«سندرم دختر ارشد» چیست و چگونه آن را برطرف کنیم؟

آیا در مورد “سندرم دختر بزرگ” شنیده اید؟ این بار عاطفی‌ای است که دختران بزرگ‌تر از سنین جوانی در بسیاری از خانواده‌ها متحمل می‌شوند و تشویق می‌شوند آن را به دوش بکشند.

 به نقل از کانورسیشن، از مراقبت از خواهر و برادر کوچک‌تر گرفته تا کمک به کار‌های روزمره، مراقبت از والدین بیمار و مرتب سازی سفارش‌های خرید یا تحویل آنلاین دختران بزرگ‌تر اغلب بار سنگین، اما نامرئی مسئولیت خانگی را از سنین پایین به دوش می‌کشند.

چه اشکالی دارد؟ ممکن است بپرسید آیا فرزندان ارشد که قرار است بزرگ‌تر باشند نباید به خواهر و برادر کوچک ترشان کمک کنند و از آنان مراقبت نمایند؟ آیا دختران “به طور طبیعی” در زمینه مراقبت بهتر عمل نمی‌کنند؟ این مفروضات رایج به قدری ریشه دارند که می‌توانند درک مشکل را برایمان دشوار سازند.

با این وجود، هشتگ سندرم دختر ارشد اکنون در رسانه اجتماعی “تیک تاک” رواج یافته و دختران نوجوان درباره میزان ناعادلانه کار بدون مزد (و قدردانی نشده) که در خانواده خود انجام می‌دهند و هم چنین در مورد اثرات نامطلوب آن بر زندگی، سلامت و رفاه شان صحبت می‌کنند.

البته این سندرم برای قرن‌های متمادی در بسیاری از نقاط جهان وجود داشته پس چرا اکنون به عنوان موضوعی مهم مورد بحث قرار گرفته است؟

علیرغم رشد زنان در تحصیل و اشتغال آنان هنوز بیش‌ترین سهم در اجرای کار‌های خانه را برعهده دارند. در واقع، پیشرفت به سوی برابری جنسیتی در محیط کار به برابری جنسیتی در خانه تبدیل نشده است. سندرم دختر ارشد می‌تواند تا حدودی توضیح دهد که چرا این موضوع کماکان پابرجا باقی مانده است.

تحقیقات نشان می‌دهند که کودکان سهم قابل توجه، اما اغلب نادیده گرفته شده در کار خانگی را برعهده دارند. با توجه به شکاف جنسیتی در میان بزرگسالان دختران بین ۵ تا ۱۴ ساله ۴۰ درصد بیش‌تر از پسران وقت خود را صرف کار‌های خانگی می‌کنند.

براساس قانونی نانوشته و پدرسالارانه دختر ارشد اغلب بار سنگینی را در مقایسه با سایر خواهر و برادرهایش به دوش می‌کشد. همان طور که بسیاری از کاربران در تیک تاک بیان کرده اند این سندرم می‌تواند به سلامت دختران بزرگ‌تر آسیب برساند و دوران کودکی آنان را نابود کند، زیرا آنان با عجله مسئولیت‌های بزرگسالی را برعهده می‌گیرند مسئولیت‌هایی که به عنوان وظایف والدین شناخته می‌شوند. با انجام این کار نابرابری جنسیتی در کار خانگی از نسلی به نسل دیگر بازتولید می‌شود.

 «سندرم دختر ارشد» چیست و چگونه آن را برطرف کنیم؟

دست کم سه نظریه رفتاری زمینه ساز سندرم دختر ارشد هستند و اغلب به طور همزمان در حال بازی می‌باشند و یکدیگر را تقویت می‌کنند.

اولین نظریه تئوری الگوبرداری است که نشان می‌دهد دختران بزرگ‌تر اغلب از مادر خود به عنوان یک الگو در یادگیری انجام کار پیروی می‌کنند. دوم نظریه تئوری نقش آموزی جنسیتی است (فرایندی که در طی آن هویت شکل داده می‌شود) که در آن اشاره می‌شود والدین اغلب وظایف متفاوت را به دختران و پسران اختصاص می‌دهند. نقش آموزی جنسیتی اغلب مبتنی بر درک جنسیتی والدین از کار خانگی به عنوان چیزی می‌باشد که با زنانگی مرتبط است.

برای والدینی که آگاهانه تلاش می‌کنند برابری را به فرزندان خود القا کنند هم نقش آموزی جنسیتی هم چنان می‌تواند رخ دهد، زیرا دختران بزرگتر ناخودآگاه به مادران خود در فعالیت‌هایی مانند آشپزی، نظافت خانه و خرید می‌پیوندند.

سومین نظریه تئوری جایگزینی نیروی کار است که نشان می‌دهد که وقتی مادران شاغل زمان محدودی برای کار‌های خانگی در دسترس دارند دختران ارشد اغلب به عنوان جانشین عمل می‌کنند. در نتیجه، آنان در نهایت زمان بیش تری را صرف مراقبت و کار‌های خانه می‌کنند.

موضوع سندرم دختر ارشد پیامد‌های گسترده‌ای به همراه دارد. برای مثال، در فیلیپین بسیاری از مادران به ایالات متحده، خاورمیانه و اروپا مهاجرت می‌کنند تا به عنوان کارگر خانگی کار کنند. کار آنان کمک می‌کند تا مشتریان با برون‌سپاری خود را از نابرابری داخلی رها کنند. با این وجود، در فیلیپین دختران بزرگ این زنان اغلب مجبور هستند وظایف مادری را در قبال سایر فرزندان خانواده ایفا کرده و خانه را اداره کنند. در این فرآیند سندرم دختر ارشد نابرابری خانگی را بین نسل‌های متمادی بازتولید کرده و و چنین نابرابری‌ای را از بخشی از جهان به نقطه‌ای دیگر منتقل می‌کند.

 «سندرم دختر ارشد» چیست و چگونه آن را برطرف کنیم؟

برای مقابله با “سندرم دختر ارشد” چه کاری می‌توانیم انجام دهیم؟

ممکن است درمان این مسئله ساده به نظر برسد ما به خانواده‌ها نیاز داریم تا بار ناعادلانه‌ای که ممکن است بر دوش دختر بزرگ خانواده گذاشته شده را بشناسند و مسئولیت‌های خانه را به طور مساوی‌تر توزیع کنند.

با این وجود، انجام این کار چندان ساده نیست. انجام آن، مردان خانواده را ملزم می‌سازد تا سهم خود را در انجام کار‌های خانگی افزایش دهند. به نوبه خود این کار ما را ملزم می‌سازد که قرن‌ها تفکر درباره کار‌های خانه و مراقبت را به عنوان مقوله‌ای زنانه را ملغی کرده و کنار بگذاریم.

