ایده بازی با آبرنگ
دفاع از زنانگی و مسلمانی
«کمکم داشت حالم از اون شرایط به هم میخورد. بچهها متوجه نمیشدن که من دارم سر کار میذارمشون یا واقعا متن شعر همینقدر سخیفه. خدا خدا میکردم که هرچه زودتر اثر فاخری (!) که میشنیدیم بساطش جمع بشه اما همیشه درست توی همین شرایط، زمان کش میآد و واحد گذشت زمان از ثانیه به شبانهروز تغییر پیدا میکنه! سیلون دستبهسینه وایساده بود و داشت سعی میکرد عمق نداشته شعر رو بفهمه! چند بار به سرم زد بهشون بگم: ببینید بچهها، این اصلا در سطحی نیست که اسمش رو شعر بذارم! طرف یه چیزی خونده رفته. اما نمیشد. آبروریزی بود. بعد از اون همه افاضات درباره شعر و ادب پارسی و مردم ادیب کشورم، جای همچین حرفی نبود. ویدد که سمت چپ مغی نشسته بود و تا اون موقع ساکت بود گفت: من فکر میکنم اصلا با معشوقش مؤدب حرف نمیزنه! گفتم: خب، البته بله. کلا شعرش جوری گفته شده که با آدم با فرهنگی طرف نباشیم! مغی گفت: خب، بعدش چی میشه؟»
آنچه خواندید بخشی از کتاب «خاطرات سفیر» به قلم نیلوفر شادمهری است، کتابی شامل 31 خاطره در 223 صفحه که انتشارات سوره مهر منتشر کرده است. به گفته نویسنده، برخی از این خاطرات پیشتر در وبلاگی به نام «سفیر» منتشر شده است. این اثر چالشهای یک بانوی مسلمان را به عنوان دانشجوی ممتاز ایرانی در فرانسه با لحنی کاملا دوستانه و خودمانی و راحت به نمایش میگذارد.نویسنده برای تحصیل دوره دکتری طراحی صنعتی، موفق به کسب بورسیه دانشگاه شهر آنژه میشود، شهری کوچک در کشور فرانسه که به تسهیلات دانشگاهی و کمک به دانشجویان برای انجام پروژههای علمی مشهور است. این سفر ابتدا با هدف رسیدن به سطح علمی بالاتر و کسب مدرک دکترا در رشته تخصصی نویسنده انجام میشود، اما با حضور در فضا و موقعیتی تازه که خصوصا با عقاید شادمهری بسیار متفاوت است، معنای دیگری به خود میگیرد و انگار هدف به وسیله تبدیل میشود. مواجهه او با آدمهای مختلف، اتفاقات متفاوت و پیشامدهای غیرمنتظره این خاطرات را جذابتر میکند.شادمهری در این کتاب زمانها و موقعیتهای متفاوتی را به تصویر میکشد: از قبول نشدن در بهترین دانشگاه فرانسه تنها به دلیل حجاب و دست ندادن با سرشناسترین استادان مرد تا برگزاری دعای عهد در اتاق خوابگاه و خواندن دعای کمیل. در همه این موقعیتها، نویسنده شرایطی را ترسیم میکند که هرچند در یک کشور اروپایی اتفاق میافتد، برای مخاطب بسیار آشنا و قابل درک و همذاتپنداری است.«خاطرات سفیر» قلمی نه زنانه بلکه دخترانه دارد. اثری است که بیشک برای مخاطب نوجوان میتواند جذابیت داشته باشد. بارزترین موضوع کتاب حجاب است و مبتنی بر خاطرات شخصی، با نگاهی فرهنگی و مردمشناسانه نگارش شده است. این کتاب به دلیل درونمایه و محتوای آن مورد توجه بسیاری از اندیشمندان قرار گرفته است. رهبر معظم انقلاب نیز در جریان یکی از دیدارها با اشاره به این کتاب گفتند: توصیه کنید خانمهایتان این کتاب را بخوانند.
