پیغام شهید «مهدی رضوان» برای مادرش از بهشت!

 همیشه و هر مناسبتی مسیرتان اگر به قطعه 50 بهشت‌زهرا بخورد. مادر شهید دهه هفتادی«محمدمهدی رضوان» بالای سر مزار پسرش نشسته و با هدیه‌های کوچک به مهمان‌های محمدمهدی خوش‌آمد می‌گوید. هدیه‌هایی با پیوست عکس لبخند شهید. با مادر شهید تماس می‌گیرم و برای عید غدیر می‌پرسم اینکه باز به رسم همیشه برای عید غدیر هم می‌شود مهمان مزار شهید شد یا نه؟! سوالم بغض گلوی مادر محمدمهدی می‌شود. از پشت خط صدای لرزانش به گوشم می‌رسد :«امسال اولین سالی است که برای غدیر مراسم داریم آن هم به سفارش خود آقا محمدمهدی!» این«سفارش آقامحمدمهدی» می‌شود بهانه ساعت‌ها حرف و مصاحبه. صدای لرزانش هم رسالتی است برای نوشتن، مخصوصا آنجا که می‌گوید:« احساس می‌کنم این سفارش غدیر و این تماس شما، همه کار خود شهید است.» 


۱۰ روز قبل از شهادتش، به مادرش این‌گونه گفته بود که «دوست داری زنگ خانه ما را بزنند و بگویند که پسرت تصادف کرد و مُرد! یا این قشنگ‌تر است که بیایند و بگویند که پسرت شهید شد؛ پس برای من دعای شهادت کن و من را با دعا‌های خود بیمه نکن!»

تولد من مهم نیست مامان! 

می‌نشینم پای صحبت‌های « الهه عسگری»  و برایم از سفارش پسرش می‌گوید:« این چندوقت همه حواسم به تولد محمدمهدی بود. متولد ۱۳۷۹/۴/۲۶ است. مدام فکر می‌کردم تولدش را چطور برگزار کنم و چطور از مهمان‌هایش پذیرایی. می‌خواستم برایش سنگ‌تمام بگذارم. تا این که همین چند شب پیش خوابش را دیدم. تا مرا دید اولین سوالش این بود مامان حواست به عیدغدیر هست؟! بهش گفتم بله مامان خیالت راحت! سرش را تکان داد و گفت نه! حواست نیست. عید غدیره باید از جان مایه بگذاری. داشتم به حرف‌هایش فکر می‌کردم که یک بغل تسبیح، عیدی،نبات و…دستم داد. همه آن هدیه‌ها رویش نام مبارک امیرالمومنین حکاکی شده بود. دوباره سفارش کرد مامان حواست باشه! عید غدیر خیلی بزرگه! کم و کسر نگذاری! بعد از این خواب از فکر تولد محمدمهدی بیرون آمدم. گفتم هرچه توان داشته باشم به جای تولد پسرم برای عید غدیر و امیرالمومنین انجام می‌دهم حالا که خودش هم اینطور دوست دارد. مثل همیشه از محمدمهدی کمک خواستم و  برایش خط و نشان کشیدم که آقا مهدی خودت قول دادی همیشه پشت و پناهم باشی. شهید شدی خب مبارکت باشد اما دلیل نمی‌شود که من را دست تنها بگذاری. همین شد که امسال برای اولین بار و به سفارش مهدی قرار است در منزل‌مان بیرق شادی ولایت حضرت علی را علم کنیم و در این عید بزرگ شریک باشیم. البته راستش را بخواهید سال‌های قبل به اندازه پخش کردن شیرینی یا شکلات، شادی غدیر را جشن می‌گرفتیم. محمدمهدی هم از این موضوع خبر داشت. وقتی در خوابم می‌گفتم حواسم هست منظورم همین بود که دوباره قرار است این رسم را تکرار کنم. اما محمدمهدی مدام اصرار می‌کرد نه غدیر خیلی بزرگ است باید از جان مایه بگذاری! از همان لحظه که نیت کردیم. جشن غدیر را در خانه‌مان مهمانی بگیریم. همه چیز با عنایت امیرالمومنین به راحتی آماده شد. اولش می‌خواستیم جشن را در بهشت زهرا و کنار مزار شهید بگیریم اما چون سفارش محمدمهدی بود که برای مهمان‌های آقا کم و کسر نگذاریم،تصمیم شد که در بیت شهید میزبان مهمان‌های مولا باشیم. البته کمک‌های پسرم هم کم نبود تا به اینجا.» 


شهید محمدمهدی رضوان در طرح «امنیت پایدار» به منظور برخورد با اراذل و اوباش به شهادت رسید

مامان غصه نخور! 

محمدمهدی برای مادر تعبیر و تفسیر همان آیه قرآن است که می‌فرماید:« :« وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ؛(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.». گرچه مادر، تنها پسرش را با همه آرزوهایی که برایش داشته 19 سالگی، لباس شهادت به تنش کرده و به آغوش خاک سپرده. اما باز دلش آرام است و چهره‌اش همیشه خندان. از غم دلتنگی که گریزی نیست. حرف دلش این است که شاید محمدمهدی را دیگر نداشته باشد. اما این نداشتن‌ها فقط و فقط ظاهری است. هر راهی که می‌خواهد برود، هر کاری که می‌خواهد شروع کند،غصه‌دار باشد یا ناراحت محمدمهدی کنارش است و پشتش را خالی نمی‌کند.
صدای پشت تلفن دوباره می‌لرزد. بغض این بار میان سینه نمی‌ماند و اشک می‌شود. می‌نشیند روی کلمات ومرا هم بی‌تاب می‌کند:« واقعیت را بخواهم بگویم. ما تازه اسباب کشی کردیم و این چند وقت درگیر جابه جایی منزل‌مان بودیم به همین خاطر شرایط اقتصادی‌مان، زیاد مناسب نبود. از روزی که نیت کردم عید غدیر خانه‌مان مولودی بگیریم. هر لحظه به این فکر می‌کردم که خدایا هیچ‌جوره نگذار من شرمنده آقا امیرالمومنین بشوم. مخصوصا که محمدمهدی آنقدر سفارش کرده مراسم بی کم و کسر باشد. خدایا تو شرمنده‌ام نکن! دوباره محمدمهدی آمد به خوابم. دست پر بود. یک سبد شکلات برایم آورده بود و گفت مامان غصه نخور! همه چیز رو خودشون جور می‌کنند. راست می‌گفت آنقدر قشنگ هزینه مراسم رسید که اصلا نمی‌دانم چه بگویم!» حرف‌ها ختم می‌شود به اشک. صدای گریه است و صدای زمزمه‌هایش که می‌‍گوید:« الحمدالله که به من اجازه دادند برای مولا جشن بگیریم!» 


تولد 20 سالگی شهید و مادری که مدام می‌گفت:«محمدمهدی من هدیه به علی اکبر امام حسین علیهم السلام» 

 

راز غدیر و آنها که عند ربهم یرزقون‌اند 

شهید رضوان را همه به تولدش می‌شناسند به آن جمله معروفی که قبل از تولد 20 سالگی‌به مادرش گفته:« مامان امسال تولد من متفاوته! شما باید واسه من  یک تولد خاص بگیری. می‌خوام همه را دعوت کنم!» جمله‌ای که مادر شاید آن‌لحظه راحت از کنارش گذشت اما  چندوقت بعد وقتی سنگ مزار پسرش را تزئین می‌کرد و شمع‌های 20 سالگی‌اش را کنار عکس محمدمهدی می‌نشاند تازه متوجه شد منظور محمدمهدی از تولد خاص 20 سالگی‌اش را. البته به قول مادر تولدهای محمدمهدی همیشه متفاوت بوده. مثلا همین پارسال عید غدیر و روز تولدش باهم همزمان شد و تولدش با چاشنی غدیر و عید ولایت برگزار شد.
به اصرار‌های محمدمهدی فکر می‌کنم. به اینکه چندبار به خواب مادرش آمده تا از غدیر بگویید. از اینکه به قول مادر همه چیز را همین‌قدر کنار هم چیده تا برای عید ولایت امیرالمومنین سنگ تمام بگذارند. به حرف‌هایی که رد و بدل شد و اینجا نوشته شد. فکر می‌کنم شاید این پیام محمدمهدی برای همه‌مان باشد:«حواستان به غدیر هست؟!»  بالاخره هرچه باشد محمدمهدی عند ربهم یرزقون‌ است و بهتر از ما این سخن امام صادق علیه‌السلام را متوجه می‌شود:«شاید فکر کنید که خدا روزی محترم تر از عید غدیر دارد!؟ نه به خدا، نه به خدا، نه به خدا.»  

خاطرات مادر محمدحسین مرادی از فرزند شهیدش

محمدحسین مرادی از شهدای مدافع حرم است که آبان 1392 در چندمتری حرم حضرت زینب کبری(س) هدف گلوله تکفیری‌ها قرار گرفت و به شهادت رسید.
مادر این شهید درباره پسرش می‌گوید: پسرم ابتدای دهه شصت به دنیا آمد. نامش را از یک شهید گرفت و با عشق و یاد شهدا زندگی کرد. عاقبت خودش نیز به شهادت رسید. وقتی محمدحسین را باردار بودم، ماجرای هفتم تیر و شهادت بهشتی و یارانش پیش آمد. همان زمان، همسرم به من پیشنهاد کرد اگر نوزادمان پسر بود، نامش را به یاد شهید بهشتی محمدحسین بگذاریم.
این پسر عشق عجیبی به اهل‌بیت(ع) داشت. در هیئت‌ها و مراسم مذهبی خادمی می‌کرد و غذا می‌پخت اما وقتی کمی از این غذا را به خودش می‌دادند، حین راه همان را هم به مستمندی می‌داد. همین دل پاک و ارادتش به اهل‌بیت(ع) بود که او را به مقام شهادت رساند.
وقتی محمدحسین به سوریه رفت و در دفاع از حرم مجروح شد، دوستانش چیزی از این موضوع به ما نگفتند. ایام محرم بود. من به روضه رفته بودم که به یاد محمدحسین افتادم. از خدا خواستم محافظ او در آن کشور غریب باشد اما بعد پیش خودم فکر کردم اگر پسرم را دوست دارم، باید بهترین‌ها را برایش بخواهم.
با اینکه مادر نمی‌تواند حتی کوچک‌ترین آسیبی را در وجود فرزندش ببیند به خدا گفتم: محمدحسین عاشق شهادت است. من هم می‌دانم که شهادت بهترین چیزی است که می‌شود نصیب عزیزم شود. پس خدایا، بهترین را نصیب او کن. یکی دو روز بعد از آن اتفاق، پسرم به شهادت رسید.

