خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی علیه سلطنت عثمانی

خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی با انگ فاحشه

آسو/ خالده ادیب، از مهم‌ترین زنان مبارز ترکیه بود که در دوره‌ی گذار از سلطنت عثمانی به جمهوری ترکیه نقش بسیار مؤثری داشت. زنی نویسنده، معلم، مبارز حقوق زنان و نماینده‌ی مجلس که پیش‌تر از زمانه‌ی خود بود.

«خالده ادیب» رمان‌نویس و فعال سیاسی مشهور ترک در سال ۱۸۸۴ در استانبول و در خانواده‌ای مرفه و اهل فرهنگ به دنیا آمد. پدرش منشی دربار سلطان عبدالحمید دوم بود. پدر که چشم انتظار فرزند پسر بود اسم (خالد) را برایش در نظر گرفته بود، اما پس از تولد او را (خالده) نامید. خالده در خردسالی مادرش را از دست داد و بیشتر دوران کودکی خود را در خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ خود گذراند، خانه‌ای که بعد‌ها الهام‌بخش یکی از کار‌های تحسین‌شده‌ی او شد: «خانه‌ی اقاقیا: خاطرات ترکیه‌ی قدیم و جدید».

با اینکه پدرش دانش آموخته‌ی مکتب قدیم عثمانی بود، اما علاقه‌ی فراوانی به تحصیل به شیوه‌ی غربی داشت، به همین علت خالده از نخستین دخترانی بود که برای تحصیل به کالج آمریکایی دختران فرستاده شد. اندک زمانی پس از آن، اما به دلیل عدم علاقه‌ی سلطان به فرستادن فرزندان مسلمان به مدارس مسیحی، خالده ناگزیر به ترک کالج آمریکایی شد، اما به دلیل همان علاقه‌مندی پدرش، در خانه و زیر نظر معلمان خصوصی آموزش به زبان انگلیسی را ادامه داد. در همین دوران (۱۸۹۷) کتاب مادر نوشته‌ی «جان ابوت» را از انگلیسی به ترکی برگرداند و از سمت سلطان عبدالحمید دوم نشانی هم دریافت کرد. در همان دوران خالده زبان‌های عربی و فرانسه و نواختن پیانو را هم فراگرفت و از رضا توفیق بلوکباشی، دوست پدرش، ادبیات ترکی و فلسفه آموخت. پس از آن دوباره در سال ۱۸۹۹ به کالج آمریکایی‌ها بازگشت و در سال ۱۹۰۱ از آنجا فارغ التحصیل شد.

خالده در سال ۱۹۰۱ با «صالح زکی‌بیگ» که معلم ریاضی او در کالج آمریکایی‌ها بود ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دو فرزند پسر بود. اما در سال ۱۹۱۰ به دلیل ازدواج مجدد صالح، از او جدا شد.

در سال ۱۹۱۷ با «عدنان آدیوار» از چهره‌های برجسته‌ی روشنفکری آن دوران که نزدیکی فکری زیادی با او داشت ازدواج کرد.

زندگی ادبی؛ متنی در حاشیه

خالده پیش از هرچیز با نوشتن آغاز کرد و نویسندگی شغلی بود که هرگز رهایش نکرد. او را مادر رمان مدرن در ترکیه می‌دانند. او همچنین مؤلف اولین رمان جنگی منتشر شده در ترکیه هم هست. عمده‌ی شخصیت‌های رمان‌های او زنانِ مبارز قوی و مستقلی‌اند که در تلاشی همه‌جانبه تا رسیدن به هدفشان از پای نمی‌ایستند. از این رو خالده را یکی از نخستین زنان پیشگام مدافع حقوق زنان در ادبیات ترکیه نیز می‌دانند. منتقدان بر این باورند که شخصیت این زنان شورشی از شخصیت خود نویسنده الهام گرفته و خالده تلاش چندانی برای پروراندن شخصیت‌های مرد رمان‌هایش نکرده است. از دیگر نقاط برجسته‌ی رمان‌های او می‌توان به بررسی سرگردانی ترک‌ها بین سنت/شرق و مدرنیته/غرب اشاره کرد.

خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی با انگ فاحشه

ردپای رمان‌های انگلیسی به خوبی در آثار خالده مشهود است. خالده در سال ۱۹۱۰ رمان سِویه‌ی طالب یکی از اولین رمان‌های فمینیستی ترکیه‌ی دوران عثمانی را نگاشت. رمان شرح داستان زندگی سویه، زنی است که وقتی در می‌یابد دیگر عاشق شوهرش نیست، به‌رغم آنکه شوهرش حاضر به طلاق او نیست، او را رها می‌کند و با مردی که دوستش دارد زندگی را آغاز می‌کند. رمان تلفیقی هنرمندانه و پیچیده از سیاست، زندگی و عشق است: از یک سو مشروطه‌ی دوم، بلوای ۳۱ مارس و نقش جدید زنان در ترکیه‌ی نوین، تجدد و تمدن و در دیگر سو نقش‌آفرینی انسان‌ها با تمامی خواهش‌ها و نقاط ضعف و قوتشان. رمان در زمان انتشار خود بسیار بحث‌انگیز شد.

خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی با انگ فاحشه

اما رمان مشهور و تحسین‌شده‌اش پیراهنی از آتش که برگرفته از وقایع تاریخی‌ست، بیانیه‌ای است بنا شده بر سخنرانی معروفش در میدان سلطان احمد، آنجایی که می‌گوید: «دوستانِ ما ملت‌ها هستند و دشمنانمان دولت‌ها» و به خوبی بیان‌گر نگاه مبتنی بر حق و عدالت، پیچیده در ردای انسانی‌ست. از دیگر رمان‌های معروفش می‌توان به سینکلی بقال (که در انگلیسی به دلقک و دخترش ترجمه شده)، توران جدید، کمدی کوچه‌ی عشق و … اشاره کرد. خالده نویسنده‌ای وطن‌پرست و به‌شدت ملی‌گرا بود، اما زمانی که آتاتورک از نویسندگان خواست برای روایت جان‌فشانی‌های جنگِ استقلال رمان و شعر بنویسند با وجود آنکه رمان پیراهنی از آتش‌ِ او راوی همین جنگ بود از نوشتن رمانی دیگر امتناع کرد و گفت: «من قادر به نوشتن رمان فرمایشی نیستم.»

