راز شهادت در نگاه زینب کبری(س)

آرامش و شکوه زینب(س) در این بود که راز شهادت را می‌دانست و نگاهش افق‌های دوردست را می‌نگریست. زینب(س) به خوبی می‌دانست که دشمنان خانواده پیامبر(ص) در انتظارند تا کوچکترین واکنشی یا کلامی را جستجو کنند، که نشانه‌ای از ضعف و یا پشیمانی خانواده پیامبر باشد.

زینب (س) با نگاه به پیکر امام حسین(ع) گفت: «اللهم تقبل هذا القربان» خداوندا این قربانی را قبول کن. علی بن حسین (ع) سینه اش تنگ شده بود و باران اشک مجالش نمی‌داد. زینب پرسید: پسر برادرم، تو را چه می‌شود؟ امام سجاد(ع) گفت: می‌بینم که پیکرهای شهدای ما رها بر خاک افتاده است.

زینب(س) گفت: از آنچه می‌بینی، نالان مباش. به خداوند سوگند این پیمانی است از پیامبر خدا به جدت و پدرت و عمویت. خداوند از مردم پیمان گرفته است: مردمی از این امت که فرعون‌های زمین آنان را نمی‌شناسند، اما فرشتگان آسمان آنها را می‌شناسند. این پیکرهای پاره پاره و پراکنده و خونین را جمع می‌کنند. در این سرزمین بر فراز مرقد حسین(ع) پرچمی نصب می‌کنند که هیچگاه کهنه نمی‌شود و در گذر روزها و سال‌ها، آسیب نمی‌بیند و پیشوایان کفر و پیروان گمراه آنان، می‌کوشند که آن را محو کنند اما همواره اثر آن بروز می‌کند و تعالی می‌گیرد.


زینب (س) با نگاه به پیکر امام حسین(ع) گفت: «اللهم تقبل هذا القربان» خداوندا این قربانی را قبول کند

سیدعلیرضا عالمی، پژوهشگر مذهبی می‌گوید: یکی از  مصادیق اسوه بین زنان مسلمان زینب کبری(س) است ، ایشان از دو جنبه طبق مطالب تاریخی اسوه هستند یکی ویژگی‌های فردی که داشتند با اینکه معصوم نبودند اما دارای ویژگی‌های معرفتی و علمی بودند و به «کامله» معروف بودند. امام سجاد(ع) درباره این ویژگی‌ها در جمع مردم کوفه حضرت زینب را ««عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة»؛ دانشمند بدون معلم و خردمند بدون استاد و آموزگار معرفی کردند.

حضرت زینب(س) شخصیتی بودند که در کودکی و خردسالی همراه مادر در مسجد مدینه مضامین ژرفی را روایت می‌کردند. ابی الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین می‌گوید که «عبدالله بن عباس» صحابی گرانقدر رسول خدا(ص) و مفسر برجسته قرآن، کلام فاطمه(س) در مورد فدک را از زبان وی نقل می‌کند، حتی در مقام جایگاه زینب کبری(س) از  ایشان با عنوان «عقیلتنا» عاقل و دانای یاد می‌شود.  حتی این را باید بگویم که بسیاری از دعاها و مناجات‌های مربوط به حضرت زهرا(س) از طریق زینب کبری(س) به دست ما رسیده چرا که از همان خردسالی آنها را حفظ می‌کردند و همین نشان از هوش و ذکاوتشان داشته است.

در هر حال مقاطع حساس تاریخ اسلام نیاز به یک یادآور و به خاطر سپار داشته تا بدون چون و چرا و چند و چون آنها را ضبط و منتقل کند و حضرت زینب(س) چنین وظیفه‌ای را بر عهده داشتند. «حسن البصری» عالم شناخته شده هنگامی که از امیرمؤمنان علی(ع) حدیثی نقل کرد، می‌گفت: قال ابو زینب(س)، ابوزینب(س) این چنین گفته است.»

*اوج زیبایی نیایش‌های حضرت زینب 

نزدیک غروب شده بود که کاروان آزادگان به سوی کوفه حرکت کردند. روز عاشورا ، شام عاشورا و شب گذشته را تلخ و سنگین گذرانده بودند. علی بن حسین(ع) که همواره به رغم التهاب و تبی که داشت نگران زینب بود، می‌گوید: شب یازدهم، زینب(س) نماز شب را نشسته می خواند.

از دعایی که از زینب(س) به یادگار مانده است، می توان دریافت که دریای دل او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است و کوهسار اراده پولادین او در برابر چه توفان‌های کوبنده‌ای ایستاده است. با خدای خود می‌گوید: «ای پناهگاه آخر کسی که جز تو پناهی ندارد، ای تکیه گاه آنکه جز تو پشتوانه‌ای نمی‌شناسند، ای خدایی که سیاهی شب و سپیدی روز و روشنایی خورشید و صدای آرام درخت و آب بر تو سجده می کنند، ای خداوند، ای خداوند، ای خداوند.

محال است که بتوان این همه لطف و عمق و معنویت سرشار را درک کرد و جرعه‌ای از آن ننوشید.

این کلمات تصویری است از زینب که در اوج زیبایی طلعت و روح بود.

عالمی همچنین می‌گوید: درست است که در مقاطع حساس ما شاهد حضور پررنگ حضرت زینب(س) در صحنه‌ها هستیم اما در واقع براساس گزارش‌های متقن تاریخی شاید از تعداد انگشتان دو دست هم حضور ایشان تجاوز نکند که این امر عفت ایشان را نشان می‌دهد. حضرت زینب(س) پس از عاشورای سال 61 برای کوفیان سخنرانی کرد،  شنونده‌ای که صدایش را شنید درباره فصاحت بیانش می‌گوید:‌ «به خدا قسم هرگز زنی با شرم و حیا را ندیدم که گویاتر و سخنورتر از او باشد گویا از زبان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب(ع) سخن می‌گوید.»

شیخ صدوق نوشته است که امام حسین(ع) به دلیل بیماری امام سجاد(ع) نیابت امامت را به خواهرش واگذار کرد. تا مسلمانان در حلال و حرام به او مراجعه کنند. نقش آفرینی حیاتی زینب(س) در انعکاس قیام عاشورا هم در عراق و هم در شام، مؤلفه‌های چگونگی حضور زن در جامعه و نقش آفرینی‌اش در جامعه را ترسیم می‌کند. آن حضرت با حیا و عفت برای دفاع از حق، با صلابت تمام در مقابل «عبیدالله بن زیاد» حاکم عراق سخن گفت و او را منکوب کرد.

عبیدالله در پاسخ حضرت زینب(س) می‌گوید ، ابن زیاد می‌گوید: «شجاعت یعنی این! قسم به دینم، پدرت هم سخنران و شجاع بود» این جمله عبیدالله به خوبی از شخصیت زینب کبری(س) انعکاس دارد که دخت گرامی حضرت علی (ع) حضور اجتماعی، وظیفه دینی و تاریخی خود را به بهترین شکل انجام می‌دهد.»

در کتاب «زینب بنت الامام امیرالمؤمنین» مقام عصمت را برای حضرت زینب (س) ذکر می‌کنند. در این کتاب نوشته شده است: «هر چند مقام عصمت برای حضرت زینب(س) ضروری دین نیست، ولی به این مرحله ایشان رسیده‌اند. شئونات باطنیه و مقامات معنویه حضرت زینب (س) نایبه زهرا، امینه خدا را هیچ کس نمی‌تواند به تحریر و تقریر در آورد. ابن اثیر می‌نویسد: زینب در فصاحت و بلاغت و زهد و عبادت و فضیلت و شجاعت و سخاوت شبیه‌ترین مردم به پدر خود علی (ع) و مادر خود فاطمه (س)بود.

زنی که نامش در ستاره ناهید ثبت شد

چهار آذرماه دیگر که بیاید، یک قرن از تولد آذر اندامی در محله ساغری‌سازان رشت می‌گذرد. حتما در آن روز اهل خانه و بعدها اهالی محله دختر کوچک را که می‌دیدند، گمان نمی‌کردند روزی برسد که به علت کارهای ماندگار آذر، نامش تا آسمان هم برود و روی یکی از حفره‌های سیاره ناهید ثبت شود. می‌نویسم حتما چون وقتی آذر مدرک سال نهم را از دبیرستان فروغ رشت گرفت، پدرش با ادامه تحصیل او مخالفت کرد و قرار شد برود دانشسرا و بعد هم مثل بیشتر زنان درس‌خوانده آن دوره معلم شود. همین‌طور هم شد. آذر سال 1324 از دانشسرا فارغ‌التحصیل و در سال 1325معلم شد اما معلم نماند و داستانش همین‌جا تمام نشد. چهار سال بعد به صورت متفرقه امتحان داد و دیپلم طبیعی گرفت و سال 1331 وارد دانشکده پزشکی تهران شد. شش سال بعد، آذر اندامی خانم دکتری بود که می‌خواست تخصص زنان و زایمان بگیرد اما پس از گرفتن تخصص، وارد انستیتو پاستور شد. کمی بعد به پاریس رفت تا مدرک باکتری‌شناسی بگیرد. تا اینجا هنوز هم می‌شد داستان آذر اندامی ساده باشد، داستان تلاش بدون وقفه زنی برای یاد گرفتن. هنوز این داستان خاص نشده بود تا شروع سال‌های وبا در ایران. در سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۵ خورشیدی بیماری شبه وبای التور در ایران و بسیاری دیگر از کشورها شیوع پیدا کرد. در آن شرایط، تنها راه پیش‌گیری، تزریق واکسن وبا قبل از ابتلا به بیماری بود و در آن زمان تنها مرکز تهیه واکسن در ایران انستیتو پاستور بود که تمام امکانات آن در اختیار آزمایشگاه میکرب‌شناسی قرار گرفت. کارکنان مرکز با ریاست آذر اندامی شروع به کار کردند و سرانجام، او توانست واکسن وبای التور را بسازد. اینجا بود که داستان همه تلاش‌های او معنایی بزرگ یافت، معنایی بیشتر از یک زن موفق یا تحصیل‌کرده بودن، معنایی به اندازه جلوگیری از مرگ و میر هزاران انسان در ایران و سایر کشورهایی که این واکسن را دریافت کردند.