گفت‌وگوی منتشرنشده با مادر شهید ژاپنی

تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس گفت: می‌بینیم که چهل و دو سال است که ایران مورد تحریم و دشمنی قرار گرفته و نه تنها ضعیف نشده بلکه روز به روز قویتر شده است.

کونیکو یامامورا یکی از انقلابی‌ترین افراد جامعه اسلامی جهانی که انقلاب اسلامی زندگی او را دگرگون ساخته و مسیر زندگی این بانوی ژاپنی الاصل را در راه اسلام قرار داده است. خانم یامامورا در شهر “اشیا” در استان کیودو ژاپن متولد شده است. وی از سال ۱۳۳۸ به واسطه ازدواج با تاجر مسلمان ایرانی به دین اسلام گرویید. پس از مهاجرت به ایران در همان سال نام خود را به “سبا بابایی” که نام فامیلی همسرش بود تغییر داد. خانم یامامورا تنها مادر شهید ژاپنی الاصل در دفاع مقدس است که بعد از شهادت فرزندشان با نام خانم بابایی شناخته شد.

شهید محمد بابایی که در عملیات والفجر یک به شهادت رسید فرزند این مادر است. “مهاجر سرزمین آفتاب “عنوان کتاب خاطرات این مادر شهید از آشنایی خودش با اسلام، مبارزات وی در سال‌های ابتدای انقلاب اسلامی و شهید شدن فرزندش است.

خانم بابایی به عنوان سفیر فرهنگی ژاپن و ایران نیز شناخته می‌شود. پس از بازنشستگی در سن شصت سالگی از وزارت ارشاد سال‌ها در زمینه‌ی حمایت از جانبازان شیمیایی کوشا بود.

خبرگزاری بسیج در بهمن ماه سال ۱۳۹۹ در گفت‌وگویی با این مادر شهید نظرات وی در خصوص انقلاب، دفاع مقدس و موضوعات دیگر را جویا شد که تاکنون منتشر نشده است. متن زیر حاصل گفتگوی منتشره نشده خبرگزاری بسیج با مرحوم بابایی است:

باتوجه به این که شما از سال ۱۳۳۸ در ایران بودید لطفا از حال و هوای سال‌های اولیه انقلاب برایمان تعریف کنید و بفرمائید که از آن زمان تا به حال تغییراتی به واسطه این انقلاب به وجود آمده است؟

خانم بابایی: به نظرم در پاسخ به این سوال اول باید ریشه و دلیل انقلاب را بدانیم. کشوری مثل ایران با این مردم و فرهنگ غنی اسلامی و همچنین از لحاظ موقعیتی که از همه‌ی نعمات خدا برخوردار است؛ قبل از انقلاب مورد دست درازی و سو استفاده بیگانگان قرار می‌گرفت. امام خمینی فرمودند که این انقلاب مثل انقلاب امام حسین (ع) است. امام حسین نیز میفرمایند: من نه برای مقام خود بلکه برای مردم، امر به معرو ف و نهی از منکر قیام کرده ام. پس انقلاب اسلامی ایران هم برای مردم و امر به معروف انجام شده است. به عنوان مثال در زمان پهلوی نماز جمعه به پررنگی الان نبود.

امام حسین میفرمایند: انسان همیشه باید آزاد زندگی کند و عدالت داشته باشد. اما در زمان پهلوی عدالتی وجود نداشت. مردمی که از امام تبعیت میکردند احساس میکردند که ایران باید به استقلال برسد. چرا که ایران قبل از انقلاب دارای استقلال نبود. باید به عنوان یک مسلمان وظیفه خود بدانیم که از استقلالمان دفاع کنیم.

بعد از انقلاب اسلامی، ایران به استقلال رسید و دشمنان مخالف ادامه‌ی استقلال ایران اسلامی هستند. کشور‌های غربی سعی دارند از طریق نظامی، اقتصادی و سیاسی به استقلال ایران حمله کنند. از زمانی که انقلاب کردیم دشمنان رویه‌ی تحریم و ستیز را پیش گرفتند، اما مسلمانان ایران از استقلال خود دفاع کردند. در واقع استقلال مقدس است و دفاع مقدس نیز در راستای دفاع از استقلال بود.

از ابتدای انقلاب اسلامی، ملت ایران هرچقدر مبارزه و مقاومت می‌کنند قویتر می‌شوند. باید گفت که ایران پس از انقلاب از نظر اعتقادی، نظامی و سیاسی قویتر شده است. من که در محله‌ی نیرو هوایی زندگی می‌کردم در سال‌های ۵۵ الی ۵۷ درگیری بسیار شدید بود. زمانی که در ژاپن زندگی میکردم هیچوقت فکر این را هم نمیکردم که مسیر زندگیم اینچنین باشد. کشور‌های خارجی که دشمن انقلاب بودند به کنار، داخل ایران هم دشمنان انقلاب و نظام اسلامی به دشمنی خود ادامه میدادند. دشمن زیاد بود. باید اول دشمنان داخلی را از بین میبردیم.

پسر من سال ۴۲ به دنیا آمد. آن موقع هم فضا انقلابی بود. امام میفرمودند که فعلا زود است. سال ۴۲ بود که پس از قیام پانزدهم خرداد امام فرمودند: سربازان من در گهواره هستند. رفته رفته متولدین همان سال‌ها به سربازان واقعی امام خمینی (ره) تبدیل شدند. اواخر سال ۵۷ ما در خانه کوکتل مولوتوف درست می‌کردیم و پسرانمان در خیابان‌ها می‌جنگیدند. در ژاپن که بودم واقعا فکرش را هم نمیکردم که این کار‌ها را انجام بدهم.

به نظر شما آیا انقلاب اسلامی به ثبات منطقه و بیداری اسلام دوستان جهان کمکی کرده است؟

خانم بابایی: بله، کمک کرده است. یقینا هنوز هم کمک می‌کند. اما دشمنان مخالف قویتر شدن نظام جمهوری اسلامی ایران هستند. ملتی که عقیده اش نسبت به اسلام قوی باشد می‌تواند به دشمن غلبه کند. مثلا امروز می‌بینیم که چهل و دو سال است که ایران مورد تحریم و دشمنی قرار گرفته؛ نه تنها ضعیف نشده بلکه روز به روز قویتر شده و به مسلمانان جهان کمک کرده است.

رهبری میفرمایند: “جهش تولید” خب مردم تلاش میکنند و بالاخره نتیجه می‌گیرند. دغدغه‌ی دشمن و کشور‌های استعمارگر نیز همین پیشرفت ملت ایران و مسلمانان است. امروز استکبارگران به این پی برده اند که توان مقابله با ایران را از راه‌های اقتصادی، سیاسی و نظامی ندارند و سعی دارند که فرهنگ اسلامی را هدف قرار دهند. اگر فرهنگ اسلامی در ایران از بین برود استقلال ایران خدشه دار می‌شود.

دشمنان انقلاب اسلامی در دشمنی با ملت ما در هیچ زمینه‌ای کوتاهی نکرده اند. حتی سعی دارند ماهیت دفاع مقدس را هم زیر سئوال ببرند. ما باید بدانیم که جنگ تحمیلی بوده و ایران از استقلال خود دفاع کرده است. همه شهیدان هم می‌دانستند که برای چه به جنگ رفتند و برای چه جان خود را فدا کردند. این‌ها حقایقی است که نباید بگذاریم دشمن آن را تحریف کند.

در شرایط کنونی توصیه‌ای به جوانان ما دارید؟

خانم بابایی: در شرایط فعلی بر جوانان واجب است که درباره فرهنگ اسلامی مطالعه کنند تا ارزش این مسئله را در یابند. متاسفانه خیلی از جوانان ما تمایل به فرهنگ غرب دارند و این دقیقا چیزی است که دشمن از آنان می‌خواهد. اگر دیروز و در زمان دفاع مقدس مبارزه نظامی بود؛ امروز مبارزه فقط سیاسی و نظامی نیست. امروز مبارزه فرهنگی است. مبارزه با فرهنگ غرب همانند دفاع مقدس مهم است.

این توصیه را به جوانانمان دارم که همه باید مثل پسر من از این انقلاب دفاع کنیم. فکر نکنند که الگو‌های غربی بهتر است. هرچه جلوتر بروند می‌فهمند که فرهنگ اسلامی برترین است. مسئولیت جوانان ما سنگین‌تر است. شهدا هم همین را از جوانان می‌خواهند که تا زمان ظهور امام زمان (عج) زیر نظر رهبرمان همه به یکسو حرکت کنیم.

مادر شهید دهه شصتی، از روزهای با هم بودن می‌گوید

شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا، از بسیجیان مشهد، دوم شهریور 1363 به دنیا آمد. او دومین پسر خانواده بود و سه برادر داشت. پس از دریافت دیپلم، در رشته حقوق در دانشگاه بردسکن قبول شد، اما به آنجا نرفت و در نانوایی پدر مشغول به کار شد.
مریم طربی، مادر این شهید بزرگوار، درباره او می‌گوید: با اینکه دیپلم داشت، حسابی اهل مطالعه بود. حتی در همان نانوایی هم کتاب زیاد می‌خواند. اهل خواندن گفتار بزرگان بود. به آیت‌ا… بهجت علاقه ویژه‌ای داشت و تقریبا همه کتاب‌های ایشان را خوانده بود. الان هم کتاب‌های زیادی از او در خانه داریم.