برای دستیابی به این هدف ابتدا باید مشکل را بشناسیم این که کار خانگی به ویژه کار انجام شده توسط کودکان و دختران بزرگ‌تر که عمدتا دیده نمی‌شود بدون دستمزد و کم ارزش قلمداد شده است.

در بودجه سال ۲۰۲۳ بریتانیا سرمایه گذاری ۴ میلیارد پوندی در گسترش پوشش مراقبت از کودکان ارزش اقتصادی مراقبت از کودکان را روشن می‌سازد. اگرچه این بودجه‌ای قابل توجه است، اما تنها بخش کوچکی از طیف گسترده مسئولیت‌های خانگی را نشان می‌دهد که به طور نامتناسبی توسط زنان و اغلب دختران ارشد خانواده انجام می‌شوند.

ما قادر نیستیم چیزی را که نمی‌توانیم ببینیم تغییر دهیم. به همین دلیل است که آگاهی بیشتر از سندرم دختر ارشد نه تنها به عنوان یک مبارزه فردی بلکه به عنوان یک موضوع مرتبط با نابرابری نقطه آغاز خوبی خواهد بود.

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

مری آن بیوان (Mary Ann Bevan) مادری بود که به خاطر چهار فرزندش فداکاری غیرقابل تصوری کرد. داستان غم انگیز بیوان گواهی است بر رنجی که مادران در طول زندگی برای فرزندان خود می‌کشند. در این مقاله در مورد عمل فداکارانه زنی می‌خوانیم که عنوان «زشت ترین زن» را به جان خرید و در تاریخ ماندگار شد. او ممکن است قبلا عنوان «زشت ترین» را به دست آورده باشد، اما امروز از او به عنوان یکی از دوست داشتنی ترین و زیباترین مادران تاریخ یاد می‌شود.

زندگی اولیه و خوشبختی کوتاه مدت

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

مری آن وبستر، متولد ۱۸۷۴، در شرق لندن با خانواده و هفت خواهر و برادر بزرگ شد. او که در جوانی ظاهر بسیار جذابی داشت پس از اتمام تحصیلات پزشکی، پرستار شد. بعدا با توماس بیوان ازدواج کرد و این زوج از زندگی شادی در کنار هم برخوردار شدند.

آغاز بیماری

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

پس از ازدواج، بیوان شروع به تجربه رشد غیرطبیعی، تغییر شکل صورت و میگرن کرد. این علائم نشان دهنده آکرومگالی (Acromegaly) است، یک اختلال ناشی از هورمون رشد بیش از حد که در آن زمان آگاهی کمی درباره‌اش وجود داشت.

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

در نتیجه، ظاهر بیوان در طول تنها پنج سال به شدت تغییر کرد. با وجود این، شوهرش تا زمان مرگ ناگهانی بر اثر سکته مغزی در سال ۱۹۱۴ از او حمایت کرد و سپس بیوان را با چهار فرزندشان تنها گذاشت.

فداکاری برای فرزندان

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

با پیشرفت بیماری، بینایی بیوان کم شد و همه چیز برایش سخت‌تر شد زیرا شغل خود را نیز از دست داد. به دلیل ظاهری که داشت، یافتن کار مناسب برای او تقریبا غیرممکن و کسب درآمد به یک مبارزه بزرگ تبدیل شد.

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

 

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

وقتی نتوانست هیچ کاری پیدا کند تصمیم گرفت به مسابقه «زشت ترین زن» بپیوندد، به این امید که از ظاهر رو به زوال خود پول به دست آورد. او با غلبه بر ۲۵۰ رقیب، در نهایت عنوان قهرمانی را به دست آورد و پول جایزه را گرفت.

مبارزه بیوان نتیجه داد

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

 

سرنوشت تراژیک مادری که تصمیم گرفت زشت ترین زن جهان باشد

در سال ۱۹۲۰، او توسط یک شومن مشهور آن زمان، ساموئل دبلیو. گامپرتز، استخدام شد تا بخشی از برنامه جانبی او باشد؛ بخش کوچکی از یک اجرا در سیرک. مری آن تا زمانی که در سال ۱۹۳۳ درگذشت، در سیرک ها ظاهر شد تا فرزندانش را سیر نگه دارد و هزینه تحصیل آنها را بپردازد. مردم می‌آمدند تا به او و اندام‌های بزرگش خیره شوند.

سرنوشت بچه یک زن صیغه‌ای که بدون شناسنامه بود

پژمان زندگی پر فراز و نشیبی داشته است. او ۲۵ سال بیشتر ندارد و به جرم حمل مواد مخدر بازداشت شده است.

سرنوشت بچه یک زن صیغه‌ای که بدون شناسنامه بود

پژمان از زندگی‌اش می‌گوید:

*چرا مواد جابه‌جا می‌کردی؟

کار درستی پیدا نکردم، مجبور بودم شکمم را سیر کنم.

*این همه آدم کار می‌کنند و دست به خلاف نمی‌زنند، آنها هم می‌خواهند شکم‌شان را سیر کنند. تو چرا این کار را کردی؟

من شناسنامه نداشتم؛ هرجا می‌رفتم از من شناسنامه می‌خواستند و من نداشتم.

*چرا؟

من بچه زن صیغه‌ای پدرم بودم. پدرم هم برای اینکه من را پنهان کند برایم شناسنامه نگرفت. مادرم هم که زنی بی‌سواد بود دنبال شناسنامه نرفت.

*از پدرت نپرسیدی چرا این کار را کرد؟

پدرم را یادم نمی‌آید. او در کودکی من فوت کرد به همین خاطر هم هیچ‌وقت او را یادم نمی‌آید.

*چرا پدرت تو را مخفی می‌کرد؟

پدرم زمانی که با مادرم ازدواج کرده بود خیلی پیر بود، او با دختری در سن بچه‌اش ازدواج کرده بود برای همین هم مادرم و من را پنهان کرد، بعد هم که فوت کرد.

*سراغ خانواده پدری‌ات رفته‌ای؟

بله اما من را قبول نکردند. من هم آن‌قدر در بدبختی گرفتار بودم که دنبال شناسنامه و این‌جور چیزها نرفتم.

*از مادرت چه خبر؟

بعد از پدرم با کسی دیگر ازدواج کرد. من یک روز خانه خاله و یک روز خانه مادربزرگ و دایی بودم تا اینکه از شهرمان فرار کردم و به تهران آمدم تا خودم خرجم را بدهم.

