکسن وبای التور را بسازد. اینجا بود که داستان همه تلاش‌های او معنایی بزرگ یافت، معنایی بیشتر از یک زن موفق یا تحصیل‌کرده بودن، معنایی به اندازه جلوگیری از مرگ و میر هزاران انسان در ایران و سایر کشورهایی که این واکسن را دریافت کردند.

نخستین زن پژوهشگر ایران

توی مطبخ، عطر دارچین پیچیده و نفس سماور گرم است. زن با دامن چین‌دار روی ردیف کاشی‌های آبی پهن‌شده کنار پاشویه حوض می‌چرخد و یک لالایی غریب را زمزمه می‌کند، یک لالایی که در هیچ کتابی نیامده اما گمان می‌کند هزار سال است کسی آن را توی گوش‌هایش نجوا کرده است، آن‌قدر که دیگر نمی‌پرسد کی، کجا و چطور آن را یاد گرفتم. خیلی چیزها در زندگی مثل همین لالایی‌است. آدم نمی‌داند از کجا آمده است اما احساس می‌کند همه عمر با آن‌ها زندگی کرده است و این حس همان هویت و پیشینه است که انگار مثل خون، مثل دی‌ان‌ای، از نسلی به نسلی منتقل می‌شود. 
دکتر نوشین‌دخت نفیسی این لالایی را خوب از بر شده بود، زمزمه‌ای که از پدر نامدارش سعید به او رسیده و سعید از پدرش ناظم‌الأطبا به ارث گرفته بود. در این میان، دختر میراث‌دار خوبی برای هر دوی آنان شد، چندان که بعدها لقب «نخستین زن پژوهشگر ایران» را از آن خود کرد. نوشین‌دخت خودش در جایی می‌گوید روایت راه پدرش وتماشای عملکردش، مثل لالایی‌ای بوده که هر روز در سراسر دوران کودکی با چشم‌ها و گوش‌هایش در میان گذاشته می‌شده است. اما نخستین پژوهشگر زن ایران بهار 1309 در یکی از کوچه‌های زیباشده از اقاقی و اردیبهشت به دنیا آمد و بعدها پس از پایان دوره دبیرستان در سال ۱۳۳۱ خورشیدی از دانشگاه تهران در رشته باستان‌‌شناسی فارغ‌التحصیل شد. سپس به عنوان دانشجو به کلکته رفت تا پشت میز کلاس‌هایی بنشیند که استادانش دروس فرهنگ و تمدن باستانی را تدریس می‌کنند. بعد از پایان دوره دانشگاه و گرفتن دکترا در هند هم به فرانسه می‌رود تا در آنجا دانشجوی زبان و تمدن فرانسه باشد در دانشگاه پاریس. نوشین‌دخت هم‌چنین دوره تخصصی موزه‌شناسی و کتاب‌شناسی را در یونسکو، روابط‌ عمومی را در انگلستان و ادبیات فرانسه را در پاریس می‌گذراند تا با دست پر به ایران بیاید و بشود یکی از کارمندان وزارت فرهنگ و هنر. اما کنار همه این‌ها، نوشین‌دخت کاشف یک دنیای جدید بود. دنیایی که کنج کتابخانه‌ها و در تورق متون مختلف و اسناد متفاوت و بررسی آثار محققان پیدا کرده بود، گنجی که حکم گوهر شب چراغ را برایش داشت، در تاریکی‌های ندانستن، و چه چیزی زیباتر از رمزگشایی از کلمات برای پیدا کردن روایتی تازه از موضوعی ناشناخته؟ این سرآغاز پژوهش‌های اوست، پژوهش‌هایی که اغلب در حوزه تاریخ هنر و ویژه موزه و موزه‌داری رنگ می‌گیرند. این دامنه وسیع اطلاعات او را در کنار تدریس در دانشگاه‌های مختلف ایران مانند تهران، فارابی و هنر سبب می‌شود پانزده سالی را هم در موزه‌ ایران باستان به عنوان کارشناس موزه باقی بماند. «موزه‌داری»، «حضور طبیعت در مجموعه چینی‌‌های آبی و سفید آستان شیخ صفی‌الدین در اردبیل» و «ابن‌خلدون و تیمور لنگ» از تألیف‌های این پژوهشگر محسوب می‌شود.
او حالا 10 سال است که چشم‌های جست‌وجوگرش روی کتاب‌ها و اسناد و مقالات مختلف برق نمی‌زند و آن دو ستاره روشنش خاموش‌اند اما نامش مانده است، جاودان کنار همان کلماتی که سال‌ها برای پیدا کردن و کنار هم چیدنشان در مقاله‌های بسیار کوشید.