خواننده در «خاطرات سفیر» با مباحثات و گفتوگوهای عقیدتی نیلوفر شادمهری در خوابگاه دانشجویی روبهروست و او بیشتر از این گفتوگوها برای خواننده خود سخن گفته است به طوری که درباره دلیل شروع نوشتن این خاطرات گفته است: آن زمانی که من شروع به مکتوب کردن این خاطرات کردم، تعدادی از دانشجویان مسلمان را میدیدم که همان اتفاقاتی که برای من پیش آمده، برای بعضی از اینها نیز افتاده بود.
دکتر سمانه پورمحمد پژوهشگر ارتباطات و رسانه
این زن ها فرشته اند
بانوان امدادگر در حوادث با نگاه خواهرانه به یکدیگر یاری میرسانند.
فرض کن یک روز بهاری است. بار و بنه را بستهای و میخواهی راهی سفر شوی. ماشین را سرویس کردهای، ساکها را هم بستهای و به رسم همیشه صدقه سفر را کنار گذاشتهای.
خودت و خانوادهات را به خدا میسپاری و راهی جاده میشوی. عوارضی را رد میکنی و سفر شروع میشود. کنار و گوشه جاده پر است از تابلوهای «احتیاط کنید!». مدام در دلت این جمله را تکرار میکنی که باید مراقب جان خانوادهات باشی. تو مراقبی اما ناگهان خودرو جلو از شانه جاده بیرون میزند و به تپهای میخورد و چپ میشود. سریع میایستی. میخواهی کمک کنی اما دست زنی از شیشه ماشین بیرون زده است. تردید داری جلو بروی یا نه! از اطراف میگویند بگویید خانمی جلو بیاید و روی تن این خانم را بپوشاند. زنان اطراف صحنه تصادف تحمل دیدن آن را ندارند. ناگهان زنی که میگویند امدادگر است از میان جمعیت جلو میآید، نبض زن مصدوم را میگیرد و چادر روی تن او میکشد. با خودت میگویی: چه خوب شد که اینجا زنی امدادگر است.
این بار فرض کن در خانه نشستهای. کتاب یا گوشی یا کنترل تلویزیون را در دست گرفتهای که ناگهان همهجا با هم میلرزد. تو در میان آشوب و فریاد و فرار، یاد آن جمله مادربزرگ میافتی که همیشه میگفت لباس کافی به تن داشته باشید بهویژه شبها که اگر زلزله شد و خواستند شما را از زیر آوار دربیاورند برهنه نباشید. خدابیامرز فکرش را نمیکرد زنان هم کمکم جرئت کنند و امدادگر شوند. در میان فریاد و فرار، فقط در دلت دعا میکنی اگر اتفاقی افتاد، یکی از زیر آوار بیرونت بیاورد که به قول مادربزرگ خدابیامرز، آبروریزی نباشد.
این بار فرض کن که در طبقه چهارم خانه نشستهای یا ایستادهای یا مشغول آشپزی هستی، ناگهان صداهایی میشنوی. یک نفر محکم در آپارتمان را میزند و میگوید طبقه دوم آتش گرفته است. تا خودت را به آسانسور میرسانی، برق قطع شده است. راهپلهها هم بسته است. ناچار به واحد خودت برمیگردی و لب پنجره خودنمایی میکنی تا آتشنشانها بدانند یکی هم در این طبقه هست. ترس در سراسر وجودت نشسته است. یک نفر با بالابر مقابل پنجره میآید. لبه شیشهای کلاهش را بالا میدهد و دستش را دراز میکند تا دست تو را بگیرد و از بیم نجاتت دهد. او یک زن آتشنشان است. دستش را که گرفتی، همان لحظه در آغوش او هایهای گریه میکنی. با خودت میگویی چه خوب است که او یک زن است.