*در این مدت فقط کار خلاف کردی؟

چند جا برای کارگری رفتم ولی فایده نداشت. شناسنامه نداشتم، مدرکی نداشتم که معلوم شود چه کسی هستم به همین خاطر پول بسیار ناچیزی می‌دادند، پولی که حتی نمی‌توانستم یک روز شکمم را با آن سیر کنم.

*مواد را از کجا آوردی؟

موادی که من جابه‌جا کردم چند گرم بیشتر نبود. یک نفر به من گفت اگر برایش مواد جابه‌جا کنم به من پول خوبی می‌دهد من هم قبول کردم. در پارک منتظر مشتری بودم که پلیس آمد و من را گرفت.

*فکری برای آینده‌ات داری؟

من در این مدت که زندان بودم خیلی فکر کردم. تصمیم گرفتم از طریق زندان و مددکاران اقدام کنم و شناسنامه بگیرم. به هر حال خانواده پدرم با حکم دادگاه موظف می‌شوند آزمایش بدهند و من را قبول کنند. شاید از این بدبختی نجات پیدا کنم.

خیانت مرد، پاهای زنش را خشک کرد

زن جوانی در حالی با واکر برای جدایی به دادگاه خانواده آمده بود که رازی پنهان در سینه داشت و در دادگاه آن را برملا کرد.

خیانت مرد، پاهای زنش را خشک کرد

این زن که تا چندی قبل زندگی شاد و عاشقانه‌ای در کنار همسر و پسرانش داشت حالا در شعبه ۲۳۵ دادگاه خانواده شماره یک پیگیر پرونده طلاق بود. همه چیز به ۲ سال پیش بازمی‌گشت، رفت و آمدهای مشکوک همسرش باعث شد که زن نگونبخت از ارتباط پنهانی مرد باخبر شود. وقتی که معصومه به رفتارهای فرهاد ظنین شد او را زیر نظر گرفت و…

بدین ترتیب مشاجره لفظی میان معصومه و همسرش اوج گرفت، در این هنگام فرهاد موضوع ارتباطش با یک زن را به میان کشید و همسرش را بهت زده کرد. معصومه وقتی ماجرای خیانت همسرش را از زبان خودش شنید، شوکه شد.

سابقه آشنایی فرهاد و معصومه به ۱۶ سال پیش برمی‌گشت. آن موقع هر دو کم تجربه و جوان بودند و از طریق یکی از دوستان مشترک در یک دورهمی باهم آشنا شدند، همین جرقه آشنایی بیشتر میان آنها را کلید زد و دختر و پسر به هم دل بستند. این درحالی بود که معصومه از یک خانواده مذهبی و تنگدست بود و نمی‌توانست بدون محرم شدن به دوستی با پسری غریبه ادامه دهد، بنابراین دو هفته بعد از آشنایی، فرهاد خانواده‌اش را به خواستگاری معصومه فرستاد. این در حالی بود که دنیای خانوادگی و سبک زندگی آنها بسیار متفاوت بود، چرا که یکی در قید و بند رسم و رسوم سنتی و دیگری بی‌اعتنا به آداب قدیمی. یکی خانواده مرفه و دیگری در محله‌ای معمولی در جنوب تهران… با این حال معصومه با ۲۰۰ سکه بهار آزادی به عقد فرهاد درآمد.

این زوج جوان سرانجام پس از گرفتن مراسم جشن عروسی زندگی در زیر یک سقف را شروع کردند. ابتدای زندگی مشترکشان سرشار از شادی و شوق بود. یک سال بعد پسرشان به دنیا آمد. معصومه از زندگی‌اش راضی بود، تا اینکه با گذشت سال‌ها زندگی مشترک ناگهان در یک شب زندگی آنها دستخوش رخدادهای ناخوشایندی شد.

سرانجام این اواخر معصومه به آمدن‌های دیرهنگام همسرش به خانه در حالی که پاسی از شب گذشته بود، مشکوک شد و از طرفی وقتی فرهاد نیز به خانه باز می‌گشت گاه و بی‌گاه سرش توی گوشی بود و به معصومه و فرزندانش هیچ اعتنایی نمی‌کرد، بر سر همین موضوع بین آنها مشاجره لفظی شدیدی درگرفت که آن شب برایشان شبی تلخ و جنجالی‌ شد.

از آن شب به بعد رابطه عاطفی و اخلاقی بین این زوج کمرنگ و کم رنگتر شد تا اینکه یک روز معصومه به اتفاق فرزندانش از خانه بیرون رفت اما ساعاتی بعد وقتی به خانه بازگشت ناگهان در کمال تعجب با زن جوان غریبه‌ای در خانه‌اش روبه‌رو شد، وقتی از شوهرش پرسید این زن کیست؟ او گفت این همسر قانونی من است! حق اعتراض نداری می‌خوای بمان و زندگی کن اگر هم دوست نداری برو! معصومه که در شوک بود به همراه فرزندانش به اتاق خواب رفت و در را از شدت عصبانیت محکم بست.

زن نگونبخت که دچار شوک وحشتناکی شده بود و با خود کلنجار می‌رفت چاره‌ای جز ماندن در خانه شوهر نداشت چرا که مادرش زنی پیر و از نظر تمکن مالی ضعیف و قادر به تأمین هزینه‌های زندگی او و فرزندانش نبود.

بنابراین، پس از مدتی یک روز صبح معصومه وقتی از خواب بیدار و چشمانش را باز کرد متوجه سستی در پاهایش شد زمانی که تلاش کرد از تخت بلند شود، دید که پاهایش قادر به حرکت نیستند آنجا بود که فرزندش با اورژانس تماس گرفت .

این زن وقتی تحت معاینات پزشکی قرار گرفت، مشخص شد که به بیماری‌ ام اس مبتلا شده است و… وی پس از ترخیص از بیمارستان با غم و اندوه به همراه ۲ فرزندش راهی خانه مادرش شد. سرانجام با گذشت ۲ سال جدال با بیماری‌ ام اس معصومه در حالی که با واکر راه می‌رفت، راهی دادگاه خانواده شماره یک شد و با ارائه دادخواستی به شعبه ۲۳۵ تقاضای طلاق کرد.

معصومه که بغض سنگین راه گلویش را فشرده بود و به سختی حرف می‌زد، به رئیس شعبه ۲۳۵ گفت: آقای قاضی همسرم به من خیانت کرده و بدون کسب اجازه من و دادگاه اقدام به ازدواج دوباره کرده است. به همین دلیل من از نظر روحی و روانی آسیب شدید دیدم تا جایی که به بیماری‌ ام اس مبتلا شدم. این درحالی بود که من به خاطر حفظ آبرو ماجرای ازدواج همسرم را از اقوام و آشنایان پنهان کردم. دیگر حاضر به ادامه زندگی مشترک با همسرم نیستم و تقاضای دریافت مهریه و طلاق دارم. سپس قاضی از مرد درباره خیانتش پرسید.