روایت زنی که مرگ را دست انداخت

حتماً دیده و شنیده‌اید که وقتی پیکر شهیدی تفحص می‌شود، یا از منطقهٔ جنگی شهیدی را می‌آورند که دچار نقص عضو است، آن را شبیه پیکر کامل درست می‌کنند. بنیان‌گذار این کار خانم «نصرت بسیطی» معروف به «خواهر بسیطی» بوده است. او از همان روزهای ابتدای جنگ، پیکر شهدا را با پنبه و تکه‌های پارچه کامل می‌کرد که وقتی خانواده‌ها با پیکر شهیدشان مواجه می‌شوند وحشت نکنند.

ماجرای خواهر بسیطی را باید از روز حملهٔ بعثی‌ها بعد از سقوط قصر شیرین پی گرفت. مردم، شهر را تخلیه کرده بودند. اما «نصرت» همراه بیست نفر دیگر در شهر ماند تا از آب و خاکش دفاع کند. آنها توانستند لشکر دوازده عراق را که حدود ده هزار نفر نیرو داشت شکست دهند. خواهر بسیطی، قلب تپنده و هستهٔ اصلی این نبرد بود که دوشادوش مردان اسلحه به دست گرفت و جنگید.

قهرمان، نیاز جامعه‌های مختلف است. خصوصاً جوامعی که بافت جمعیتی جوان‌تری دارند، این نیاز را بیشتر و پررنگ‌تر حس می‌کنند. اگر قهرمان‌های اصیل و ارزشمند معرفی نشوند، جوانان و نوجوانان ناگزیر به سمت قهرمان‌های پوشالی و ضدارزش می‌روند که جوامع دیگر به فرهنگ ما تزریق و به فرزندان‌مان معرفی می‌کنند.

با کامران جاهدی، سازندهٔ مستند «تفنگ برادرم» به گفت‌وگو نشستیم. او برگی از تاریخ جنگ و قهرمانان کشور را در فیلمش روایت کرده که از آن حذف شده بود. کسی که سبک خودش را در فیلمسازی دارد و «مصطفی رزاق‌کریمی» (کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس نام‌آشنای ایرانی) درباره‌اش می‌گوید: «قُدتر از آن است که ادای کسی را دربیاورد!».

او ۲۰ سال است که در سینما به عنوان تدوینگر فعالیت می‌کند. معمولاً موضوعاتی را تدوین می‌کند که دغدغهٔ شخصی‌اش باشد. متولد استان کرمانشاه است. جایی که هنوز خط و خش جنگ بر چهره‌اش جا مانده. مسیر فیلمسازی جاهدی، خودآگاه و ناخودآگاه از سینمای جنگ می‌گذرد.گفت‌وگوی ما را با او بخوانید.

 

مردم حلبچه میهمان‌مان بودند

وقتی حلبچه بمباران شد، مردم حلبچه بزرگ‌ترین اردوگاه‌شان را در شهرستان «سنقر کلیایی» زدند؛ جایی که زادگاه کامران جاهدی بود. در ۵-۶ ماهی که ساخت اردوگاه طول کشید، این مردم در خانه‌های اهالی شهر بودند. چند خانواده در خانهٔ پدر جاهدی زندگی می‌کردند. میزبانان نمی‌دانستند مهمانان‌شان شیمیایی شده‌اند. با بچه‌هایشان بازی می‌کردند.

دلیل اینکه بیشتر موهای جاهدی سفید شده، با اینکه ۴۰ سال هم ندارد، همین عوارض است. در ۱۶سالگی موهای او رو به سفید شدن رفت. الان در حلبچه هم‌نسلان او هم اکثراً موهایشان جوگندمی است. البته ناگفته نماند؛ مقدار زیادی از موهای او در فرآیند تولید مستند «تفنگ برادرم» سفید شد… مستندی که برای تولید و پخش آن مثل یک رزمندهٔ خط مقدم، جنگید.

جاهدی هنرمندی متعهد و کاربلد است، اما بهانهٔ اینکه سراغ او رفتیم، یافتن شخصیت کم‌نظیری مثل «نصرت بسیطی» و پرداختن به اوست.

