ستاره/ یکی از آسانترین و در عین حال زیباترین ایدهها برای ساختن کاردستی، استفاده از سنگ ریزه و سنگ در ابعاد مختلف است. همچنین میتوان با نقاشی روی سنگها زیبایی آنها را دوچندان نمود. نمونه های کاردستی با سنگریزه را ببینید.
سایتی برای نی نی ها و مامانا
ستاره/ یکی از آسانترین و در عین حال زیباترین ایدهها برای ساختن کاردستی، استفاده از سنگ ریزه و سنگ در ابعاد مختلف است. همچنین میتوان با نقاشی روی سنگها زیبایی آنها را دوچندان نمود. نمونه های کاردستی با سنگریزه را ببینید.
بیا نی نی/ پاکسازی پوست به مجموعه ای از درمانهای پوستی می گویند که سبب بهبود بافت، رنگ و سلامت پوست شما می شوند. برای داشتن پوستی شفاف و درخشنده با بافت و رنگ یکدست، پاکسازی پوست یکی از بهترین انتخاب های شماست. پاکسازی کلینیکی احتیاج به مراقبت های خاصی دارد. با ما همراه باشید تا مراقبت های پس از پاکسازی پوست را باهم مرور کنیم.
پاکسازی پوست صورت چیست؟
پاکسازی پوست یا پیلینگ Peeling یا لایه برداری پوست به مفهوم بر داشتن لایه های مرده پوست است که سبب پاک شدن پوست و درخشندگی آن می شود. امروزه پاکسازی پوست و لایه برداری بین خانمها ترویج بسیار پیدا نموده است و برای پاک و تمیز کردن جوش، لکه های قهوه ای پوست، جای جوش و لکه های حاملگی بر روی پوست از این شیوه استفاده می کنند.
پاکسازی پوست سبب طراوت، تازگی و زیبایی پوست شما می شود. با لایه برداری و پاکسازی پوست میتوان برای همیشه با مشکلات پوستی مثل زبر بودن پوست، کک و مک، کدر بودن پوست، چروک های پوستی و همینطور منفذهای باز پوست خداحافظی کرد. به همین خاطر اموزش پاکسازی پوست میتواند به ما در داشتن پوستی زیبا کمک کند.
به چه دلیل مراقبت پس از پاکسازی پوست مهم است؟
مراقبت های پس از پاکسازی پوست مهم هستند زیرا در مرحله های مختلف پاکسازی به پوست شما استرس وارد می کنیم. به عنوان مثال پس از حذف لایه های شاخی پوست، سلول های پوست شما باید لایه از بین رفته را جبران کنند.
تقسیم سلولی و ایجاد لایه جدید سبب شفافیت و درخشندگی پوست می شود. یا مثلاً با ماساژ پوست به لایه های عمیق تر پوست استرس وارد می کنیم تا کلاژن سازی تحریک شود. با افزایش کلاژن سازی پوست شما سفت و خوش حالت شود.
نکته ی دیگر این است که شما دارید برای پوست خود هزینه می کنید. رعایت چند توصیه ساده به شما کمک می کند که بهترین بهره را از پاکسازی پوست ببرید و ارزش هزینه ی صرف شده را دو چندان کنید. مطمئن باشید چند محدودیت کوچک ارزشش را دارد.
با مراقبتهای بعد از پاکسازی صورت آشنا شوید
– از دست زدن به صورت خویش دوری کنید.
– از آرایش های سنگین و محصولات مراقبت از پوست جلوگیری کنید.
– به آرامی صورت خویش را شست و شو دهید.
– از تونرها استفاده نکنید.
– از عرق کردن بی اندازه خودداری کنید.
– در مورد ماساژ پس از پاکسازی فکر کنید.
– پرهیز از هرگونه لایه بردار یا اسکراب صورت
– از شیوه های درمانی در منزل پرهیز کنید.
– از افتاب دور بمانید.
– از کرم های ضد التهاب و یا کمپرس های سرد
– از تمیز کننده های ملایم استفاده کنید.
– از ضربه زدن به پوست خویش جلوگیری کنید.
– از ملتهب کردن پوست خود دوری کنید.
– از کرم مرطوب کننده استفاده کنید.
– به صورت پی در پی آب بنوشید.
– استفاده از میوه و سبزیجات خود را بیش از قبل کنید.
– از محصولات مراقبتی استفاده کنید.
خراسان/ سینوزیت یک اصطلاح پزشکی به معنی التهاب سینوس هاست که به طور معمول در اثر عفونت های ویروسی، باکتریایی یا قارچی در افراد ایجاد می شود. سینوزیت تورم بافتی است که سینوس ها را پوشش می دهد.
در نوع حاد علایم سینوزیت با گذشت زمان از بین میرود ولی در نوع مزمن فرد دچار عفونتهای مکرر می شود و علایم آن بسیار اذیت کننده است و حتماً باید بیمار تحت درمان قرار گیرد.
علایم سینوزیت در کودکان
سینوزیت در کودکان با سنین مختلف، علایم مختلفی ایجاد می کند. بچه های کم سن و سال تر بیشتر علایمی مثل سرماخوردگی دارند که شامل آبریزش و گرفتگی بینی و تب کم می شود. درصورتی که فرزندتان پنج تا هفت روز بعد از آغاز حالتهای سرما خوردگی دچار تب شد، میتواند علامتی از سینوزیت یا یک عفونت دیگر مانند برونشیت، سینه پهلو یا عفونت گوش باشد، پس باید برای بررسی بیشتر وی را نزد پزشک ببرید.
پیشگیری از سینوزیت در کودکان
سینوزیت در واقع یک عفونت ثانویه است که به طور معمول به دنبال سرماخوردگی ها یا آلرژی ها رخ می دهد، شما میتوانید با درمان اولیه این بیماری ها از مبتلا شدن به سینوزیت جلوگیری کنید.وقتی که فرزندتان دچار سرماخوردگی شده است فضای خانه را مرطوب نگه دارید. رطوبت از التهاب و ضخامت دیواره سینوس جلوگیری می کند و ترشحات را رقیق نگه می دارد. مایعات فراوان به فرزندتان بدهید، نوشیدن مایعات زیاد هم همین اثر را دارد. خانه را هم عاری از مواد حساسیت زا نگه دارید.