فرهاد در پاسخ به قاضی پرونده گفت: همسرم این اواخر به من توجهی نمی‌کرد وقتی از مغازه به خانه باز می‌گشتم دائم سرگرم بازی با بچه‌ها بود و به من هیچ اعتنایی نمی‌کرد در نتیجه تصمیم به ازدواج مجدد گرفتم و با زن مورد علاقه‌ام زندگی مشترک را آغاز کردم ، در این مدت نیز تمام هزینه‌های معیشتی همسر و فرزندانم را تأمین کرده‌ام. به دنبال اظهارات این مرد، قاضی پرونده آنان را به مرکز مشاوره معرفی کرد اما با گذشت یک ماه زن جوان اصرار برجدایی و از طرفی مرد نیز رضایت به طلاق داشت. بنابراین دادگاه مرد را به پرداخت مهریه کامل زن محکوم و حکم طلاق آنها صادر شد.

زایمان تقویمی؛ از همراهی با ۹۹/۹/۹ تا هشدار درباره ۰۲/۰۲/۰۲

مهرداد خدیر در عصر ایران نوشت: در  آستانۀ دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ خورشیدی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی به پزشکان دربارۀ سزارین‌های تقویمی هشدار داده است. منظور از زایمان تقویمی انجام عمل سزارین در روزی است که به لحاظ اعداد تقویمی رُند به حساب می‌آیند مانند همین دوم اردیبهشت پیش رو چون به این صورت نوشته می‌شود: ۰۲/۰۲/۰۲

بسیاری از مخاطبان احتمالا در واکنش خواهند گفت ۰۲/۰۲/۰۲ مگر چه تفاوتی با ۰۲/۰۳/۰۲ دارد؟ درست است اما در سال‌های اخیر رُند بودن تاریخ تولد هم به تفاخرات دیگر اضافه شده است!

زایمان تقویمی؛ از همراهی با ۹۹/۹/۹ تا هشدار درباره ۰۲/۰۲/۰۲

داستان از این قرار است که خانم‌های باردار که موعد زایمان آنان اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت است و قصد ندارند به صورت طبیعی زایمان کنند از پزشک خود می‌خواهند زمان تقویمی رُند برای آنان تعیین کند.

سرپرست مرکز نظارت اعتبار و وزارت بهداشت البته بر کرسی اخلاق و عرف و شرع هم نشسته و گفته این کار خلاف موازین اخلاق و عرف و پزشکی و شرع است.  این که موافقت با چنین درخواستی فی‌سبیل‌الله است یا در قبال دریافت وجه و آن وجه کلان است یا کم از اطلاعات این نویسنده خارج است اما به این بهانه نخست باید یادآور شد:  در سال 99 هم این اتفاق رخ داد منتها در دولت قبل از برخورد سخن گفته نشد. درست است که زایمان پیش از موعد فارغ از شرع و اخلاق و عرف مورد نظر مقام وزارت بهداشت مخاطراتی به همراه دارد ولی این واقعیت هم قابل انکار نیست که اصولا اصول‌گرایی رادیکال ایرانی علاقه خاصی به دو کلمه هشدار/ برخورد دارد. هشدار/ برخورد با بی‌حجاب. هشدار/ برخورد با پزشک. هشدار و هشدار و هشدار. برخورد و برخورد و برخورد. آن‌قدر که اگر از آنان خواسته شود از این دو کلمه استفاده نکنند چه بسا دچار لکنت شوند. 
     
این در حالی است که در سال ۹۹ و حسب حال و هوای دولت قبل و شرایط دوران کرونا و تحریم و گرفتاری‌های آن به جای تهدید خوش‌بختانه سازمان ثبت احوال در اقدامی فراتر از ابتکار و عقل مدیریت ایرانی اعلام کرد برای آن‌که در بیمارستان‌ها ازدحام نشود و به خاطر تولد زودرس، نوزادان مشکلی پیدا نکنند، در صورت تمایلِ والدین شناسنامه‌های متولدین 5 تا 15 آذر 1399 را با همان تاریخ 99.9.9 صادر می‌کند. نمی‌دانم به این وعده عمل شد یا نه و در حد حرف بود ولی هرگز صحبت از برخورد با پزشکان نبود. حالا هم می‌شد و می‌شود تدبیر مشابهی اتخاذ کرد تا این روز هم سپری شود نه آن که با هر پدیده‌ای بخواهند چکشی برخورد کنند!

در سال ۱۴۰۰ قضیه طبعا منتفی بود چون صفرِ صفرِ صفر نداریم و در ۱۴۰۱ یا ۰۱ هم چون ۰۱/۰۱/۰۱ روز اول عید بود و معمولا تولد در اول فروردین را قدیمی‌ها ثبت می‌کردند که دیرتر شناسنامه می‌گرفتند چندان متقاضی نداشت تا حالا که رسیده‌ایم به آستانه ۰۲/۰۲/۰۲ و تکرار همان داستان ۹۹/۹/۹. جدای این یادآوری نقل برخی از نکات هم خالی از لطف نیست ولو مشکل اصلی مملکت این نباشد:

یک. این‌که چرا به فاصله کمتر از سه سال دوباره شاهد این تمایل هستیم دو دلیل دارد: اول گسترش فضای مجازی و تاثیر‌پذیری مردم از آنها به جای صدا و سیمای انحصاری و ملال‌آور است و دومی این که قبل از ۹۹/۹/۹ در ۸۸/۸/۸ این پدیده رخ می‌داد ولی از ۱۴۰۰ به بعد هر سال! امسال ۰۲/۰۲/۰۲ و سال دیگر ۰۳/۰۳/۰۳ و سال‌های بعدتر.

دو. اصرار بر زایمان در این روز خاص از ترجیح غالب زنان باردار ایرانی بر وضع حمل به این صورت خبر می‌دهد وگرنه اگر مانند 50 سال قبل تا هزارها سال قبل‌تر که زایمان‌ها طبیعی بود کی و کجا می‌شد از پیش تاریخ دقیق تعیین کرد؟ جالب این که نرخ سزارین در ایران از بسیاری از کشورهای اروپایی هم بالاتر است! ولو مطابق روایت شاهنامه رستم به این صورت به دنیا آمده باشد و بهتر است به رستم خودمان نسبت دهیم تا سزار روم. از این رو پیش نهاد فرهنگستان رستمینه است به جای سزارین. (‌رستمینه به رستم نسبت می‌دهد و سزارین به سزار).