زندگی سیاسی؛ نشستن در کشتی طوفان‌زده

این رمان‌نویس برجسته‌ی ترک در حیات سیاسی کشور ترکیه نیز نقش برجسته‌ای داشت. او را مادر معنوی خبرگزاری آناتولی می‌دانند، اما خالده روزنامه‌نگاری را سال‌ها پیش از این آغاز کرده بود. در سال ۱۹۰۸، خالده ادیب، با نام مستعار خالده صالح، نوشتن برای روزنامه‌ی طنین و چندین نشریه‌ی دیگر را آغاز کرد و مقالات او عمدتاً به وضعیت آموزش زنان می‌پرداخت.

خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی با انگ فاحشه

اما در پی بلوای ۱۳ روزه‌ی ۳۱ مارس ۱۹۰۹ که مخالفان مشروطیت به خیابان‌ها ریختند و روشنفکران طرفدار مشروطه از جمله خالده را تهدید کردند و شعار «فاحشه را بزنید» سر دادند، خالده بعد‌ها بر مبنای همین شعار، رمان فاحشه را بزنید را نوشت. او پس از تهدید‌های جانی به مصر گریخت و از آنجا راهی انگلستان شد و برای مدتی کوتاه در خانه‌ی دوستش، ایزابل فرای، اقامت کرد و با جمعی از روشنفکران انگلیسی آشنا شد.

خالده در همان سال به استانبول بازگشت و به نوشتن ادامه داد. مقالاتی که سبب شد تا با دعوت و دستور وزیر آموزش و پرورش، تدریس در مدارس دخترانه را شروع کند.

در جریان جنگ‌های بالکان در سال‌های ۱۹۱۲-۱۹۱۳، اولین انجمن زنان را برای تقویت مشارکت زنان در زندگی اجتماعی و آموزش ایجاد کرد. سپس در سال ۱۹۱۶ و به پیشنهاد کمال پاشا برای سازماندهی و افتتاح مدارس در بیروت و دمشق، به سوریه رفت. در بیروت اداره‌ی یتیم‌خانه‌ای را برعهده داشت.

خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی با انگ فاحشه

در سال ۱۹۱۷ اولین نمایشنامه‌ی خود را نوشت. بعد‌ها در دانشگاه استانبول به تدریس ادبیات غرب پرداخت. در همین کوران حوادث ابتدای قرن بیستم، دولت عثمانی به همراه آلمان در جنگ جهانی اول شکست خورد و متفقین شروع به تقسیم اراضی در این کشور کردند و ارتش یونان وارد ازمیر شد. در استانبول میتینگ‌هایی در واکنش به این اشغال انجام گرفت. خالده در ۲۳ مه ۱۹۱۹ در بزرگ‌ترین تجمع آن روز‌ها در جلوی مسجد سلطان احمد سخنرانی مهمی کرد:

«ای برادران ترک، همشهریان، می‌بینید که این پرچم متعال سرخ رنگی که بر فراز سرمان در اهتزاز است سیاه‌رنگ و به ماتم آغشته شده؟ دشمنان نوزادان ما را از سرنیزه‌هاشان گذراندند. آیا در برابر اشغال وطن آغشته به خون کودکانمان خاموش خواهیم ماند؟ نه!‌ای زنان، ما شکست‌خورده و بی‌سلاحیم، اما در سینه‌هایمان ایمان و خدایی داریم که همه‌ی جهان را آفریده است. من با شرافت به زیر خاک رفتن را به زندگی بی‌آبرو روی این خاک ترجیح می‌دهم. دست‌هایمان را به سوی هم دراز کنیم و به سمت یک هدف، به سمت استقلال و جمهوری ترکیه حرکت کنیم. وطن به هر حال نجات خواهد یافت. وطنی که بر روی شانه‌های میلیون‌ها جوان زندگی می‌کنی،‌ای وطن عزیز و مبارک، به این فرزندانت مغرور باش، جوانان فهیم ترک محافظان فداکار تو هستند. در سایه‌ی این فرزندانِ بی‌مانندت تو تا ابد پایدار خواهی ماند.»

خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی با انگ فاحشه

در این دوره، خالده نقشی اساسی در جنگ استقلال ترکیه ایفا کرد. او با نوشتن مقالاتی آتشین در برقراری جبهه‌ی مقاومت و کمک به قاچاق اسلحه به آناتولی از استانبول اشغالی نقش مؤثری ایفا کرد و در سال ۱۹۲۰ همراه همسرش عدنان، به جبهه‌ی مقاومت پیوست. او ابتدا نامه‌نگاری‌هایی با مصطفی کمال آتاتورک داشت و بعد هم‌پیمان با او در باره‌ی فردای ترکیه نوشت. ارتباطی میان مجلس تازه‌تأسیس در آنکارا و برخی از روشنفکران استانبول شکل گرفته بود و همین ارتباط سبب شد تا در سال ۱۹۲۰ پس از ورود ارتش بریتانیا، روشنفکرانی که علیه وضعیت جدید سخن گفته بودند تحت تعقیب قرار گیرند.

خالده و عدنان که از زمره افراد تحت تعقیب بودند، با تغییر چهره به آنکارا گریختند که در آنجا آتاتورک از آنان استقبال کرد. کمی پس از آن و با تأیید سلطان، خالده ادیب، عدنان آدیوار و آتاتورک به همراه چهار نفر دیگر به اعدام محکوم شدند. در آنکارا خالده مدتی در نامه‌نگاری‌ها به آتاتورک کمک کرد و در باره‌ی حرکت ملی مقاله نوشت، اما بعد به ارتش ملی پیوست و تا پایان جنگ و بازپس‌گیری ازمیر در پشت جبهه‌های مختلف به عنوان پرستار حضور داشت. او در این باره نوشت:

«از زمان تسخیر ازمیر تا سال ۱۹۲۲ که لحظه ورود غرورآفرین ارتش ترک به ازمیر است هیچ چیز اهمیت نداشت. من یک فرد نبودم. به عنوان بخشی از این حرکت عظیم ملی تلاش کردم، زندگی کردم و نوشتم.»

خالده ضمن همکاری در روزنامه‌ی «حاکمیت ملیِ» در استانبول، روزنامه‌های خارجی را نیز ترجمه می‌کرد و مدیر شعبه آنکارا در قزیل‌آی (هلال احمر) شد.

خالده ادیب؛ سیمای یک زن شورشی با انگ فاحشه

پس از پیروزی آتاتورک و تأسیس جمهوری ترکیه، خالده به حرفه‌ی نویسندگی ادامه داد و با بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات آن دوران نیز همکاری می‌کرد. در سال ۱۹۲۵ به همراه همسرش، عدنان آدیوار و تعداد دیگری از روشنفکران دومین حزب ترکیه‌ی مدرن، حزب «جمهوری‌خواه مترقی» را بنیان گذاردند که مخالف برخی سیاست‌های آتاتورک بود. اما دیری نپایید که به دستور دولت این حزب منحل شد، و او و عدنان ترکیه را ترک کردند. خالده در این تبعیدِ خودخواسته در کنفرانس‌ها و دانشگاه‌های انگلیس، فرانسه و آمریکا سخنرانی می‌کرد.