خیلی از دستش ناراحت شدم
از بیست‌وپنج‌سالگی حسن، پیگیر ازدواجش بودم. دختری را پیدا کرده بودم که خیلی با هم وجه اشتراک داشتند. فقط مانده بود که برویم و او را ببیند. قرار هم گذاشته بودم. وقتی به حسن گفتم، خیلی ناراحت شد. گفت: امشب شب شهادت حضرت رقیه(س) است. نمی‌آیم. می‌خواهم بروم هیئت. در مقابل اصرارهای من که فقط یک دیدار ساده است، تسلیم شد ولی یک شرط گذاشت. گفت: اگر برای پذیرایی شیرینی بیاورند، همه چیز آنجا تمام خواهد شد. من هم قبول کردم. از آنجایی که با خانواده عروس هماهنگ نکرده بودم، اتفاقا آن‌ها با شیرینی پذیرایی کردند. همان‌جا با چشم و ابرو اشاره کرد که برویم. هرقدر اصرار کردم، حاضر نشد حتی پنج دقیقه با دختر صحبت کند. خیلی از دستش ناراحت شدم. گفتم: آخر شیرینی هم شد ملاک ازدواج؟! تو وقتی وارد خانه خودت شدی، هر طور خواستی زندگی کن. گفت: من کسی را می‌خواهم که از بچگی با این مسائل عجین شده باشد. البته بیشتر وقت‌هایی که درباره ازدواج حرف می‌زدم، جواب می‌داد: من هدف‌های بزرگ‌تری دارم. این آخر کاری، قبل از رفتنش به سوریه، به دلیل اصرارهای من، چند جایی رفتیم که به خاطر دل من آمد اما باز هم قبول نمی‌کرد. حدود هفت هشت ماهی بود که می‌گفت: هدفی دارم. اگر آن انجام نشد، حتما به ازدواج می‌رسم.
اینکه حسن می‌دانست به شهادت می‌رسد یک امر واضح بود. الان همه دفترهای خاطراتش موجود است. در تک‌تک پاورقی‌ها نوشته است: می‌شود به آرزوی شهادت برسم.

باید به سوریه برم
از وقتی که تجاوز به حریم حرم ائمه(ع) شروع شد، خیلی بی‌قرار بود. به‌هم‌ریخته بود. به من می‌گفت: باید کاری انجام دهم. یک شب فیلم حادثه‌ای را آورد که برای حرم حضرت سکینه(س) اتفاق افتاده بود. در تلویزیون اتفاقات سوریه را توضیح داد و رو به من گفت: باید بروم. حرف توی دهانش این بود: اسلام مرز ندارد. مسلمان هرجا هست وقتی صدای یاری مظلومی را شنید باید به یاری برخیزد. جسته‌وگریخته هرشب این حرف‌ها را برایم می‌زد تا اینکه حدود یک ماه مانده به عید ٩٣ بود که دیگر قطعی گفت: اگر من بروم، شما چه‌کار می‌کنید؟ اگر برنگردم، چه عکس‌العملی دارید؟ در اصل، داشت من را آماده می‌کرد. بعد از شهادتش این را به دوستانش گفتم که شهدای سوری اغلب سر ندارند و از این موضوع ناراحت بودم. روزی که با ایشان چهار نفر را تشییع کردند، سه نفر بی‌سر بودند، اما حسن من سر داشت. شاید چون نمی‌خواست دل مادرش را بشکند. موقع تشییع پیکرش، صورت به صورتش گذاشتم و حسابی بوسیدمش.

زینب‌های عاشورای روزگارِ ما

از سر همان سفره ساده و پربرکت که خطبه خوانده می‌شود تا هرجا که قسمت باشد یک زن و مرد با هم‌اند. کمبودها هرچه باشد و ناملایمات هرچه پیش آید، راهشان از هم جدا نمی‌شود، اگر دلشان با هم باشد. چه بسا که مرگ هم آن‌ها را از هم جدا نکند. پیوندهایی که رگ و ریشه الهی و آسمانی داشته باشند با مرگ هم ناگسستنی‌اند. مرگ هر جور که بیاید، غصه را با خودش می‌آورد. غم بی‌پناهی، غصه تنهایی، ماتم یتیمی. «سایه سر» تعبیر زیبایی است از همسری و هم‌نفسی که وقتی می‌رود دیگر هیچ چیز سر جایش نیست. روضه زنان همسر از دست داده همین‌هاست. تلخی روزگار را آن‌ها می‌فهمند و یک عمر می‌چشند و دم بر نمی‌آورند. چه حرف‌ها که در سینه‌هایشان رسوب می‌کند و چه درددل‌ها که بین لب‌هایشان ترک می‌خورد اما بر زبان نمی‌آید. زنان جوان زیادی را می‌شناسم که همسرانشان از جنگ برنگشتند یا پیکری سرخ و صد چاک برایشان آوردند. فرزندانی که بی‌پدری را در پناه مادرشان جستند و حمایت بستگان بار غمشان را تسکین داد.
این راه پایان ندارد. مادام که جنگ عقیده هست، شهادت هم هست. بی‌پناهی هم هست. غم و غصه یتیم داری هم هست. مردها دلشان به همین صبوری‌ها و یاری‌ها محکم می‌شود تا پا در رکاب جهاد بگذارند، چه جهاد جان و نفس باشد چه جهاد مال و توان. شهادت برای هر جهادگری محتمل است. پدر باشد یا پسر، دهه پنجاهی باشد یا دهه هفتادی، میان‌سال باید یا نورس. در این باغ بسته نمی‌شود. شهادت برای همه سعادت است به‌ویژه برای شهید. از فردای شهادت، صحنه زندگی برای همسر و فرزندان جور دیگری طراحی می‌شود.
از فردای شهادت یک زن باید هم مادری کند هم پدر باشد. فرزند شهید بودن، تضمین یک زندگی و عاقبت خوش و خیر نمی‌کند. مادر اگر رسالتش را دنبال کند و بچه‌ها را در مسیر پدر بار بیاورد، خوشبختی و سعادت برای فرزندان شهید حتمی است.
تعارف نداریم! فرزندان شهدا را اگر در مسیر صلاح و سعادت می‌بینید فقط برای این نیست که فرزند شهیدند بلکه برای این است که یک زن از همه خواسته‌ها و آرزوهایش گذشته و جهاد کرده است تا فرزندانش را به کمال برساند و در مسیر رضایت خدا بزرگشان کند.
همسر شهید برای به کمال رساندن فرزندانش سختی‌های زیادی را تحمل می‌کند. غم نان و درس و اجاره خانه و شغل و… و غصه‌های کوچک اویند. کاش حرف دلشان را برای شما بر زبان بیاورند و از دلتنگی بچه‌ها بگویند وقتی معصومانه مادر را نگاه می‌کنند و سراغ پدر را می‌گیرند. یتیمی پرغصه‌ترین درد عالم است. فرقی نمی‌کند با دشنه جهالت و تکفیر یتیم شده باشند یا در یک تصادف جاده‌ای یا با یک مریضی لاعلاج.
زن‌هایی که یتیم دارند، هرچه هم داشته باشند، باز تنهایند. پناهشان همان یک متر سنگ سرد است که هفته به هفته کنارش بنشینند و گزارش بدهند.
ما چه می‌توانیم بکنیم؟ حمایت. حامی باشیم و تکیه‌گاه. غم یتیمی و دلتنگی برایشان بس است. همسایه‌های خوبی باشیم. یاوران صادقی باشیم. دوستان صدیقی باشیم.
این کشور از این دست همسران شهدا فراوان دیده و دارد. کسانی که خودخواسته مرگ سرخ را انتخاب کردند تا پای متجاوز را در چکمه بشکنند و دست تفرقه را در آستین قطع کنند، حق اجتماعی بزرگی بر گردن ما دارند. کسانی که از آرامش و عشق‌های نازنینشان گذشتند تا کاشانه‌های عشق جامعه به تندباد جنگ و ظلم خراب نشود. این حق اجتماعی را ما باید جبران کنیم، ما مردم.
نهاد‌ها و سازمان‌ها هرچه بکنند در راستای مصوبات است و باید درست اجرایشان کنند اما این از ما «مردم » سلب مسئولیت نمی‌کند. ما اگر زبان به‌تندی بچرخانیم و قلب آزرده یک همسر شهید و فرزندانش را بیازاریم ناسپاسی کرده‌ایم. اگر چشممان به دنبال تسهیلات مادی و ناچیز ارگان‌های حاکمیتی برود و بارهای روی دوش یک همسر شهید را نبینیم ناسپاسی کرده‌ایم. ما مردم ناسپاسی نیستیم پس یاورشان باشیم.
برای این همسران شهید، در این سال‌ها و این روزها همان‌طور یاور و همدل و هم‌زبان باشیم که برای همسران شهدای هشت سال دفاع مقدس بودیم. همان‌طور حمایتشان کنیم که آن‌ها را حمایت کرده‌ایم. تاریخ از این دست زنان فراوان دارد. آن‌ها که پای اعتقادشان ماندند هم خودشان به خیر و سعادت رسیدند هم جامعه را به صلاح و کمال نزدیک کردند. یاری‌شان کنیم تا در ادامه راه مردشان، کم نیاورند و از نا نیفتند.
از شهید دارایی دو فرزند شش‌ساله و دوساله به یادگار مانده‌اند. راه طولانی بزرگ شدن و به ثمر رسیدن را با محبت و مهر گرممان برایشان کوتاه کنیم.
شهدای نسل دفاع مقدس دوباره تکرار می‌شوند، همان شهدا، همان همسران جوان و همان فرزندان خردسال.
این روزها دو شهید از دو نسل عروج کردند، نسلی از یادگاران دفاع مقدس و نسلی از دهه 70. هردو در یک جبهه و یک مرام بودند و جان دادند. استمرار پیام سرخ عاشورا در طول تاریخ، انسان را متحیر می‌کند.
رسالت زینب‌وار یادگاران عاشورا هم چنان ادامه دارد ما هم رسالت زینبمان را ادامه می‌دهیم هر عاشورایی زینب‌ها لازم دارد و «کل یوم عاشورا».
نویسنده: مریم قربانزاده

مادر دو شهید پس از 37 سال چشم انتظاری به فرزندانش پیوست

  مادر شهیدان جعفر و حمزه چناری از شهدای دفاع مقدس پس از ۳۷ سال فراق و دوری از فرزندانش به دیدار آن‌ها شتافت. مراسم تشییع پیکر مادر شهیدان چناری فردا (ششم اردیبهشت ماه) ساعت ۹ صبح از بهشت رضا به سمت شهدای صالح آباد ایلام تشییع خواهد شد.