همه این گمانهها، حادثههایی هستند که اگر خودت آنها را تجربه نکرده باشی، دیگرانی هستند که آنها را تجربه کرده باشند و زنان امدادگری هستند که این لحظهها را بسیار دیدهاند، لحظههایی از ترس و از ناامیدی که یک امدادگر به فریاد آنها رسیده است و آنجایی که این امدادگر یک زن بوده، نفسی راحت و عمیق بردل نشانده است. وقتی امدادگر یکی از جنس خودت است، در آن لحظه که هیچ چیز را نمیتوان پیشبینی کرد، میتوانی نفسی راحت بکشی و راحت به او اعتماد کنی، اعتمادی از جنس نیازها، بایدها و ارزشهای زنانهای که نهتنها زنان بلکه مردان هم آن را قبول دارند و میپسندند.
گفتگو با یکی از قابله های قدیمی
بازمانده قابله های قدیمی شهر از تاریخ شفاهی این شغل می گوید
فاطمه سلطان صفاری، فرشته ای است در انتهای کوچه پس کوچه های خیابان رسالت مشهد. از بازمانده های نسل قابله های شهرمان که نامشان به عنوان مادر، زینت بخش یک محله است. او با لهجه شیرین و ادبیات پر مهرش، با همین چند جمله ساده، به خوبی خودش و هنری را که در 85سال زندگی اش برقرار بوده است، معرفی می کند: «صدتا بچه به دنیا آوردم. صدتا جنازه شستم. صد باردست فقیر فقرا را گرفتم. برایم 20تا خلعت از کربلا و مکه آوردند، همه را دادم به مردم. حالا خودم خلعت هم ندارم.» می زند زیر خنده و می گوید: «دنیا را هرطور بگیری می گذرد، لب تنور هم می گذرد، پوست سمور هم می گذرد! ما بالای زمین هم خوابیدیم، گذشت. دوتا تشک هم انداختیم و خوابیدم، گذشت. الان که زندگی ای نداریم. ولی در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست و آنجا که صفا هست، همان نور خدا هست.»
درآمد ما از خداست
صبح که برای گفت وگو رفتیم خانه اش ، از تعداد نانی که گرفته بود، تعجب کردیم؛ چون او با پسرش زندگی می کند و فقط دو نفر هستند. اما صلات ظهر که شد، سر و کله بچه های قد و نیم قد همسایه ها و نوه هایش پیدا شد. ظاهرا آن ها هر روز مهمان سفره بی بی هستند. یکی از نوه های بزرگش هم که هر روز به او سر می زند، آمده بود و می گفت که «هزار تا ستاره جای یک ماه را نمی گیرد. بی بی من همان ماه است. هرکس قهر می کند و از همه جا می ماند، می آید اینجا. بی بی جمعش می کند. نان و آبشان را می دهد و بعد آن ها می روند پی زندگی شان. یک زمانی هم مجانی دوتا اتاق بالای خانه اش را به عروس ها و دامادها می داده، بنشینند.» بی بی می گوید: «درآمد ما از خداست. دیگران را مأمور می کند تا حواسشان به ما باشد.»
غم بزرگ او اما فوت پسر کوچکش است که از چندسال پیش، دردی را که در گلویش لانه کرده بود، بدتر کرده است. می گوید: « من درد گلوی بدی دارم. حالا خدا نگهم داشته. تقریبا 10سال پیش رفتم دکتر و فهمیدم سرطان است. ولی رفتم پیش دکتر خودم؛ امام رضا(ع). بهتر هم شدم.»
توی شرکت آمریکایی ها کار می کردم
فاطمه سلطان، بچه نوغان است. دختر اوستاحیدر که همان جا مسگری داشته و در خانه اش به خیر روی نیازمندان باز بوده است. میگوید: «مادرم چهارده بچه آورده بود. از چهارده تا چهارتا ماندند. من یک دختر بودم و سه تا برادر. از نه سالگی کار می کردم. با دخترای همسایه می رفتیم میدان اعدام، پایین خیابان. 15،10تا بودیم. می رفتیم شرکت پشم و پنبه پاک کنی که مال آمریکایی ها بود. روزی ده شاهی کار می کردیم. می دانی که ده شاهی نصف یک قرانه؟» این را روبه ما می پرسد وبی آنکه منتظر پاسخ بماند، ادامه می دهد: «ما آنجا پشم ها را سیاه و سفیدها را جدا می کردیم. پنبه ها هم خارهاش را سوا می کردیم. بعد این ها را بسته بندی می کردند و با هواپیما می فرستادند کشورهای دیگه.»