خواهر بسیطی، قهرمان‌ترین زن دفاع مقدس

خواهر بسیطی دو سابقه پیش جاهدی دارد. جاهدی پسرعمویی داشته از فرماندهان جنگ، به نام «شهید خسرو جاهدی». ایشان جانباز بود و ۱۰ سال پیش شهید شد. او هم‌رزم خواهر بسیطی و حسین (برادرش) بود: «بچه که بودیم خیلی برایمان از این دو نفر تعریف می‌کرد. اما این‌ها یادم رفت تا جنگ داعش. آن موقع دخترهای کوبانی خیلی سر زبان‌ها افتادند. برایم سؤال شد که آیا ما در دفاع مقدس چنین زنانی داشته‌ایم که اسلحه به دست بگیرند یا زنان فقط پشت جبهه کمک می‌کردند؟».

جاهدی شروع به پژوهش می‌کند و مسیرهای متعددی را می‌رود. او می‌گوید: «دلیرترین، شاخص‌ترین و قهرمان‌ترین زن تاریخ دفاع مقدس، خواهر بسیطی است. ولی ایشان را به دلیل پایانی که با شایعات برایش رقم زدند (روایتش در فیلم می‌آید) از تاریخ حذف کرده بودند.».

تهمت و تخریب به جرم شجاعت و دلاوری

وجود خواهربسیطی، به عنوان زنی دلاور و شجاع، بزدلی عده‌ای دیگر را بیشتر به چشم می‌آورد. مثلاً وقتی بمباران می‌شد، آن‌ها می‌ترسیدند، جیغ می‌کشیدند و پنهان می‌شدند. اما خواهر بسیطی می‌گشت ببیند بمب کجا افتاده تا برود به داد مردم برسد. این رفتار خواهر بسیطی آنها را بسیار آزار می‌داد و برایشان قابل هضم نبود که یک زن این‌طور دلاوری کند. بعد از دوران جنگ هم به شیوه‌ای دیگر. »

 

شیرزنی از دل شاهنامه

در سال‌های آغازین جنگ شهید چمران به خانم نواب صفوی می‌گوید: «شیرزنی در گیلانغرب هست که گویی از شاهنامه آمده! آدم این زمانه نیست.». خانم نواب صفوی به پیشنهاد شهید چمران از تهران به گیلانغرب می‌رود تا از خواهر بسیطی گزارش بگیرد. عکس‌هایی که از ایشان وجود دارد خانم نواب صفوی گرفته. خانم نواب صفوی تعریف می‌کند موشک که می‌آمد، همه می‌خوابیدند. او ایستاده نگاه می‌کرد. ایشان می‌گفت «خواهر بسیطی مرگ را دست می‌انداخت.». خیلی از ما به زبان می‌گوییم عمر دست خداست. ولی عدهٔ کمی به این جمله باور واقعی دارند. کسانی مثل خواهر بسیطی…

قهرمان بود. صلابت داشت. مجلهٔ زن روز عکسش را روی جلد کار کرده و تیتر زده بود: «زنی به استقامت کوه».

زنی که مردها از او حساب می‌بردند

سردار اکرم حیدری (دوست حسین و فرماندهٔ سابق سپاه قصرشیرین) نقل می‌کند «کل جبهه از حسین حساب می‌بردند، ولی وقتی خواهر بسیطی با عصبانیت حسین را صدا می‌زد، حسین به خود می‌لرزید.». بسیار با جذبه و قوی بود.

برای پیکر شهدا احترام بسیاری قائل بود. در تنهایی خودش و نبود خانواده‌های شهدا، بالای سر پیکرشان نوحه‌خوانی و مویه می‌کرد و اشک می‌ریخت. جنازهٔ شهدا ۶ ماه در بازی‌دراز مانده بود. مردها جرأت نمی‌کردند بروند بیاورند. چون تک‌تیراندازهای عراقی می‌زدند. از اینکه پیکر شهدا در معرض آسیب بود غصه می‌خورد. خودش رفت جنازه‌ها را آورد. فقط کار خودش بود. می‌گفت «مرگ و زندگی دست خداست. اگر اینجا تیر بخورم، لابد عمرم باید همین جا تمام می‌شده.». جنازهٔ مرد ۱۰۰کیلویی را بر دوشش می‌گذاشت و از کوه پایین می‌آورد. دوستش می‌گوید او برای شهدا خواهری می‌کرد.