نخستین زن پژوهشگر ایران

توی مطبخ، عطر دارچین پیچیده و نفس سماور گرم است. زن با دامن چین‌دار روی ردیف کاشی‌های آبی پهن‌شده کنار پاشویه حوض می‌چرخد و یک لالایی غریب را زمزمه می‌کند، یک لالایی که در هیچ کتابی نیامده اما گمان می‌کند هزار سال است کسی آن را توی گوش‌هایش نجوا کرده است، آن‌قدر که دیگر نمی‌پرسد کی، کجا و چطور آن را یاد گرفتم. خیلی چیزها در زندگی مثل همین لالایی‌است. آدم نمی‌داند از کجا آمده است اما احساس می‌کند همه عمر با آن‌ها زندگی کرده است و این حس همان هویت و پیشینه است که انگار مثل خون، مثل دی‌ان‌ای، از نسلی به نسلی منتقل می‌شود. 
دکتر نوشین‌دخت نفیسی این لالایی را خوب از بر شده بود، زمزمه‌ای که از پدر نامدارش سعید به او رسیده و سعید از پدرش ناظم‌الأطبا به ارث گرفته بود. در این میان، دختر میراث‌دار خوبی برای هر دوی آنان شد، چندان که بعدها لقب «نخستین زن پژوهشگر ایران» را از آن خود کرد. نوشین‌دخت خودش در جایی می‌گوید روایت راه پدرش وتماشای عملکردش، مثل لالایی‌ای بوده که هر روز در سراسر دوران کودکی با چشم‌ها و گوش‌هایش در میان گذاشته می‌شده است. اما نخستین پژوهشگر زن ایران بهار 1309 در یکی از کوچه‌های زیباشده از اقاقی و اردیبهشت به دنیا آمد و بعدها پس از پایان دوره دبیرستان در سال ۱۳۳۱ خورشیدی از دانشگاه تهران در رشته باستان‌‌شناسی فارغ‌التحصیل شد. سپس به عنوان دانشجو به کلکته رفت تا پشت میز کلاس‌هایی بنشیند که استادانش دروس فرهنگ و تمدن باستانی را تدریس می‌کنند. بعد از پایان دوره دانشگاه و گرفتن دکترا در هند هم به فرانسه می‌رود تا در آنجا دانشجوی زبان و تمدن فرانسه باشد در دانشگاه پاریس. نوشین‌دخت هم‌چنین دوره تخصصی موزه‌شناسی و کتاب‌شناسی را در یونسکو، روابط‌ عمومی را در انگلستان و ادبیات فرانسه را در پاریس می‌گذراند تا با دست پر به ایران بیاید و بشود یکی از کارمندان وزارت فرهنگ و هنر. اما کنار همه این‌ها، نوشین‌دخت کاشف یک دنیای جدید بود. دنیایی که کنج کتابخانه‌ها و در تورق متون مختلف و اسناد متفاوت و بررسی آثار محققان پیدا کرده بود، گنجی که حکم گوهر شب چراغ را برایش داشت، در تاریکی‌های ندانستن، و چه چیزی زیباتر از رمزگشایی از کلمات برای پیدا کردن روایتی تازه از موضوعی ناشناخته؟ این سرآغاز پژوهش‌های اوست، پژوهش‌هایی که اغلب در حوزه تاریخ هنر و ویژه موزه و موزه‌داری رنگ می‌گیرند. این دامنه وسیع اطلاعات او را در کنار تدریس در دانشگاه‌های مختلف ایران مانند تهران، فارابی و هنر سبب می‌شود پانزده سالی را هم در موزه‌ ایران باستان به عنوان کارشناس موزه باقی بماند. «موزه‌داری»، «حضور طبیعت در مجموعه چینی‌‌های آبی و سفید آستان شیخ صفی‌الدین در اردبیل» و «ابن‌خلدون و تیمور لنگ» از تألیف‌های این پژوهشگر محسوب می‌شود.
او حالا 10 سال است که چشم‌های جست‌وجوگرش روی کتاب‌ها و اسناد و مقالات مختلف برق نمی‌زند و آن دو ستاره روشنش خاموش‌اند اما نامش مانده است، جاودان کنار همان کلماتی که سال‌ها برای پیدا کردن و کنار هم چیدنشان در مقاله‌های بسیار کوشید.

عشق با طعم ترکش و خمپاره

پرستاری و زندگی با مردی که زخم‌های ناشی از ترکش در بدنش همیشه تازه‌اند
تک‌تک خانه‌ها داستان‌هایی در دل خود دارند که هرکدام از جایی شروع می‌‍‌شود. در جایی اوج می‌گیرد و جایی ساکت و آرام می‌شود تا اهالی خانه کمی نفس چاق کنند، داستان‌هایی که خاطره می‌شوند و یاد آن‌ها هرچند تلخ و هرچند شیرین، عمقی عاطفی به زندگی می‌دهند. زندگی خانم و آقای جعفری یکی از همین داستان‌هاست که هرچند با جنگ و دفاع مقدس اوج گرفته، با پرستاری‌های زن و صبوری‌های مرد تداوم داشته  است و هم‌چنان در جریان است، جریانی که گاه سخت است و گاه تلخ و گاهی هم شیرین.
ابوطالب جعفری از آن‌هایی است که دوران انقلاب و جنگ مصادف با دوران نوجوانی و جوانی‌اش بوده است و مثل خیلی از هم‌سن‌وسال‌های خود، وقتی پیام امام‌خمینی(ره) را می‌شنود، بدون هیچ درنگی لباس رزم می‌پوشد و راهی جبهه می‌شود. خودش می‌گوید: وظیفه ما این بود که به تبعیت از فرمان رهبری، به سوی جبهه‌ها بشتابیم و از مملکت دفاع کنیم.
سر صحبت‌ آقای جعفری که باز می‌شود، چشم‌های خود و همسرش سرخ می‌شوند. نگاه آن‌ها گواه خاطراتی می‌شود که هرچند چندین دهه از آن‌ها گذشته است، هم‌چنان در دل این زن و مرد زنده است. دلیل و بهانه حضور ما در این خانه گفت‌وگو با زنی است که سعادت پرستاری از مردی جهادگر را داشته است و دارد. از همان دوران مجردی، برنامه زندگی‌اش را بر این هدف پایه‌گذاری می‌کند که با یک جانباز ازدواج کند. زهرا سادات حسینی می‌گوید: از قبل در ذهنم این بود که با یک جانباز ازدواج کنم. حتی تصمیم گرفته بودم بیمارستان بروم و خودم انتخاب کنم. به جانبازی و اسیری و شهادت فکر کرده بودم و همه سختی‌هایش را به جانم خریده بودم.
آن‌ها سال 64 ازدواج می‌کنند در حالی که همه بدن آقای جعفری پر از ترکش است. زهراخانم پای حرف خود می‌ایستد و با جانبازی پنجاه‌درصدی ازدواج می‌کند در حالی که می‌داند این 50 درصد گواه دردهای بسیاری است.
ترکش‌ها میهمان تن او می‌شوند و از پشت تا شکم و زانوهای او را تسخیر می‌کنند. زهرا خانم که رفیقی شفیق در این سال‌ها بوده‌است، درباره روزهای بیماری و دردهایی که همسرش تحمل می کند زیاد صحبت نمی‌کند. او از رنج‌های خودش نمی‌گوید مبادا همسرش ناراحت شود. «من گله‌‌ای ندارم. حتی اگر شدیدتر از این هم می‌شد، باز هم کنارش می‌ماندم. آقای جعفری عمل زیاد داشته است، از عمل قلب باز بگیرید تا پیگیری برای درآوردن ترکش‌ها. من از همسرم بدی ندیده‌ام و با همه‌ دردهایی که دارد هیچ‌وقت بداخلاقی نمی‌کند ولی بعضی‌ افراد  تا حرف می‌زنیم، می‌گویند: می‌خواستید نروید.
زهرا سادات در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: خیلی از شب‌ها به علت درد ترکش‌ها خوابش نمی‌برد و بیدار است. زخم‌ها از درون مدام سر باز می‌کنند و عفونت می‌کنند. من تا جایی که بتوانم پابه‌پایش بیدارم ولی راستش را بخواهید، آن‌قدر فشار عصبی رویم بوده است که خودم هم دارو مصرف می‌کنم اما با همه مشکلات افتخار می‌کنم که در این زندگی در راه خدا قدم برمی‌دارم. شاید بیشترین افتخارم همین باشد که من هم یک پرستارم.
آن دو زندگی عاشقانه‌شان را حفظ کرده‌اند. کمتر از مشکلات و درد درونی که جسمشان را نابوده کرده است می‌گویند ولی این زن و شوهر همیشه الگویی از یک زندگی برای دیگران بوده‌اند، زندگی‌ای آزمون‌شده با عشق و صبوری.

پرستاران نجات روان

تحمل شرایط بیماران از آنچه فکر می‌کنیم هم سخت‌تر است. انگار بیمارستان روان و درمان یک جزیره متفاوت یا بخشی از زندگی است و آن‌ها را که برای کمک به این بیماران عمرشان را وقف کرده‌اند نباید از جنس آدم‌های معمولی محسوب کرد. پرستارانی که می‌دانند با آدم‌هایی در ظاهر سالم روبه‌رو هستند اما عفونت زخم‌های روحی این بیماران تمام زندگی‌شان را کدر کرده است. قطعا نمی‌شود با پرستاران صبور و مهربان بخش زنان این بیمارستان روبه‌رو شد و حرفی از حقوق و مزایا زد زیرا شرافت این بانوان قیمت ندارد.