خراسان/ مشهورترین شخصیتهای کارتونی، نشانههایی از اختلالات روانی دارند که کمتر فردی متوجه آنها شده است. «بتمن» افسرده است و شخصیت «باباسفنجی» تکامل نیافته می باشد! بیشتر ما حتی در بزرگ سالی با کارتونهای قدیمی یا حتی امروزی خاطره داریم و بارها تماشاگر آنها بوده و هستیم. گاهی از رفتارهای عجیب و غیرقابل پیشبینی و احمقانه برخی شخصیتهای مهم این کارتونها در عین بامزه بودن، متعجب شدهایم اما همچنان از طرفداران پر و پاقرص آنها بودهایم. برخی از روانشناسان با واکاوی شخصیتی و رفتاری برخی از این شخصیتها به نتایج جالبی دست یافتند که موجب تعجب ما هم خواهد بود. در این مطلب قصد داریم با این رویکرد، نگاه تازهای به این شخصیتهای کارتونی داشته باشیم. اگرچه برخی، این تشخیصها را دقیق نمیدانند و فقط با جنبه سرگرمی به آنها پرداختهاند.
سندروم ویلیامز-بورن باب اسفنجی

این سندروم یک اختلال ژنتیکی نادر در تکامل سیستم عصبی است که با نشانههایی همچون مشکل در یادگیری، چالشهای رشدی و تکاملی، سطح بالای کلسیم در خون، ظاهری غیرطبیعی و… همراه است. سندروم ویلیامز-بورن با حذف تقریباً ۲۶ ژن از کروموزوم ۷ اتفاق میافتد. افراد مبتلا از نظر شخصیتی سرحال، برونگرا و بسیار اجتماعی هستند، مهارت ارتباطی بالایی دارند تا حدی که دیگر مشکلات رشدی آنها پوشش داده میشود. شخصیت محبوب باب اسفنجی در این پویانمایی از نظر رفتاری گاهی یک فرد بزرگ سال با شخصیتی تکامل نیافته است.
اختلال آگورافوبیای «السا» در پویانمایی «یخزده»
افسردگی، اختلالی در بهداشتروان است که با اندوه مداوم، کاهش علاقه در فعالیتهایی که قبلا لذتبخش بودند و ناتوانی در فعالیتهای روزمره در طولانیمدت همراه است. شخصیت السا در این پویانمایی شاید بهترین توصیف این اختلال باشد. ابتدای فیلم، هنگام بازی، وقتی السا میخواهد از سقوط آنا خواهرش جلوگیری کند بهطور اتفاقی با یکی از پرتوهای یخی خود به سر آنا ضربه میزند و باعث بیهوشی او میشود. بهنظر میرسد السا توانایی کنترل احساساتش را ندارد، او مدام با دغدغههای ذهنی خود در مبارزه است. السا منزوی میشود، بهتدریج علاقهاش به سرگرمیها و بازیها از دست میرود و از ترس آسیب به آدمها، از رویارویی با آنها دوری میکند.به ظاهر او به آگورافوبیا هم مبتلاست، یک اختلال اضطرابی که فرد مبتلا از حضور در مکانهای شلوغ، بسته و هرجا که امکان فرار سریع نداشته باشد، میهراسد.
افسردگی «بتمن»

بتمن، یکی از شخصیت های اصلی سری کتابهای کمیک است که توسط شرکت DC Comics در سال ۱۹۳۹ خلق شد و پس از مطرح شدن در مجلات کمیک، پا به دنیای پویانماییهای خانگی گذاشت. در داستانهایی که از بتمن در پویانماییها یاد میشود، او تحت تاثیر یک انفجار بزرگ قرار گرفته است که منجر به گرایشهای عجیبی شبیه به اختلال شخصیت اسکیزوئید میشود. با این که نام بتمن همیشه در فهرست شخصیتهای محبوب و مثبت دیده میشود، ولی حقایقی پنهانی درباره او وجود دارد که پرده از نقاط ضعف شخصیتاش برمیدارد. به نظر میرسد او از اختلالات استرس پس از متولد شدن رنج میبرد و چون شاهد مرگ پدر و مادرش بوده ، باعث افسردگی او شده است. جالب است که بدانید او قادر است خطرات زیادی را در شهرها به وجود آورد و گرایشهای ضداجتماعی را از خود نشان دهد. اتفاقاتی که نشاندهنده شخصی است که از اختلالات روانی رنج میبرد.
احساس بدشکلی «آریل» در پویانمایی پریدریایی

آریل در این پویانمایی مدام به تغییر بدنش به بدن انسانی فکر میکند یعنی نشانهای مبنی بر اختلال بدشکلی بدنی. در این نوع اختلال فرد از یک یا چند عضو بدن خود ناراضی است و این موضوع، زندگی طبیعی او را مختل می کند. از طرف دیگر، او به اختلال احتکار هم مبتلاست. مشخصه این اختلال، گردآوری و ناتوانی در دور انداختن چیزهای بیارزش است و منجر به مشکلات زیادی از جمله آتشسوزی، شرایط غیربهداشتی، سلامتی و … میشود. شرمساری از به همریختگی خانه منجر به گوشهگیری و اختلال در فعالیتهای اجتماعی مبتلایان میشود. آریلِ پری دریایی هم دلبسته یک انسان شده و به خاطر کنجکاویاش درباره انسانها هربار توسط پدر سرزنش میشود. این سرزنشها علاقه او را به جمعآوری و دزدیدن هرچیزی مربوط به دنیای آدمها بیشتر میکند، چیزهایی که برای زندگی زیر آب هیچ کاربردی ندارد و با نزدیک شدن کسی به این انبار، پریشان میشود.
بیشفعالی شخصیتهای زرد در پویانمایی مینیونها

اختلال بیشفعالی یا کمبود توجه یک اختلال عصبی-رفتاری است که با علایم بیتوجهی، حواسپرتی، بیشفعالی و دمدمی مزاج بودن شناخته میشود. کودکان مبتلا ممکن است آشفته و یاغی باشند و در کنار آمدن با بزرگ ترها با مشکل مواجه شوند و بزرگ سالان مبتلا، احساس بیقراری می کنند و گاهی با تصمیم عجولانه، بر زندگی خود تاثیر نامطلوبی میگذارند. اگر یکبار پویانمایی «من نفرتانگیز» مینیونها این موجودات شلوغ، فرز و عجیب را ببینیم، شیفته بامزگی، کارهای عجیب و رفتارهای غیرقابل پیشبینی آنها میشویم. مینیونها عادت دارند به صورت افراطی در محیط اطرافشان سرک بکشند و در بیشتر صحنهها سادهلوحانه و احمقانه عمل کنند. بهنظر میرسد آنها مبتلا به نوعی «بیشفعالی» خفیف یا شدید باشند اما این ویژگی ،آنها را به موجودات دوستداشتنی تبدیل کردهاست.