جاهدی معتقد است «او یک آدم خدایی بود. فیلم من حق مطلب را ادا نکرده. دربارهٔ او باید لااقل یک سریال ۳۶ قسمتی با بهترین امکانات ساخته شود.».

ژزنی با مرام مولا علی علیه‌السلام

خواهر بسیطی به عرفان رسیده بود. مرگ را تحقیر می‌کرد. کتاب نهج‌البلاغه تنها چیزی بود که همیشه همراهش بود. به محض اینکه بی‌کار می‌شد نهج‌البلاغه می‌خواند. مرام و منش او هم بسیار علی‌وار بود. کارگردان مستند «تفنگ برادرم» به نقل از رئیس بنیاد شهید می‌گوید «ندیدیم هیچ ماهی حقوقش برای خودش بماند. تمامش را برای بچه‌های شهدا لباس، اسباب‌بازی و خوراکی می‌خرید. تا آخر عمر تنها درآمدش حقوق برادرش (حسین) بود.».

بسیاری از سوره‌های قرآن را از بر داشت. همان زمان شاه، برای خانم‌های محله کلاس قرآن می‌گذاشت. زن‌های بی‌سواد گیلانغرب را قرآن‌خوان کرده بود.

در آسمان‌ها سیر می‌کرد. طبع شعر داشت. وقتی نماز را بر پیکر حسین خواند، بدون اینکه گریه کند،‌ فی‌البداهه شعری سوزناک و زینب‌وار گفت: «همچون گل آفتابگردان رو به آفتابم کنید، اما خانهٔ تنها برادرم را نشانم دهید.» (ترجمهٔ فارسی شعر کردی). بر پیکر شهدای دیگر مویه می‌کرد. ولی برای برادرش در تنهایی گریست.

خواهر بسیطی وقف وطن بود

حجابش همیشه کامل بود. شرایط جنگی شوخی‌بردار نیست. فقط هنگام عملیات چادر از سر برمی‌داشت. در شرایط غیرجنگی بدون چادر دیده نمی‌شد.

خواهر بسیطی خودش را وقف وطن کرد و از آرزوهای زمینی‌اش دست شست. پذیرش قطع‌نامهٔ ۵۹۸ و پایان جنگ برای او و بسیاری دیگر از رزمندگان بسیار سخت و دردناک بود. یکی از دوستان خواهر بسیطی در مستند «تفنگ برادرم» می‌گوید «نصرت همان روز مرد.». چون هنوز تقاص خون حسین و شهدای دیگر را نگرفته بود. جنگ، آنها را به خدا نزدیک کرده بود.

جاهدی می‌گوید: «در مستندم تا جایی که سند بوده، روایت کرده‌ام. وگرنه از رشادت‌های خواهر بسیطی روایت‌هایی هست که آدم را یاد فیلم‌های هالیودی می‌اندازد.».

او به راستی سرباز وطن بود

او قطعاً جانباز اعصاب و روان بوده و شهید محسوب می‌شود. کسی که هشت سال تکه‌های بدن شهدا را جمع کند و وصله و پینه کند، روح و روانش سالم نمی‌ماند. از طرفی دیگر  قلب او را شکستند. شهادت حسین و فوت مادرش، برایش زخم بود.

 او قبل از جنگ در اداره‌ای، شغل اداری داشت. جنگ که شد ۸ سال اسلحه به دست گرفت. به عنوان یک زن قهرمان و باصلابت از زادگاهش پاسداری کرد و همه جور فداکاری از خودش نشان داد. 

اولین کسی که سر مزار خواهر بسیطی رفت، همان دوستش بود که در مستند گریه و مویه می‌کرد. هیچ کدام از دوستان و نزدیکانش خبر نداشتند او کجا دفن شده…

بازخوردهای پخش مستند «تفنگ برادرم»

خیلی از جوانان بعد از دیدن مستند خواهر بسیطی به جاهدی پیام دادند که: «کیف کردیم! عجب قهرمانی!». دختران دبیرستانی پیغام داده بودند که چقدر لذت برده‌اند و از این قهرمان خوششان آمده. چندین پزشک که اعتقادات سیاسی متفاوتی هم داشتند با واسطه‌ای پیغام دادند که «عجب یَلی! این شیرزن را از کجا پیدا کردی؟».