سه. تمایل به عدد رُند به خاطر تبلیغات رسانه‌ها و خصوصاً خرید و فروش شماره تلفن‌های رُند به قیمت بالاتر و ذکر تاریخ کامل تولد در غالب فرم‌ها و کارت‌های شناسایی است. حال آن که 20 سال پیش این وضعیت نبود و بخشی از تمایل و شاید تصور تمایز ناشی از این امر است.

چهار.۱۴ سال قبل روز 88.8.8 یا هشتم آبان 1388 خورشیدی با زادروز امام هشتم شیعیان مقارن شد و به همین خاطر تبلیغات گسترده‌ای در صدا و سیما صورت پذیرفت و این تقارن به فال نیک گرفته و در حافظۀ جمعی ثبت شد.

پنج. ۲۵ سال قبل گفته شد که در تاریخ 77.7.7 یا هفتم مهر 1377 خورشیدی و مطابق آمار تارنمای رسمی سازمان ثبت احوال، جمعیت ایران دقیقاً به 77.777.777 یا 77 میلیون و 777 هزار و 777 نفر رسید! نمی‌دانم این هم یک کار تبلیغاتی بود یا ترجیح دادند بعد از 77.777.77نفر زاد و ولد جدید را در آن روز ثبت نکنند. اما جالب بود!

شش. اگر در سال 1366 این اتفاق نیفتاد چند دلیل داشت: یکی این که رسانه‌های مدرن هنوز پا نگرفته بود و صدا و سیما این گونه امور را خُرافی می‌دانست.  ضمن این که کشور هنوز درگیر جنگ بود و این جور کارها زیاده از حد فانتزی به حساب می‌آمد و دهه هفتادی‌ها و دهه هشتادی‌ها هنوز چشم به جهان نگشوده بودند.  مهم‌تر این که این جور کارها ریشۀ غربی دارد و در غرب از عدد 666 به عنوان «عدد وحش» و نماد بدشانسی یاد می‌شود و در کتاب مکاشفۀ یوحنا (عهد جدید) این عدد ذکر شده و برخی اشارۀ آن را متوجه «نرون» امپراتور روم و بعضی شناسۀ ویژۀ «کالیگولا» دیگر امپراتور روم می‌دانند و این رو دلیلی نداشته مادران برای ثبت تولد فرزندشان در 66.6.6 سر و دست بشکنند! به عکس شاید گریزان هم بودند.

 هفت: دربارۀ 55.5.5 هم می‌دانیم در تصمیمی که در واقع خودزنی شاه و تحریک سنتی‌های غیر سیاسی هم بود در پایان سال 1354 تاریخ هجری خورشیدی (که به خاطر تفاوت با هجری قمری کاملا ایرانی است) به شاهنشاهی تغییر یافت یعنی 1355 به صورت رسمی شد 2535 شاهنشاهی. بنا براین امکان صدور شناسنامه به تاریخ 55.5.5 نبود. چون ۵۵ شده بود ۳۵ و بی‌شک این ابلهانه‌ترین کار شاه بود چون گفتمان سنتی مذهبی را در کنار گفتمان مذهبی انقلابی قرار داد و به بیان دیگر برخی دعاگویان را نفرین‌گو کرد!  در آن زمان البته به خاطر امکان ثبت نام یک سال زودتر متولدین نیمۀ دوم سال در مدرسه و بر پایۀ گواهی ماماهای خانگی ترجیح خانواده‌ها تغییر تاریخ تولد به مرداد یا شهریور بود و از این رو متولد شهریور در دهۀ 50 فراوان است در حالی که حسب واقع در ماه‌های بعد به دنیا آمده‌اند. تقاضاها برای انتقال متولدین نیمه دوم به نیمه اول بود نه تاریخ رند.

هشت. چنان‌که در صدر گفتار هم آمد بخشی از این تمایل به خاطر فراوانی عمل سزارین و تبلیغ شمارۀ رُند تلفن همراه و افزایش ناگهانی ضریب نفوذ شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی و به حاشیه رانده شدن صدا و سیماست. ضمن این که در زندگی امروز تاریخ تولد بیش از قبل ثبت می‌شود و جاهای مختلف می‌پرسند.

نُه. اگرچه از سال 88 تا 99 یازده سال فاصله افتاد اما چون از این پس هر سال تکرار می‌شود چه بسا فرونشیند.

دَه. به هر باوری ولو کاملا غیر علمی و بی ربط نباید انگ خرافه زد. چه، گاه همین لطیفه‌ها توجه افراد را به امور مهم‌تر جلب می‌کند.

در سال ۹۹ با اشاره به برخی از این موارد آرزو کردم  99.9.9 خوش‌یُمن باشد و بلای کرونا را از سرمان دور کند تا به زندگی عادی بازگردیم. فیلم را در سینما ببینیم، در دفتر و اداره و کارخانه کار کنیم و از دورکاری و دورآموزی به در‌آییم، همدیگر را در آغوش بکشیم، کسانی را که دوست داریم یک دلِ سیر غرق بوسه کنیم و به جای مرگ و انتظارِ اعلام هر روزۀ اعداد قربانیان از زندگی سخن بگوییم. خوش بختانه تا اندازه قابل توجهی دور شده و به زندگی عادی بازگشته ایم مگر در برخی ورزشگاه ها که بنا به مصلحت و از بیم ورود زنان که حالا هم خودشان مشکل اند و هم پوشش شان به بهانه کرونا بدون تماشاگر بازی برگزار می کنند. 

آرزو کنیم ۰۲/۰۲/۰۲ هم خوش یُمن باشد. راستی این هم بامزه است. از یک طرف در روز مادر بگوییم بهشت زیر پای مادران است بعد همان مادر را تهدید کنیم که داریم کنترلت می کنیم. از یک طرف هزار جور مشوق بدهیم که بچه بیاورید و زنانی باردار شوند و دوست داشته باشند بار را دوم اردیبهشت زمین بگذارند و بگویند برخورد می کنیم. 

برخورد کنند و نکنند دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ خورشیدی یا شکل رُند آن ۰۲/۰۲/۰۲ هم می آید و می رود و به قول مولانا باید دل بست:

 روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست…

مرد جوانی که حدود 600 بچه دارد!

با خواندن تیتر، حتما شما هم مثل ما شوکه شده و تعجب کردید. حتما که داشتن این تعداد فرزند مسئله ای عادی نیست و نمیتوان آن را پذیرفت ولی در مورد مرد هلندی جوانی که ماجرایش را می‌خوانید و به تازگی دچار مشکل داشتن بیش از حد فرزند شده، اتفاقی است که رخ داده و کاملا حقیقی است. ماجرا از این قرار است که این مرد هلندی که به اتهام تولید مثل در همه جای جهان متهم شده است.