او راوی دقیقی است که از تعریف بالا و پایین زندگی اش ابایی ندارد: «مادرم بچه مشهد بود و پدرم اهل کلات. هر کدام می خواست که زن فامیل های خودشان بشوم. ولی پدرم زورش چربید و مرا ده یازده سالگی، به عقد یکی از اقوامشان که از من 25سالی بزرگ تر بود، درآورد.» نفسی تازه می کند و با یادآوری روزهای گذشته می گوید: «چشمم به هر کاری می افتاد، یاد می گرفتم. شانه ام را می دادم زیر کار. شب ها تا صبح پشم می رشتم و روزها هم تا شب برای مردم گلدوزی می کردم، برای عروس ها. توی مملکت های ما، جهازشان گلدوزیه. با زحمت یک زندگی را درست کردم و ده تا بچه را بزرگ کردم. زرنگ بودم و همه کاری را یاد گرفتم.»
وسایل کارم یک نخ بود و یک قیچی
بی بی از همان کودکی قابلگی را هم از مادرش یاد می گیرد. مادرش هم ماما بوده و تمام بچه های او را به دنیا آورده. بی بی هم بچه های دخترانش را به دنیا آورده و طی سال ها زندگی در کلات و همین محله رسالت مشهد، چشم بیشتر از صدنوزاد را به جهان باز کرده است. علاوه بر این ها، دادرس مادرانی بوده است که شیر نداشته اند. با همان لبخند لطیف نشسته بر سیمای ماهتاب گونش می گوید: «یک بچه که از خودم شیر می دادم، سه تا هم از مردم شیر می دادم. سرِ پیرهنم همیشه خیس و چغر بود؛ الان یکی توی نوغان، لحاف دوزی دارد، یکی توی فلکه دروازه قوچان عینک می فروشد. این ها را یک سال دوسال شیر دادم. شاید 15 تا 20تا بچه شیر دادم. شیرم که می رفت، می گفتم این ها گناه دارند، سیرشان کنم.»
بعد هم می گوید: «وسایل کارم یک نخ بود که به ناف بچه می بستم و یک قیچی. این ها هم توی خانه صاحبخانه بود؛ والسلام. نافی را که من می بستم، به سه روز می افتاد. دستم سبک بود. نخ را تاب می دهی تا قرص شود؛ آن وقت یک وجب ناف بچه را می گیری و از بیخ، قرص می بندی.» او به حرف هایش این را هم اضافه می کند: «این دوتا کار ثواب دارد؛ یکی مرده شستن و یکی ناف زدن. یعنی هر زن عادی باید هفت تا مرده بشوید و هفت تا ناف بزند.» می خندیم و می گوییم این کارها که از دست ما ساخته نیست و او می گوید: «شما کارهای سخت تر از این بلدید. بریدن ناف که چیزی نیست!»
می گوید که هنگام زایمان، خدا بچه را می دهد. فقط باید پشت سر زن حامله بایستی و برای به دنیا آمدن بچه کمکش کنی. طبق تجربه او مادر دراز کشیده سخت بچه به دنیا می آورد. به همین دلیل می گوید:« زن های بیچاره توی بیمارستان با مشقت بچه به دنیا می آورند؛ چون آن ها را می خوابانند.»
موقع زایمان امام علی(ع) را جیغ می زدم
بی بی حالا دیگر به قول خودش قابلگی را گردن نمی گیرد و تنها کاری که انجام می دهد، کمک به مادران آبستنی است که در دوران بارداری بچه شان پایین آمده. آن طور که توضیح می دهد، بچه را کمی بالا می دهد و زیر شکم مادر را با روسریِ نخی می بندد و چرب می کند. او می گوید: «هنگام تولد نوزادان خیلی خسته می شدم و بیشتر از خوشحالی، می گفتم خدایا این مرده است یا زنده. برایشان دعا می کردم و تا زمانی که بچه به دنیا می آمد، حضرت علی(ع) را جیغ می زدم (جیغ زدن اصطلاح خود بی بی است). می دانید؛ دو دفعه حضرت علی(ع) بالای سر انسان می آید؛ یک دفعه وقتی به دنیا می آید و یک دفعه وقتی از دنیا می رود. این ها الکی نیست.»