او و همسرش پس از مرگ آتاتورک و کم‌تر شدن تنش‌های سیاسی به ترکیه بازگشتند و خالده گروه زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه استانبول را تأسیس کرد و تا سال ۱۹۵۰ در آنجا تدریس کرد. در سال ۱۹۵۰ به عنوان نماینده‌ی مجلس از طرف حزب دموکرات انتخاب شد. با این حال، چهار سال بعد به دلیل اختلافات سیاسی استعفا داد و به حرفه‌ی نویسندگی بازگشت. بسیاری از رمان‌های او به دست کارگردانان مختلف به فیلم تبدیل شده‌اند.

خالده در ۹ ژانویه‌ی ۱۹۶۴، در سن ۸۲ سالگی درگذشت و در استانبول به خاک سپرده شد.

زنان معروفی که سوژه فیلم ها شدند

تابناک با تو/ ما اغلب زنان برجسته تاریخ را به عنوان شخصیت های اصلی و موضوع بسیاری از فیلم ها می بینیم، می بینیم آنها مردان را با زیبایی خود مجذوب خود می کنند و این مردان به نوبه خود به نام عشق دنیا را تغییر می دهند.
اما در زندگی واقعی همه چیز به این سادگی ها نیست، البته مشهور و جذاب ساختن این زنان به چیزی بیش از عشق و عاشقی نیاز دارد و باید چیز دیگری وجود داشته باشد که باعث شود نام آنها در تاریخ ثبت شود و ما آنها را در فیلم ها ببینیم. بنابراین در اینجا ما تصمیم گرفتیم تا ظاهر واقعی زنان مشهور زیبا را با بیوگرافی مختصر هر یک از آنها به شما نشان دهیم.

1. بانی پارکر

عکس: بانی و کلاید / برادران وارنر ، ایست نیوز
در دوران رکود بزرگ در ایالات متحده، زن و شوهری عاشق به نام بانی و کلاید سارقان مشهور جهان شدند و داستان آنها سر  زبان هر آمریکایی بود. خلاصه اینکه این دو نفر در خانه یک دوست مشترک با یکدیگر ملاقات کردند بانی پارکر پیشخدمت و از زندگی تکراری و ملال آور خود متنفر بود. به نظر او می رسید که کلاید بارو دقیقاً همان مردی است که هرگز از او دلزده نخواهد شد یا با او خسته نخواهد شد و زندگی خود را خارج از قانون با او آغاز کرد.
کارنامه زندگی بانی با زندگی در کنار چنین مردی کاملا سیاه شد و روزنامه ها از او نه تنها به عنوان یک سارق، بلکه به عنوان قاتل یک پلیس یاد کردند، اگرچه اثبات نشده بود که وی در هیچ یک از قتل ها دست داشته است. در سال 1967، حدود 33 سال بعد، فیلم بانی و کلاید اکران شد و موفق به دریافت دو جایزه اسکار شد و بازیگر آمریکایی (فی دناوی) در نقش این مجرم مشهور آمریکایی ایفای نقش کرد.

2. لینا کاوالیری

عکس: La donna più bella del mondo / GESI Cinematografica ، ایستنیوز
لینا کاوالیری خواننده اپرا ایتالیایی است که کار خود را به عنوان خواننده رستوران آغاز کرد و آن را در تئاترهای معروف سراسر جهان به پایان رساند. او یکی از اولین مدل های عکاسی بود و کارتهایی که تصاویر او را در خود داشت در تمام شهرهای اروپا فروخته می شد.
ژنرال روسی “مارشال الکساندر ایوانوویچ باریاتینسکی” او را دوست داشت، اما شاهنشاه اجازه ازدواج با او را نداد. کاوالیری از آن زمان چندین بار ازدواج کرده است اما در هیچ یک از این روابط  خوشبخت نبود. 
بازیگر ایتالیایی (Gina Lollobrigida) شخصیت این خواننده اپرای بین المللی را در فیلم زیبا اما خطرناک در سال 1955 بازی کرد.

3. باربارا رادزویل

عکس: Epitafium dla Barbary Radziwillówny / Zespol Filmowy “Perspektywa”، قلعه سلطنتی واول / ویکی پدیا
باربارا رادزویل ملکه لهستان و دوشس بزرگ لیتوانی بود. وی با پادشاه لهستان و دوک بزرگ لیتوانی (Zygmunt II August) ازدواج کرد که او را دیوانه وار دوست داشت. اما مادرشوهرش بونا اسفورزا از او متنفر بود به طوریکه گمان می رود مادرشوهرش کسی بود که باربارا را هنگام ملکه شدن مسموم کرد. پس از مرگ باربارا، پادشاه غمگین دیگر هرگز با مادرش صحبت نکرد.
افسانه ای به نام (باربارا) وجود دارد که براساس آن گفته می‌شود روح او هنوز در قلعه نسویس جایی که “زگمونت دوم اوت” زندگی می‌کرد هنوز پرسه می‌زند،  این قلعه جایی بود که دوک رون همسرش را احضار کرد تا روح همسر محبوبش را حداقل یک بار دیگر ببیند و یک جلسه احضار ترتیب می دهد. روح باربارا در قلعه ماند و به شوهرش قول داد که او در همان جا خواهد ماند تا آنها بتوانند با هم باشند.  متأسفانه زگمونت در شهر دیگری درگذشت و روح آنها را برای همیشه جدا نگه داشت.
در سال 1982، داستان ملکه در فیلم Epitafium dla Barbary Radziwiłłówny روایت شد. نقش اصلی را بازیگر لهستانی (آنا دیمنا) بازی کرد.

4. آنه بولین

عکس: The Other Boleyn Girl / فیلمهای BBC ، © ناشناس / ویکی پدیا
“آنه” همسر دوم پادشاه انگلیس هنری هشتم بود. هنری هشتم با دیدن آنه جوان بلافاصله عاشق او شد و این عشق در نگاه اول چنان شدید بود که هنری توانست همسر اولش را به خاطر او طلاق دهد. چنین کاری در  آن زمان آسان نبود. آنه با هنری ازدواج کرد و چهره واقعی او بعد از ازدواج نمایان شد.
او عاشق مجالس ولخرجی و مهمانی بود. پادشاه مرد احمقی نبود و خیلی زود متوجه اشتباه خود شد و به دنبال معشوقه دیگری به نام جین سیمور رفت و سپس آن۶ بولین را به جرم خیانت به اعدام محکوم کرد. داستان غم انگیز ملکه انگلیس را می توان در The Other Boleyn Girl مشاهده کرد.  (ناتالی پورتمن) در فیلم شخصیت آنه را به تصویر کشید.