رئیس وقتِ مرکز سیمای استان‌ها وقتی فیلم را دید گفت «آقای جاهدی، ما توقع داشتیم برای ایشان یک زیارتگاه بسازید! و حداقل دو سه اتوبوس زائر به آنجا ببرید!». البته کار مستندساز این نیست. او فیلم داستانی نساخته است. مستند ساخته و سعی کرده عین واقعیت را برای مخاطب دراماتیزه کند.

جاهدی می‌گوید: «مدتی بعد از این تماس، یکی از مسئولان محلی «کوزران» (جایی که خواهر بسیطی دفن شده) با من تماس گرفت و گفت «از وقتی فیلم شما در شبکهٔ مستند پخش شده تا امروز بیش از ۷۰۰-۸۰۰ زائر برای زیارت مزار خواهر بسیطی آمده‌اند. قبرش تبدیل به زیارتگاه شده. آن‌قدر جمعیت زیاد شده می‌خواهیم برای رفاه زائران سایه‌بان بزنیم. بقالی روستا می‌گوید زائرانی که می‌آیند تمام اجناس مغازه‌ام را خریده‌اند و باید اجناس بیشتری بیاورم».

عذاب‌وجدان جمعی به شهر وارد شده. مردم گیلانغرب بعد از پخش مستند، اتوبوس اتوبوس می‌روند سر خاک خواهر بسیطی و از او حلالیت می‌طلبند؛ که «به عنوان یک همشهری که از تو غافل شدم؛ من را حلال کن!».

این تأثیر سینمای شریف مستند است. مستندی به نام «تفنگ برادرم»، قهرمانی مثل خواهر بسیطی را که سال‌ها به دست فراموشی سپرده شده بود، در حد یک قدیس بالا می‌برد.

و البته تأثیر یک پخش تلویزیونی، نه‌تنها در جغرافیای استان، که در کل کشور. جاهدی می‌گوید: «از بسیاری از شهرها پیام تشکر دریافت کردم. بدون اینکه حرف مستقیمی به مخاطب بزنم، پیام‌هایی را به او منتقل کردم که با جهان‌بینی خودش آنها را درک کرده و از آنها اثر پذیرفته.».

هدف سینما، اثرگذاری است

پایان فیلم تلخ است و البته غافلگیرکننده. در حالی که مشتاقانه منتظری تا خواهر بسیطی جایی از قصه، جلوی دوربین قرار بگیرد و از خودش و آنچه بر او گذشته بگوید، ناگهان چشمت روی مزار محقر و ساده‌اش قفل می‌شود. شاید اگر جاهدی فیلمساز جسوری نبود، پایان فیلم را نمی‌ساخت. اما او از واقعیت، هرچند تلخ، نترسید. او می‌گوید: «در سینمای مستند ما به بیننده سیلی می‌زنیم. بیدارش می‌کنیم. قرار نیست رؤیا برایش بگوییم. دوست دارم به بیننده قهرمان نشان بدهم تا احساس غرور کند. ولی او را به رؤیا نمی‌بریم و دروغ نمی‌گویم.».

راست می‌گوید. طرف اگر خیلی آدم بی‌خیالی باشد، وقتی این فیلم را می‌بیند دست‌کم تا دو روز به آن فکر می‌کند. اگر آدم عمیقی باشد، هرگز از یادش نمی‌رود و مدام آن را با خودش مرور می‌کند. این اثر عمیقی بر روح و روان مخاطب می‌گذارد. یعنی فیلمساز به هدفی که داشته رسیده است: اثرگذاری. جاهدی می‌گوید: «هیچ چیز به اندازهٔ تأثیرگذاری بر مخاطب برایم جذاب نیست.».

کاش بگذارند کارمان را بکنیم!

کارگردان «تفنگ برادرم» اکنون نگران ادامهٔ راه خود به عنوان فیلمساز است. به بیان او: «فیلم «تفنگ برادرم» یک موجود زنده است که دارد راه خودش را می‌رود. کار من به عنوان خالق تمام شده. «تفنگ برادرم» برگی از تاریخ است و به آن افتخار می‌کنم. الان نگران فیلم بعدی‌ام هستم.

نگرانی بعدی‌ام بحث مجوزها و هزینه‌های فیلمسازی است. اینکه بعضی مسئولین بی‌ربط فرهنگی اجازه می‌دهند کارمان را انجام بدهیم یا نه.».