جاناتان ام.، یک مرد ۴۱ ساله که به صورت مداوم اسپرم خود را اهدا می‌کند و از این رو، به اتهام اولویت دادن به خواست خود برای تولید مداوم اسپرم و بی توجهی به رفاه جسمی و روانی فرزندانش متهم شده است.

کارشناسان هلندی بیان می‌کنند که یک مرد تنها می‌تواند برای حداکثر ۲۵ فرزند یا ۱۲ خانواده اسپرم خود را اهدا کند با این حال، مادر یکی از فرزندان این مرد و یکی از مراجعین بنیاد Donorkind که یک سازمان برای فرزندان اهدا کننده است، ادعا می‌کنند که این مرد بی‌رحمانه، قوانین را نادیده گرفته و در دهه گذشته صدها فرزند داشته است.

مرد جوانی که حدود 600 بچه دارد!

آنها اکنون در حال اتخاذ اقدامات قانونی هستند تا جلوی تولید بیشتر فرزندان توسط این مرد را بگیرند. گفتنی است این مرد جوان به دلیل درآمد زایی از این طریق ترجیح داده به عواقب آن فکر نکرده و سود خوب اهدای اسپرم را بدون رعایت قوانین، همچنان ادامه دهد.

مرد جوانی که حدود 600 بچه دارد!

با خواندن تیتر، حتما شما هم مثل ما شوکه شده و تعجب کردید. حتما که داشتن این تعداد فرزند مسئله ای عادی نیست و نمیتوان آن را پذیرفت ولی در مورد مرد هلندی جوانی که ماجرایش را می‌خوانید و به تازگی دچار مشکل داشتن بیش از حد فرزند شده، اتفاقی است که رخ داده و کاملا حقیقی است. ماجرا از این قرار است که این مرد هلندی که به اتهام تولید مثل در همه جای جهان متهم شده است.

جاناتان ام.، یک مرد ۴۱ ساله که به صورت مداوم اسپرم خود را اهدا می‌کند و از این رو، به اتهام اولویت دادن به خواست خود برای تولید مداوم اسپرم و بی توجهی به رفاه جسمی و روانی فرزندانش متهم شده است.

کارشناسان هلندی بیان می‌کنند که یک مرد تنها می‌تواند برای حداکثر ۲۵ فرزند یا ۱۲ خانواده اسپرم خود را اهدا کند با این حال، مادر یکی از فرزندان این مرد و یکی از مراجعین بنیاد Donorkind که یک سازمان برای فرزندان اهدا کننده است، ادعا می‌کنند که این مرد بی‌رحمانه، قوانین را نادیده گرفته و در دهه گذشته صدها فرزند داشته است.

مرد جوانی که حدود 600 بچه دارد!

آنها اکنون در حال اتخاذ اقدامات قانونی هستند تا جلوی تولید بیشتر فرزندان توسط این مرد را بگیرند. گفتنی است این مرد جوان به دلیل درآمد زایی از این طریق ترجیح داده به عواقب آن فکر نکرده و سود خوب اهدای اسپرم را بدون رعایت قوانین، همچنان ادامه دهد.

پرستار بچه‌های خانواده سلطنتی کجا آموزش می‌بینند؟

این پرستاران برای محافظت از خود و کودکان تحت مراقبتشان در برابر مهاجمان یا آدم‌ربایان بالقوه آموزش می‌بینند

به نقل از رسانه فارسی زبان؛ اعضای خانواده‌های سلطنتی، ستاره‌های مشهور سینما و موسیقی و سیاستمداران از پرستار بچه انتظاراتی فراتر از تروخشک‌‌کردن کودکان دارند. رازداری، آداب‌دانی و شناخت موقعیت‌های امنیتی تنها بخشی از فهرست بلندبالای مهارت‌هایی است که پیش‌شرط گرفتن این شغل است.

پرستار بچه‌های خانواده سلطنتی کجا آموزش می‌بینند؟

پرستار سه فرزند شاهزاده ویلیام از زمانی که شاهزاده جورج هشت ماهه بود، عضوی از خانواده آن‌ها شد. او که اغلب در لباس‌فرم سنتی کنار آن‌ها است، نماینده یکی از مشهورترین موسسات آموزشی پرستاربچه در بریتانیا است.

یک مدرسه مخصوص در بریتانیا دانشجویانی را تربیت می‌کند که هم به‌ اندازه یک پرستاربچه حرفه‌ای باشند و هم در زمان مواجهه با خطر مانند یک محافظ باتجربه عمل کنند.

دانش‌آموزان نخبه با شرایط خاصی می‌توانند به کالج نورلند وارد شوند و با گرفتن مدرک لیسانس در «آموزش‌ و مراقبت» به یکی از پول‌سازترین رشته‌ها و مشاغل جهان وارد شوند.

نورلند یکی از گران‌ترین کالج‌های بریتانیا است و با حدود ۲۱ هزار دلار شهریه سالانه، از دانشگاه آکسفورد و کمبریج هم پرهزینه‌تر است.

پرستار بچه‌های خانواده سلطنتی کجا آموزش می‌بینند؟

 این موسسه آموزشی تا همین اواخر کاملا دخترانه بود اما با شکستن کلیشه‌های جنسیتی در بخش مراقبت از کودکان و پرستاربچه که دیگر شغلی زنانه در نظر گرفته نمی‌شود، اولین پرستاربچه‌های مرد هم در سال ۲۰۱۹ از نورلند فارغ‌التحصیل شدند.

دکتر جنت رز، مدیر ارشد نورلند، درباره درآمد این پرستارها می‌گوید: «درآمد آن‌ها به ۶۶ هزار دلار در سال می‌رسد؛ یعنی یک جوان در اوایل دهه ۲۰ زندگی خود بیشتر از یک حسابدار یا وکیل تازه‌کار درآمد کسب می‌کند.»

این پرستاربچه‌ها با مدرک نورلند معمولا برای مشتریان برجسته‌ای مانند خانواده سلطنتی بریتانیا کار می‌کنند و می‌توانند تا ۱۷۰ هزار دلار در سال درآمد داشته باشند؛ چهار برابر میانگین حقوق پرستاران در بریتانیا.

پایگاه اجتماعی بالای مشتریان پرستاران نورلند به این معنا است که از آن‌ها انتظار می‌رود پاپاراتزی‌ها [خبرنگاران نشریات زرد] و سایر تهدیدها مانند حملات سایبری را مدیریت کنند. کالج نورلند در وب‌سایت خود می‌گوید که افسران اطلاعاتی ارتش سابق به آن‌ها درباره امنیت سایبری و نحوه ارزیابی خطرات احتمالی آنلاین درس‌هایی می‌آموزند.