شهید جعفر چناری فرزند محسن در سال ۱۳۴۴ به دنیا آمد. او در سال ۱۳۵۹ همزمان با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت سپاه در آمد. آن زمان که قسمتی از کشور در اشغال دشمن بود، نخلستان‌های مهران و کنجانچم شاهد نبرد دلاورانه این شهید بود. در محور عملیاتی لشکر امیرالمؤمنین (ع) به عنوان قائم مقام محور مشغول خدمت شد تا اینکه در ۲۵ شهریور ماه ۱۳۶۴ به عنوان فرمانده گروهان بعد از درگیری تن به تن با نیروهای بعثی در آستانه محرم در مناطق عملیاتی چنگوله دعوت حق را لبیک گفت و به فیض شهادت نائل آمد.

یک برادر دیگر او به نام حمزه در ۱۹ تیر ماه ۱۳۶۴ و در سن ۱۹ سالگی در منطقه جنگی چنگوله مهران برای گشت به منطقه رفت و مفقودالاثر شد.

مرحوم محسن چناری از رزمندگان دوران دفاع مقدس به اتفاق فرزندانش در عملیات‌هایی مانند والفجر مقدماتی حضور داشت. این پدر شهیدان نیز در ۲۷ خرداد ماه سال ۱۳۹۹ آسمانی شد.

بانو «لیلا»؛ خانواده و خاندان مادر علی اکبر(س)

به مناسبت چهاردهم شعبان، میلاد حضرت علی اکبر(س)، منابع تاریخی را مرور کردیم تا شناخت بهتری از همسر امام حسین(ع) و مادر سبط پیامبر(س) بیابیم.
بانو «لیلا» (علیها السلام) دختر «ابومرّة بن عروة بن مسعود ثقفی»، مادر حضرت علی اکبر(س) و همسر امام حسین(علیه السلام) بود. وی یکی از زنان شایسته و مادران برجسته تاریخ اسلام است که در تربیت حضرت علی اکبر(س)، فرزند برومند امام حسین(ع)  نقشی بسزایی داشت. حضرت علی اکبر، جوانی است که وجود مبارکش در حماسه شکوهمند کربلا با رشادت های قابل تحسینش، در تاریخ شناخته شده است.

در این نوشتار با شخصیّت خانوادگی بانو لیلا (علیها السلام)، و اصل و نسبش آشنا می شویم. بانو لیلا کیست و از چه خانواده و خاندانی بوده است؟

پدر بانو« لیلا» کیست؟
«لیلا»، دختر ابی مرّة بن عروة بن مسعود ثقفی است. (1)
ابو مرّه پدر لیلا در زمان رسول اکرم(ص) دیده به جهان گشود و از مصاحبت حضرتش بهره برده است. چون پدرش عروه کشته شده، او و برادرش ابوملیح نزد پیامبر(ص) آمـدند و حـضرت را از قتل پدر آگاه ساخته و مسلمان شدند و بـه طـائف بازگشتند.

ابی مرة بـن عـروة بـن مسعود ثقفی است و در نسب ابی مرة شخصیتی مثل عروة وجود دارد که در کتاب اصـابه ابـن حجر از حضرت پیامبر(ص) نقل شده مثال عروه مثال صاحب یاسین است که قوم خود را به سـوی خـدا خواند ولی او را کشتند و یا گفته شده سادات در اسلام چهار نفرند: 1.بـشر بـن الهلال العبدی، 2.عدی بن الحاتم الطائی، 3. سـراقةبن مـالک المـدلجی، 4. عروة بن مسعود الثقفی (2)

عروه در سـال نـهم هجرت مسلمان شد و در برگشت به سوی قوم خود و دعوت آن ها به اسلام در حـالی کـه اذان می گفت، توسط تیری که یکی از قـوم خود بـه سـوی او رهـا کرد کشته شد.

مادر بانو «لیلا» کیست؟
مادرش میمونه دختر ابی سفیان صـخر بـن حـرب بن امیه است و جده اش دختر ابی العاص و عمۀ پدرش برزه دختر مسعود ثقفی زوجـۀ صـفوان بن امیه است. (3)

«مـیمونه» دختر «ابی سفیان بن صخر بن حرب بن ابی امیه» است. از طرف مـادر نـیز از خانواده ای کریم و نجیب و شریف است. جـد مادریش عروة بن مـسعود ثـقفی در نزد قریش جایگاه ویژه و مـقام بـس عظیمی داشت. قریش مکه عروة بن مسعود را به عنوان نماینده مخصوص خود نـزد پیامبر گرامی اسلام(ص) فرستادند تا از جـانب آنـان عـقد صلح حدیبیه را امـضا نـماید. عروه در سال نهم هـجری مـسلمان گردید و برای هدایت قوم خود وتبلیغ دین اسلام به جانب آنها رفت لکن بـه دسـت قوم خود به شهادت رسید و هـنگامی کـه مشغول گـفتن اذان نـماز بـود یکی از طایفه اش تیری بـه او زد و او را به شهادت رسانید.

پیامبر اکرم(ص) از شهادت او متاثر شد و در وصفش فرمود: لیس مثله فی قومه الا کـمثل صـاحب یاسین فی قومه: در قومش کـسی مـشابه او نـبود، مـگر صـاحب یاسین در قوم و طـایفه اش. (4)

یعنی عروه مثل صاحب یاسین است که قوم خود را به توحید و یگانه پرستی دعوت نمود اما او را بـه قـتل رسـاندند. باز در وصف عروة بن مسعود ثقفی و مـقام والای او در اسـلام از نـبی گـرامی اسـلام(ص) نـقل است که فرموده اند: اربعة ساداة فی الاسلام …؛ (5)

جد مادری حضرت علی اکبر(ع)
بزرگان اسلام چهار نفرند: بشربن هلال عبدی و عدی بن حاتم و سراقة بن مالک مدلجی و عروة بن مسعود ثقفی.
بـه هر حال عروة بن مسعود که جد مادری حضرت علی اکبر(ع) است مقام والایی در میان قریش داشت، به گونه ای که وقتی پیامبر اسلام(ص) به پیامبری مبعوث شد قریش در عناد و لجـبازی مـی گفتند. اگر بناست پیغمبری از میان قریش مبعوث گردد، دو نفر بیشتر نمی توانند باشند، یا ولید بن مغیره مخزمی که اهل مکه است و یا عروة بن مسعود ثقفی که اهل طائف اسـت. قـرآن کریم نیز این حکایت و گفتار قریش را در سوره مبارکه زخرف آیه 31 نقل می نماید.

از همین روست که معاویه، حضرت علی اکبر را می ستاید و می گوید: در او سخاوت بنی امیه وجـود دارد یا این که در روز عاشورا؛ لشکر اعدا خـواست او را بـه طرف خود ببرد از این جهت به آن شاهزاده گفتند: میان تو و یزید بن معاویه قرابتی است و برای تو امانی وجود دارد. (رازی، 1409: 72).

همان گونه کـه کلام سهیلی در الروض الانـف بـیانگر آن است که میمونه دختر ابـی سـفیان جدۀ پدری لیلا بوده که عروه با او ازدواج کرده و ثمرۀ این وصلت ابومرّه و لیلا هـمسر امـام حسین(ع) دخت ابی مرّه اسـت.
ارتـباط نـَسَبی لیلا با ابـوسفیان از نـاحیۀ مادر، سبب شد طـبق نـقلی، معاویه، علی اکبر(ع) را شایسته ترین فرد برای خلافت بداند و نیز در روز عاشورا، اُمویان به وی امان دادند کـه عـلی اکبر(ع) با آن مخالفت ورزید.
بـه همین سـبب، نـسبت خـویشاوندی لیلا با میمونه اسـت که دشمن به علی اکبر(ع) در کربلا گفت: «تو با امیرالمؤمنین یزید پیوند خویشی داری» و با این کـلام مـی خواستند او را به لشکر کفر بکشانند؛ امّا او نـفس قـدسی اش فـرمود: پیوند خویشاوندی با رسول خدا(ص) سزاوارتر است که رعایت شود تا پیوند با فرزند هند جگرخوار(6)

بانو «لیلا»؛ خانواده و خاندان مادر علی اکبر(ع)

مقام همسری امام حسین(ع)
لیلا هـمسر امام حسین(ع) و مادر فرزند آن حضرت، علی (اولین شهید از آل ابی طالب در واقعه کربلا) مـشهور بـه عـلی اکبر است.(7)
شیخ مفید در ارشاد (1414: 2/110) و عده ای مورخان از قبیل ابن اثیر در کامل، یعقوبی در تـاریخ خـود، سهیلی در روض الانف، طبری در تاریخ خود، فخر رازی در الشجرة المبارکه، طبرسی در اعلام الوری، شیخ طوسی در رجـال الطـوسی، سـپهر در ناسخ التواریخ: مادر آن شاهزاده را «لیلا» بنت ابی مرۀ بن عروۀ بن مسعود ثقفی می دانند.