 زنانی که فریاد‌های بلند سر می‌دهند
 قبل از ورود به بخش حاد بیمارستان، صدای فریادهای بلند و گوش‌خراش زنی به گوش می‌رسد، زنی که روی تخت خوابیده است و خانم اکبری که سال‌ها پرستار و میزبان این زنان است، قبل از اینکه صحبتش را با ما شروع کند به سمت بیمار می‌رود. 

چند جمله‌ای با او صحبت می‌کند اما انگار بیمار قانع نمی‌شود سکوت کند. علتش را که جویا می‌شوم، می‌فهمم به یک اخلال روانی ژنتیکی مبتلاست. خانم اکبری که برمی‌گردد، در حالی که می‌توان آثار غم و ناراحتی را در صورتش مشاهده کرد، انگار سؤالم را بی‌آنکه بپرسم از نگاهم می‌خواند. توضیح می‌دهد: در بخش حاد زنان، از این دست بیماران زیاد داریم، کسانی که دیگر خانواده‌ها هم نمی‌توانند تحملشان کنند. 
حتی وقتی هم ترخص می‌شوند، باز هم خانواده‌ها رغبتی به نگهداری ندارند. این بیماران ممکن است هر لحظه به خودشان یا دیگری آسیب وارد کنند. فریاد می‌زنند و خسته نمی‌شوند. حتی گاهی الفاظ رکیک به کار می‌برند ولی چون ما می‌دانیم که شرایط خاصی دارند، سعی می‌کنیم تحمل کنیم.
خانم اکبری شانزده سال سابقه کار دارد. خودش مادر سه فرزند است و بعد از بیمارستان، تازه کارش در خانه و کمک به تحصیل بچه‌ها شروع می‌شود و می‌گوید: «اصلا نمی‌توان گفت کار با بیماری که مشکل روان دارد آسیب روحی به پرستار نمی‌زند. قطعا استرس ناشی از این کار زیاد است. سختی کار فراوان است. ما با افرادی روبه‌رو هستیم که گاهی حتی مادرشان هم نمی‌تواند آن‌ها را تحمل کند. این کار صبر خاصی می‌خواهد که هر پرستاری هم نمی‌تواند انجام دهد به‌ویژه در بخش حاد که برخی از بیماران حتی پرستار و بهیار را کتک می‌زنند. بارها اتفاق افتاده بیمار در حالت طبیعی بوده اما یکباره به سمت پرستار آمده و او را گاز گرفته است یا اینکه کبودی و ضربه شدیدی در حد دررفتگی در استخوان ایجاد کرده است.»
تنها حمایتگر آن‌هاییم
زینب محمدکریمی از دیگر پرستاران بیمارستان روان‌پزشکی ابن‌سیناست. او مادر یک دوقلوی هشت‌ساله پسر و یک دختر پنج‌ساله است. انتخاب پرستاری برای او از سر عشق و علاقه بوده است و در کنکور سال 82 پرستاری را در اولویت انتخاب‌های خود قرار می‌دهد. او که در این حرفه پانزده سال سابقه کار دارد، طرح خود را از کار در بخش مراقبت‌های ویژه نوزادان در بیمارستان ام‌البنین شروع می‌کند. یک سالی به اورژانس بیمارستان قائم می‌رود. بعد برای کار به این بیمارستان منتقل می‌شود و تاکنون مشغول فعالیت است، فعالیتی که با ترس و استرس شروع می‌شود. «در دوران دانشجویی یک بازدید از این بیمارستان داشتیم. من بیماران بدحال را دیده‌بودم و برای کار در این بیمارستان واقعا استرس داشتم. برای اینکه مشکلم را حل کنم شروع به تحقیق کردم و با چند نفر از پرستاران اینجا صحبت کردم. خاطره‌هایی تعریف کردند که باعث علاقه من به این کار شد. وقتی با بیماران روان کار کنی، واقعا به آن‌ها علاقه‌مند می‌شوی زیرا تنها حمایتگر آن‌ها تو هستی. بسیاری از بیماران در شرایطی هستند که هیچ‌کسی را ندارد و تشنه محبت‌اند و با کوچک‌ترین محبتی کلی ذوق می‌کنند. متأسفانه خیلی از آن‌ها خانواده‌ای ندارند یا بعد از بهبودی کسی دنبال آن‌ها نمی‌آید و خانواده‌ها جواب تلفن نمی‌دهند.»

بیماران تشنه محبت‌اند
حرف از محبت که می‌شود، از محبت‌های خودش سؤال می‌کنم. می‌گوید: «یکی از مریض‌های بخش مردان که خیلی سال است اینجاست، نوشابه با قوطی فلزی را خیلی دوست دارد. وقتی برایش می‌خرم، کلی ذوق می‌کند و خوشحال می‌شود. یا وقتی برای بچه‌ها شکلات یا چیپس می‌خرم کلی ذوق می‌کنند و خوشحال می‌شوند. اگر صبر داشته‌ باشی، کار در این بیمارستان خیلی سخت نیست. فقط باید شرایط را درک کنی و با آن کنار بیایی و تحمل کنی و روحیه قوی داشته باشی. من که فکر می‌کنم از وقتی اینجا کار می‌کنم صبرم بیشتر شده است و در برخوردهایم صبوری بیشتری به‌خرج می‌دهم و زود عصبانی نمی‌شوم.»
کاشی‌های سرویس بهداشتی را کنده بود
بخش‌های مردان، زنان، حاد زنان، اطفال پسر و آموزشی زنان و مردان بخش‌های مختلفی بوده که او این سال‌ها در آن‌ها فعالیت کرده و اکنون مشغول به کار در بخش اطفال دختر است. از کار در این بخش خاطرات زیادی دارد. «پارسال در بخش اطفال بیمارستان که تا هجده‌ساله‌ها را شامل می‌شود یک دختر شانزده‌ساله داشتیم که با سابقه خودزنی اینجا منتقل شده‌بود. مدتی گذشته بود و حال روبه‌راهی داشت. شب تا حدود ساعت 10 با من صحبت می‌کرد و خوب بود و بعد برای خواب به اتاقش رفت. تا ساعت 12 چندبار به او سر زدم و خواب بود ولی یک دفعه ساعت 12 که اتاقش رفتم دیدم کاشی‌های سرویس بهداشتی را کنده و روی تخت نشسته و تازه شروع به خودزنی کرده‌ بود. صحنه خیلی بدی بود. همه بچه‌ها با جیغ از خواب بیدار شدند. به‌سختی توانستیم او را مهار کنیم و تلخی این اتفاق همیشه در ذهن من می‌ماند. البته خاطرات شیرین هم در این میان زیاد است. یک دختر شاگرداولی داشتیم که دوست داشت پسر باشد و رفتارهای خیلی بدی بروز می‌داد. یک ماه که اینجا تحت درمان بود آن‌قدر خوب شد که یادش نمی‌آمد قبلا چه کارهایی کرده‌است. این حال خوب و بازگشت او به خانواده و زندگی برای من خیلی شیرین و لذت بخش بود. این بیماران به قدری جذب محبت می‌شوند که به‌راحتی نمی‌توانی از کنار آن‌ها عبور کنی. کم‌کم مانند اعضای خانواده خودت، برایت مهم می‌شوند و به هر طریقی سعی می‌کنی به آن‌ها کمک کنی زیرا در این شرایط تنها حمایتگر آن‌ها ماییم.»