سر نوزاد را به هم چسباندم
او با تعریف یک خاطره درباره زایمان یکی از دخترانش، به خوبی مهارتش را در شغلش بازگو می کند؛ «دخترم ماه و روزش شده بود. بیمارستان گفته بود برو 15روز دیگر کار داری. آمد خانه ما و به ستون تکیه داده بود. بهش گفتم بچه تو را امشب خدا می دهد. سر دلت خالی رفته. هیچ جا نرو (بی بی این را نشانه ای برای زمان رسیدن زایمان می داند). گفتم بچه ات آمده پایین. ما وقتی بچه توی لگن مادر می آید، می گوییم آمده توی خزینه. همین طور نشسته بود و صحبت می کرد که کمرش درد گرفت. طوری که حتی فرصت نشد زیرش پلاستیک بیندازیم. خلاصه بچه اش را پای همان ستون به دنیاآورد.
صدای گریه بچه بلند شده بود. سریع نافش را زدم و توی حمام بردمش، لگن گذاشتم و بچه را شستم. ولی یکهو دیدم سر بچه از وسط، شکاف خورده؛ طوری که پوستش سوا شده و چیزی شبیه مغز گوسفند دیده می شد. با خودم گفتم خدایا چکار کنم. اگر الان به این بگویم، دلش می ترکد. بچه پسر هم بود. به دخترم هیچی نگفتم. سر بچه چسبناکه. برای همین همان طور سرش را به هم چسباندم. یک تکه پنبه روی شکاف گذاشتم و چای خشک هم رویش مالیدم. چای خشک شکستگی را جوش می دهد. بعد هم روی سرش کلاه گذاشتم. یک روسری را هم قرص بستم. تا 10روز که دخترم و بچه اینجا بودند، هر روز پنبه را عوض می کردم و چای می ریختم. بعد 10روز، پوست سر بچه به هم چسبید و ردش هم از بین رفت. حالا همان پسر از در این خانه جا نمی شود!(بیبی به درشت هیکلی و سلامت نوها شاره میکند).
نوزاد زن 65ساله
بعد هم از زنی می گوید که در شصت و پنج سالگی باردار می شود و او برای تولد نوزاد کمکش می کند: « این خانم سل داشت. شوهرش کدخدای قلعه(روستا) بود. دوسه سال بردش بیمارستان شریعتی. حالش خوب شد. بعد حامله شد. مثل نی قلیان بود؛ خشک. زمان فارغ شدنش گفتند این زور ندارد و نمی تواند بچه را به دنیا بیاورد. قابله روستای خودشان می خواست به زور بچه را بیرون بکشد. من را هم صدا کردند. قابله را هل دادم آن طرف. گفتم می خواهی هم مادر را بکشی و هم بچه را؟ گفت این زور ندارد. گفتم صبر داشته باش. نیم ساعت نگذشت که زن، بدون درد و با کمک ما بچه اش را به دنیا آورد. گفتم خواهرجان، بچه را خدا می دهد. حضرت علی(ع) کمک می کند.»
آبی که روی میت می ریزی نباید لاکی باشد!
بی بی همان قدر که نوزاد به دنیا آورده است، به قول خودش مرده هم شسته. خاطراتش را به خوبی در خاطر دارد و تعریف می کند: «تا همین پنج شش سال پیش، اموات را توی خانه می شستیم. نزدیک به صدتا مرده شسته ام. توی حیاط خانه میت، تخته می گذاشتند و رویش پلاستیک می کشیدند. یک اجاق گاز و دیگ بزرگ رویی لازم بود و پنبه، سدر و کافور و پارچه.» او هنوز دیگش را دارد و آن را روی دوپوشه(انبار) آشپزخانه اش گذاشته. می گوید: «آبی که روی میت می ریزی، نباید لاکی باشد.» منظورش از لاکی، ظروف پلاستیکی، است. قابلمه باید رویی یا مسی باشد. «دونفر میت را می شویند و یکی هم از بالا تا پایین آب می ریزد و غسلش می دهد و خوب که تمیزش کرد، آب خالی می ریزد و سدر و کافور. باید جنازه پاک شود.»