اگـر لیلا لیاقت ذاتی نداشت، به افتخار همسری سـید جـوانان بـهشت در نـمی آمد و مـادر چـنین جوان فداکاری نمی شد. 
بهره بانو لیلا از ایمان و پاکی موجب شد که او به همسری امام حسین(ع) درآید و  با زنان اهل بیت عصمت و طهارت همنشین باشد و بر سفره انسان های پاک و وارسته حاضر شود و در غم و شادی آنان شریک شود.
همچنین لیلا از خاندان اشرف و عظمت بود و جدش عروه یکی از آن دو بزرگ مکّه بود که قریش گفتند: (لَولا نُزّلَ هذا القُرآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ القَریَتَینِ عَظیمٍ)؛ چرا این قرآن بر مرد بـزرگ یکی از این دو شهر نازل نمی شود؟ (زخرف: 69)

مقصود از دو شهر، مکّه و طائف است و شخص بزرگ دیگر، ولید بن مغیره مخزومی ملقب به وحید بوده که به واسطۀ شرافتش در میان قومش و کثرت اموالش که زمـستان و تـابستان از املاک مزروعی اش بهره می جست، خانۀ کعبه را به تنهایی می پوشاند و پس از وفات عبدالمطلب از ناحیۀ خانه اش در برابر کعبه برایش فرشی می گستردند. این شیوه، نشانۀ بزرگی شـخص بـود که تاریخ این امر را در مـورد ابـن جرعان و سالار مکّه ابوطالب که جانشین پدرش عبدالمطلب بود، ثبت نموده است.

ابن ولید همان کسی است که خدای تعالی در قرآن می فرماید: (ذَرْنِی وَ مَنْ خـَلَقْتُ وَحـِیداً * وَ جَعَلْتُ لَهُ مالًا مـَمْدُوداً * وَ بـَنِینَ شُهُوداً)؛ [ای رسول من] واگذار مرا و آن که او را تنها آفریدم و برایش مال فراوان قرار دادم و پسرانی حاضر. (مدثر: 11 – 13)

نسبت بانو لیلا و مختار
نسب لیلا و مختار بن ابی عبید ثقفی در مسعود ثقفی به هم می رسد؛ زیرا لیلا، دخت ابـی مـرّة بن عروة بن مسعود است و مختار فرزند ابی عبید بن مسعود، و ابومرّه پدر لیلی با مختار عموزاده است.(8)
با وجود آن که قبیله ثقیف افرادی سرکش و خودخواه بودند، انسان های صالحی چون مـختار و عـروة بن مـسعود ثقفی از میان آنان برخاستند. البته سفاکان و ستمگرانی چون مغیرة بن شعبه ثقفی و حجاج بن یوسف ثقفی، بـه مثابه علف های هرزی بودند که در این طایفه روییدند.

خاندان مختار کـه بـا لیلا پیوند نسبی دارند از علاقه مندان و پیروان مخلص اهل بیت هستند. عموی وی سعد بن مسعود ثقفی از شخصیت های بارز صدر اسـلام و صـحابه عظیم الشأن پیامبر به شمار می رفت. شیخ طوسی او را در شمار اصحاب حضرت علی(ع) یاد کـرده اسـت .

سال وفات بانو لیلا
سال وفات این بانو و مقدار عمر او نیز حضورش در شهیدستان کربلا بر ما مشخص و محقق نگشته است؛ هـرچند دربـندی در «اسـرار الشهادة» از برخی کتب مجهول المؤلف متعرض این امر (حضور در کربلا) شـده اسـت، امّا مورخان از این موضوع یاد نکرده اند و بسا که قبل از واقعۀ عاشورا درگذشته باشد.
محدث و عالم بـزرگ شـیخ عـباس قمی در نفس المهموم (ص167) اظهار می دارد که من به مأخذی دست نیافتم کـه دال بـر آمـدن لیلا به کربلا باشد. سخن این حدیث شناس و محقق مسلّم برای آن که حقائق تاریخ را مـی جوید حـجت و سـند است.

سه نکته مهم درباره بانو لیلا در منابع تاریخی
بنا بر آن چه بیان داشتیم، درباره همسر امام حسین(ع) و مادر علی اکبر(ع)، سه مـطلب اسـاسی در منابع تاریخی وجـود دارد:

مطلب اول: دربـاره اصـل و نـسب و ازدواج ایشان با امام حسین(ع) است که ایشان را بانویی با فضیلت و کمالات دانسته اند و در ازدواجش بـا حـضرت نـیز شکی نیست و همه مورخان به آن تصریح کرده اند.
مطلب دوم: مهم ترین بحث درباره این بانوی بـافضیلت، حـضور یا عدم حضور ایشان در واقعه کربلاست که در میان دیدگاه های قائلان و منکران، قول بـه عـدم حـضور ایشان را با استناد به عدم نص تاریخی و همچنین انتساب اشعار و نقل های تاریخی به شـخصی دیگر به نام لیلا، اثبات کردیم.

مطلب سوم: درباره مقدار عمر و نحوه ارتحال ایشان اسـت. در این مطلب بر اساس سخن بزرگان و تاریخی نویسانی چون مرحوم شیخ عباس قمی، داوری قطعی نمی کنیم؛ زیرا مـستندات کـافی در دست نیست.
بنابراین ایشان از بانوان بافضیلت، همسر امام حسین(ع) و مادر علی اکـبر(ع) اسـت، ولی در کربلا حضور نداشت.

سروده شاعر قرن اول هجری درباره بانو لیلا:
«حارث بن خالد مخزومی»، شاعر قرن اول هجری در مکه درباره بانو لیلا سروده است:

اطاقت بنا شمس النهار و من رای 
من الناس شمسا فی المساء تطوف 
ابـو امـها اوفـی قریش بذمه 
و اعمامها اما سالت ثقیف
یعنی:
خـورشید جـهان افروز بر گرد ما گردش درآمد و چه کس از مردم دیده است که مهرتابان در شامگاهان بدرخشد. (لیلا) پدر و مادرش وفادارترین قـریش در حـفظ پیمان است و عموهایش اگر خواهان شناختشان شوی از تیرۀ ثقیف هستند.(9)

منابع:
1- عسقلانی، 1328: 3/ 412.
2- ابن اثیر، 1417: 1/191.
3- خلیفة بن خیاط، 1415: 145؛ واقدی، 1405: 5/53 – 6/392؛ یعقوبی، 1371: 2/ 246-247؛ ابن قتیبه، 1960: 213؛ ابن جوزی، 1426: 249؛ طبری، 1382: 3/343؛ ابن اثیر، 1399: 3/482.
4- عسقلانی، 1328: 4/ 177.
5- جزری، 1417: 1/ 191.
6- بخاری، 1381: 30؛ رازی، 1409: 7؛ ابـن منصور، 1404: 3/152.
7- طبری، 1382: 3/ 343؛ ابن اثیر، 1399: 3/ 482.
8- عسقلانی، 1328: 4/130.
9- مـقرم، 1406: 17؛ عسقلانی، 1328: 4/178.
منبع اصلی: برگرفته از مقاله بانوی زهد و فضیلت؛ لیلا، مادر حضرت علی اکبر (ع)، پژوهشی از زهرا زحمتکش و زهرا سمایی. منتشر شده در پژوهشنامه معارف حسینی. سال سوم. بهار 1397.
/6262

کاش پسر من هم مزاری داشت

کاش پسر من هم مزاری داشت

جام جم/ ۳۸ سال از شهادت غلامحسین قزوینی می گذرد اما شوکت خانم هنوز هم وقتی موتورسیکلتی از جلوی در خانه رد می شود، گر می گیرد؛ نکند غلامحسین برگشته باشد، باید برود کوله خاکی را از دوشش بردارد، شربت بهارنارنج درست کند… حتما لباسش خاکی است، باید از گنجه ای که تمام این سال ها دست نخورده مانده آن پیراهن آبی آسمانی را دربیاورد. درست شبیه عکسی که روی طاقچه خانه جای خالی او را پر کرده است. شوکت خانم گوشه ای از روح خود را در آن روزها جا گذاشته و ۳۸ سال چشم انتظاری از او زنی دیگر ساخته است. مادران شهدای جاویدالاثر هنوز با یادآوری خاطرات، صدای شان می لرزد، بغض می کنند… درد دلتنگی و چشم انتظاری بخشی از روح زخم دیده آنها است.
در ۴۰ سالگی آغاز دفاع مقدس، هنوز هستند خانواده هایی که جنگ برای آنها تمام نشده است. هنوز چشمانشان به در خانه است و با قاب عکس شهدای جاویدالاثر خود روزگار می گذرانند. پدران و مادرانی که با قاب عکسی در دست به تشییع پیکر شهدایی که گاه و بی گاه نشانی از آنها پیدا می شود، می روند تا شاید کسی نشانه ای از یوسف گمشده آنها بدهد. مادرانی که هنوز شهادت فرزند خود را باور ندارند و حالا با اینکه بسیاری از آنان دیگر در این دنیا نیستند خاطرات چشم انتظاری های آنان سخت جگرسوز است. مانند خواهر شهید جاویدالاثری که می گوید پدر و مادرش هر دو در زمان مرگ با خیره شدن به عکس شهیدشان چشم از دنیا فروبستند.

یکی از آن مادران منتظر شوکت قزوینی است. زنی که زنگ صدای لرزانش وقتی از خاطرات فرزند ارشدش می گوید نشان از سال ها صبر و انتظار دارد: «غلامحسین ۲۵ سالش بود که رفت جنگ در عملیات بیت المقدس بود که شهید شد اما هیچ چیزی از او باقی نماند که برای ما بیاورند.» شوکت خانم قبل از رفتن فرزندش به جبهه خواب شهادتش را دیده بود، خواب دیده بود جنازه فرزندش را به خانه شان در محله نارمک تهران آورده اند: «حالا سال ها می گذرد و دقیق خاطرم نیست. دیگر چاره ای نیست، چه باید کرد! شاید خودش می خواست جنازه اش پیدا نشود. یکی از هم گردانی هایش می گفت یک شب قبل از شهادت، تیر به آنتن بی سیم او خورده بود و غلامحسین گفته بود از بس مادرم دعا می کند شهید نمی شوم. ولی خودش دوست داشت شهید شود.»
شوکت خانم تعریف می کند که بعد از خبر شهادت، همسر مرحومش اصرار می کند که خانه را بفروشند و جای دیگری بروند: «من نمی خواستم بروم. می خواستم خاطرات فرزندم در این خانه زنده بماند، هنوز هم به خانه و وسایلش دست نزده ام و همه چیز به همان شکل قدیمی مانده. من غیر از او سه فرزند دیگر هم دارم و حالا نوه هایم همسن آن موقع های غلامحسین هستند. هنوز وقتی بچه ها با موتور می آیند، فکر می کنم غلامحسین است که برگشته چون آن سال ها موتور داشت.» با بغض حرف می زند و صدایش انگار از حنجره همه مادرهایی می آید که صبر و انتظار بخشی از شخصیت شان شده است.