5. والیس سیمپسون

عکس: ما / Lionsgate ، Eastnews
در سال ۱۹۳۶ پادشاه انگلیس ادوارد هشتم تصمیم گرفت فقط برای ازدواج با یک بازیگر زن والاس‌سیمپسون آمریکایی که دو بار طلاق گرفته بود استعفا دهد. وقتی آنها یکدیگر را ملاقات کردند، ادوارد ۳۶ ساله بود و والیس فقط یک سال از او کوچکتر بود. در آن زمان او واقعاً یک زن متاهل بود، اما این مانع از ابراز احساسات شاهزاده در دیدار دوم نشد. این رابطه به سرعت ایجاد شد و این دو نفر از راه رفتن در جمع با هم ترس نداشتند.
پس از مرگ پدرش، ادوارد قرار بود پادشاه شود اما هرگز این کار را نکرد. که نزدیکانش دو گزینه به او پیشنهاد کردند یا اینکه عاشق والاس باشد یا حکومت کردن را انتخاب کند. او عشق را انتخاب کرد. این زوج تا زمان مرگ ادورارد بر اثر سرطان  در سال 1972 با هم زندگی می‌کردند. فیلمی در مورد داستان عشق بین بازیگر آمریکایی و پادشاه انگلیس توسط مدونا با نام WE منتشر شد، نقش والیس سیمپسون توسط بازیگر انگلیسی  آندره رایسبوروگ ایفا شد.

6. ماتا هاری

عکس: ماتا هاری / رسانه استار ، ایست نیوز
مارگاریتا گرترودا “گرتچی” زله، معروف به ماتا هاری رقاص، روسپی و جاسوس بود. پس از ازدواج ناموفق او به پاریس نقل مکان کرد. در آنجا، ماتا هاری شروع به اجرای رقص های شرقی کرد و به سرعت به یک ستاره مشهور تبدیل شد. این شرایط به او فرصت دسترسی به مردان ثروتمند را فراهم کرد. بسیاری از مردان می‌خواستند وقت خود را با ماتا هاری بگذرانند، اما او فقط ثروتمندترین و قدرتمندترین افراد را انتخاب می‌کرد.
در طول جنگ جهانی اول، این زن رقصنده توسط اطلاعات آلمانی استخدام شد و او در کسوت جاسوس هم  همان شیوه زندگی را در بسیاری از کشورهای اروپایی حفظ کرد، اما اکنون برای یک هدف اضافی و آن هم جاسوسی.
وی خبرچین فرانسوی ها شد اما در فرانسه خیانت وی شش ماه لو رفت و  او تحت پیگرد قانونی قرار گرفت و اعدام شد. یک مجموعه تلویزیونی به نام ماتا هاری وجود دارد که در آن نقش اصلی را فرانسوی واهینا جیوکانتی بازی کرده‌است.

7. ملکه ویکتوریا

عکس: The Young Victoria / GK Films، Henry Pierce Bone / ویکی پدیا
در زمان سلطنت ملکه ویکتوریا (1837 تا 1901)، انگلیس رونق گرفت و مردم او را به خاطر آنچه انجام داده بود دوست داشتند اما محبوبیت او دلایل دیگری هم داشت. ویکتوریا به تدریج از نفوذ سلطنت در زندگی مردم عادی می‌کاست و نمونه ای از شخصی بود که می‌تواند بدون تجمل زندگی کند.
ملکه عاشق شوهرش آلبرت بود و او نیز او را دوست داشت و این زوج با هم 9 فرزند داشتند که با اعضای خاندان های سلطنتی دیگر در سراسر اروپا ازدواج کردند. فیلمی به نام ویکتوریای جوان وجود دارد که بازیگر زن امیلی بلانت در نقش ملکه بازی می کند.

8. ایسادورا دانکن

عکس: La Danseuse / Les Productions du Trésor ، Charles L. Ritzmann / ویکی پدیا
ایسادورا دانکن رقاص و همسر مشهور سرگئی یسنین شاعر روسی بود. او به سراسر ایالات متحده و اروپا سفر کرد اما همیشه به تدریس حرفه خود فکر می‌کرد. او در سال 1921 به امپراتوری روسیه رفت و در آنجا فرصتی برای افتتاح یک مدرسه رقص پیدا کرد و از نظر مالی به آن کمک کرد و این‌ها زمانی بود که او با یسنین آشنا شد و با او ازدواج کرد.
این ازدواج مدت زیادی دوام نیاورد و شاعر در سال 1923 از زندگی با رقصنده معروف خسته شد و تصمیم گرفت که او را طلاق دهد زیرا او قبلاً در جامعه مورد توجه بود. فیلمهای زیادی درباره این رقصنده مشهور آمریکایی وجود دارد و شاید آخرین آن فیلمی با بازی دختر جانی دپ بازیگر زن لیلی-رز دپ با عنوان “رقاص” در سال 2016 باشد.

معرفی اولین زن دندان پزشک ایرانی

معرفی اولین زن دندان پزشک ایرانی

شهربانو/ مشارکت زنان در کارهای فرهنگی باعث شده است برخی از آن‌ها در دفاع از حقوق زنان منشأ خدماتی باشند. دکتر مریم میرهادی از جمله این بانوان است. او فرزند سید علی‌اکبر (رفعت نظام)، اول فروردین ۱۲۹۲ در شیراز به دنیا آمد. در کودکی پدر و مادر خود را از دست داد و بدین ترتیب، سرپرستی او را عمویش، سرهنگ سید ابوالقاسم میرهادی، به عهده گرفت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان رساند و در سال ۱۳۱۰ برای ادامه تحصیل در دانشگاه سوربن به پاریس رفت و در رشته زبان وادبیات فرانسه فارغ‌التحصیل شد. پس از بازگشت به ایران، در سال ۱۳۱۳ شمسی به عنوان یکی از نخستین دختران وارد دانشکده پزشکی شد و تحصیلات خود را در آن دانشکده به پایان رساند. در سال ۱۳۲۰ نیز رساله دکتری خود را درباره سیفلیس دهان نوشت و با درجه عالی قبول شد. او از سال ۱۳۲۵ به خدمات فرهنگی‌اجتماعی پرداخت. دکتر میرهادی پس از چندی، امتیاز روزنامه «ندای زنان» را گرفت و آن را منتشر کرد. این هفته‌نامه با رویکرد اجتماعی و پزشکی از سال 1326 منتشر و تا سال 1342 تداوم داشته است. او شعر نیز می‌سرود و انجمن ادبی ناهید را تأسیس کرد که محفلی برای شاعران و اهل فرهنگ بود.