من روغن زردی ام…
به گمانم چیزی در دنیا وجود ندارد که فاطمه سلطان ترسی از آن داشته باشد. هم نازکی نوزادانی را دیده که برای آمدن به دنیا گریه سر می دهند و هم سنگینی سکوت آدم های مرده را. همین است که می گوید: «از قدرت خدا یک چیزی می شنوی! هیچ زن هشتاد و پنج ساله ای که با این زحمت و ذلت بزرگ بشه، نمی تواند کمر راست کند، زنی که چهارده تا اولاد به دنیا بیاورد. من روغن زردی ام؛ بند مال دنیا هم نیستم. مال دنیا بد چیزیه، مگر اینکه پنج نفر هم از دور ت استفاده کنند. نه که فقط خودت بخوری. من الان یک نفرم ولی وقتی غذا درست می کنم، نیم کیلو بیشتر گوشت بار می کنم. برنج هم بیشتر درست می کنم. این بچه ها و نوه ها و آن ها را که ندارند صدا می کنم. خدا هم می رساند.»
آخرین صحبت هایمان با شعرخواندن بی بی تمام می شود. توی حرف هایش گفته بود که قدیم ها در روستاهای کلات، به مراسم حنابندان دعوت می شده و به قول خودش «حنابندی» می خوانده. برای ما هم می خواند. صدای گرم او و مهرش فراموش نشدنی است: «آقام حنا می بنده به دست و پا می بنده/ آقام حنای توی رو گردم/ خال خال پای تو ر گردم/ …/ همین طور راه می ری هموار به هموار، راه رفتنای تو رو گردم… نشسته ای به پای جوز/ آقام حنا می بنده …»
خبرنگار: لیلا کوچک زاده
مادر شهید دهه شصتی، از روزهای با هم بودن میگوید
شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا، از بسیجیان مشهد، دوم شهریور 1363 به دنیا آمد. او دومین پسر خانواده بود و سه برادر داشت. پس از دریافت دیپلم، در رشته حقوق در دانشگاه بردسکن قبول شد، اما به آنجا نرفت و در نانوایی پدر مشغول به کار شد.
مریم طربی، مادر این شهید بزرگوار، درباره او میگوید: با اینکه دیپلم داشت، حسابی اهل مطالعه بود. حتی در همان نانوایی هم کتاب زیاد میخواند. اهل خواندن گفتار بزرگان بود. به آیتا… بهجت علاقه ویژهای داشت و تقریبا همه کتابهای ایشان را خوانده بود. الان هم کتابهای زیادی از او در خانه داریم.
خیلی از دستش ناراحت شدم
از بیستوپنجسالگی حسن، پیگیر ازدواجش بودم. دختری را پیدا کرده بودم که خیلی با هم وجه اشتراک داشتند. فقط مانده بود که برویم و او را ببیند. قرار هم گذاشته بودم. وقتی به حسن گفتم، خیلی ناراحت شد. گفت: امشب شب شهادت حضرت رقیه(س) است. نمیآیم. میخواهم بروم هیئت. در مقابل اصرارهای من که فقط یک دیدار ساده است، تسلیم شد ولی یک شرط گذاشت. گفت: اگر برای پذیرایی شیرینی بیاورند، همه چیز آنجا تمام خواهد شد. من هم قبول کردم. از آنجایی که با خانواده عروس هماهنگ نکرده بودم، اتفاقا آنها با شیرینی پذیرایی کردند. همانجا با چشم و ابرو اشاره کرد که برویم. هرقدر اصرار کردم، حاضر نشد حتی پنج دقیقه با دختر صحبت کند. خیلی از دستش ناراحت شدم. گفتم: آخر شیرینی هم شد ملاک ازدواج؟! تو وقتی وارد خانه خودت شدی، هر طور خواستی زندگی کن. گفت: من کسی را میخواهم که از بچگی با این مسائل عجین شده باشد. البته بیشتر وقتهایی که درباره ازدواج حرف میزدم، جواب میداد: من هدفهای بزرگتری دارم. این آخر کاری، قبل از رفتنش به سوریه، به دلیل اصرارهای من، چند جایی رفتیم که به خاطر دل من آمد اما باز هم قبول نمیکرد. حدود هفت هشت ماهی بود که میگفت: هدفی دارم. اگر آن انجام نشد، حتما به ازدواج میرسم.