مرضیه ۱۶سالش بود که با هزار امید با پسرعمه اش، غلامرضا طرق، ازدواج کرد. غلامرضا متولد ۱۳۴۰ بود و از سال ۵۸ وارد دانشگاه افسری شده بود و بعد از آن با هم از کاشان به شیراز رفتند تا غلامرضا دوره توپ بگذراند. سرنوشت اما برای مرضیه و غلامرضا نقشه جدایی کشیده بود. مرضیه چند ماهه باردار بود که غلامرضا به جبهه جنوب اعزام شد. فرمانده گردان شده بود و از رشادت هایش در جنگ به خانواده چیزی نمی گفت.

مرضیه مانده بود در کاشان و چشم انتظار تماس های منظم او که خبر از سلامتی بدهد. هر از گاهی هم که به مرخصی می آمد برایش هیچ لذتی نداشت چون همیشه نگران برگشتنش بود. آن روزها که در هر خانه ای تلفن نبود غلامرضا با خانه خواهر مرضیه تماس می گرفت اما سال ۶۴ بود که مرضیه چشم انتظار تماسی بود که دیگر هیچ وقت برقرار نشد: «زنگ زده بودند و خبر شهادتش را به خواهرم داده بودند اما من چون باردار بودم همسر خواهرم و خواهرم از من پنهان کردند. یک هفته و دو هفته و یک ماه شد و من بی قرار تماسی از غلامرضا بودم. خواهرم می گفت تماس گرفته اما چون نیمه شب بوده به تو خبر نداده ایم.»

با برادر شوهرش به شهربانی می روند تا خبری از همسرش بگیرد که پشت تلفن به او می گویند از ۲۱ بهمن به عملیات والفجر هشت رفته و دیگر برنگشته است. مرضیه بود و قلبی که مثل نارنجک در دستش می تپید. آمار شهدا و اسرا را زیر و رو کردند و بالاخره عموی او تصمیم گرفت به اهواز برود و خبر بگیرد. بغضش اشک می شود: «سه یا چهار روز بعد که در خانه را زدند دویدم سمت در. حال عجیبی داشتم و تا پیراهن سیاه عمو را دیدم دستم را روی سرم گذاشتم و دنیایم به سیاهی آن پیراهن شد. گریه می کردم و نمی دانستم چه کنم.»

انگار همین حالاست که خبر را شنیده است. زمان در ذهن مرضیه دیگر توانی برای حرکت به جلو ندارد. او که پسرش را هم بر اثر تصادف در ۱۶ سالگی از دست داده می گوید: «هیچ وقت جوابی برای پسرم نداشتم که پدرش کجاست و چه به روزش آمده چون هیچ وقت مزاری نداشت که بگویم پدرت آنجاست زیر خروارها خاک.» حالا او مانده و دخترش مطهره و دامادی که خودش فرزند شهید است ونوه ای که رنگی به زندگی این روزهای مرضیه داده است. دائم تکرار می کند روزهای سختی داشته است اما ما چه می فهمیم سختی چیست؟ کلمه ای دیگر برای فهم او لازم است یا شاید زبانی دیگر برای درک این همه درد.

محمود شبان برادر کوچک تر ابوالفضل شبان است که در جنگ با اینکه فرمانده بود همه او را «عمو شبان» صدا می کردند. این شهید جاویدالاثر سال ۱۳۳۹ در اراک متولد و از سال ۱۳۵۸ در دانشگاه افسری پذیرفته شد. محمود می گوید: «دائم منطقه بود و فرمانده گردان شهادت لشکر ۷۷ پیروز خراسان بود. با اینکه مدام مجروح می شد اما دوباره برمی گشت. حتی یکبار تیرماه سال ۱۳۶۴ در جزیره مجنون بدجوری مجروح شد و بدنش پر از ترکش شده بود. اما باز بعد از چند ماه دوباره به جبهه برگشت و بالاخره سال ۱۳۶۵ در منطقه سومار به شهادت رسید اما هنوز هم پیکرش مفقود است.»
محمود که خودش هم در جبهه بوده حالا ۵۲ سال سن دارد. او از سال ها چشم انتظاری مادرش که دیگر در قید حیات نیست، می گوید: «مادرم از غم برادرم دق کرد و سرطان خون گرفت. تا آخرین لحظه چشمش به قاب عکس شهید بود و گریه می کرد و می گفت پسرم زنده است. پدرم هم با اینکه آلزایمر گرفته و حال خوبی ندارد، چشم از قاب عکس ابوالفضل برنمی دارد.»
 محمود که خودش هم دلتنگ برادر بزرگتر است از حالت های خاص ابوالفضل می گوید از خلوص نیتی که باعث می شد حتی نیمه شب موقع نماز شب خواندش در جبهه، همه پشت او به نماز بایستند: «نه اینکه برادرم باشد بخواهم اینها را بگویم، همرزمانش این حرف ها را گفته اند. یکی از سربازانش که لحظه آخر او را دیده بود می گفت دیدم پاهایش قطع شده اما خواسته بود اول سربازان را عقب ببرند بعد به او برسند. آن سرباز تعریف می کرد او را زیر بوته ای پنهان کردیم اما وقتی برگشتیم دیگر آنجا نبود.»

دیگر در این جهان نبود تا بخشی از خاک وطن شده باشد. مثل همه شهدای جاوید الاثری که گوشه ای از این خاک پهناور به خاکی پیوسته اند که برای دفاع از آن از عزیزترین دارایی خود گذشتند.

گفتگو با مادر شهید همت در خانه‌ای که هنوز عطر «ابراهیم» دارد

گفتگو با مادر شهید همت در خانه‌ای که هنوز عطر «ابراهیم» دارد

مشرق/ حاجیه “نصرت همت” مادر شهید حاج محمد ابراهیم همت یکشنبه شب گذشته پس از ۳۷ سال دوری در ۹۱ سالگی به فرزند شهیدش پیوست و دارفانی را وداع گفت. سردار شهید همت فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله غروب ۱۷ اسفند ۱۳۶۲ در عملیات خیبر در جزیره مجنون در خاک عراق بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. پیکر شهید حاج همت که زاده شهرضا در جنوب اصفهان بود پس از شهادت به زادگاهش بازگردانده شد و درجوار امامزاده شاهرضا به خاک سپرده شد.

در ادامه می توانید گفتگویی که چهار سال پیش با ایشان انجام شده را بخوانید.

اسفند بود و مثل هزاران زن دیگر که در تب و تاب خانه تکانی‌اند، او هم داشت دستی بر سر و روی خانه و زندگی‌اش می‌کشید. دلش خوش بود که چند روز دیگر هم پسرش می‌آید و شاید دلیل اصلی آن همه تکاپو، آمدن «محمد ابراهیم»‌اش بود.
 
خانه محقر و ساده و صمیمی‌شان تمیز شد ،اما نه ابراهیم آمد و نه عیدی برای مادر…« وقتی خبر شهادتش را آوردند….» و حالا  33 سال از آن اسفند پرخاطره برای مادر می‌گذرد. 33 سالی که فقط برای عکس‌های ابراهیم، مادری کرد و خم به ابرو نیاورد!  33 سالی که تنها یک سنگ قبر و یک قاب، سنگ صبور و پناه خستگی‌هایش بود! اینجا 70 کیلومتری جنوب غربی اصفهان. برای پیدا کردن بعضی خانه‌ها نیازی نیست که آدرس و کروکی داشته باشی … همین که نام شان را ببری و بگویی که مثلا خانه «حاج همت» را می‌خواهی؛ صاف خودت را روبه روی آن خانه می بینی! 
 
وقتی کوچه به کوچه و خانه به خانه این شهر که هیچ؛ دنیا تو را می شناسد. مثل یک مرد، محکم و استوار نشسته، اما توان ایستادن ندارد! انگار داغ ابراهیم قدرت راه رفتن را از او گرفته شاید هم کمری را خم کرده و ما خبر نداریم. حالا ما هستیم و مادر حاج «محمد ابراهیم همت» فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله…  و خانه‌ای که هنوز عطر تو را در خود دارد!

    انگار یک سیب‌اند که از وسط نصف‌شان کرده‌اند!رویش را آنقدر کیپ گرفته که به سختی قرص صورتش دیده می‌شود، ولی با این اوصاف، انگار یک‌ سیب‌اند که از وسط نصف‌شان کرده‌اند! چشم‌هایش هم مثل ابراهیم گیرا و پرابهت است! فضای گفت و گو گرم می‌شود و حاجیه خانم «نصرت همت» با همان لهجه شیرین شهرضایی‌اش از سفر کربلای عجیب و غریبش شروع می‌کند؛
 
زمانی که راهی زیارت امام حسین(ع) می‌شود؛ وقتی محمدابراهیم را باردار بوده است! «سر ابراهیم حامله بودم؛ سه ماهه! عموی‌مان تازه از دنیا رفته بود. 40 نفری شدیم با اقوام، اتوبوسی کرایه کردیم و راهی کربلا شدیم. مادربزرگم یک خانه در کربلا داشت خیلی بزرگ بود… قرار بود برویم آنجا که همه کنار هم باشیم…! قبل از  رفتن، خیلی‌ها از جمله پدر و مادر و شوهرم من را از این سفر منع کردند، ولی من گوشم بدهکار نبود…! حتی یک قطعه طلا داشتم رفتم پیش آقا سید طلافروشی سر خیابان فروختم؛ ۲۲۰ هزار تومان و آمدم به شوهرم گفتم اگر برای پولش می‌گویی خودم آن را جور کردم… من باید بروم کربلا و عاقبت بخیری خودم و بچه‌ام را از آنجا بیاورم.»