این پرستاران همچنین برای محافظت از خود و کودکان تحت مراقبتشان در برابر مهاجمان یا آدم‌ربایان بالقوه آموزش می‌بینند.

مهارت دانشجویان در نورلند به این قسمت ختم نمی‌شود. آن‌ها آشپزی، خیاطی و شیرینی‌پزی هم یاد می‌گیرند.

همه پرستاربچه‌های نورلند هم در مدرسه و هم در محل کار از کالسکه قدیمی مشهور این آموزشگاه استفاده می‌کنند.

آن‌ها یاد می‌گیرند که چگونه کودک را در کالسکه امن نگه دارند، چگونه به‌درستی او را با پتو بپوشانند، چه زمانی از سایبان کالسکه استفاده کنند و چگونه کالسکه را تمیز و مرتب نگه‌ دارند.

پرستاران نورلند یک دوره رانندگی در مسیرهای لغزنده را نیز می‌گذرانند و یاد می‌گیرند که چگونه ماشین را حتی در آب‌وهوای بسیار بد کنترل کنند.

کالج نورلند را امیلی وارد در سال ۱۸۹۲ راه انداخت. وارد که در آموزش اولیه دوران کودکی پیشگام بود، می‌خواست «طبقه بهتر و تحصیلکرده‌تری از زنان را تشویق کند تا به مشاغل خدمات خانگی وارد شوند».

اگرچه یونیفرم‌های آنان از سال ۱۸۹۲ تا حدودی تغییر کرد، پرستاران نورلند همچنان لباس‌‌فرم‌های همیشگی خود را می‌پوشند که به‌تازگی کت‌شلوار مردانه هم به آن اضافه‌ شده است.

از پرستاربچه‌ها انتظار می‌رود همیشه ظاهری مرتب داشته باشند و لباس‌فرم خود را در شرایطی بی‌عیب و نقص نگه‌ دارند.

حرکت عجیب عروس و داماد در مراسم ازدواج

روز عروسی و مراسم ازدواج، برای هر زوجی روزی بسیار مهم است. هرچند که داشتن بهترین تدارکات، زیباترین چهره و استایل، مواردی هستند که بسیاری از عروس و دامادها به آن‌ها توجه می‌کنند، اما شاید برای برخی دیگر چیزی مهمتر از آن‌ها وجود داشته باشد. چیزی مثل عشق به مادر و خانواده یا ارتباط نزدیک با دوستان و عزیزان.

داستان جالب و زیبا درباره مراسم ازدواج دختر و پسر عاشق اهل نیوزیلندی، رازی دارد که خواهید خواند: این داستان باعث شد که توجه همه به خود جلب شود و تراشیده شدن موهای سر عروس و داماد به وضوح همان چیز مهمتر از تمام جزئیات روز عروسی را به نمایش گذاشت تا این زوج جوان، همه را عاشق قلب مهربان خود سازند.

حرکت عجیب عروس و داماد در مراسم ازدواج

” جونی ” و “آلیستر” از کودکی با هم بزرگ شده بودند و همین کنار هم بودن علاقه ی آن ها رو روز به روز بیشتر ساخت تا اینکه در جوانی علاقه شان تبدیل به عشق شد و تصمیم به ازدواج گرفتند.

مثل تمام زوجین نقشه ها و آرزوهایشان تمامی نداشت و قصد داشتند یک مراسم به یادماندنی برگزار کنند. تشخیص سرطان مادر عروس و علاقه و اصرار او برای برگزاری هرچه سریعتر مراسم، این برنامه ها را با سرعت بالاتری پیش برد.

زوج مهربان قصه ی ما به مادر عروس گفته بودند که مراسم ازدواجشان همراه با یک غافلگیری برای او خواهد بود و آنها پیش از پایان مراسم آن را اجرا خواهند کرد.

مراسم برگزار شد و عروس و داماد برای سورپرایز آماده شدند، باورکردنی نبود که هر دوی آنها قصد تراشیدن موهایشان را داشتند. تمام میهمانان حاضر در سالن غافلگیر شدند و در این غافلگیری مادر عروس تنها نبود. آنها اعلام کردند که برای همراهی با ” لونا” یعنی مادر عروس این تصمیم را گرفته اند.

صحنه و تصاویر خاطره انگیزی رقم خورد و داستان عشق این زوج به مادر مبتلا به سرطان عروس جوان در شبکه های اجتماعی دست به دست شد. متاسفانه ” لونا ” 2 ماه بعد براثر بیماری سرطان از دنیا رفت و زوج جوان را تنها گذاشت، اما آنها حداقل خوشحالند که قبل از مرگ او را به آرزویش رساندند.

این دختر ایرانی عروس خانواده ترسناک شد

کارمن دختری ایرانی از یک مرد سوئیسی و زنی ایرانی بود که بدون داشتن اطلاعات و شناختی خاص از خانواده جوان سعودی، به او دل باخت.این دل باختگی، دختر نامبرده را به دل خانواده ای مرموز و پرجمعیت کشاند که نامشان در دل تاریخ ماندگار شد اما نه به نیکی بلکه با یکی از بزرگترین عملیات های تروریستی جهان!

کارمن بعد جدایی از همسرش و پایان زندگی که حاصل آن سه دختر بود، تمامی خاطرات خود را در قالب یک کتاب تحت عنوان “Inside The Kingdom: My Life In Saudi Arabia” روی کاغذ آورد.

طبق اطلاعات منتشر شده در این کتاب، در فصل بهار کارمن و خواهرش آماده سفر از ژنو به ایران برای ملاقات مادربزرگشان می شوند. شکستن ناگهانی پای مادربزرگ موجب بر هم ریختن برنامه سفر شد. مادر خانواده یکی از طبقات خانه را برای خانواده توریست سعودی آماده کرده بود که لغو سفر به ایران کمی دردسرساز شد. یک جوان سیاهپوش عرب زبان صحبت های لازم را برای قطع قرارداد مطرح کرده بود و دیگر برای فسخ آن دیر شده بود. بنابراین کارمن و خواهرش مجبور به اجاره آپارتمانی در لوزان شدند و طبقه پایین طبق قرار به خانواده سعودی تحویل داده شد.