سندروم استکهلم «بل» در پویانمایی دیو و دلبر

سندروم استکهلم، عارضهای روانشناختی است که اغلب در موقعیتهای گروگانگیری اتفاق میافتد؛ زمانی که گروگان شروع به شناخت و همدردی با گروگانگیرش میکند حتی در مواقعی که گروگانگیر با اسیرش بدرفتاری میکند! گروگانگیر، اسیرش را در خانه خود حبس میکند، غذا میدهد، آسایش اش را فراهم میکند و تنها یک شرط دارد، این که هرگز او را ترک نکند. این روند ممکن است ماهها یا بیشتر طول بکشد. گروگان بهتدریج وابسته گروگان گیرش میشود و با وجود درد و عذابی که تحمل میکند، خوشبختیاش را در حبس بودن میداند. بل شخصیت داستان دیو و دلبر، کودکی سختی داشته است، مادرش را در کودکی از دست میدهد و با پدری غیرمعمول زندگی میکند. بل در ماجرایی اسیر دیو میشود اما به جای فرار با او همدردی و به او در رسیدن به اهدافش کمک میکند.
مترجم : فاطمه قاسمی منابع: ranker، toptenz
خراسان/ تابلوها، این المان دکوری به ظاهر ساده به فضای بیروح خانه جان میدهند و گاهی فقط با اضافه کردن یک یا چندتایی از آنها یا حتی جابهجا کردنشان، میتوانیم در چیدمان کلی خانه تنوع ایجاد کنیم اما نصب این تابلوها نیاز به دانش اندازه، مقیاس و اصول هماهنگسازی با دیگر اجزای دکوری و کل فضا دارد. در ادامه به برخی از نکات اساسی در نصب تابلوها اشاره می کنیم.
دقت در نصب تابلوهای روشن و تیره
اگر قرار است روی دیوار بیش از یک تابلو نصب شود بهتر است تابلوهایی را که رنگ روشنتری دارند در بالا و تیرهترها را در ارتفاع پایینتر قرار دهیم. برای اینکه فضای نشیمن خانهتان خالی از هرگونه شلوغی باشد، از تابلوهای همرنگ، همشکل و با چارچوب و قابی هماهنگ با چیدمان خانه استفاده کنید.
جدیگرفتن نورپردازی
برای ایجاد زیبایی بصری و توجه هر چه بیشتر به تابلوها بسته به ارزش هنری تابلو، از منابع نوری مصنوعی مانند انواع لامپهای LED، نورهای موضعی یا نواری برای طراحی دیوارهای دارای تابلو بهره بگیرید.
آگاهی از تاثیرات روانی و علمی خطوط
خطوط عمودی به بلندتر نشاندادن و خطوط افقی به عریضتر دیده شدن فضا کمک میکند؛ بنابراین اگر دیوارهای اتاقتان کوتاه است بهترین انتخاب، استفاده از تابلوهایی با خطوط عمودی است تا ارتفاع اتاق بلندتر بهنظر برسد. تابلویی با تاکید بر خطوط افقی، عرض اتاق را کشیدهتر نشان میدهد و گزینه خوبی برای اتاقهای کوچک است.
دقت در نصب تابلو پشت کاناپه و شومینه
یکی از مکانهای مناسب برای نصب تابلوها، دیوار پشت کاناپه در نشیمن، بالای شومینه و تختخواب است. بهتر است تابلو یا تابلوهای مد نظرمان را در یک چیدمان خطی صاف دقیقاً موازی با لبه بالایی مبل، تخت یا شومینه نصب کنیم تا به حفظ نظم محیط کمک کند. اما دقت کنید که اندازه قاب از اندازه طول کاناپه، تختخواب و شومینه بزرگ تر نباشد. اگر تابلوی مد نظر شما بزرگ است یا یک اثر هنری با ارزش است، توصیه میشود آن را روی اصلیترین دیوار خانه به تنهایی نصب کنید.
نصب تابلو در ارتفاع مناسب
بهطور کلی تابلوها باید در راستای چشمان افراد با قد حدود 165 تا 175 سانتیمتر نصب شود که برای دیدنشان، سر به سمت خیلی بالا یا خیلی پایین متمایل نشود. اما برای دیوارهایی که دارای مبلمان یا میز تلویزیون، شومینه و موارد دیگر است تابلو را باید حدود ۲۰ تا ۳۰ سانتی متر بالاتر از این وسایل و دقیقا در وسط آنها نصب کنیم.
تعیین الگو برای ایجاد یک گالری دیواری
اگر قرار است تابلوهای زیادی را روی دیوار نصب کنید، ابتدا همه آنها را روی زمین در کنار یکدیگر، با الگوی دلخواهتان و متناسب با فرم و اندازه تابلوها بچینید. سپس به همان ترتیب تابلوها را روی دیوار نصب کنید. به تراز بودن تابلوها و نوع قرارگیری آنها در کنار هم توجه کنید.
تابلوهای پلکانی همسو با پلهها
اگر در خانه راهپلهای دارید و مایلید که تابلوهایی روی دیوار آن نصب کنید، بهتر است که تابلوها در یک آرایش پلکانی همسو و موازی با پلکان و با فاصله یکسان از هر پله نصب شوند. اندازه آن از سطح پله را با ارتفاع چشم تنظیم کنید، به این ترتیب فرد با بالارفتن از پلهها همزمان از تماشای تابلوها لذت میبرد.
مترجم : فاطمه قاسمی منابع: chideman،beautyhome
فوت و فن/ با این روش آسان تنها در یک ساعت (یا حتی کمتر!) یک باغچه کوچک آهنربایی در آشپزخانهتان درست کنید.
هیچ گیاه خانگی بهتر از سبزیجات سراغ دارید؟ سبزیجات تازهای که هم آشپزخانهتان را زیبا میکنند و هم میتوانید در هنگام آشپزی از آنها استفاده کنید. متاسفانه گیاهانی که در گلدان کاشته میشوند جای زیادی در خانه میگیرند. اگر فضاتان آنقدر کوچک است که حتی برای یک گلدان هم جا ندارید، میتوانید گلدان سبزیجاتتان را روی در یخچال پرورش دهید! میپرسید چطور؟ کاری ندارد، با استفاده از چند آهنربا!