     عاقبت بخیری حاج همت در کربلا  امضا می‌شود!وقتی سودای زیارت ارباب به سرش افتاد، دل به دریا زد و عزم سفری را کرد که در آن نگاه ویژه‌ای به ابراهیم هنوز متولد نشده، شد! این طور بگوییم؛ اصلا «محمد ابراهیم» هرچه دارد از این سفر کربلا دارد. سفری که بیشتر به کام او تمام شد! و مطمئنا مادر عاقبت بخیری خود و فرزندش را همان موقع گرفت. «رسیدیم کربلا حالم بد شد.
 
تصمیم گرفتند من را به دکتر ببرند. گفتم من دکتر نمی‌خواهم؛ من می روم از امام حسین(ع) شفایم را بگیرم. فقط من را ببرید تا راهی حرم بشوم. وقتی به حرم رسیدم دو رکعت نماز زیر قبه امام حسین(ع)خواندم و آقا را زیارت کردم. مادر شوهرم  که زن‌عمویم هم بود، همراهم در حرم بود. او از من جدا شد و من دوباره در حرم حالم بد شد… برگشتم خانه! شب خوابم برد، در خواب یک خانم قدبلند و برازنده و پاکیزه‌ای با چادر مشکی و دستکش و عینک را دیدم. کنارم آمدند و گفتند درحال زیارتی؟ گفتم بله. آن خانم دستش را زیر چادرش کرد و یک قنداقه بچه در بغل من گذاشتند و گفتند این بچه مال شماست، اسمش «محمد ابراهیم» است، مواظبش باش! چند بار این جمله «مواظبش باش» را تکرار کردند. بچه را بغل کردم و از خواب پریدم. چادر  را که زدم کنار، دیدم بچه‌ای نیست. ولی حالم بهتر شده بود.»

  تنها تصویر ذهنی مادر از ابراهیم، مظلومیت او است
 و این روزها می‌گذرد تا محمد ابراهیم به دنیا می‌آید. مادر تنها چیزی که از دوران کودکی پسرش به یاد دارد؛ مظلومیت‌اش است. می‌گوید: «خیلی مظلوم بود… بی حساب! از مظلومیتش‌ هرچه بگویم، کم گفته ام. مظلومیت پسرم گفتن ندارد.» اینطور که مادر عنوان می‎کند در درس‌ و مدرسه هم خیلی موفق بوده و به نوعی طرفدار زیادی داشته است. این را از آن قسمت صحبت‌هایش به خوبی می‌توان فهمید، وقتی می‌گوید: «دبیر و معلمانش برایش می‌مردند از بس که هم درسش خوب بود و هم اخلاق و کردارش… بی نهایت باهوش و البته خیلی هم خوش اخلاق و مهربان بود.»

     نزدیک انقلاب که شد، درس و مدرسه را گذاشت کنار؛ گفت فقط امام!
ابراهیم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. دیپلم می‌گیرد و سال ۵۲ هم وارد دانشسرای تربیت معلم اصفهان. بعد از گرفتن فوق دیپلم، برای خدمت سربازی به ارتش می‌رود. همان روزهای بعد از اتمام سربازی هم وارد سنگر مدرسه شده و معلمی را به عنوان شغل خود در مدارس شهرضا انتخاب می‌کند. مادر می‌گوید: «ابراهیم بیشتر فعالیتش اعم از تدریس و غیره در روستای اسفرجان؛ اطراف شهرضا بود. دلیلش هم این بود که آنجا دور از شهر و دسترس ساواک بود و راحت‌تر می‌توانست نقشه‌هایش را عملیاتی کند… خلاصه بیشتر آموزش و پرورش او را به عنوان چهره‌ای مبارز می‌شناختند.»

     کارت قرمز ساواک به حاج همت
حاجی، از همان ابتدا سعی می‌کند دانش آموزان را با راه و روش و افکار امام خمینی(ره) آشنا کند و همین می‌شود که از ساواک کارت قرمز می‌گیرد. حضور سیاسی و انقلابی ابراهیم روز به روز پر رنگ‌تر می‌شود تا جایی که برای اولین بار در ایران، مجسمه شاه توسط او در شهرضا پایین کشیده می‌شود و همین جسارت‌ها و رشادت‌ها، حکم اعدامش را هم روی میز ساواک می‌گذارد. مادر از فعالیت‌های دوران انقلاب محمد ابراهیم و جسارت و نترس بودن بی حد و حسابش تعریف می‌کند و می‌گوید: «نزدیک انقلاب که شد، درس و مدرسه را گذاشت کنار؛ گفت فقط امام! جانش بود و حضرت امام…! می‌رفت زیرزمین، موزاییک ها را برمی‌داشت و اعلامیه‌های امام را آنجا پنهان می‌کرد. رویش هم خاک می‌ریخت که پیدا نباشد. البته پدرش خیلی موافق این کارهایش نبود و می‌گفت اگر ساواک اینها را پیدا کند، بیچاره‌ات می‌کند! ابراهیم هم فقط در جواب شان می‌گفت: شما نگران من نباشید.»
  
     مستقیم از امام(ره) دستور می‌گرفت!«به صورت عجیب و غیرطبیعی امام را دوست داشت. همه زندگی‌اش را با امام تنظیم کرده بود. یک پایش اصفهان بود و پای دیگرش تهران پیش امام. برای هر موضوعی به طور مستقیم با ایشان رابطه داشت مثلا دوران جنگ هرعملیاتی داشتند، قبلش مستقیم می‌رفت پیش امام و از ایشان امر و دستور می‌گرفت.»
 خواهر ابراهیم هم که شش سال از او بزرگ‌تر  و خودش حالا یک مادر شهید است از خاطرات برادر می‌گوید؛ از شجاعت و نترس بودن حاجی، از محبت بی حد و حسابش به امام، از تاسیس سپاه پاسداران در شهرضا و از رهبری تظاهرات‌ها، آنقدر که ساواک را کلافه کرده بود و هیچ طوری هم دستش به او نمی‌رسید.
 
«خیلی زرنگ و باهوش و نترس بود. یادم می‌آید شهرضا حکومت نظامی شده بود. در خانه را زدند. دیدم داداشم پشت در است. آمد تو و رفت پشت بام و چند حلقه تایر را آتش زد و از آن بالا انداخت جلوی پای ساواکی‌هایی که دنبالش بودند. تا ساواک آمد بفهمد این تایرها از کجا آمده است، از درب پشتی خانه فرار کرد.» مادر حاجی که سینه‌اش پر از رازهای ناگفته است، وقتی رشادت‌های ابراهیم را از زبان دخترش می‌شنود، آهی کشیده و آرام زیرلب می‌گوید: «بله … این انقلاب ارزان به دست نیامده است!» و به راستی قیمت این همه خون ریخته شده را چه کسی می‌تواند حتی سرانگشتی حساب کند؛ وقتی نفس کشیدن‌مان هم صدقه سر این شهداست …!

     ابراهیم به کردستان می‌رود
بعد از پیروزی انقلاب درست اواخر سال ۱۳۵۸ که می‌شود حاجی ابتدا به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک در استان سیستان و بلوچستان عزیمت کرده و به فعالیت‌های عقیدتی می‌پردازد و در خرداد سال ۱۳۵۹ وقتی درگیری و ناامنی‌ها در کردستان بالا می‌گیرد، دلیلی برای تعلل ندیده و با چند نفر از دوستانش برای مبارزه و انجام فعالیت‌های فرهنگی راهی پاوه می‌شود.

    وقتی حاج احمد متوسلیان، رفیق شفیق حاج ابراهیم، پای او را به لشگر ۲۷ محمد رسول الله باز می‌کند!با آغاز جنگ، او و حاج احمد متوسلیان، به دستور فرمانده کل سپاه ماموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله را تشکیل دهند. خواهرش در خصوص ورودش به لشگر ۲۷ محمدرسول الله می‌گوید: «بالا بودن روابط عمومی و خوش برخوردی و مسوولیت پذیری‌اش در جبهه های کردستان باعث شد، به واسطه حاج احمد متوسلیان،دوست صمیمی‌اش،  اول وارد تیپ و سپس به فرماندهی لشگر ۲۷ محمد رسول الله منصوب شود.» و این‌گونه می‌شود که حاج محمد ابراهیم همتِ اصفهانی ما سر از فرماندهی یک لشگر تهرانی در جنگ ایران و عراق در می‌آورد.
 
حاجی در عملیات سراسری فتح المبین، مسوولیت قسمتی از کل عملیات به عهده وی بود. وی در موفقیت عملیات در منطقه کوهستانی «شاوریه» نقش مهمی داشت. او در عملیات بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله فعالیت و تلاش قابل توجهی را در شکستن محاصره جاده شلمچه – خرمشهر انجام داد. او و یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشتند. در سال ۱۳۶۱ با توجه آغاز جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم لبنان راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به جبهه‌های ایران بازگشت.
 
با شروع عملیات رمضان، در تاریخ ۲۳ تیر  ۶۱ در منطقه شرق بصره، فرماندهی تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله (ص)را به عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، در سمت فرماندهی آن لشکر انجام وظیفه کرد. در عملیات مسلم بن عقیل و عملیات محرم در سمت فرمانده قرارگاه ظفر، با دشمن جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی، مسوولیت سپاه یازدهم قدر  را که شامل: لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)، لشکر  ۳۱ عاشورا، لشکر  ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا بود، به عهده گرفت. سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر ۲۷ تحت فرماندهی او در عملیات والفجر ۴ قابل توجه بود. وی در تصرف ارتفاعات کانی مانگا نقش ویژه‌ای داشت.

     با دستور امام خمینی (ره)؛ راهی مکه شداز مادر در خصوص حاجی شدن محمدابراهیم می‌پرسیم و او در پاسخ می‌گوید: «در همان سال‌ها، امام (ره)به او دستور می‌دهد که برای تبلیغ به عربستان برود. این طور که یادم هست یک دستگاه چاپ را چند قسمت کرده و با خودشان به مکه می‌برند تا به راحتی عکس های امام را چاپ و پخش کنند. البته ناگفته نماند که حاجی زمان جنگ هم چند باری قاچاقی و با چهره‌ای پوشیده به طوری که شناسایی نشود؛ به کربلا و زیارت امام حسین(ع) می‌رود!»
 