نام جوان سیاه پوش یسلام بود، پسری سعودی و مسلط به زبان انگلیسی که سرانجام با کارمن ازدواج کرد. آنها مدتی بعد برای تحصیل به دانشگاهی در لس انجلس می روند. کارمن از خانواده یسلام چیز زیادی نمی دانست تا اینکه روزی یکی از همکلاسی های عرب زبانش به نام عبداللطیف که از قضا پدر خانواده پرجمعیت جوان سعودی را به خوبی می شناخت، متحیر به جلو آمد و کمی از دانسته هایش برای کارمن گفت. بزرگ این خاندان مردی به نام محمد بن لادن بود. پدر عبد الطیف یکی از شهروندان جده بود که برای وی کار می کرد. طبق گفته های دانشجوی عرب زبان شیخ محمد فقیرزاده ای بود که موفق به راه اندازی بزرگترین شرکت ساختمان سازی در خاورمیانه شد. این اولین دریچه ای بود که از خانواده مرموز بن لادن ها به روی کارمن باز شد. خانواده ای که یکی از اعضای آن به نام اسامه حادثه تروریستی وحشتناک ۱۱ سپتامبر را رقم زد.

کارمن به دلایلی مجبور شد علیرغم میل باطنی اش دوره ای از زندگی مشترک خود را در عربستان سعودی بگذارند؛ جایی که برای یک دختر بزرگ شده با فرهنگ اروپایی اصلاً زندگی در آن راحت نبود.همه چیز برای او تغییر کرده بود و باید خود را برای زندگی با قوانین عجیب و غریبی که زنان سهم بسیار ناچیزی از آن داشتند آماده می کرد.

یک روز عصر که کارمن با اولین دخترش، وفا مشغول بازی در حیات بود زنگ خانه به صدا درآمد. همسر یسلام جلوی در رفت و این اولین دیدار او با اسامه بن لادن بود.

این دختر زیبای ایرانی عروس خانواده ترسناک شد

کارمن درباره این لحظه در کتاب خود نوشته است:

یک روز برادر کوچک یسلام به در خانه ما آمد. هرچند که امروز انگشت نمای دنیاست اما آن روزها یک دانشجوی ساده در دانشگاه عبدالعزیز جده که با دختردایی سوری اش ازدواج کرده بود. با وجود لاغر اندام بودن اما هنگام حضورش کاملاً میزان تاثیرگذاری اش روی اعضای خانواده حس می شد. سراغ یسلام را گرفت در حالیکه به من پشت کرده بود. با اصرار تعارفش کردم که به درون خانه بیاید اما در همان حالت ضمن اینکه زیر لب به عربی چیزهایی نامفهوم می گفت، دستش را در هوا چرخاند. آن روز گذشت و من سالها بعد در روزنامه ای راجع به روابط نامشروع او با زنان، مطلبی در روزنامه ای غربی خواندم.

کودکی کارمن در یکی از سفرها به ایران

یک سال در ماه آگوست که هوای عربستان بسیار سوزان و مرگبار بود با برادران بن لادن تصمیم گرفیم به ویلای خانوادگی آنها در منطقه کوهستانی طائف برویم. چندماهی بود از متولد شدن دختر دومم ناجیه می گذشت و نجوا همسر اسامه نیز پسری به نام عبدالله را به دنیا آورده بود. این بچه مدام از تشنگی صدایش بلند بود و همسر اسامه هم در تلاش برای خوراندن آب با قاشق به او بود، اما نوزاد چندماهه نمی توانست مایعات را به این صورت بنوشد. شیشه را پر آب کردم و به نجوا رساندم اما پیشنهادم را رد کرد. ام یسلام که یکی از همسرهای شیخ محمد و مادر همسرم بود برایم از دستور عجیب اسامه مبنی بر ممنوعیت خوراندن آب با شیشه به پسرش گفت. من واقعاً تحمل دیدن آن صحنه را نداشتم، آخر چطور ممکن بود در دمای صد درجه بالای صفر به دلیل عقایدی عجیب، یک نوزاد تشنه را تا این حد عذاب داد!

به یسلام گفتم برو به قسمت مردانه و به اسامه از وضعیت فرزندش و نیاز او به شیشه و پستانک بگو! او رفت اما پس از چند دقیقه با نظر منفی بردادرش بازگشت. تمام مسیر بازگشت به جده در سکوت به این فکر می کردم که چرا هیچ کس مقابل زورگویی های او نمی ایستد. برای او زجر کشیدن فرزندش اصلاً اهمیت نداشت و خودش را درگیر اعتقادات بی ریشه و اشتباهش کرده بود. اگر همسرم می مُرد و در آینده اختیار من و دخترانم به دست اسامه می افتاد تکلیف چه بود؟ اگر ما در همان مسیر تصادف می کردیم و همسرم جان خود را از دست می داد، من و دخترانم به عنوان زنان سعودی سرنوشتمان چه می شد؟ با یسلام در این باره صحبت کردم اما گویا او هم متوجه عمق صحبت های من نبود. امیدهای من برای رسیدن به دنیایی آزادانه در آینده، جای که زن ها حداقل قدرت تصمیم گیری درباره آینده دخترهایشان را داشته باشند، زیر ماسه های صحرا در بطن فرهنگ عقب مانده وهابی دفن شد.

کارمن همچنین در قسمت دیگری از این کتاب به معضل همجنس بازها در عربستان سعودی اشاره کرد و نوشت:

طبق قانون سعودی کمترین مجازات برای همجنس بازان شلاق در مکان های عمومی بود اما بسیاری از مردان آن کشور با یکدیگر روابط جنسی برقرار می کردند، مخصوصاً جوانان قبل از ازدواج! عجیب تر آنکه اگر دو پسر دست همدیگر را در خیابان می گرفتند و راه می رفتند که به وفور هم چنین صحنه ای در آنجا دیده می شد برای هیچ کس عجیب نبود اما اگر زن و شوهری دست هم را در مکان های عمومی می گرفتند پلیس آنها را با شلاق و باتوم کتک می زد. همجنس بازی حتی میان شاهزادگان سعودی هم رواج داشت و این موضوع را اروپاییانی که برای آنها کار می کردند می گفتند. به گفته آنها همجنس بازی میان عربستانی ها حتی بیش از مردم اروپا بود.

به یاد دارم روزی مردی سعودی از آشنایان یسلام برای انجام کاری به ژنو آمد. درون پورشه اش مردی ترنس نشسته بود و انتظارش را می کشید. جالب آنکه آن مرد هرگز به همسرش اجازه نشستن در صندلی جلوی خودرو را نمی داد و این رفتارهای سعودی ها مرا آزار می داد. درباره شاهدخت های سعودی هم باید بگویم که در اروپا خیلی راحت در کلوپ های شهوت رانی حضور داشتند و مواد مخدر نیز مصرف می کردند.