البته این روش تنها برای سبزیجات نیست و میتوانید از آن برای کاشت هر گیاهی که دوست دارید (گیاهان کوچک البته) روی در یخچال استفاده کنید. با ما همراه باشید تا با روش ساخت ساده گلدانهای آهنربایی که اصلا وقتتان را نمیگیرد آشنا شوید.
به چه وسایلی نیاز داریم:
– گلدانهای سبک پلاستیکی به شکل مربع یا مستطیل کوچک (یا هر جنس سبک دیگری). گلدانهایی که انتخاب میکنید باید کوچک باشند تا با استفاده از چند آهنربا روی یخچال بچسبند و به خاطر وزن زیاد نیافتند.
– سبزیجات دلخواهتان (یا هر گیاه دیگری که دوست داشتید)
– قاشق
– چسب
– آهنربا
– خاک
– ماژیک یا وسایل تزئینی (به دلخواه)
روش کار
مرحله اول – شاید بخواهید روی گلدانهاتان نام سبزی که درون آن کاشته اید را بنویسید. برای این کار از ماژیکی به رنگ زیبا استفاده کنید. رنگ ماژیک نباید از روی گلدان پاک شود. همچنین میتوانید به جای این کار با استفاده از هر وسیله تزئینی گلدان را تزئین کنید. مثلا روی آن نگین، گل مصنوعی، صدف و … بچسبانید.
مرحله دوم – آهنرباها را با استفاده از چسب روی گلدان بچسبانید. تمام آهن رباها را روی یک وجه گلدان بچسبانید. از آهنرباهایی قوی برای این کار استفاده کنید. اجازه دهید چسب به خوبی خشک شود سپس به مرحله بعد بروید. برای این کار میتوانید از چسبهای دو قلو یا هر چسب قوی دیگری استفاده کنید.
مرحله سوم – مرحله بعدی کاشت سبزی انتخابیتان در گلدان است. برای این کار هم میتوانید دانه سبزی را درون گلدان بکارید (که با توجه به وقت گیر بودن پیشنهاد نمیشود) و هم میتوانید گیاه بالغ را به گلدان منتقل کنید. برای درآوردن سبزی از گلدان اصلیاش یک قاشق را درون خاک کنید و تمام ریشههای گیاه را به صورت یک کره از درون خاک درآورید. حواستان باشد قاشق را خیلی از نزدیک ساقه درون خاک فرو نبرید در غیر این صورت ممکن است به ریشههای حساسی که در آن ناحیه هستند آسیب برسانید. حالا گیاه را درون گلدان جدیدش قرار دهید و اگر نیاز به اضافه کردن خاک بیشتر برای پر کردن گلدان هست، این کار را انجام دهید.
اگر میخواهید بذر سبزی را درون گلدان بکاری باید به این نکته توجه داشته باشید که آیا آشپزخانهتان نورگیر هست یا خیر چون اگر فضا نور زیادی نداشته باشد دانهها جوانه نخواهند زد. برای کاشت دانهها گلدانها را با خاک پر کنید، تعداد کمی از هر دانه سبزی بر روی خاک هر گلدان بریزید. سپس روی دانهها را با لایه نازکی از خاک بپوشانید و تا زمانی که دانهها جوانه بزنند خاک آنها را مرطوب نگه دارید.
بعد از انجام مراحل بالا گلدانهای آهنرباییتان حاضر هستند، به همین سادگی و سرعت. آنها را به در یخچال بچسبانید و از حضورشان در آشپزخانه لذت ببرید!
چند نکته
از گلدانهایی که سوراخ زهکش ندارند برای این کار استفاده کنید
در هنگام آبیاری گیاه مراقب باشید. چون گلدان سوراخ زهکش ندارد اگر بیش از اندازه سبزیجاتتان را آبیاری کنید آب اضافهای که در کف گلدان جمع میشود باعث پوسیدگی ریشه آنها و خراب شدن گیاه میشود.
اگر میخواهید از گلدان زهکش دار برای این کار استفاده کنید باید برای هر بار آبیاری گلدانها را از درب یخچال جدا کرده و درون سینی بگذارید تا آب خارج شده از سوراخهای زهکش روی در یخچال و کف آشپزخان جاری نشود.
حواستان باشد که سبزیجاتتان نیاز به نور هم دارند، آنها را در محیطی بدون نور قرار ندهید.
مشرق/ قرار بود روز چهارشنبه بیاید خواستگاری اما روز دوشنبه مادرم به او گفت نیاید! به مادرم میگفت «زنعمو». به من زنگ زد. خیلی ناراحت بود. گفت: اعصابش خرد بوده، تصادف کرده و از به هم خوردن خواستگاری خیلی دلخور است. ادامه داد: اگر در تصادف اتفاقی برایم میافتاد، خونم گردن تو و زنعمو بود!
پیراهن خونی احمد از آن تصادف، هنوز هم هست. این را که به مادرم گفتم، مادرم راضی شد وگفت: بهش بگو تنها نیاید. اگر با خانواده بیاید، قدمش روی چشم… این بود که قرار چهارشنبه حاج احمد برای خواستگاری، دوباره پاگرفت.

گفته بود با داییاش میآید. روی چهارشنبه بدون داییاش آمد. میگفت: من اختیار خودم را دارم… دسته گل و شیرینی گرفته بود اما تنهای تنها. آمد داخل و نشست. مادرم گفت: قرارمان چی بود؟ چرا تنها آمدی؟
احمد از پشتی فاصله گرفت و آمد جلوتر. گفت: زنعمو! من اختیار زندگی خودم را دارم. هرطور که بخواهید عمل میکنم… هر چه مادرم گفت، قبول کرد. وقتی بحث شیربها شد؛ احمد آن را هم مثل بقیه چیزها قبول کرد. تنها حرف حاج احمد این بود که من با شرایط کاریاش کنار بیایم. میگفت: هر لحظه ممکن است من را از طرف محل کارم خبر کنند. باید با وضع کارم کنار بیایی. بای صبور باشی…
قبل از خواستگاری، درِ خانه مادرم را عوض کرده بودند. رنگ نداشت. حاج احمد به بهانه رنگ کردن آن در آمد تا رضایت مادرم را بگیرد. از هر فرصتی برای نزدیکی به خانواده ما استفاده میکرد.