قهرمان برای جامعهٔ امروز ما حیاتی است

نسل جوان قهرمان را دوست دارد. قهرمان ایرانی را که از خون خودشان است بیشتر دوست دارند. جاهدی در مستندش یک قهرمان به مخاطب معرفی می‌کند. خودش هم قهرمان دوست دارد و دوست دارد به مخاطبش حس غرور بدهد تا لذت ببرد. قهرمان، سال‌هاست که دغدغهٔ اوست و با روحش عجین شده. طوری که حتی اگر فیلم چند ثانیه‌ای هم بسازد، قهرمان خواهد داشت. این در وجود جاهدی است. چون با شاهنامه بزرگ شده. در جنگ قد کشیده. ارزش قهرمان و شهید را می‌داند. می‌فهمد آب و خاک یعنی چه. می‌فهمد خانه یعنی چه. می‌داند اینکه بمباران شود و مجبور شوی از خانه‌ات فرار کنی یعنی چه. اما الان چنین مفاهیم ارزشمندی بعضاً به کسانی سپرده می‌شود که متأسفانه درکش نکرده‌اند.

جاهدی می‌گوید: «قهرمان خصوصاً برای نسل امروز مسألهٔ واجب و لازمی است. چون درست به آن نمی‌پردازیم و قهرمان‌های واقعی را معرفی و تبیین نمی‌کنیم، با همین ابزار به ما حمله می‌کنند. روحیهٔ جوان و نوجوان امروز، یک ابرقهرمان واقعی مثل خواهر بسیطی را می‌طلبد. وقتی چنین قهرمانی را به او معرفی نمی‌کنیم، می‌رود سراغ قهرمان‌های پوشالی هالیوودی.».

رسانه می‌تواند دلاوری را هم مُد کند

فکرش را بکنید معرفی قهرمان‌هایی مثل خواهر بسیطی در قاب رسانه چه نقشی می‌تواند در هویت‌یابی زنان امروز داشته باشد. این کارگردان سینمای مستند معتقد است: «احترام، احترام می‌آورد. عزت، عزت می‌آورد. وقتی مردم شاهد احترام و عزت قائل شدن برای زنی باشند که قهرمانی و دلاوری کرده، باعث می‌شود افراد بیشتری راه او را بروند.». جاهدی در مستندش بحثی از حجاب نمی‌کند. ولی قهرمانش یک بانوی محجبه است. این به هر حال تأثیر خودش را دارد.

دههٔ هفتاد سریالی پخش می‌شد که دختر نقش اول آن چادری بود. بسیاری از دختران به تقلید از او چادری شدند. جاهدی می‌گوید: «این اثر رسانه است. همان‌طور که می‌تواند مثل امروز، تیپ‌های ناهنجار را مد کند، زمانی هم چادر را مد می‌کرد. مهم است که ما عزت قائل شویم و در قالب خوشایندی الگوی مناسب را معرفی کنیم.».

قهرمان باید دغدغه باشد، نه شعار

بعضی از مسئولان فرهنگی ما مقولهٔ قهرمان را فراموش کرده‌اند. شعارش را می‌دهند ولی در دستور کارشان نیست.  این فیلم دو جایزه گرفت.

جاهدی با اشاره به این مسائل می‌گوید: «امروز مسأله اثر نیست. مسأله این است که چه کسی در چه تیمی است. قهرمان موضوع بسیار حیاتی و پراهمیتی است. ولی متأسفانه بعضی از مسئولین فرهنگی ما کاربلد نیستند. یا افرادی که کاربلد نیستند مسئول فرهنگی شده‌اند. در حوزهٔ قهرمانی یک جریان باید کار کند، نه یک نفر.».

اگر کسی بخواهد فیلمساز شود شرایط برایش سخت مهیا می‌شود (مجوز، حمایت مالی و…). کامران جاهدی در ساخت مستند «تفنگ برادرم» سختی بسیاری کشیده و بدهی سنگینی برای ساخت آن بالا آورده است. ولی تلاش کرده که به بهترین شکل آن را بسازد.

دغدغه‌ام امنیت است

کسی از جاهدی نخواسته و حمایتش هم نکرده که مستند خواهر بسیطی را بسازد. او بر اساس اعتقاد شخصی‌اش کار می‌کند. نوع تربیت و زیستش او را این‌طور ساخته که به مردم قهرمان بدهد و داشته‌های وطن را برایشان دراماتیزه کند.