اینکه حسن میدانست به شهادت میرسد یک امر واضح بود. الان همه دفترهای خاطراتش موجود است. در تکتک پاورقیها نوشته است: میشود به آرزوی شهادت برسم.
باید به سوریه برم
از وقتی که تجاوز به حریم حرم ائمه(ع) شروع شد، خیلی بیقرار بود. بههمریخته بود. به من میگفت: باید کاری انجام دهم. یک شب فیلم حادثهای را آورد که برای حرم حضرت سکینه(س) اتفاق افتاده بود. در تلویزیون اتفاقات سوریه را توضیح داد و رو به من گفت: باید بروم. حرف توی دهانش این بود: اسلام مرز ندارد. مسلمان هرجا هست وقتی صدای یاری مظلومی را شنید باید به یاری برخیزد. جستهوگریخته هرشب این حرفها را برایم میزد تا اینکه حدود یک ماه مانده به عید ٩٣ بود که دیگر قطعی گفت: اگر من بروم، شما چهکار میکنید؟ اگر برنگردم، چه عکسالعملی دارید؟ در اصل، داشت من را آماده میکرد. بعد از شهادتش این را به دوستانش گفتم که شهدای سوری اغلب سر ندارند و از این موضوع ناراحت بودم. روزی که با ایشان چهار نفر را تشییع کردند، سه نفر بیسر بودند، اما حسن من سر داشت. شاید چون نمیخواست دل مادرش را بشکند. موقع تشییع پیکرش، صورت به صورتش گذاشتم و حسابی بوسیدمش.
روایت امدادگری دختر 20ساله در جنگ
«بعد از کلی جابهجایی و از این شهر به آن شهر رفتن، سال 1350 بالأخره در خرمشهر ساکن شدیم. زمینی که آقام خریده بود پشت گمرک و در محله «سنتاپ» بود. او همراه حاجحبیب، یار و دوست قدیمیاش، و دو نفر از دوستانش هرکدام حدود 300 متر زمین در کنار هم خریده و شروع کرده بودند به ساختوساز. از چمنبید که رفتیم بروجرد، آقام به خاطر سختی کار و دوری از خانواده از شرکت راهسازی آمد بیرون. بعد از بیرون آمدن، مسئول یک شرکت تریکوبافی که دفتر مرکزیاش در تهران بود، به او پیشنهاد کار داد. او به آقام گفته بود: «نرو خرمشهر. بیا تهران. من اینجا بهت یک خانه خوب و وسایل زندگی و امکانات میدهم تا همینجا زندگی کنی.» اما آقام به خاطر عرق مذهبیاش گفته بود که از جو تهران و خیابانهایش با آن بیحجابیها خوشش نمیآید و ترجیح میدهد برود خرمشهر. نظر مامان و فوزیه به عنوان دختر بزرگ خانه هم همین بود. آنها هم خرمشهر را بیشتر دوست داشتند. اصلا همهمان خرمشهر را دوست داشتیم.»
بخشی از کتاب «صباح: خاطرات صباح وطنخواه» نوشته فاطمه دوست کامی را خواندید. صباح وطنخواه دختری بیستساله ساکن خرمشهر است که از اولین ساعت شروع جنگ، به صورت خودجوش با مراجعه به مرکز درمانی، کار امداد به مجروحان را شروع میکند. او در هسته افراد مسجد جامع خرمشهر بسیار فعال و از جمله زنانی است که پایشان به خطوط درگیری باز میشود و مورد اصابت ترکش قرار میگیرند. بعد از سقوط خرمشهر و با محاصره آبادان، صباح وطنخواه همراه با تیم فداییان اسلام به فرماندهی شهید سید مجتبی هاشمی در خطوط ذوالفقاری به امداد مجروحان و دفاع از شهر میپردازد.