حاج احمد با این که میدانست یک پاسدار نباید با اتباع خارجی ازدواج کند اما کار خودش را کرد. خاطرخواههای زیادی بین خانوادههای ایرانی داشت. از خدایشان بود دامادشان بشود. برای همه آرزو بود حاج احمد به خانهشان برود. بهش گفتم ماشا الله شما این همه طرفدار داشتی؛ چرا آمدی سراغ ما؟… پدر و مادر احمد میخواستند دختر عمویش را بگیرد اما حاج احمد میگفت مال دنیا هیچ ارزشی ندارد و خانهای را میخواهم که داخلش آرام باشم… بیشتر از هر چیز، دنبال آرامش بود.
به خاطر مشکلات زیادی که جلوی راهمان بود، نمیخواستیم حاج احمد هم دچار مشکل شود. حاج احمد حتی اصرار داشت که نام من را وارد شناسنامهاش کند اما نشد. می گفت: حتی اگر کسی فهمید، قید کارم را میزنم. مهم این است که دلم خوش است و زندگی آرامی دارم.
ازدواج که کردیم حاج احمد همه وسائلش را به خانه آورد. همه شبها حاج احمد به خانه حودش میآمد. مگر میشود پسر خانواده شبهای زیادی به خانه نیاید و پدر و مادرش در جریان نباشند؟ پدر و مادر حاج احمد نمیخواستند قبول کنند که ازدواج کرده!
***
برادر بزرگتر حاج احمد گاهی به ما سر میزد. بعد از مدتی از او خواستم تنهایی به خانه ما نیاید؛ یا همراه همسرش باشد یا همراه پدر و مادرش. این بود که بعد از مدتی رفت و آمد پدر حاج احمد آقا به خانه ما شروع شد. مرد مهربانی بود. در نگاه اول معلوم میشد که حاج احمد به پدرش رفته است.
هفتهای یکی دو بار به من زنگ میزد و حال و احوالم را میپرسید. میگفت ببخش که مزاحمت میشوم. الان داغی روی دلم هست که اگر با تو درددل نکنم، قلبم درد میگیرد و نفسم بند میآید… واقعا ما را دوست داشت. محبتش واقعی بود. دو سه ساعت مینشست و مدام از جاهای مختلف حرف میزد. گاهی خاطرات حاج احمد را که میگفت، هر دومان میخندیدیم و گاهی هم چیزی میگفت که مینشستیم و هایهای گریه میکردیم…
***
مادرشوهرم مهنا را قبول نداشت. دو سری آزمایش دی ان ای گرفتند؛ سری اول، مهنا هفت ماهه بود که سپاه آزمایش گرفت. مادر احمد آقا گفت چون ما حضور نداشتهایم، آزمایش را قبول نداریم. دوباره سال گذشته بود که پدر و مادر احمدآقا با افرادی از طرف سپاه آمدند و از مهنا آزمایش گرفتند تا مطمئن بشوند.
دکتری که آمده بود میخواست از مهنا عکس بگیرد. گفت: میتوانم از فرزند شهید یک عکس داشته باشم؟ گفتم: آقای دکتر! این که فرزند شهید نیست! اگر فرزند شهید بود که نیازی به این آزمایش دی ان ای نبود. انشاالله هر وقت جواب آزمایش آمد، بیایید و هر عکسی خواستید بگیرید…پدر حاج احمد از حاضرجوابیام خوشش آمده بود…
***
حاج احمد سری اول که به سوریه رفت، سه ماه آنجا بود. بعد از آن، برای ۲۰ روز که به ایران آمد، یک هفتهاش تهران بود ولی صبر نکرد که با اعزام بعدی لشکر به سوریه برود. به یزد رفت تا با گردان فاطمیون عازم بشود. آنجا هم فرمانده گردان شده بود. گفت من به یزد میروم و دوباره برمیگردم. شب از یزد راه میافتاد، صبح زود میرسیدند و دوباره ساعت ۲ بعدازظهر راهی یزد میشد. میگفت دلم طاقت نمیآورد. هر چند کوتاه است اما این راه سخت را میآیم تا ببینمت و برگردم.
سری اول که از سوریه آمد، در خانه بودم. صدای کلیدش را شنیدم. توی آشپزخانه بودم و او در هال ایستاده بود. همینطوری همدیگر را نگاه میکردیم. احمد خیلی شکسته شده بود. انگار ده سال پیرتر شده بود. جنگ سوریه موهایش را سفید کرده بود. کمکم آمد سمت آشپزخانه و میلهای را که گوشه آشپزخانه بود برداشت و گفت: زهرا من در حق تو خیلی بیانصافی کردم و در این شرایط تو را تنها گذاشتتم. بیا با این میله من را بزن! دستم را میگرفت که با دستم توی صورتش بزند. می گفت: لااقل چیزی بگو تا وجدانم راحت بشود. در همین حین من گریه افتادم و خودش هم زد زیر گریه!
من باردار بودم و حاج احمد سه ماه من را تنها گذاشته بود و رفته بود سوریه. مهنا هم دیر به دنیا آمد. انگار منتظر بود تا پدرش شهید بشود و بعدش بیاید. در این چند بار هم که از یزد آمد خیلی استرس داشت و مدام زنگ میزد و حال من را پیگیری میکرد.
بعد از ظهر روز جمعه بود که به دکتر رفتیم و گفت باید بستری شوم. ظهر حاج احمد رفت سمت یزد و ما هم همراه با خانواده و شوهر خواهرم راهی بیمارستان سپیر شدیم برای به دنیا آوردن مهنا…
حاج احمد حتی از من درباره قوانین بیمارستان می پرسید و این که باید بعد از به دنیا آمدن دخترمان چه کاری بکند؟ زیر به ریز کارهایش را از من میپرسید. میگفت: یک سر کوچک به یزد میزنم و دوباره برمیگردم.
ما شش صبح به بیمارستان رفتیم و ۱۲ و نیم مهنا به دنیا آمد.