بنابر محتوای اسناد تاریخی، دکتر میرهادی در 22 خرداد 1334 طی مکتوبی به اوکتایی، رئیس کتابخانه آستان قدس، پیشنهاد اهدا کتابخانه شخصی‌اش را داده است. در بخشی از این نامه آمده است: این‌جانب حاجیه دکتر مریم میرهادی، صبیه مرحوم سید علی‌اکبر (رفعت نظام) تفرشی، از فامیل میرهادی، پزشک رسمی وزارت فرهنگ و نویسنده روزنامه «ندای زنان» و تألیفات متعدد، کتابخانه مختصر خود را که محتوی 3085 عدد کتاب از قبیل کتاب‌های علمی، طبی، ادبی و غیره به 4 زبان فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسه می‌باشد تقدیم کتابخانه آستان قدس می‌نماید که در حیات خود استفاده نموده و پس از مرگ تحویل آن کتابخانه مقدس نمایند. تنها درخواست و وصیتم اینکه غرفه‌ای که کتاب‌های نام‌برده فوق را در آن قرار می‌دهید به اسم باشد که پس از مرگ، در جوار جد بزرگوارم، اسم این‌جانب در کتابخانه آستان قدس برای ابد باقی بماند.
هم‌چنین این بانوی خیر در 9 مهر 1339 یک باب خانه ملکی خود واقع در تجریش تهران را وقف آستان قدس رضوی کرد که بخشی از درآمدهای آن برای تأسیس درمانگاهی هزینه شود.
دکتر میرهادی در سال ۱۳۳۱ از سوی سندیکای دندان‌پزشکی ایران در یازدهمین کنگره جهانی دندان‌پزشکان در لندن شرکت کرد و سال ۱۳۳۴ از طرف وزارت فرهنگ به دانشگاه پاریس اعزام و در رشته بیماری‌های دهان و دندان از آن دانشگاه و نیز رشته بیماری‌های دهان کودکان از دانشگاه لندن تخصص گرفت. او علاوه بر خدمات دندان‌پزشکی، آثاری را تألیف و ترجمه کرده است. کتاب‌های «مشاهیر و بزرگان شرق و غرب جهان»، «سیفلیس دهان»، «تشخیص و درمان کوفت»، «آماس گوشت دندان» یا «التهاب لثه»، «پرورش کودک»، «تاریخ نویسندگان پارس»، «زندگانی زن»، و «خاطرات لندن» یا «مشاهدات ناهید» از آثار اوست.
سرانجام این بانوی فرهیخته در ۲۸ اسفند ۱۳۵۹ دار فانی را وداع گفت و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
 غلامرضا آذری خاکستر کارشناس و پژوهشگر تاریخ

اولین دانشمند هسته ای که توسط موساد ترور شد!

اولین دانشمند هسته ای که توسط موساد ترور شد!

فارس/ بد نیست بدونید اولین دانشمند هسته‌ای دنیا که اسرائیل ترورش کرد، دکتر سمیرة موسى، فیزیک‌دان برجسته‌ی مصری بود که در زمینه‌ی پزشکی هسته‌ای و ایده‌ی “اتم برای صلح” پژوهش و فعالیت می‌کرد و وقتی حاضر به ادامه‌ی اقامت در آمریکا نشد، ۶۸ سال پیش توسط موساد ترور شد!

کاش پسر من هم مزاری داشت

کاش پسر من هم مزاری داشت

جام جم/ ۳۸ سال از شهادت غلامحسین قزوینی می گذرد اما شوکت خانم هنوز هم وقتی موتورسیکلتی از جلوی در خانه رد می شود، گر می گیرد؛ نکند غلامحسین برگشته باشد، باید برود کوله خاکی را از دوشش بردارد، شربت بهارنارنج درست کند… حتما لباسش خاکی است، باید از گنجه ای که تمام این سال ها دست نخورده مانده آن پیراهن آبی آسمانی را دربیاورد. درست شبیه عکسی که روی طاقچه خانه جای خالی او را پر کرده است. شوکت خانم گوشه ای از روح خود را در آن روزها جا گذاشته و ۳۸ سال چشم انتظاری از او زنی دیگر ساخته است. مادران شهدای جاویدالاثر هنوز با یادآوری خاطرات، صدای شان می لرزد، بغض می کنند… درد دلتنگی و چشم انتظاری بخشی از روح زخم دیده آنها است.
در ۴۰ سالگی آغاز دفاع مقدس، هنوز هستند خانواده هایی که جنگ برای آنها تمام نشده است. هنوز چشمانشان به در خانه است و با قاب عکس شهدای جاویدالاثر خود روزگار می گذرانند. پدران و مادرانی که با قاب عکسی در دست به تشییع پیکر شهدایی که گاه و بی گاه نشانی از آنها پیدا می شود، می روند تا شاید کسی نشانه ای از یوسف گمشده آنها بدهد. مادرانی که هنوز شهادت فرزند خود را باور ندارند و حالا با اینکه بسیاری از آنان دیگر در این دنیا نیستند خاطرات چشم انتظاری های آنان سخت جگرسوز است. مانند خواهر شهید جاویدالاثری که می گوید پدر و مادرش هر دو در زمان مرگ با خیره شدن به عکس شهیدشان چشم از دنیا فروبستند.

یکی از آن مادران منتظر شوکت قزوینی است. زنی که زنگ صدای لرزانش وقتی از خاطرات فرزند ارشدش می گوید نشان از سال ها صبر و انتظار دارد: «غلامحسین ۲۵ سالش بود که رفت جنگ در عملیات بیت المقدس بود که شهید شد اما هیچ چیزی از او باقی نماند که برای ما بیاورند.» شوکت خانم قبل از رفتن فرزندش به جبهه خواب شهادتش را دیده بود، خواب دیده بود جنازه فرزندش را به خانه شان در محله نارمک تهران آورده اند: «حالا سال ها می گذرد و دقیق خاطرم نیست. دیگر چاره ای نیست، چه باید کرد! شاید خودش می خواست جنازه اش پیدا نشود. یکی از هم گردانی هایش می گفت یک شب قبل از شهادت، تیر به آنتن بی سیم او خورده بود و غلامحسین گفته بود از بس مادرم دعا می کند شهید نمی شوم. ولی خودش دوست داشت شهید شود.»
شوکت خانم تعریف می کند که بعد از خبر شهادت، همسر مرحومش اصرار می کند که خانه را بفروشند و جای دیگری بروند: «من نمی خواستم بروم. می خواستم خاطرات فرزندم در این خانه زنده بماند، هنوز هم به خانه و وسایلش دست نزده ام و همه چیز به همان شکل قدیمی مانده. من غیر از او سه فرزند دیگر هم دارم و حالا نوه هایم همسن آن موقع های غلامحسین هستند. هنوز وقتی بچه ها با موتور می آیند، فکر می کنم غلامحسین است که برگشته چون آن سال ها موتور داشت.» با بغض حرف می زند و صدایش انگار از حنجره همه مادرهایی می آید که صبر و انتظار بخشی از شخصیت شان شده است.