آن شب خیلی دیر صبح شد
فرشته نصراللهی از پرستاران با سابقه بیمارستان ابن‌سیناست که از سال 90 در بخش‌های مختلف این مرکز درمانی فعالیت کرده‌است. او سال 82 رشته پرستاری را انتخاب می‌کند و طرح خود را در بیمارستان قائم می‌گذراند. چهارده ماه در بیمارستان رضوی پرستاری می‌کند. بعد از آن، به بیمارستان ابن‌سینا منتقل می‌شود و کار خود را به این نیت در این بیمارستان شروع می‌کند که سریع درخواست انتقالی بدهد و جابه‌جا شود اما ماندگار می‌شود و هیچ‌وقت هم درخواست انتقالی نمی‌دهد! خودش می‌گوید: «در زمان کارآموزی به این بیمارستان آمده بودم. دوست داشتم بیمارستان قائم خدمت کنم ولی زمان توزیع نیروها گفتند باید به این بیمارستان بیایم. سال 90 به این نیت که جایم را سریع عوض کنم آمدم ولی ماندگار شدم و هیچ‌وقت درخواست انتقالی ندادم. هرچند کار در این بیمارستان سخت است، آن‌قدر هم که نگاه بیرونی بد است بد و خطرناک نیست!»
آمپول را گرفت و شکست
او در این سال‌ها در بخش‌های مختلف فوریت، حاد مردان و اطفال کار کرده است. اکنون هم در بخش جانبازان است. وقتی حرف از کتک خوردن می‌شود می‌خواهم خاطره‌اش را تعریف کند. «در بخش فوریت بودم که یک دختر بیمار برایم آوردند. اضطراب زیادی داشت. آن زمان من دخترم را باردار بودم. تا آمدم به او آمپول بزنم، به من حمله کرد و آمپول را گرفت و شکست و شروع کرد به زدن من. فقط مراقب بودم توی شکمم نزند. جثه ریزی داشت و فکر نمی‌کردم چنین توانی داشته باشد ولی آن‌قدر اضطراب داشت که نمی‌توانست خودش را کنترل کند. یا اینکه یک بار دیگر یکی از مردان بیمار دچار توهم شده بود و با مشت زد و شیشه روی میز را شکست. یک نفر دیگر از بیماران هم رفته بود داخل سرویس بهداشتی و لوله آب را کنده و با آن توالت فرنگی را خرد کرده‌بود. به‌سختی و چندنفری تواستیم او را مهار کنیم. در این شرایط که تعادل روانی وجود ندارد، افراد زور زیادی دارند. از این موارد پیش می‌آید ولی ما عادت کرده‌ایم.  باید خیلی مراقب باشیم و حواسمان به بیماران باشد که یکدفعه کاری نکنند و داروها را به‌موقع مصرف کنند. در همین بخش جانبازان، خیلی از بیماران به صدا حساس هستند و وقتی بیمارستان کسی را پیج می‌کند گوش‌های خود را می‌گیرند که اذیت نشوند. کار با بیماران اعصاب و روان به‌مراتب خیلی سخت‌تر از بیماران جسمی است اما نکته‌ای که درباره خیلی از این بیماران برای من آزار دهنده‌است نداشتن همراه و خانواده‌ای پایه برای آن‌هاست. خیلی‌ها بعد از بهبودی، کسی را ندارند که دنبالشان بیاید و آن‌ها را ببرد! چنانچه حمایتگر داشته باشند و به‌موقع دارو مصرف کنند کارشان به اینجا نمی‌کشد.»
خودش را به در و دیوار می‌کوبید
از لابه‌لای خاطرات خانم نصراللهی به‌ سختی کاری که او هیچ‌وقت درخواست انتقال از آن را نداده است پی می‌برم. پرستاران این بیمارستان هرچند در طول سال دو ماه مرخصی دارند و سختی کار می‌گیرند، کمک روحی می‌تواند جای این محیط سرد و البته پرخطر را که در آن هر آن ممکن است بیماری ناخودآگاه و ناخواسته کاری انجام دهد بگیرد! این پرستاران بیش از آنکه خستگی جسمی داشته باشند، روحشان خسته می‌شود. «در بخش اطفال که بودم، یک دختربچه چهارساله برای ترک اعتیاد آوردند. تحمل شرایط این بچه برایم خیلی سخت بود چون خودم یک دختربچه دارم. با اینکه دارو گرفته بود، از سرشب تا 3 صبح مدام خودش را به در و دیوار می‌کوبید و آرام و قرار نداشت. برای اینکه به خودش آسیب نزند، چند ساعتی او را در بغل خودم گرفته‌بودم. شرایط بدی بود و آن شب خیلی دیر صبح شد. از این موارد زیاد پیش می‌آید که واقعا ناراحت‌کننده‌ است و احتمالا آثار روانی روی ما دارد که آن را باید از اطرافیان خود بپرسیم. با همه این ناراحتی‌ها وقتی بیماری با برانکارد می‌آید ولی با پای خودش از بیمارستان می‌رود، برای من و همکارانم یکی از بهترین و شادترین لحظات رقم می‌خورد.»

 

 پرستار، بهترین رفیق
یسنا حسن‌پور شانزده سال سابقه کار در بیمارستان روان  دارد. او تلاش کرده است در کنار کار، چنانچه فرصت داشته باشد، حتما  به برنامه‌های دیگر زندگی مانند ادامه تحصیل، ورزش و هر چیزی که استرس ناشی از کار را از او دور کند فکر کند. هرچند معتقد است با اینکه کار در این‌گونه بیمارستان‌ها با صبوری همراه است، یک جوری پرستار را پاگیر می‌کند. یعنی با اینکه پرستارها می‌توانند درخواست انتقال دهند، باز هم به علت شرایط بیماران و مظلومیت خاص آن، این مرکز را ترک نمی‌کنند. در بیمارستان ابن‌سینا در بهترین حالت هر پرستار مسئول هشت بیمار است. او می‌گوید: بیماری‌های روان در افراد دلایل متعددی دارند که به تشخیص پزشک، به بخش‌ها فرستاده می‌شوند. ما بیشتر از این نگران هستیم که سن بیماری‌های روان و درمان پایین آمده است. شاید هر کسی نداند حتی بخش اطفال هم در این بیمارستان وجود دارد و  نگرانی من همیشه بابت بیمارانی  است که دوباره برمی‌گردند. این مسئله همه پرستاران را ناراحت می‌کند زیرا ما همه تلاشمان را برای بهبود بیمار انجام می‌دهیم اما همین که پایش را بیرون می‌گذارد، فشار‌های روانی  جامعه و خانواده او را دوباره به استرس وادار می‌کنند و درمان باید از سر گرفته شود.
هزینه درمان در بیمارستان امام رضا(ع) برای خانواده‌ها زیاد نیست. با این حال، باز هم برخی از بیماران خرید دارو را لازم نمی‌دانند. همین سهل‌انگاری موجب می‌شود دوباره اختلالات به سراغ بیمار بیاید. «گام اول ارتباط با بیمار است. برخی از بیماران دارو مصرف نمی‌کنند. بنابراین هر پرستار باید رابطه‌ای خواهرانه با آن‌ها داشته باشد، سپس به فکر درمان و کمک باشد.»
بیماران روسری‌کوتاه
خانم حسن‌پور از نگرانی‌ها برای جان بیماران  پرخطر می‌گوید: گاهی شرایط به اندازه‌ای سخت است که بیمار را پذیرش می‌کنیم  و برای اینکه دوباره خودکشی نکند، هیچ چیزی همراهش نمی‌گذاریم. باید فقط لباس بیمارستان را بپوشد. زن‌ها غالبا با روسری کوتاه هستند تا مبادا خودشان را خفه کنند. روش‌های درمانی روی افراد مدام تکرار می‌شود و تلاش می‌شود حتما بهبود پیدا کنند. «همه موارد خودکشی از بیمارستان‌های مختلف به این مرکز آورده می‌شوند تا روی مشکلشان کار شود. این روزها باید حواسمان به همدیگر باشد زیرا بیماری اضطراب زیاد شده است.»

 

 بیمار نیست؛ جنی شده !
آزاده رجبی که خودش صاحب دو فرزند است و حدود سیزده سال در بیمارستان ابن‌سینا مشغول به کار بوده است هم شغل پرستاری را فراتر از پول و حقوق می‌داند. او معتقد است اگر کسی روحیه همدلی نداشته باشد، اصلا نمی‌تواند در این‌گونه مراکز طاقت بیاورد. می‌گوید: «بیمار جسمی خودش عفونت را می‌بیند اما بیمار روان دردی ندارد. بنابراین یکی از مشکلات ما با این افراد همین است که با کسانی روبه‌رو هستیم که نمی‌دانند چطور به جامعه آسیب می‌زنند. همین‌طور با خانواده‌هایی  مواجهیم که به جای درمان سراغ دعانویس یا رمال می‌روند. این‌ها معتقدند بیمارشان جنی یا سحر و جادو شده است. خیلی وقت‌ها آب می‌آورند و می‌خواهند به‌زور به بیمار بدهند. می‌گویند روی آب دعا خوانده‌اند. ما می‌دانیم که این‌گونه بیماران دیرتر خوب می‌شوند زیرا خانواده با روش‌های غلط به سراغ این افراد می‌روند.»
کاش رسانه‌ها شرایط پرستاران بیماری‌های روان را اطلاع‌رسانی کنند
خانم رجبی مشکلات پرستاران و کادر درمان در بیمارستان روان را خیلی عجیب‌تر از دیگر جاها می‌داند. می‌گوید: «همه دوست دارند زودتر از بیمارستان خلاص شوند اما اینجا شرایط متفاوت است. برخی از خانواده‌ها از بیماران خسته‌اند، به‌ویژه درباره  بیمارانی که چندین مرتبه درگیرند. دلشان نمی‌خواهد بیمار را ببرند. با این حال، هر پرستار باید درک کند که آن‌ها در چه شرایطی زندگی می‌کنند. همین‌طور ناآگاهی مردم درباره پرستاران روان‌پزشکی غمگینمان می‌کند. مثلا اینکه هیچ فیلمی دراین‌باره ساخته نمی‌شود تا مردم بدانند پرستاران روان در چه شرایطی کار می‌کنند جای تعجب دارد. تصور مردم از پرستار این است که در کنار پزشک راه ‌می‌رود  و فشار خون را بررسی می‌کند. این در حالی است که در این مکان پرستار ضربه جسمی هم می‌خورد.»
خانواده‌ها مراقب مواد مخدر توهم‌زا باشند
خاطره خوب از بیمارستان روان کمتر پیش می‌آید. در این فضا پرستاران با دردهایی روبه‌رو هستند که از جسم به روان منتقل شده است. خانم رجبی می‌گوید: «در بخش کاردرمانی، اگر پزشک صلاح بداند، فقط دو ساعت سرش به کار بند است. با این حال، مدام باید به این فکر کنیم با بچه‌ای روبه‌رو هستیم که ممکن است بلایی سر خودش و دیگران بیاورد. گاهی بیماران یک سؤال را بیست مرتبه از پرستار می‌پرسند و پرستار باید مثل خواهری دلسوز پاسخ‌گو باشد. اگر هم بیمار دچار آسیب شود و پرستار حواسش نباشد، حتما این مسئله از طرف  مدیریت بیمارستان علت‌یابی می‌شود و  به حقوق بیمار و خانواده رسیدگی می‌شود.»
خانم رجبی نگران مواد توهم‌زایی که این روزها در جامعه زیاد شده است هم هست. تأکید دارد حتما بنویسیم خانواده‌ها باید این روزها مراقب مواد مخدی که بین نوجوانان رواج پیدا کرده است باشند. «این روزها این بیمارستان با دختران و پسران بسیاری روبه‌روست که مصرف مواد روی ذهن و آن‌ها تأثیر مخربی گذاشته است و نیاز شدید به حمایت خانواده‌ها دارند.»