حاج احمد رفت به یزد که برگردد اما…
دلم پاره پاره بود. تابوت شوهرم را در خیابان اصلی محله تشییع میکردند و من حق نداشتم به آن نزدیک بشوم! همسر شهید بودم اما نباید کسی خبردار میشد. باید جلوتر از تابوت میرفتم تا کسی متوجه حضورم نشود. حتی دخترم چهلروزهام «مهنا» هم در مراسم تشییع پدرش سهمی نداشت. دقیقهها مثل روز و ماه میگذشت. همه فکر و ذکرم این بود که احمد را خاک میکنند و من حتی برای آخرین بار، حق ندارم صورتش را ببینم!
تنها چیزی که صبورم میکرد، نگرانی برای آبروی احمد بود. دست خودم نبود؛ بغضم که میترکید، بعضیها در دلشان میگفتند این خانم چهکاره شهید است که اینطوری گریه میکند؟! تعجب را توی نگاههایشان میدیدم… نمیدانم توی این دنیا کسی این شرایط را تجربه کرده یا نه. تمام زندگیام برای همیشه میرفت و من حتی به اندازه غریبههایی که برای تشییع آمده بودند هم از آن سهمی نداشتم…
این برشی از روایت زن مقاومی است که در گلتپه ورامین، سه ساعت روبروی ما نشست و برایمان از خودش و همسر شهیدش گفت. حرفها از نیمه گذشته بود که دخترش مهنا هم از خواب بیدار شد. دختری ۵ ساله با موهای بلند و لَخت و چشمانی مشکی که ۵ سال پیش، چهل روز قبل از شهادت پدرش به دنیا آمد و فقط توانست تابوت خالی پدرش را درک کند.
شهرک شهید مدرس در گلتپه (جایی بین ورامین و قرچک) را بیست سال قبل دیده بودم و حالا کوچهها و خیابانهایش را به این امید گز میکردم که خانه حیاطدار و نُقلی شهید گودرزی را پیدا کنم. گلتپه همه چیزش در این بیست سال فرق کرده بود و بزرگترین تفاوتش این که حالا حدود ده خانواده شهید مدافع حرم در کوچه پس کوچههایش زندگی میکردند… و من با پیچ گمراهکننده خیابان اصلی، آنقدر گشتم تا بوستان ۲۱ را پیدا کنم.
در این دیدار، خانمها زمانی و شمسایی از محققان و پژوهشگران دفاع مقدس که قبلا هم خانم رضایی را دیده بودند، همراهیام کردند. آنها قلههای زندگی این همسر صبور را میدانستند و سئوالها را به سمتی بردند که در گفتگوی سه ساعتهمان اندازه شش ساعت، مطلب خالص و مفید دستگیرمان شد.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت بیواسطه زهرا رضایی، بزرگترین دختر خانواده رضایی از اقوام هَزاره افغانستان است که سال ۱۳۶۵ به دنیا آمد در حالی که پدر و مادرش ۵ سال قبل از آن به حکومت اسلامی آیت الله العظمی امام خمینی پناه آورده بودند…
***
یک هفته از حاج احمد خبری نبود. اخلاقم عوض شده بود و ناراحت بودم. خودم هم نمیدانستم چه خبر است. گمان میکردم این حالم برای روزهای آخرِ بارداری است. حاج احمد چند روز قبل گفته بود ماشینم را به برادرم سپردهام، برو ببین جلوی خانه است یا در پارکینگ لشکر.
از یکی از تاکسی سرویسهای محله که آشنا بود خواستم من را جلوی خانه پدر حاج احمد ببرد. شلوغ بود. همه سیاه پوشیده بودند. گمان کردم برای پدر یا مادر حاج احمد اتفاقی افتاده. راننده آژانس، یکی از برادرهای سپاهی را شناخت. وقتی پرسید «این آقای پاسدار اینجا چه کار میکند؟» بند دلم پاره شد. یک لحظه به خودم گفتم نکند برای حاج احمد اتفاقی افتاهده و بیخبرم.
مادر و خواهرم چون تنها بودم شبها پیش من میماندند. موضوع را برای مادرم تعریف کردم. توی خیابانها خبری از بنرهای شهادت نبود و خودم را دلداری میدادم. آقای راننده تاکسی بعد از این که من را رسانده بود به منزل پدر حاج احمد، برگشته بود تا خبر دقیقتری بگیرد. آمد و به مادرم گفت که حاج احمد شهید شده.
مادرم بعد از آن ماجرا سکته کرد. همیشه میگفت حاج احمد پسرِ بزرگ من است. حاج احمد بیشتر از من به فکر خانوادهام بود. حتی بها فامیلم هم رسیدگی میکرد. کل فامیل با ازدواج ما مخالف بودند اما بعد از مدتی طوری شد که حال حاج احمد را قبل از حال من میپرسیدند.
خبر پیچید و اقوام و همسایه ها همه میآمدند خانه ما برای تسلیت. کار من شده بود گریه و زاری. همسایه مادرم گفت چرا بیتابی میکنید؟ قبل از این که حاج احمد را خاکسپاری کنند برو بنیاد شهید و خودت را معرفی کن. من نمیدانستم چه کار کنم. به زور چادر را سرم کردند و با مادرم راهی بنیاد شهید ورامین شدیم.
عقدنامه و گواهی تولد مهنا را برده بودم. از نظر روحی وضع بدی داشتم. گفتم من همسر شهید گودرزی هستم. این هم دخترش است. کارمند بنیاد شهید خبر نداشت. خیلی جا خورد و از جایش بلند شد. مدارک را که دید، اعتماد کرد. دو سه روز طول کشید تا پیکر حاج احمد را بیاورند و آماده بشود برای تشییع. آن بنده خدا راننده آژانس هم یک کپی از مدارک ما برای آن برادر پاسدار برده بود تا سپاه هم حواسشان به ما باشد.
خبر ازدواج حاج احمد مثل بمب ترکید. خیلیها جا خوردند. قرار بود پس فردایش حاج احمد را تشییع کنند. خیلی دوست داشتم حاج احمد را ببینم. برای مراسمهایش که اجازه حضور نداشتیم. بنیاد شهید اعلام کرد ساعت ۲ بعدازظهر ماشین میفرستیم تا شما را به معراج شهدا ببرد تا شهیدتان را ببینید.

وقتی آمدم خانه، برادر بزرگ حاج احمد را در خانه دیدم. آمده بود تا از من بخواهد فعلا حرفی درباره ازدواج با حاج احمد نزنیم. گفت: آبروی حاج احمد میرود و من را قسم داد که جایی نروم و چیزی نگویم… من هم به خاطر حاج احمد قبول کردم. زنگ زد به بنیاد شهید و رفتن به معراج شهدا را کنسل کرد. من هم سکوت کردم… پیکر حاج احمد را ندیدم و هنوز هم پشیمانم.