مرضیه ۱۶سالش بود که با هزار امید با پسرعمه اش، غلامرضا طرق، ازدواج کرد. غلامرضا متولد ۱۳۴۰ بود و از سال ۵۸ وارد دانشگاه افسری شده بود و بعد از آن با هم از کاشان به شیراز رفتند تا غلامرضا دوره توپ بگذراند. سرنوشت اما برای مرضیه و غلامرضا نقشه جدایی کشیده بود. مرضیه چند ماهه باردار بود که غلامرضا به جبهه جنوب اعزام شد. فرمانده گردان شده بود و از رشادت هایش در جنگ به خانواده چیزی نمی گفت.

مرضیه مانده بود در کاشان و چشم انتظار تماس های منظم او که خبر از سلامتی بدهد. هر از گاهی هم که به مرخصی می آمد برایش هیچ لذتی نداشت چون همیشه نگران برگشتنش بود. آن روزها که در هر خانه ای تلفن نبود غلامرضا با خانه خواهر مرضیه تماس می گرفت اما سال ۶۴ بود که مرضیه چشم انتظار تماسی بود که دیگر هیچ وقت برقرار نشد: «زنگ زده بودند و خبر شهادتش را به خواهرم داده بودند اما من چون باردار بودم همسر خواهرم و خواهرم از من پنهان کردند. یک هفته و دو هفته و یک ماه شد و من بی قرار تماسی از غلامرضا بودم. خواهرم می گفت تماس گرفته اما چون نیمه شب بوده به تو خبر نداده ایم.»

با برادر شوهرش به شهربانی می روند تا خبری از همسرش بگیرد که پشت تلفن به او می گویند از ۲۱ بهمن به عملیات والفجر هشت رفته و دیگر برنگشته است. مرضیه بود و قلبی که مثل نارنجک در دستش می تپید. آمار شهدا و اسرا را زیر و رو کردند و بالاخره عموی او تصمیم گرفت به اهواز برود و خبر بگیرد. بغضش اشک می شود: «سه یا چهار روز بعد که در خانه را زدند دویدم سمت در. حال عجیبی داشتم و تا پیراهن سیاه عمو را دیدم دستم را روی سرم گذاشتم و دنیایم به سیاهی آن پیراهن شد. گریه می کردم و نمی دانستم چه کنم.»

انگار همین حالاست که خبر را شنیده است. زمان در ذهن مرضیه دیگر توانی برای حرکت به جلو ندارد. او که پسرش را هم بر اثر تصادف در ۱۶ سالگی از دست داده می گوید: «هیچ وقت جوابی برای پسرم نداشتم که پدرش کجاست و چه به روزش آمده چون هیچ وقت مزاری نداشت که بگویم پدرت آنجاست زیر خروارها خاک.» حالا او مانده و دخترش مطهره و دامادی که خودش فرزند شهید است ونوه ای که رنگی به زندگی این روزهای مرضیه داده است. دائم تکرار می کند روزهای سختی داشته است اما ما چه می فهمیم سختی چیست؟ کلمه ای دیگر برای فهم او لازم است یا شاید زبانی دیگر برای درک این همه درد.

محمود شبان برادر کوچک تر ابوالفضل شبان است که در جنگ با اینکه فرمانده بود همه او را «عمو شبان» صدا می کردند. این شهید جاویدالاثر سال ۱۳۳۹ در اراک متولد و از سال ۱۳۵۸ در دانشگاه افسری پذیرفته شد. محمود می گوید: «دائم منطقه بود و فرمانده گردان شهادت لشکر ۷۷ پیروز خراسان بود. با اینکه مدام مجروح می شد اما دوباره برمی گشت. حتی یکبار تیرماه سال ۱۳۶۴ در جزیره مجنون بدجوری مجروح شد و بدنش پر از ترکش شده بود. اما باز بعد از چند ماه دوباره به جبهه برگشت و بالاخره سال ۱۳۶۵ در منطقه سومار به شهادت رسید اما هنوز هم پیکرش مفقود است.»
محمود که خودش هم در جبهه بوده حالا ۵۲ سال سن دارد. او از سال ها چشم انتظاری مادرش که دیگر در قید حیات نیست، می گوید: «مادرم از غم برادرم دق کرد و سرطان خون گرفت. تا آخرین لحظه چشمش به قاب عکس شهید بود و گریه می کرد و می گفت پسرم زنده است. پدرم هم با اینکه آلزایمر گرفته و حال خوبی ندارد، چشم از قاب عکس ابوالفضل برنمی دارد.»
 محمود که خودش هم دلتنگ برادر بزرگتر است از حالت های خاص ابوالفضل می گوید از خلوص نیتی که باعث می شد حتی نیمه شب موقع نماز شب خواندش در جبهه، همه پشت او به نماز بایستند: «نه اینکه برادرم باشد بخواهم اینها را بگویم، همرزمانش این حرف ها را گفته اند. یکی از سربازانش که لحظه آخر او را دیده بود می گفت دیدم پاهایش قطع شده اما خواسته بود اول سربازان را عقب ببرند بعد به او برسند. آن سرباز تعریف می کرد او را زیر بوته ای پنهان کردیم اما وقتی برگشتیم دیگر آنجا نبود.»

دیگر در این جهان نبود تا بخشی از خاک وطن شده باشد. مثل همه شهدای جاوید الاثری که گوشه ای از این خاک پهناور به خاکی پیوسته اند که برای دفاع از آن از عزیزترین دارایی خود گذشتند.