خانم جامعه شناس از شغلش می گوید

یک مدرس دانشگاه از زیروبم شغل جامعه شناسی می گوید.  
   من کی‌ام؟
سمیه ورشوی هستم، دانش‌آموخته دکترای جامعه‌شناسی اقتصادی‌وتوسعه و کارشناسی‌ارشد پژوهشگری اجتماعی از دانشگاه فردوسی مشهد. من پژوهشگر و مدرس دانشگاه و مدرسه هستم.
   یک جامعه‌شناس دقیقا چه کار می‌کند؟
جامعه‌شناس به ارتباط میان کنش‌های اجتماعی و ساختارهای اجتماعی می‌پردازد و معتقد است افراد نه به ‌صورت تنها و به ‌دور از جامعه بلکه تحت‌تأثیر ساختارها و مطابق با فرهنگ و گروهی که در آن هستند، عمل می‌کنند. آن‌چه از دید دیگران عادی و یکنواخت است، برای جامعه‌شناس مسئله است. او باید تحلیل جمعی از وقایع ارائه دهد پس می‌تواند همه‌جا وجود داشته‌ باشد؛ به این‌ ترتیب یک جامعه‌شناس می‌تواند متخصص خانواده یا جوانان باشد. در حوزه مسائل و آسیب‌های اجتماعی کار کند یا جامعه‌شناس حوزه ارتباطات یا شغل باشد. جامعه‌شناس‌ها می‌توانند به مسائل توسعه‌ای و صنعت بپردازند و به اقتصاد از دیدگاه جامعه‌شناسی توجه کنند. روی حوزه زنان یا مردان متمرکز باشند، در بخش شهری، روستایی و ایلات و عشایر مشغول‌‎ ‌کار شوند یا به مسائل خاص در دوره‌های زمانی گذشته و آینده بپردازند.
   جذاب ‌ترین بخش شغل من چیست؟
آن ‌جایی که راه پرپیچ‌ و خم پژوهش طی می‌شود و به یافته‌های جدیدی دست پیدا می‌کنیم. وقتی وارد حوزه‌ای از مسائل اجتماعی می‌شویم، به‌ دنبال آن هستیم که بفهمیم مسئله چه بوده، تحت‌تاثیر چه عواملی قرار داشته، چگونه به‌وجود آمده‌است و… . برای این موضوع باید وارد میدان شد، باید با مردم بود، وارد سازمان‌ها  کارخانه‌ها ، مدارس ، دانشگاه‌ها ، خیابان‌ها و بازارها شد. بحث و گفت‌وگو، آزمایش، مشاهده عمیق، سوالات ساختاریافته و غوطه‌ور شدن لابه‌لای کتاب های تاریخی لازم است. تمام مراحل پژوهش جذاب است؛ از ابتدا تا انتها که سعی در بیرون رفتن از ابهامات داری تا وقتی که نتیجه خودت را با کار دیگر محققان مقایسه می‌کنی. وقتی یک مسئله را به ‌صورت دقیق و عمیق شناسایی می‌کنی و برای برون‌رفت از آن راه‌حل ارائه می‌دهی، سبکبال می‌شوی و به این فکر می‌کنی که مسئله‌ای دیگر منتظر توست.
   من در حرفه‌ام با چه سختی‌هایی روبه‌رو هستم؟
سختی حرفه من، پیدا کردن افرادی است که پاسخگو باشند. در جامعه‌شناسی، اعتماد به جامعه‌شناس و علم اوست که می‌تواند برای برنامه‌ریزی‌ها مفید باشد، اما اقناع مدیران و کارفرمایانی که به ‌دشواری تن به مطالعات اجتماعی می‌دهند و سیاست‌گذارانی که یقین ندارند بدون نتایج یافته‌های یک جامعه‌شناس نمی‌توان سیاست‌ها را چید، از سختی‌های کار ماست. همچنین برای تأمین هزینه‌های تحقیق، حامی مالی نیاز است تا جامعه‌شناس بتواند فارغ از مسائل مالی تحقیقش را انجام دهد.
   یک جامعه‌شناس باید چه ویژگی‌ها، روحیات و مهارت‌هایی داشته‌ باشد؟
کسانی در این شغل موفق‌ هستند که از کنار فهم دروس دانشگاهی به‌سادگی عبور نمی‌کنند و بینش نظری عمیقی کسب کرده‌اند، مشاهده‌گران خوبی هستند، از اخبار روز مطلع‌اند و مدام در حال تحلیل داده‌های داخلی و جهانی هستند. از کنار مسائل کوچک به‌آسانی عبور نمی‌کنند، در تحلیل‌های‌شان قضاوت ارزشی ندارند و از نگاه تیزبین و باریک‌بین‌شان هیچ چیزی پنهان نمی‌ماند. یک جامعه‌شناس خوب در راه پرپیچ ‌وخم تحقیقات اجتماعی ناامید نمی‌شود و شکست‌ها را مقدمه پیروزی می‌داند.
   شما باید چه چیزهایی درباره‌ درآمد و دورنمای حرفه‌‌ای جامعه‌شناسی بدانید؟
گاهی در مسیر حرفه‌ای‌تان دچار ناملایماتی می‌شوید ولی باید با سختی‌ها بجنگید تا یک جامعه‌شناس واقعی باشید. اگر خواستید مانند خیلی از کسانی که جامعه‌شناسی ‌خوانده‌ اند، یک جامعه‌شناس درحاشیه و اداری و دستگاهی باشید، وارد کادر اداری سازمان‌ها و نهادها شوید  یا استاد و معلمی باشید که همان کاری را انجام می‌دهد که از او می‌خواهند، می‌توانید از حقوق و مزایای این شغل‌ها منتفع شوید.
 البته می‌توان در این مشاغل بود ولی آرام و درحاشیه نبود و برای پژوهش و تحقیق وقت گذاشت اما اگر خواستید یک جامعه‌شناس واقعی شوید، باید با سختی‌هایش زندگی کنید، درکنار مردم باشید و ناملایمات روزگار را بچشید.

خاطرات مادر محمدحسین مرادی از فرزند شهیدش

محمدحسین مرادی از شهدای مدافع حرم است که آبان 1392 در چندمتری حرم حضرت زینب کبری(س) هدف گلوله تکفیری‌ها قرار گرفت و به شهادت رسید.
مادر این شهید درباره پسرش می‌گوید: پسرم ابتدای دهه شصت به دنیا آمد. نامش را از یک شهید گرفت و با عشق و یاد شهدا زندگی کرد. عاقبت خودش نیز به شهادت رسید. وقتی محمدحسین را باردار بودم، ماجرای هفتم تیر و شهادت بهشتی و یارانش پیش آمد. همان زمان، همسرم به من پیشنهاد کرد اگر نوزادمان پسر بود، نامش را به یاد شهید بهشتی محمدحسین بگذاریم.
این پسر عشق عجیبی به اهل‌بیت(ع) داشت. در هیئت‌ها و مراسم مذهبی خادمی می‌کرد و غذا می‌پخت اما وقتی کمی از این غذا را به خودش می‌دادند، حین راه همان را هم به مستمندی می‌داد. همین دل پاک و ارادتش به اهل‌بیت(ع) بود که او را به مقام شهادت رساند.
وقتی محمدحسین به سوریه رفت و در دفاع از حرم مجروح شد، دوستانش چیزی از این موضوع به ما نگفتند. ایام محرم بود. من به روضه رفته بودم که به یاد محمدحسین افتادم. از خدا خواستم محافظ او در آن کشور غریب باشد اما بعد پیش خودم فکر کردم اگر پسرم را دوست دارم، باید بهترین‌ها را برایش بخواهم.
با اینکه مادر نمی‌تواند حتی کوچک‌ترین آسیبی را در وجود فرزندش ببیند به خدا گفتم: محمدحسین عاشق شهادت است. من هم می‌دانم که شهادت بهترین چیزی است که می‌شود نصیب عزیزم شود. پس خدایا، بهترین را نصیب او کن. یکی دو روز بعد از آن اتفاق، پسرم به شهادت رسید.

با سه داور زن در جام جهانی آشنا شوید

موکانسانیا، استفانی فراپارت و یوشیمی یاماشیتا، سه داور زن در جام جهانی هستند. 

داور پیشرو
استفانی فراپارت یکی از داوران پیشرو در فوتبال زنان و مردان است. در سال 2019 او فینال جام جهانی زنان را قضاوت کرد و اولین داور زن یک مسابقه فوتبال مردان در لیگ فرانسه شد. در ادامه، سوپرجام یوفا بین لیورپول و چلسی را قضاوت کرد. سال بعد او اولین زنی بود که یک بازی لیگ قهرمانان مردان را سوت زد. در سال 2021 ، این داور فرانسوی، اولین زنی بود که یک بازی مقدماتی جام جهانی مردان را قضاوت کرد.

ژاپنی موفق
یاماشیتا، داور 36ساله ژاپنی، موفقیت مشابهی در مسابقات آسیایی داشته است. او در اردیبهشت ماه سال گذشته به عنوان اولین داور زن یک بازی لیگ  فوتبال مردان ژاپن انتخاب شد. امسال هم داوری مسابقات متعددی را در جام ملت‌های آسیا زنان و لیگ قهرمانان مردان آسیا را برعهده داشت. 

با افتخار از رواندا
سالیما موکانسانگا، داور 34 ساله رواندایی در جام ملت‌های زنان آفریقا، لیگ قهرمانان زنان و المپیک 2020 توکیو قضاوت کرده است. فیفا 24 داور مرد را برای کار بر روی فناوری بررسی ویدیویی انتخاب کرده است. استفاده از سیستم نیمه خودکار برای تصمیمات آفساید هنوز در حال بررسی است. از آرژانتین، برزیل، انگلیس و فرانسه 2 داور انتخاب شده‌اند. از انگلیس داوران معروفی مانند مایکل اولیور و آنتونی تیلور حضور خواهند داشت. 