به ما اجازه ندادند پیکر حاج احمد را ببینیم. برای تشییع هم مجبور بودم سکوت کنم. البته دست خودم نبود. حالم آنقدر بد شده بود که دو نفر زیر بغلم را میگرفتند. جلوی تابوت راه میرفتم که کسی من را نبیند. رمقی توی پاهایم نبود. مقداری که میرفتم باید مینشستم تا جان به پاهایم بیاید. یکی از کاسبهای محله، مهنا را گرفته بود و به تابوت پدرش مالیده بود.
در حالی که تشییع شوهرم بود، من مثل غریبهها باید دور میایستادم و چیزی نمیگفتم. از دور دیدم پیکر حاج احمد را داخل آمبولانس گذاشتند و مردم هم با اتوبوس به بهشت زهرا رفتند. چشمهایم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، دیدم وسط هال خانه دراز کشیدهام و همه دور تا دورم نشستهاند.
دلم پاره پاره بود. نمیدانستم صلاح است سر مزار حاج احمد بروم یا نه. به یکی از دوستهایش سپردم آمار بگیرد تا اگر کسی از خانواده حاج احمد سر مزار نبود، ما به بهشت زهرا برویم.
توی فکرم برنامه داشتم اگر از سوریه آمد مهنا را به راحتی نشانش ندهم. چون مشتاق بود اما ما را تنها گذاشته بود میخواستم اذیتش کنم. اما حالا با مهنا، سر مزار حاج احمد نشسته بودم. تابوتی که حاج احمد را آورده بودند کنار مزار بود. مهنا را انداختم توی تابوت. دلم گرفته بود. گفتم دیروز تو داخل این تابوت بودی و ما الان کنار یک تابوت خالیایم. غریبهها همه رفتند دست به تابوت زدند و صورت تو را دیدند اما ما حق این کار را نداشتیم. خیلی سخت بود. نمیدانم میتوانید حال دلم را درک کنید یا نه. ما به اندازه غریبه ها هم از حاج احمد حق نداشتیم.
***
همسایه بودیم. وقتی آمد خواستگاری من، مادرم قبول نکرد. فکر میکردم چند ماه که بگذرد یادش میرود. حدود ده سال گذشت که دوباره حاج احمد سراغم آمد. هر چه شرط و شروط گذاشتم، قبول کرد. مادرم باز هم قبول نداشت. میترسید برایش مشکلی پیش بیاید. خبر داشت که مادر و پدر حاج احمد هم با این ازدواج موافق نیستند. آنقدر اصرار کرد و واسطه فرستاد که دل مادرم نرم شد. روز خواستگاری قرار بود با داییاش بیاید اما تنهایی آمد. دسته گل و شیرینی گرفته بود. هر چه گفتیم قبول کرد. ما رسم شیربها داریم. وقتی اینها را گفتیم، گفت: اصلا حرف پول را نزنید. من همه زندگیام را فدای همسرم میکنم…
۲۸ روز از دیماه ۹۲ گذشته بود که عقد کردیم. روز عقد هم نظر ما برای مهریه روی ۱۴ سکه بود اما قبول نکرد و گفت صد میلیون تومان وجه نقد باشد و بنا بر قیمت روز محاسبه شود. عاقد تعجب کرده بود. کارمند محضر هم اصرار داشت همان ۱۴ سکه باشد اما حاج احمد یک باب خانه را هم به مهریه اضافه کرد! البته این چیزها برای من مهم نبود. مهم این بود که حاج احمد من و زندگیاش را دوست داشت…
خراسان/ پسری 30 سالهام، مجرد و دچار وسواس، وسواسی که برایم دردسرساز شده است. مشکلم این است که خیلی به مرگ عزیزانم به خصوص مادرم فکر میکنم و از رسیدن آن روز خیلی میترسم. مدام نگرانم. چه کار کنم؟
پاسخ
مخاطب گرامی، وسواس یک اختلال اضطرابی است و معمولا به در دسترسترین عامل موجود میچسبد و خود را معطوف به آن میکند. مثلا اگر شخصی اضطراب بیکفایتی و بیعرضه بودن داشته باشد، به جای این که به آن فکر کند، اضطراب خود را معطوف مثلا تمیزی کرده و هر روز چندین بار خانه را گردگیری میکند یا ظرفها را سه بار میشوید زیرا برای مغز فکر کردن به تمیز بودن یا نبودن بشقاب خوشایندتر از فکر کردن به این است که آیا من انسان بیعرضهای هستم یا خیر! حال برای شما هم همین اتفاق پیش آمده است. در ادامه چند توصیه به شما دارم.
عامل این اضطراب را کشف کنید
سعی کنید عامل واقعی اضطراب خود را کشف کنید تا آن را حل کنید. قاعدتا فکر کردن به فوت والدین بسیار دردناک است اما میتوان این عامل ناخوشایند را تبدیل به روابط کارآمد و خوشایند کنیم. مانند محبت کردن و وقت مفید را با هم سپری کردن. چون بالاخره مرگ بخشی از فرایند زندگی است و در زمانی به ناگاه به سراغ عزیزان ما نیز خواهد آمد. بهتر است سعی کنید به این فکر کنید که در صورت فوت مادر، آیا چیزی هست که به خاطر آن دچار عذاب وجدان شوید؟ مانند عذرخواهی به دلیل رفتار ناشایست قبلی، قهر بودن، بیاحترامی کردن، کم توجهی کردن و … .
روابطتان را با والدین بهبود بخشید
اگر جواب یکی از این سوالات مطرح شده مثبت باشد باید سعی کنید که آن را حل کنید. آن موضوع را جبران کنید. در واقع به جای طفره رفتن از تصور مرگ عزیزان، این فکر به شدت ناخوشایند را تبدیل به انگیزهای برای بهبود روابط کنید. در پایان توصیه میکنم حتما با یک درمانگر حرفهای صحبت کنید. کارکرد سیستم روانی به شدت پیچیده و برای هر فردی منحصر به اوست. پس بهتر است مشکل خود را به صورت اصولی و با کمک گرفتن از یک درمانگر حرفهای حل کنید.