زنان پایه‌ گذار اسلام در اروپا

زنان پایه‌ گذار اسلام در اروپا

شهرآرا آنلاین/ اولین مساجد بریتانیا در ســال 1889 میـلادی در لیورپول و ووکینگ بنا نهاده شدند و زنان با مشارکت چشمگیر خود، نقشی اساسی در پایه‌گذاری این مساجد ایفا کردند، اما نقشی که لزوما همه ما از آن آگاهی نداریم. در پژوهشی که ساریا چروالیل-کانترکتر، جامعه‌شناس، تحت عنوان «زنان در اولین مساجد بریتانیا» انجام داده، با استفاده از محتوای آرشیوی مربوط به اولین مساجد بریتانیا، زندگی روزمره زنان مسلمان بریتانیا در مساجد این کشور مورد بررسی قرار گرفته است.
زنان مسلمان مساجد بریتانیا معمولا برخاسته از طبقه متوسط جامعه بودند و مواجهه‌‌شان با اسلام از طریق سفر، جراید مساجد دنیا و سخنرانی‌ها صورت گرفته بود. آن‌ها در محیطی زندگی می‌کردند که در آن به مسلمانان به‌ دیده تردیــد می‌نگریستند. مسلمانان بریتانیا «دشمنان قسم‌خورده» و «ملحدان» جامعه خود در آن زمان تلقی می‌شدند.مسئولیت برگزاری مراسم و رویدادهای فرح‌بخش مساجدعمدتا بر عهده زنان بود. برای مثال، برگزاری مراسم سالیانه افطار در مسجد مسلمانان لیورپول تنها یکی از مراسمی بود که زنان مسئولیت آن را برعهده گرفته بودند. علاوه بر این‌‌ها، زنان مسجد لیورپول در سال 1897 میلادی خانه‌ای برای کمک به کودکان مستمند شهر نیز تأسیس کردند.
زنان ابتدا از محافل ادبی و بحث‌ها و گفت‌و‌گوها کنار گذاشته می‌شدند. مقالاتی نیز که در نشریات مساجد به چاپ می‌رسید اغلب به قلم مردان به نگارش درمی‌آمد اما زنانی نیز وجود داشتند که این چهارچوب‌ها را زیر سؤال ببرند. داستان‌های جالب‌توجهی درباره زنان و نقش‌ آن‌ها در مساجد وجود دارد. مثلا زنی بود به نام نفیسه تی‌کیپ، که به‌تازگی به اسلام گرویده و از آمریکا به لیورپول آمده بود. او راجع به اسلام و حقوق زنان سخنرانی‌هایی می‌کرد و باورهای غلط رایج درباره جایگاه زنان در اسلام و جامعه را به چالش می‌کشید. بعدها نیز به سرپرستی مدرسه ایام‌الصباح درآمد که با هدف آموزش دینی جوانان مسلمان تأسیس شده بود.
همچنین زنی بود به نام مادام ترسا گریفین ویِله (1831-1906) که پس از گرویدن به اسلام، او را «صدیقه‌خانم» صدا می‌زدند. او خبرنگار مسجد لیورپول به شمار می‌آمد. گزارش‌ رویدادهای سیاسی مسجد را به نگارش درمی‌آورد و در بازه سال‌های 1894 تا 1895 در نشریه خود منتشر می‌کرد. لیدی اِوِلین زینب کوبولد، از اشراف‌زادگان عالی‌رتبه بریتانیا، که به اسلام گرویده بود، به اولین زن اروپایی‌ای بدل شد که به زیارت مکه رفته و حاجیه شده بود. سفری که آن زمان مرسوم نبود و بسیاری را شگفت‌زده کرده بود. زینب کوبولد به‌تنهایی و با یک اتومبیل راه مکه را پیش گرفت و بعدها در سال 1934 میلادی خاطرات خود را در قالب کتابی پرفروش به انتشار رساند.
یافته‌های این پژوهش تاریخی نشان می‌دهد زنان در مرکز پایه‌گذاری اسلام در بریتانیا بوده‌اند و هرکدام به شیوه‌ خاص خود، نقش‌هایی در بازنمایی تصویر اسلام ایفا کرده‌اند. اهمیت نقش این زنان در ساخت جوامع مذهبی زمانه خود به‌ قدری است که شنیدن داستان‎‌های‌فراموش‌شده آنان برای زنان مسلمان دوران معاصر لازم است.
مترجم: هدی جاودانی 

روایتی کوتاه از زنان در شاهنامه؛ فرنگیس مادر کی‌خسرو

روایتی کوتاه از زنان در شاهنامه؛ فرنگیس مادر کی‌خسرو

شهرآرا آنلاین/ افراسیاب دختری به نام فرنگیس داشت. از آنجا که فرنگیس از همه نظر جزو خوبان در کاخ افراسیاب بود، سیاوش به گفته و نصیحت پیران گوش داد و با فرنگیس ازدواج کرد.
فرنگیس مهتر ز خوبان اوی / نبینی به گیتی چنان روی و موی
پس از ازدواج، افراسیاب منطقه وسیعی از توران‌زمین را به سیاوش سپرد و بعد از آن، به او اجازه داد به ایران بازگردد. سیاوش به همراه فرنگیس و جمعی از همراهان خود سفر را آغاز کرد در راه به منطقه‌ای رسید و شهری به نام سیاوش‌گرد ساخت. روزی افراسیاب برادرش، گرسیوز، را نزد سیاوش فرستاد تا از احوال او و فرنگیس آگاه شود. وقتی به سیاوش‌گرد رسید، زندگی آن 2 و حال خوششان را دید، آتش حسد در دلش زبانه کشید. چون بازگشت، نزد افراسیاب بدگویی سیاوش را کرد که سیاوش قصد خیانت به تو را دارد. سرانجام افراسیاب به قصد جنگ با سیاوش راهی دیار او شد. جنگ را آغاز کرد اما سیاوش به یارانش اجازه نبرد نداد زیرا این کار را شکستن پیمان با افراسیاب می‌دانست. بسیار کشته و زخمی شدند. سیاوش نیز مجروح شد. فرنگیس که سیاوش را مجروح دید، بسیار شیون و ناله سر داد و رو به پدر، از وفاداری همسرش سخن راند و …
به کین سیاوش سیه پوشد آب / کند روز نفرین بر افراسیاب
غرور به افراسیاب اجازه نداد از تصمیمش بازگردد. دستور کشتن سیاوش را داد. او را کشان‌کشان بردند و سر از تنش جدا کردند. چون مرگ سیاوش را فرنگیس و اطرافیان دیدند، از بی‌گناه کشته شدن او گریه آغاز کردند.
همه بندگان موی کردند باز / فریگیس مشکین کمند دراز
فرنگیس از غم مرگ شوهر، افراسیاب را نفرین کرد.
به آواز بر جان افراسیاب / بنفرید با نرگس و گل پرآب
افراسیاب نیز فرمان داد دختر را آن‌چنان بزنند تا بچه در شکمش بمیرد. خبر به گوش پیران رسید. با شاه صحبت کرد که فرنگیس را به او سپارد و فرزند به دنیا آید، آن‌ وقت طفل را به افراسیاب تحویل می‌دهد تا هر چه تصمیم دارد انجام دهد. شاه قبول کرد. شبی پیران در خواب سیاوش را دید که مژده به دنیا آمدن کی‌خسرو را می‌دهد.
که روزی نوآیین و جشنی نو است / شب سور آزاده کی‌خسرو است
همسرش، گلشهر، را نزد فرنگیس فرستاد و او خبر زاده شدن پسر سیاوش را به پیران داد. پیران نیز با خود عهد بست اجازه ندهد افراسیاب بر این طفل ستمی کند. بچه را همراه با دایه به شبانی سپرد تا او را محافظت کنند. سال‌ها گذشت و کی‌خسرو به همراه فرنگیس به ایران رهسپار شدند. او در آنجا با یاری پهلوانان ایرانی به خون‌خواهی سیاوش لشکری آماده کرد. گرچه در این راه بسیار سختی دید، سرانجام خون شوهر فرنگیس پایمال نشد و افراسیاب کشته شد. از طرفی، فریبرز، یکی از پهلوانان ایران، از رستم خواست فرنگیس را برای او خواستگاری کند. فرنگیس که به شوهر خود وفادار بود، قبول نکرد اما چون رستم نزد ایرانیان فردی مهم بود، سخن رستم را پذیرفت و با فریبرز ازدواج کرد.
نفیسه زمانی کارشناس ارشد پژوهش هنر