حماسه زنان “لَردِه” دشتستان، الگویی هویت ساز برای زنان ایرانی

حماسه شیرزنان قهرمان “لَردِه ” دشتستان را تاریخ ایران به خاطر دارد، هنگامی که با پایمردی توانستند پوزه استعمار پیر انگلیس را به زمین مالیده و تاریخ ساز شوند، این حماسه الگویی ملی از مقاومت پیروزمندانه در برابر تجاوز بیگانگان برای هویت سازی زنان ایرانی است.

بوشهر بیشتر با نام شهید رئیسعلی دلواری سردار مبارزه با استعمار جنوب،  شناخته می‌شو،د اما بررسی‌های تاریخی نشان می‌دهد در کنار سرداران این قیام، نام شیرزنان لَردِه در هنگامی که رئیسعلی دلواری و بسیاری از دلاوران و سرداران این سرزمین شهید و زخمی شده بودند با روحیه‌ای مردانه به مقابله با انگلیسی ها پرداختند؛ توانستند یگان نظامی آنها را در هم بکوبند و درسی فراموش نشدنی به آنان بدهند.

در همه حماسه‌های ماندگار، زنان به صورت مستقیم و غیر مستقیم حضور داشته‌اند به نحوی که همیشه مشوق مردان و یاریگر آنان از نظر فکری و روحی بوده اند و درغیاب آنان نیز جای خالی آنها را برای خانواده پر کرده‌اند به نحوی که در نبرد دلوار خانواده رئیسعلی و اهالی دلوار همگی به صورت غیر مستقیم در رساندن تدارکات جنگی، پرستاری از مجروحان، نگهداری سالخوردگان و کودکان و رساندن آب و غذا به مجاهدان نقش بسزایی داشتند.

اما در حماسه لرده زنان به جای پشتیبانی از جنگ و پرستاری از مجروحان این بار خود برای مقابله با استعمار دست به سلاح می‌برند و برای دفاع از سرزمین؛ جان خویش را در طبق اخلاص گذاشتند و مانع پیشروی نیروهای استعمار شدند.

نام زنان لرده‌ای در منابع ضبط شده به صورت همسر، مادر و خواهر آمده که بیانگر مردانه بودن تاریخ است؛ آنطور که در منابع تاریخی آمده، نام تعدادی از آنان عبارتند از؛ همسر رئیس حسن، مادر مشهدی علی لرده ای، همسر رئیس ملک، مادر حاجی و فرهاد (که در جریان مبارزه شهید شدند)، خواهر حاجی و فرهاد، همسر کربلایی علی، مادر حسین لرده ای، خواهر کربلایی نظام لرده ای و همسر رئیس غلامعلی که شهید شدند.

تا پیش از حماسه لرده “ادوارد گری” یکی از مقام‌های وقت کشور انگلیس در برابر نمایندگان مجلس این کشور ضمن تمجید از قوای انگلیسی گفته بود ” دولت بریتانیا می‌تواند با ۵۰۰ نفر نظامی از بوشهر تا اصفهان را تصرف کند” اما حضور چند زن غیور از منطقه لرده دشتستان نشان داد مردم بوشهر براحتی سکوت و تسلیم را نمی پذیرند.

روایتگری حماسه لَردِه 

 لرده روستایی کوهستانی در منطقه ای صعب العبور در دل کوه‌های گیسکان در هشت مایلی شمال شرقی شهر برازجان مرکز شهرستان دشتستان استان بوشهر است که تنها ۱۲ زن و مرد داشت و  زنان آن نام این منطقه را جاودانه کرده‌اند.

برای معرفی حماسه زنان لرده به گفت و گو با فاطمه مومنی کارشناس ارشد تاریخ، پژوهشگر و نویسنده کتابی با عنوان “از نبرد دلوار تا حماسه لرده” هم صحبت شدیم ؛ آنچه در ادامه  به طور یکنواخت از زنان لرده بیان می‌شود روایتگری او از این رویداد حماسی است.

حماسه زنان "لَردِه" دشتستان، الگویی هویت ساز برای زنان ایرانی

بعد از شهادت رئیسعلی دلواری نیروهای مجاهدان جنوب دچار ضعف و اتحاد آنها کمرنگ شد آخرین مرحله اتحاد مجاهدان شرکت در جنگ “سربست چغادک” بود که با تفوق نیروهای انگلیسی درهم شکسته شد.

یکی از روسای مجاهدان میرزا محمد خان برازجانی غضنفرالسلطنه بود که پس از عقب نشینی و شکست درجنگ سربست چغادک به طرف برازجان می‌رود او در ابتدا قول همکاری را به افسر ارشد نیروهای انگلیسی می‌دهد ولی وقتی در اول مهر نیروهای انگلیسی وارد برازجان شدند وی و یارانش حضور نیروهای بیگانه را در شهر تحمل نکردند و  پس از مذاکره با طوایف برازجان تصمیم بر مبارزه می‌گیرند. 

با موضع گرفتن غضنفر السلطنه و یارانش در مقابله با انگلیس نبرد سختی اتفاق افتاد و به خاطر تفوق انگلیسی ها، ضعف مجاهدان، نبود تدارکات و آنفلوآنزای شدیدی که شیوع یافته بود مجاهدان با دادن تلفات ناچار به ارتفاعات لرده که منطقه ای صعب العبور و کوهستانی بود، عقب نشینی کردند.

منطقه لرده با حدود سه هزار پا ارتفاع از برازجان چند کوره راه داشت و مجاهدان می‌توانستند با تعداد کمی تفنگچی جلوی پیشروی بیشتر نیروهای انگلیسی را بگیرند؛ اوایل آبان ماه غضنفر السلطنه به دیدن شیخ محمد حسین مجاهد برازجانی رفت وقتی این خبر به انگلیسی‌ها رسید آنان به فکر افتادند که از این فرصت برای درهم شکستن مجاهدان استفاده کنند.

هشت آبان ۱۲۹۷ ساعت ۱۱ شب ۲ ستون نیروهای انگلسی به فرماندهی ژنرال ها “اسمی ” و “میجر فرنکز” با راهنمایان محلی به سمت لرده پیشروی کردند و بامداد به قله لرده رسیدند در آنجا تعدادی از مجاهدان و خانواده غضنفرالسلطنه حضور داشتند که با وجود کمک اهالی لرده و مردانشان، این عملیات غافلگیرانه و حضور نداشتن غضنفرالسلطنه برای نظم بخشی به امور و فرماندهی موجب شد تا نیروهای انگلسی در کارشان موفق شوند.

تصمیم سر نوشت ساز زنان لرده ای 

انگلیسی ها چادرها را به آتش کشیدند و تعدادی از مجاهدان کشته و تعدادی را به اسارت بردند وقتی خبر دستگیری و اسارت مردان به زنان لرده ای رسید این زنان تصمیم به مقابله گرفتند و در موقع بازگشت ستون دوم یعنی ستون چپ نیروهای انگلیسی به فرماندهی میجر فرنکز مورد حمله قرار گرفت.

 این بانوان در لحظاتی که نیروهای انگلیسی به پیروزی قطعی رسیده بودند و راه برگشت را در پیش داشتند با شلیک گلوله و شیوَن و هلهله از بالای کوهستان، انگلیسی هایی که در میانه راه در حال برگشت بودند را دچار رعب و وحشت کردند. 

این اقدام بانوان لرده‌ای که موجب کشته و زخمی شدن ۳۰۰ سرباز انگلیسی شده بود نظم نیروهای انگلیسی را از هم گسیخت و مجاهدان و مردان لرده ای از فرصت بدست آمده برای آزادی خویش بهره بردند و به این صورت نیروهای انگلیسی با شکست مواجه شده و عقب نشینی کردند. 

حماسه زنان "لَردِه" دشتستان، الگویی هویت ساز برای زنان ایرانی

در این ماجرا که رعب و وحشت بر نیروهای انگلیسی حکمفرما شده بود آنها تصور می‌کردند که نیروی جدیدی به آنها حمله کرده و نمی‌دانستند که این کار از  سوی ۶ و یا  ۱۰ شیر زن از زنان لرده ای انجام شده است.

میجر فرنکز که طعم شکست از مردان دلاور و شیرزنان لرده‌ای را چشیده و سخت تحت تاثیر آن حادثه قرار گرفته بود بعدها از آقاخان زیارتی حاکم برازجان می‌خواهد که ترتیب ملاقات وی با سرداران عشایر لرده‌ای را فراهم آورد وی پس از حضور در جمع مردم زبان به ستایش آنها گشود و از چند نفر آنان عکس گرفت و گفت: عکس شما را به لندن می‌برم تا دولت انگلیس چهره‌های شما را ببیند، به آنها خواهم گفت که شما چگونه جنگیدید.

 ۱۵ آبان ماه سالروز مبارزات ضد استعماری زنان 

تاکنون اقدامات مهمی در زمینه شناسایی مبارزات ضد استعماری و استکباری مردمان این سرزمین انجام گرفته اما در این میانه حماسه زنان لَردِه با هدف تبیین نقش زنان در مبارزات ضد استعماری مغفول مانده است، مساله ای که امروز مورد تاکید امام جمعه بوشهر قرار دارد.

به بیان نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه بوشهر حماسه زنان لرده ۱۱۰ سال پیش رخ داد و برای زنده کردن این حادثه ۱۵ آبان سالروز وقوع این حماسه باید به عنوان نقش آفرینی زنان در مبارزات ضد استعماری نام‌گذاری شود تا زمینه ای برای معرفی حماسه آفرینی زنان این سرزمین باشد.