نویسنده : دکتر مهدی سودآوری | روان شناس و مدرس دانشگاه
شهربانو/ مشارکت زنان در کارهای فرهنگی باعث شده است برخی از آنها در دفاع از حقوق زنان منشأ خدماتی باشند. دکتر مریم میرهادی از جمله این بانوان است. او فرزند سید علیاکبر (رفعت نظام)، اول فروردین ۱۲۹۲ در شیراز به دنیا آمد. در کودکی پدر و مادر خود را از دست داد و بدین ترتیب، سرپرستی او را عمویش، سرهنگ سید ابوالقاسم میرهادی، به عهده گرفت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان رساند و در سال ۱۳۱۰ برای ادامه تحصیل در دانشگاه سوربن به پاریس رفت و در رشته زبان وادبیات فرانسه فارغالتحصیل شد. پس از بازگشت به ایران، در سال ۱۳۱۳ شمسی به عنوان یکی از نخستین دختران وارد دانشکده پزشکی شد و تحصیلات خود را در آن دانشکده به پایان رساند. در سال ۱۳۲۰ نیز رساله دکتری خود را درباره سیفلیس دهان نوشت و با درجه عالی قبول شد. او از سال ۱۳۲۵ به خدمات فرهنگیاجتماعی پرداخت. دکتر میرهادی پس از چندی، امتیاز روزنامه «ندای زنان» را گرفت و آن را منتشر کرد. این هفتهنامه با رویکرد اجتماعی و پزشکی از سال 1326 منتشر و تا سال 1342 تداوم داشته است. او شعر نیز میسرود و انجمن ادبی ناهید را تأسیس کرد که محفلی برای شاعران و اهل فرهنگ بود.

بنابر محتوای اسناد تاریخی، دکتر میرهادی در 22 خرداد 1334 طی مکتوبی به اوکتایی، رئیس کتابخانه آستان قدس، پیشنهاد اهدا کتابخانه شخصیاش را داده است. در بخشی از این نامه آمده است: اینجانب حاجیه دکتر مریم میرهادی، صبیه مرحوم سید علیاکبر (رفعت نظام) تفرشی، از فامیل میرهادی، پزشک رسمی وزارت فرهنگ و نویسنده روزنامه «ندای زنان» و تألیفات متعدد، کتابخانه مختصر خود را که محتوی 3085 عدد کتاب از قبیل کتابهای علمی، طبی، ادبی و غیره به 4 زبان فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسه میباشد تقدیم کتابخانه آستان قدس مینماید که در حیات خود استفاده نموده و پس از مرگ تحویل آن کتابخانه مقدس نمایند. تنها درخواست و وصیتم اینکه غرفهای که کتابهای نامبرده فوق را در آن قرار میدهید به اسم باشد که پس از مرگ، در جوار جد بزرگوارم، اسم اینجانب در کتابخانه آستان قدس برای ابد باقی بماند.
همچنین این بانوی خیر در 9 مهر 1339 یک باب خانه ملکی خود واقع در تجریش تهران را وقف آستان قدس رضوی کرد که بخشی از درآمدهای آن برای تأسیس درمانگاهی هزینه شود.
دکتر میرهادی در سال ۱۳۳۱ از سوی سندیکای دندانپزشکی ایران در یازدهمین کنگره جهانی دندانپزشکان در لندن شرکت کرد و سال ۱۳۳۴ از طرف وزارت فرهنگ به دانشگاه پاریس اعزام و در رشته بیماریهای دهان و دندان از آن دانشگاه و نیز رشته بیماریهای دهان کودکان از دانشگاه لندن تخصص گرفت. او علاوه بر خدمات دندانپزشکی، آثاری را تألیف و ترجمه کرده است. کتابهای «مشاهیر و بزرگان شرق و غرب جهان»، «سیفلیس دهان»، «تشخیص و درمان کوفت»، «آماس گوشت دندان» یا «التهاب لثه»، «پرورش کودک»، «تاریخ نویسندگان پارس»، «زندگانی زن»، و «خاطرات لندن» یا «مشاهدات ناهید» از آثار اوست.
سرانجام این بانوی فرهیخته در ۲۸ اسفند ۱۳۵۹ دار فانی را وداع گفت و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.
غلامرضا آذری خاکستر کارشناس و پژوهشگر تاریخ
خراسان/ مفاصل | با بالارفتن سن، مفاصل سفت و ماهیچهها ضعیف میشوند. آرتروز، از بیماریهای رایج سالمندی است که روی توانایی رانندگی تأثیر میگذارد. کندی در چرخاندن سر برای دیدن عقب، دشواری در چرخاندن سریع فرمان یا ترمزگرفتنِ به موقع، نشانههایی است که نباید به آنها بیتوجه باشید.
توصیه: اگر درد، احساس سفتی در اندامها و آرتروز در رانندگیتان ایجاد مشکل میکند، به پزشک مراجعه کنید.
بینایی | اگر برای خواندن تابلوهای راهنمایی و رانندگی نسبت به قبل، زمان بیشتری نیاز دارید؛ اگر پیدا کردن مسیر در محلهای آشنا برایتان ساده نیست و اگر شبها دید واضحی در جاده و خیابان ندارید؛ با هشدارهایی مواجه هستید که نباید از آنها بگذرید. بیماریهایی مثل آبسیاه و آبمروارید هم بینایی را تحت تأثیر قرار میدهند.
توصیه: اگر 65سال به بالا دارید، هرسال به چشمپزشک مراجعه کنید و مطمئن باشید شماره عینک یا لنزتان برای چشمتان مناسب است.
شنوایی | رانندهها باید به بوقها و آژیرها و صداهای اتومبیل خودشان حساس باشند. پا بهسن گذاشتن و مشکلات شنوایی همراه آن، ممکن است رانندههای سالمند را در این زمینه دچار مشکل کند.
توصیه: بعد از 50سالگی، حداقل هر سه سال یکبار باید به پزشک گوش و حلق و بینی مراجعه کنید.
داروها | درنتیجه مصرف دارو، بهطور معمول احساس خوابآلودگی، سنگینی در سر و افت سطح هوشیاری دارید؟ در بروشور داروهایتان، هشداری درباره رانندگی نوشته شدهاست؟ این نشانهها را جدی بگیرید.
توصیه: از پزشکتان درباره تأثیرات احتمالی داروهایتان بر رانندگی، توضیح بخواهید.
منبع: nia.nih.gov