دغدغهٔ او امنیت است. چون طعم ناامنی را چشیده است. او تا امروز کاری را که از دستش برمی‌آمده برای نشان دادن اهمیت امنیت انجام داده است. مدت‌هاست که دربارهٔ آسیب‌های اجتماعی پژوهش می‌کند. ۷-۶ سال است که دربارهٔ حوادث منطقه فیلم می‌سازد. ۲۰ سال است که دربارهٔ وطن کار می‌کند. اما عده‌ای از آنهایی که باید کارها را برای مردم پخش می‌کردند و از فیلمسازان متعهد حمایت می‌کردند، کارشان را درست انجام نداده‌اند. شاید چون درکی از فیلم ندارند. فیلمساز کف جامعه است و مردم را می‌فهمد.

مردم باید واقعیت‌های جنگ را بدانند

اگر اصرار، پیگیری و پایمردی جاهدی نبود و اگر فردی مثل «محسن یزدی» مدیر شبکهٔ مستند نبود، مستند «تفنگ برادرم» آرشیو می‌شد. چون عده‌ای برداشت‌شان این بود که فیلم در تخریب فرهنگ ایثار و شهادت است. در حالی که آقای سرهنگی (مشاور رهبر معظم انقلاب) گفتند «حضرت آقا به ما تأکید کرده‌اند که الان وقتش است مردم واقعیت‌های جنگ را بدانند.». این نگاه رهبر معظم انقلاب است. اما بعضی مدیران کارنابلد، خیلی راحت می‌گویند «فیلم آرشیو شود!». جاهدی برای پخش این مستند جنگیده است. او می‌گوید: «مستندهایی را با ماه‌ها کار پژوهشی و زحمت بسیار ساختم که بدون هیچ بحثی در جشنوارهٔ حقیقت پذیرفته شدند. ولی تلویزیون آنها را آرشیو می‌کند و به پخش نمی‌رسد. این‌ها را مردم باید ببینند.».

حرف داشتم که وارد کار سینما شدم

درد دل‌های جاهدی در حوزهٔ سینما را شنیدم. حرف حساب جواب ندارد. اما کاش مسئولان مربوط، چاره‌ای برایش بیندیشند: «به نظرم به عنوان یک فیلمساز سهم خودم را در حوزهٔ اجتماعی و جنگ انجام داده‌ام. ولی آنتن دست من نیست. ضمن اینکه در فرآیند تولید، حمایتی که لازم است از ما نمی‌شود. مدام سنگ‌اندازی می‌کنند. کاری کرده‌اند که حتی معیشت‌مان دچار مشکل شده است. نمی‌گویم به ما دلار بدهید. شرایط فیلمسازی را برایمان آسان‌تر کنید که کمتر برای دستمزد عوامل قرض کنیم. الان دو سال است که از تخصصم یک ریال درآمد نداشته‌ام!

این بی‌مهری ناراحتم می‌کند. نمی‌گذارند حرف‌مان را بزنیم. از هر چیزی می‌خواهیم فیلم بسازیم، می‌گویند الان وقتش نیست. من هم می‌توانم بروم تاجر و بازاری شوم. وقتی به سینما آمده‌ام، یعنی حرف دارم. اگر نتوانم حرفم را بزنم، ماندنم فایده‌ای ندارد.».

سخن آخر…

کامران جاهدی فیلمی ساخته که یک قهرمان فراموش‌شده را معرفی کرده و قبرش تبدیل به زیارتگاه شده است. فیلم «تفنگ برادرم» باعث ایجاد اشتغال و بهبود معیشت مردم یک روستا شده. چه فیلمی چنین تأثیری داشته؟ دیگر چه چیزی از یک فیلم می‌خواهیم؟

جاهدی به عنوان آخرین سخن می‌گوید: «امیدوارم جنبهٔ مثبت قضایایی که امروز در کشور پیش آمده این باشد که بفهمیم چه کسی از مردم است و برای آنها کار می‌کند.

نسل جوان معطل ما نمی‌ماند که وقتی به میان‌سالی رسید از خواب بیدار شویم و به او قهرمان بدهیم. از کرهٔ جنوبی قهرمان انتخاب می‌کند و رفته رفته ظاهر و سبک زندگی آنها را تقلید می‌کند.».