حماسه زنان "لَردِه" دشتستان، الگویی هویت ساز برای زنان ایرانی

به اعتقاد آیت الله غلامعلی صفایی بوشهری به زانو درآوردن سربازان انگلیسی از سوی زنان لرده نه تنها در ایران بلکه در جهان بی نظیر است و بررسی حماسه آفرینی این زنان ثابت می‌کند زنان با غیرت ایرانی همچون سرداران این سرزمین قدرتمند، دشمن شناس و قدرت به زانو درآوردن استعمار و استکبار را دارند.

امام جمعه بوشهر به این مساله نیز اشاره می‌کند در شرایط حساسی که دشمن برای ضربه زدن به انقلاب اسلامی جامعه زنان را هدف قرار داده و تصور می‌کند می‌تواند با فریب زنان و دختران ایرانی به نقشه شوم خود دست یابد؛ معرفی دقیق این اسطوره‌ها به جهانیان نقش زنان ایرانی را در ولایتمداری و مقاومت در برابر استعمار و استکبار بخوبی تبیین می‌کند.

حماسه‌ای ملی و هویت ساز برای زنان ایران اسلامی

زنان لرده نگینی از گوهرهای گرانبهای جمعیت زنان هستند که با اسلحه‌های ابتدایی خود در مقابل قشون انگلیس ایستاده و در تاریخ ماندگار شده اند با این توصیف زنان لرده دشتستان دلیرانی هستند که نگین حلقه مقاومت به عنوان عنصر بقا لقب گرفته است.

رئیس سازمان بسیج جامعه زنان کشور نیز حماسه زنان لرده را حماسه‌ای ملی برای زنان ایران اسلامی عنوان می‌کند که شانیت، جایگاه و ظرفیت لازم را برای مطرح شدن در سطح ملی دارد.

مینا بیابانی معتقد است حماسه زنان لرده ضمن اینکه باید در تقویم جمهوری اسلامی به ثبت برسد؛ صدا و سیما نیز با ساخت مستندها و برگزاری جشنواره، همایش و برنامه های ملی نسبت به معرفی این حماسه در سطح ملی و بین المللی اقدام کند.

حماسه زنان "لَردِه" دشتستان، الگویی هویت ساز برای زنان ایرانی

او این را هم یادآور شد موضوع حماسه زنان لرده در هویت سازی برای زنان ایرانی مهم است چرا که آنچه امروز با آن مواجه هستیم حاکی از فاصله گرفتن از هویت زن اسلامی ایرانی است و باید این نقاط عطف به عنوان موضوعاتی برای برجسته‌تر کردن نقش زنان مطرح شود.

حماسه زنان لرده در مسیر ثبت ملی 

ناتوانی در نمایش داشته های فرهنگی خود مشهود است چرا که بعد از سال‌ها حوادث تاریخی بسیاری در این استان وجود دارد که هنوز بخوبی معرفی نشده است و می طلبد مسئولان فرهنگی با برنامه ریزی بتوانند در معرفی این وقایع تاریخی اقدام کنند چرا که با نمایش الگوهای واقعی بویژه واقعه‌ای مانند زنان لرده می توان از رسوخ هر چه بیشتر الگوهای جعلی غربی در بدنه جامعه جلوگیری کرد و زمینه ای فراهم می‌شود تا دختران این سرزمین الگوهای خود را از میان زنان مبارز و اندیشمند سرزمین خود برگزینند. 

استان بوشهر استانی حماسه ساز در تاریخ به شمار می‌رود؛ حماسه‌هایی که ثبت آن در فهرست آثار ملی ناملموس می تواند اهمیت آنها را بیشتر نمایان و در کشور مطرح کند در همین ارتباط آن طوریکه اسماعیل سجادی منش مدیرکل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان بوشهر می گوید: تلاش می‌شود با ارائه مستندات لازم در زمینه  مبارزه زنان لرده این حماسه تاریخی مهم در فهرست ثبت آثار ملی ناملموس قرار گیرد. 

او این را هم یادآور می‌شود که ثبت این حماسه در فهرست ثبت آثار ناملموس استان به ثبت این روز در تقویم کشور به عنوان روز مبارزه ضد استعماری زنان ایران کمک می‌کند.

به هر حال با نبرد لرده انگلیسی‌ها به اهدافی که داشتند یعنی در هم شکستن مقاومت غضنفرالسلطنه و دستگیری وی نرسیدند چه بسا اگر کمک و همراهی زنان لرده نبود قوای انگلیس که هم از حیث تجهیزات و نفرات برتری داشت به اهداف خود می‌رسیدند اما رشادت شیرزنان لرده و ایثار و فداکاری آنها باعث شد که این نبرد نتیجه‌ای جز رسوایی برای قوای انگلیس و فرماندهانش به بار نیاورد.

هرچند حماسه زنان لرده بیش از ۱۱۰ سال در گذر تاریخ مغفول ماند اما یادآوری این حماسه آفرینی ها نشان می‌دهد این سرزمین زنان و مردانی استعمار ستیز داشته و در هیچ برهه ای از تاریخ اجازه نداده اند  زیر یوغ استعمار و استکبار بروند.  

روایت شهربانو شاهد از سرگذشت متفاوتش

همراه دو خانم به منزل آقای محمد حسین دانشور، جانباز70 درصد وارد می‌شویم. منزل آنها همکف است، جایی بدون حتی یک پله. در این منزل آقای دانشور و همسرش، شهربانو‌خانم شاهد با هم زندگی می‌کنند. به محض ورود به منزل، تصاویر بزرگ و زیبای دو شهید گران‌قدری که پدر فرزندان خانم شاهد هستند، نظرمان را جلب می‌کند.هدف‌مان مصاحبه با خانم شهربانو شاهد است؛ خانمی که سه فرزند از دو شوهر شهیدش دارد و سال‌هاست زندگی‌اش را وقف خدمت به یک جانباز 70درصد کرده است. در یک مصاحبه دو ساعته، دنیای جدیدی از فداکاری، ایثار خانم‌ها و خانواده شهدا به روی‌مان گشوده شد.
خانم شاهد با تشکر از این‌که ما را برای مصاحبه پذیرفتید، از شهادت همسرتان آقا علی اکبر عسگری بگویید.
عید 1361 اولین سالی بود که آقا علی‌اکبر فرسنگ‌ها با من و بچه‌ها فاصله داشت. مریم و سمیه گاهی بهانه پدرشان را می‌گرفتند ولی خیلی جدی نبود. می‌شد با اسباب بازی و… سرشان را گرم کرد. گاهی هم با آنها خاله بازی می‌کردم تا نبود بابا را فراموش کنند.  هر روز صبح تا ظهر منتظر بودم تا نامه آقاعلی‌اکبر از جبهه بیاید و بعدازظهر هم که می‌شد، منتظر بودم با تلفن صدایش را بشنوم. دختر دایی‌ام، مادر اکبرآقا، نیمی از وقت آزادش را با بچه‌های من می‌گذراند و بقیه‌اش را با فرزندان محمدتقی. آقامحمدتقی، برادرشوهرم بود که او هم به جبهه رفته بود. حق هم داشت؛ آن عروسش دو پسر داشت با شیطنت‌های کودکانه. علاوه بر آن خانم آقامحمدتقی، فرزند سومش را باردار بود. آن سال دختر دایی در ایام عید چندبار خانواده ما و برادرشوهرم را دعوت کرد تا بتواند برای بچه‌ها قصه بگوید و آنها را بخنداند. او آن‌قدر تودار بود که نمی‌شد در رفتارش نگرانی ببینی ولی می‌دانستیم وقتی مادری دو پسرش با هم جبهه هستند در حالی که متاهلند و هر کدام دو سه فرزند دارند در قلبش چه می‌گذرد. علاقه شدید دختر دایی به پسرانش را نه فقط ما می‌دانستیم بلکه تمام فامیل و اهل محل از آن خبر داشتند، چون وقتی علی‌اکبر و محمدتقی درس می‌خواندند و کمی آمدن‌شان دیر می‌شد تا سر خیابان دنبال‌شان می‌رفت و آنجا روی سکو، چشم به راهشان می‌نشست.البته با آن سرنوشت پرماجرای دختردایی، او حق هم داشت که نگران بچه‌هایش باشد. محمدتقی را از شوهر اولش داشت و علی‌اکبر را از شوهر دومش. وقتی پدر علی‌اکبر-شوهر دومش که چاروادار بود- یخ زد و از دنیا رفت، مجبور شد دست دو بچه‌اش را بگیرد و راهی تهران شود. دختردایی و دو فرزند خردسالش وقتی به تهران آمده بودند، دو سه هفته در منزل ما مهمان بودند. من بچه بودم و با دو پسر دختردایی بازی می‌کردم و خوشحال از این‌که همبازی جدید دارم. بعدها فهمیدم که دختردایی سه هفته در یک حمام کارکرد تا آن‌که شغلی را در منزل علی‌اصغر حکمت پیدا کرد. همان اول با آنها شرط کرد که برای پذیرایی و خدمت پیش مهمانان نخواهد رفت. در منزل سرایداری ساکن خواهد شد و درکنار آشپزی، کارهای منزل را هم انجام خواهد‌داد.  دختردایی به خدمت در منزل آقای حکمت مشغول بود تا وقتی که محمدتقی و علی‌اکبر برای خودشان مردی شده بودند، دیگر اجازه ندادند مادرشان خدمتگزار کسی باشد. محمدتقی کارمند هلال‌احمر شد و علی‌اکبر هم مغازۀ الکتریکی و برق ساختمان داشت.
 