فضه نوبیه؛ الگوی وفا

فضه نوبیه؛ الگوی وفا

بیا نی نی/ فضه در دامنه رشته کوه های سرخ و برافراشته نوبه در شرق آفریقا به دنیا آمد.
برخی او را هندی و برخی او را دختر پادشاه هند معرفی کرده اند. 
او زنی خوش سخن بود و به فصاحت و بلاغت کلام معروف بود .فضه باهوش بود و قدرت یادگیری بسیاری داشت. 
او در مدتی اندک به مقامهای والایی در پیروی و همراهی عترت پیامبر رسید.
آنچه فضه را از دیگران متمایز می کند این است که ظرفیت وجودیش اعم از قدرت، یادگیری، پذیرش حق، خستگی ناپذیری، حافظه قوی، خطابه و قدرت انتقال را در راه دفاع از #اهل_بیت(ع) به کار برد و از آن ها به عنوان ابزاری برای نبرد با ظالمان استفاده کرد .
او حتی بعد از شهادت حضرت زهرا و تشکیل خانواده در جریان مبارزه اش وقفه ای ایجاد نکرد. وی با تسلط ویژه ای که به احکام فقهی داشت، به انتقاد علمی از حُکام وقت می پرداخت و بر ناروا بودن جایگاهی که در اختیار گرفته اند، اشاره می کرد.
فضه با آیات قرآن سخن میگفت ، برخی میگویند او از حضرت زهرا (س) علوم کیمیا را یاد گرفته بود .
فضه گرسنه بود زمانی که اهل بیت گرسنه بودند و تشنه بود وقتی تشنه بودند.نمی خوابید وقتی نمی خوابیدند روزه می گرفت وقتی روزه بودند.
همراهی فضه با حضرت فاطمه(س) به آنجا رسیدکه جزء معدود محرمان حرم وی شدو ارتباط زنان دیگر باحضرت توسط او صورت می گرفت ، از این روی فضه از درونی ترین اسرار #اهل_بیت می توانست مطلع شود…
فضه با نظر امیرمؤمنان(ع) به عقد ابوثعلبه که مردی از اهالی حبشه بود، درآمد و از وی صاحب فرزندی شد و بعد از وفات ابوثعلبه، با سلیک غطفان ازدواج کرد.
او فرزندانی تربیت کرد که نسل به نسل#حافظ_قرآن بوده و به عفاف ، تقوا و پاکیزگی روح معروف بودند. 
همچنین او به امام حسن (ع) و امام حسین (ع) خدمت کرد .
فضه در کربلا ، تنها همراهش زینب کبری (س) بود و از شوهر و فرزندانش در کربلا نامی به میان نیامده است و به همین دلیل نحوه حضور وی از بانوان دیگر متمایز می شود و #استقلال_فکری و#قدرت انتخابش را در حساسترین برهه از تاریخ به نمایش می گذارد.
او همراه دیگر بانوان به اسارت رفت و زینب کبری را برای ثانیه ایی تنها نگذاشت .
فضه مدتی نه چندان طولانی بعد از واقعه عاشورا و وفات حضرت زینب(س) زنده ماند. 
بعد از وفات پیکر پاک فضه ، این یار خوش اقبال اهل بیت ، در قبرستان باب الصغیر دمشق به خاک سپرده شد …
منبع masoome_adhamnejad
 

باوفایی در میان مردان و زنان بی وفای کوفه

باوفایی در میان مردان و زنان بی وفای کوفه

بیا نی نی/ در میان مردان و زنان بی وفای کوفه ، تنها یک زنِ با ایمان و موالی اهل بیت بود که حرمت ولایت را پاس داشت و با شجاعت و بدون هراس از دشمن ، نماینده امامِ خویش را در خانه پناه داد و آن زن کسی نبود جز
«طــوعه»
وی قبلا از کنیزان «اشعث‌بن‌قیس» بوده، وی او را آزاد و «اسید حضری» با او ازدواج کرد؛ بلال، ثمره این ازدواج بود.
به نقل از برخی قول ها ، #طوعه ایرانی‌تبار و از قبیل بنی‌الحمرا، هم‌پیمان قبیله «بنی‌عبدالقیس» بوده­ است.
با تهدید عبیدالله‌ بن‌ زیاد مردم‌ کوفه خیلی‌ زود، بیعت‌شکنی کردند و هویت‌ اصلی‌ خود را به‌ نمایش‌ گذاشتند و به ‌قدری بی‌‌وفایی‌ از خود نشان دادند که مُسلم‌ یک شب، پس‌ از پایان نماز خود را تنها دید و بدون این‌که رفیق و پناهی داشته باشد، غریب‌ و آواره در‌ کوچه‌های‌ کوفه‌ سرگردان شد.
او در نهایت به خانه » طوعه « رسید و در خانه او پناه گرفت . 
بلال فرزند طوعه بدون در نظر گرفتن اصرار های مادرش باعث دستگیری و شهادت حضرت مسلم ابن عقیل شد اما «طوعه‌» نقش تاریخی خود را ایفا کرد و چه خوب در تاریخ درخشید. او به وظیفه‌ خود که دفاع از ولایت بود عمل کرد، هر چند که پنجه ناجوانمردان تاریخ، قوی‌تر از رشادت طوعه بود.
او صحنه را خالی نکرد و از مردان زمانه جلوتر افتاد. او از زنانی بود که در صحرای کربلا و عاشورا حضور نداشت، اما با شنیدن پیام نهضت امام حسین (ع) در حد توانش به یاری سفیر حسین(ع) شتافت و او را یاری کرد.