 
     همسری می‌خواهم  همه جا دنبالم باشد؛ حتی تا لبنان!ابراهیم با همه دغدغه‌ای که در جنگ داشت، اما موضوع ازدواجش را به طور جدی پیگیری کرد و در کردستان و شهر پاوه؛ همراه زندگی‌اش را که دختری اصفهانی ولی اصالتا نجف آبادی بوده و مثل خود او برای تبلیغ عازم کردستان شده را، انتخاب می‌کند البته ناگفته نماند که ابراهیم چندین مرتبه از او خواستگاری می‌کند و مدت زیادی هم منتظر بله می‌ماند…!خواهر می‌گوید: «ازدواجش برمی‌گردد به سال ۶۰. یک روز زنگ زد به مادر و تلفنی ماجرای خواستگاری اش از یک دختر اصفهانی را در پاوه گفت. مادر اول اعلام نارضایتی کرد و خواست همین جا شهرضا برایش یک دختر پیدا کند، اما حاجی قبول نکرد و گفت من همسری را می‌خواهم که همه جا دنبالم باشد. حتی تا لبنان …
 
این دختری که انتخاب کرده‌ام همان است که می‌خواهم. خدارا شکر همین طور هم بود. خانمش همیشه با ابراهیم بود و فقط موقع عملیات‌ها که می‌شد، آن هم با اصرار حاجی بر می‌گشت اصفهان.» با همه موانع موجود بر سرراه ابراهیم، بالاخره در سال ۶۰، به همسر مورد علاقه‌اش می‌رسد و خطبه عقدشان با کمترین تشریفات و آداب و رسومی و تنها با یک مهریه ۱۵۰ تومانی آن هم با اصرار پدر عروس، جاری می‌شود (همسر ابراهیم یکی از شرط‌های ازدواجش با او، نداشتن مهریه بوده است). همسر حاجی خیلی دلش می‌خواسته که امام خطبه عقدشان را بخواند، ولی حاجی می‌گوید: «من راضی نیستم وقت مردی که این همه انسان با او کار دارند را به خاطر کار شخصی خودم بگیرم.» مادر می‌گوید: «موقع جاری شدن خطبه‌شان که توسط یکی از روحانیون اصفهان انجام شد، تنها من و دختر بزرگم همراه عروس و داماد بودیم. بعدش هم یک انگشتر عقیق دست هم کردند. همین… و رفتند گلستان شهدا . ساعاتی بعد هم عازم جنوب شدند.»

     بار آخر قسمش دادم که زود به زود به من سر بزند
مادر از آخرین باری که ابراهیم را دید این‌گونه می‌گوید: «سه ماهی می‌شد نیامده بود تا بالاخره یک روز از جبهه دل کند و آمد. این بار خیلی قربان صدقه‌اش رفتم و قسمش دادم که زود به زود به من سر بزند. » خواهر ابراهیم ادامه می‌دهد: «دفعه آخری که داشت به جبهه می‌رفت، یک طور عجیبی شده بود. همیشه به من می‌گفت آباجی. این بار هم دقیقا همین را گفت و خداحافظی کرد، ولی چند باری رفت و برگشت و نگاهم کرد و توی چشم‌هایم زل زد. انگار دلش نمی‌آمد برود.»

      « وقتی خبر شهادتش را  آوردند!»
مادر از سخت‌ترین لحظه زندگی‌اش می‌گوید: «داشتم شیشه‌های خانه را برای عید پاک می‌کردم که دامادم وارد خانه شد و گفت حال ابراهیم خوب نیست و در یکی از بیمارستان‌های اهواز بستری شده است. خیلی نگران شدم و بی تاب این بودم که یک نفر مرا ببرد تا پسرم را ملاقات کنم. بیقراری امانم را بریده بود. تا اینکه که پسر بزرگترم آمد و بدون هیچ مقدمه‌ای وقتی این حالات مرا دید گفت منتظر کی هستی مادر؟ ابراهیم شهید شده است. با شنیدن این خبر بیهوش شدم. پدر ابراهیم هم از حال رفت و روی زمین افتاد. چند ساعتی اصلا توی این دنیا نبودیم…» از او می‌پرسم با این همه فعالیت ابراهیم، هیچ گاه خودتان را برای شنیدن خبر فرزندتان آماده نکرده بودید؟ سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «چرا منتظر شهادتش که بودم، ولی خوب هرچه که باشد مادرم، دلم نمی‌آمد خار به پای بچه‌ام فرو رود. می‌گفتم ان شاءالله ابراهیم می‌ماند و به اسلام خدمت می‌کند.»

     صدام برای سر حاجی، جایزه گذاشته بود!
صدام از بی بی سی اعلام می‌کند، هر کسی سر همت را برای ما بیاورد، جایزه دارد. وقتی حاجی شهید می‌شود، دوباره صدام در بی بی سی اعلام می‌کند، خمینی دیدی همتت را هم کشتیم! امام هم این را می‌شنود … آن موقع امام دستور می‌دهد، تشییع جنازه باشکوهی برای او برپا کنید.

     سردار خیبر  را به تهران منتقل می‌کنند
پیکر مطهر حاج ابراهیم همت به تهران می‌رود و ۲۴ ساعتی آنجا می‌ماند. بچه‌های لشگر ۲۷ محمدرسول الله می‌خواهند حاجی را تهران در بهشت زهرا دفن کنند، ولی بی‌تابی‌های مادر اجازه نمی‌دهد و او را برای تشییع و تدفین راهی شهرضا می‌کنند. مادر می‌گوید: «جنازه پسرم را می‌خواستند تهران دفن کنند، بهشت زهرا ! خودش هم همان روزهای آخر که رفته بود آنجا، پایش را زده بود کنار قبر شهید چمران و به محسن رضایی گفته بود، اینجا جای من است! وقتی هم که شهید ‌شد، کنار قبر چمران را برایش آماده می‌کنند تا آنجا دفن شود، اما پسر بزرگم از راه می‌رسد و اجازه نمی‌دهد. می‌گوید مادرم این سال‌ها به اندازه کافی چشم انتظار ابراهیم بوده است. جنازه‌اش را باید ببریم شهرضا.»

     آوردن جنازه به شهرضا، دردسر ساز می‌شودخواهر  ادامه می‌دهد:«خلاصه سر آوردن جنازه داداش به شهرضا دعوا بود و دردسر داشتیم. بچه‌های تهران و لشگر ۲۷ محمدرسول الله به هیچ وجهی راضی نمی‌شدند جنازه را به ما بدهند، ولی ما با هر سختی که بود و به خاطر مادرمان آوردیمش اینجا! بهشت زهرا هم سنگ یادبودی گذاشتیم و اورکتش را آنجا دفن کردیم.»
 
تابوت حاجی از لبنان می‌رسد و یک شبانه روز در خانه‌شان می‌ماند. مادر می‌گوید: «یک تابوت زیبا و بی نظیری بود. بوی عطرش خانه‌مان را برداشته بود. » البته هفت تا خنچه دامادی هم برای حاجی می‌آورند که لباس‌های جبهه و وسایلش را در آن تزیین کرده بودند. بچه‌های لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله، همرزمانش در کردستان … همه و همه، دوست و آشنا می‌آیند و خانه‌ پدری ابراهیم، دیگر جای سوزن انداختن ندارد. به قول مادر، «یک هفته‌ای خانه مان‌ پر از آدم می‌شد و خالی می‌شد. خیلی‌ها آمدند. مراسم تشییع و تدفینش هم که بسیار باشکوه در شهرضا برگزار شد. شام غریبان هم برایش گرفتند. »

     حاجی زد و بُرد …!«خلاصه حاجی زد و برد. او برای این دنیا نبود.اصلا حیف همت که بخواهد بماند! حاجی مال بالا بود، مال بهشت…» اینها بخشی از صحبت‌های همسری است که عمر در کنار ابراهیم بودنش، تنها دو سال طول کشید و حالا دو یادگار از او دارد. ایمان قوی و بندگی خالصانه ابراهیم؛ راز بهشتی شدنش است. این را مادر می‌گوید و ادامه می‌دهد: «مثلا خیلی مقید به خواندن صدرکعت نماز شب‌های قدر بود یا اینکه انس خاصی به سوره یس داشت. حالا هم خیلی‌ها با خواندن همین سوره یس، از ابراهیم حاجت می‌گیرند.»
 
مادر دیگر خسته شده است. هرچند یادآوری این خاطرات او را به گذشته برده و خیسی چشمانش تو را عجیب محو صورتش می‌کند، اما دریغ از یک قطره اشک که بر روی گونه‌های او جاری شود! فقط هر چند دقیقه یک بار، با یک آه، غم همه روزهای نداشتن حاجی را قورت می‌دهد ! با خودم که حساب این آه‌ها را کردم؛ دیدم همه زندگی‌ام را بدهکارم …. بدهکار تو؛ بدهکار مادرت! و امروز 33 سال از آن روزهای بی ابراهیم، برای مادر می‌گذرد… و امروز 33 سال است که ماه جزایر مجنون، خسوف کرده است…
 
در معرفی شهید همت همین بس که شهید آوینی در وصفش گفته است: «این سردار خیبر، قلب مرا هم فتح کرده بود!» آری همت، فاتح قلب‌های زیادی بود و همچنان درحال لشگرکشی است… چون قلبش در تصرف حضرت عشق بود! همت از خود رست و به خدا پیوست.او رفت تا ما بمانیم.همت مثل اربابش حسین(ع)، بدون سر بهشتی شد  تا بگوید، خون من رنگین‌تر از خون اربابم نیست! آری همت، همت کرد و جاودانه شد!  و این سیاهه‌های ما هیچگاه حق بزرگی‌ات را ادا نخواهد کرد …
* زینب تاج الدین / اصفهان زیبا