علی اکبر برق را قطع می‌کرد و من اعلامیه پخش می‌کردم 
روزهای عید 1361 که همزمان بود با عملیات فتح‌المبین با اضطراب و نگرانی پشت‌سر گذاشتیم. در این ایام بیشتر به روزهایی فکر می‌کردم که دوران عقدمان را با علی‌اکبر پشت‌سر می‌گذاشتیم و شب و روزمان به فعالیت‌های انقلابی می‌گذشت. مخصوصا از وقتی که ماجرای 17شهریور میدان ژاله اتفاق افتاد، شبی نبود که با علی‌اکبر به مسجدی برای پخش اعلامیه نرویم. در یک موقعیت مناسب اکبرآقا برق مسجد را قطع می‌کرد و من فرصت داشتم اعلامیه‌ها را از بالای بالکن یا پشت پرده در قسمت آقایان و خانم‌ها پخش کنم. وقتی هم که غائله کردستان و جنگ شروع شد، عضو بسیج محله بودم و هروقت به دیدن خانواده شهدا می‌رفتیم، حس می‌کردم باید آقاعلی‌اکبر را بیشتر تشویق کنم تا به جبهه برود. او هم در جوابم می‌گفت کمی صبر کن تا حساب و کتاب مغازه را درست کنم، قرض و قوله‌ها را راست و ریس کنم تا بعدها به دردسر نیفتید.

2برادر به فاصله 5روز به شهادت رسیدند
یک روز عصر، اوایل اردیبهشت در مجلسی در محله شرکت کرده بودیم. پچ‌پچ خانم‌ها ته دلم را خالی کرده بود، زیرا آقاعلی‌اکبر هنگام رفتن به جبهه طوری با بچه‌ها و من خداحافظی کرده بود که دوست نداشتم از آن نوع رفتار، استنباط آخرین خداحافظی را داشته باشم. سرانجام یکی از خانم‌های جلسه یواشکی به من گفت محمدتقی، برادر شوهرم به شهادت رسیده است و باید دختردایی را آماده کنیم تا برای مراسم تشییع آماده شود. آقامحمدتقی 12اردیبهشت1361 در منطقه خرمشهر به شهادت رسیده بود. ابتدا فکر کردم همسرم، علی‌ا‌کبر به شهادت رسیده ولی قسم خورد که راست می‌گوید. به هر جهت موضوع را به اطلاع دختردایی رساندیم یا بهتر بگویم از رفتار ما متوجه موضوع شد. طی یکی دو روز مراسم تشییع، خاکسپاری و ختم انجام شد.  نزدیک ظهر روز سوم پس از مراسم ختم شهید محمدتقی، حجت‌الاسلام ادبی به منزل ما آمد و با مقدماتی خبر شهادت آقاعلی‌اکبر را به من داد و خواست موضوع را به دختردایی اطلاع بدهم و آن هم در شرایطی بحرانی که فکر می‌کردم خدایا با دو دختربچه که پدرشان شهید شده باید چه کنم و همین‌طور برای خانم برادرشوهرم ناراحت بودم. آقا محمدتقی  وقتی به شهادت رسید، سه فرزند داشت. علی اکبر، پنج روز بعد از محمدتقی، روز 17‌اردیبهشت در همان منطقه خرمشهر به شهادت رسیده بود.

 و بعد با همسر دوم‌تان ازدواج کردید.
بله. یک سال از شهادت آقاعلی‌اکبر می‌گذشت و زندگی من و دو فرزندم عادی شده بود. دختردایی حسابی قربان صدقه سمیه و مریم می‌رفت و خانواده خودم هم به امورات‌مان رسیدگی می‌کردند.  من هم کلاس می‌رفتم، یعنی هم یادمی‌گرفتم و هم یاد می‌دادم. بیش از چیزی هم به احکام علاقه‌مند بودم. یک روز وقتی به خانه رفتم، مادرم گفت از خانواده عمویم تماس گرفته‌اند و سؤال کرده‌اند آیا حاضری با محمدعلی، ازدواج کنی. محمدعلی ، پسرشان بود. گفتم دو دختر ناز دارم که حاضر نیستم یک لحظه از آنها جدا‌شوم. 

می‌خواست برای فرزندان شهدا پدری کند
مادرم گفت من این حرف‌ها را به زن عمو گفته‌ام و او در جوابم گفت محمدعلی به خواهرش گفته بوده دوست دارم با خانم شهیدی ازدواج کنم که فرزند داشته باشد تا در حق آنها پدری کنم. خواهر محمدعلی به او پیشنهاد داده به خواستگاری دختر عمویت برو. یک ماهی با خودم کلنجار رفتم. پس از یک ماه توانستم قدری به خودم مسلط شوم و به ازدواج و آینده فکر کنم. بعد از آن یک سفر به مشهد رفتیم و خانواده عمویم هم با ما آمدند. در مشهد یکی دو بار با محمدعلی صحبت کردم. حرفش این بود که پاسدار است و فرمانده گردان روح‌ا… و همیشه باید آماده شرکت در رزم باشد. من هم گفتم دخترانم برایم خیلی عزیزند و باید مهربان‌تر از هر پدری با آنها رفتار کنی. آذر 1362مجلس ساده‌ای برگزار شد و زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم. سمیه و مریم حسابی به محمدعلی علاقه‌مند شده بودند و وقتی محمدعلی به جبهه می‌رفت مرتب بهانه‌اش را می‌گرفتند، هر چند محمدعلی آن‌قدر به جبهه می‌رفت که به نبودش عادت کرده بودند. خداوند بعد از مدتی به ما الهه را داد. محمدعلی وقتی به خانه می‌آمد، اول مریم و سمیه را بغل می‌کرد و می‌بوسید و بعد سراغ الهه می‌رفت. زندگی با محمدعلی واقعا شیرین بود. او اهل ادب و معرفت بود هر چند به‌ندرت در خانه بود. به خداحافظی‌ها و آمدوشدهای محمدعلی به جبهه عادت کرده بودیم تا این‌که اواسط آذر 1365 محمدعلی گفت همراه گردانش به جبهه خواهد رفت. آن روز دفعه اول خداحافظی کرد و رفت. بعد از کمی برگشت و گفت چون وقت داشتم آمدم تا یک‌بار دیگر تو و بچه‌ها را ببینم. با شنیدن این حرف دلم ریخت و زانوهایم شل‌شد. نشستم و با چشمانی اشک‌آلود نگاهش کردم. هیچ وقت این‌گونه خداحافظی نکرده بود. با هر سختی‌ بود نگذاشتم بغضم بترکد ولی همین که محمدعلی را بدرقه کردم، بغضم که داشت مرا خفه می‌کرد، ترکید. پتو را روی سرم کشیدم و پیش بچه‌ها وانمود کردم که باید استراحت کنم. یک ماه از این خداحافطی نگذشته بود که خبر شهادت محمدعلی را به ما دادند در حالی که الهه 9ماهه بود.

در حالی که مادر سه فرزند بودید چه انگیزه‌ای سبب شد تا مجدد ازدواج کنید و عمری پرستاری یک جانباز معزز را به عهده بگیرید؟
پس از شهادت محمدعلی باید خودم را با شرایط جدید وفق می‌دادم و علاوه بر آن‌که به درس و مشق سه دخترم می‌رسیدم، خودم نیز به تحصیل ادامه می‌دادم برای همین در یک دبیرستان نوبت دوم ثبت نام کردم و به‌طورجدی درس‌خواندن را شروع کردم. در این دبیرستان که در منطقه خزانه بخارایی قرار داشت، تعداد زیادی از همکلاسی‌هایم نیز خانم‎هایی بودند که سن و سالی نداشتند و همسران‌شان به شهادت رسیده بودند. ساعت‌های تفریح، فرصتی بود تا از هر دری باهم صحبت کنیم. یک روز در جمع ده، بیست نفره آنها گفتم نباید طوری باشد که بی‌خیال ازدواج شوید و تنها بمانید. 

خدمت به یک جانباز قطع نخاع
بلافاصله یکی از همکلاسی‌هایم گفت: «شما خود نمونه عالم بی‌عمل هستی.» جواب دادم: «دنبال مورد مناسب هستم. تصمیم دارم عمرم را وقف جانبازی کنم که از دست و پا محروم باشد. فردای آن روز مرا کنار کشید و گفت در همسایگی ما یک جانباز قطع نخاع زندگی می‌کند که مدتی او را در آسایشگاه جانبازان گذاشته بودند و می‌دانم هشت سال است که در بنیاد شهید اسم نوشته تا کسی برای ازدواج با وی اعلام آمادگی کند. 
پدر و برادرم را به آدرسی که داده بود، فرستادم تا درمورد آقای محمدحسین دانشور، تحقیق کنند. وقتی نتیجه تحقیقات در مورد اخلاق و رفتار آقای دانشور و خانواده‌اش مثبت بود، چند جلسه با وی صحبت کردم و به وی شرایطم را گفتم که خانواده‌دار هستم و آمد و رفت‌مان زیاد است و این‌که من نمی‌توانم مردی را که در خانه بیکار بنشیند، تحمل کنم. 
فقط سه چهار سال فرصت می‌دهم تا لیسانست را بگیری و مشغول کار شوی. وقتی آقای دانشور شرایط را پذیرفت، زندگی زیر یک سقف را شروع کردیم. با نظر و لطف خداوند اکنون زندگی شیرینی داریم. 
آقای دانشور لیسانسش را گرفت و الان در بنیاد شهید و امور ایثارگران در بخش فرهنگی فعالیت می‌کند. هر روز صبح روی ویلچر می‌نشیند و با ماشین به محل کارش می‌رود و خودش نیز برمی‌گردد. کماکان با بچه‌ها و فامیل‌ها رفت‌وآمد داریم. خداوند را شاکرم که هر روز فرصتی به من می‌دهد تا به یک جانباز دفاع‌مقدس خدمت کنم.
نویسنده: محمدمهدی عبدا…‌زاده