به گفته نویسنده این اثر، خاطرات خانم وطنخواه ماحصل 300 ساعت مصاحبه با اوست. بسیاری از خاطرات راوی درباره موضوعات مهمی بوده است که به لحاظ تاریخی مستندات زیادی دربارهشان وجود داشت و البته نویسنده در مورد خاطراتی مانند حضور خلق عرب در خوزستان، روایت سقوط لحظهبهلحظه خرمشهر، ورود عراقیها از طریق بهمنشیر به منطقه ذوالفقاری، فعالیت در بیمارستان طالقانی و… مطالعات زیادی برای برطرف شدن ابهامات موجود در برخی از خاطرات یا روند روایتگری انجام داده است.
کتاب «صباح» در واقع روایتگر زندگی یکی از چهرههای مطرحشده در کتاب سرشناس «دا» است که بهدفعات از او در این اثر یاد شده است. با وجود این، میتوان گفت حقیقتا تحت تأثیر هیچ کتابی نوشته نشده است. نویسنده نیت و اهتمامی به الگوبرداری از کتابی نداشته است. فارغ از آن، روایت و تجربه غنی خانم وطنخواه از حضور در جنگ احتیاج به آن نداشته است که در قالب کتاب خاطرات شخص دیگری ریخته شود تا بهخوبی دیده شود. در رابطه با شباهت بعضی روایتهای این کتاب با آنچه در کتاب «دا» آمده است هم باید بگویم یکی از این دلایل حضور سیده زهرا حسینی و صباح وطنخواه در کنار همدیگر در بسیاری از وقایع است. اگر شباهتی هم در خصوص شخصیتپردازی و فضاسازی موجود این کتاب با «دا» وجود دارد، به دلیل این است که ظرف مکانی، زمانی و بستر رخداد بسیاری از اتفاقات در خرمشهر در ذهن و خاطرات صباح وطنخواه و راوی «دا» یکی بوده است.
اضافه میشود کتاب «صباح: خاطرات صباح وطنخواه» نوشته فاطمه دوستکامی در 608 صفحه از سوی انتشارات سوره مهر منتشر و با ترجمه د. احسان صوفان به زبان عربی از سوی انتشارات دارالمعارفالاسلامیهالثقافیه در کشور لبنان نیز منتشر شده است.
دکتر سمانه پورمحمد پژوهشگر ارتباطات و رسانه
غربت زنان شهید هرگز دیده نشد
همه درگیر مسائل زندگی و روزمرگیمان هستیم و رسانهها هر لحظه فکرمان و نظام زندگیما را به این سو و آن سو میکشند و هجوم موضوعات در فضای مجازی، حجابی میشود برای دیدن مسائلی که شاید نادیدن آنها بیانصافی و به دور از معرفت باشد.
رشادت و غربت خانوادههای شهدای حادثه تروریستی حرم مطهر امام رضا(ع) و شهید و جانباز شدن سه روحانی مجاهد و هجوم «مفسرانهمهچیزدان» در فضای مجازی، غربت همسران شهدا را زنده کرد. زخم زبانها، همراهی نکردنها و تنها بودن این بانوان ما را به یاد غربت حضرت زهرا(س) میاندازد. علمدار غربت، حضرت زهرا(س) است. راز غربت ایشان کجاست؟ از زمان شهادت پیامبر اکرم(ص) که زمانی نمیگذشت و مردم مدینه فرمایشات حضرت رسول(ص) را درباره تنها دخترشان شنیده بودند امّا چرا حضرت زهرا(س) غریب بودند؟
غربت ایشان را میتوان در میان مردم و رشدسیاسینداشتن جامعه جستوجو کرد. مردم عبادت میکردند، روزه میگرفتند، نماز میخواندند و حج به جا میآوردند، اما الگوی معنوی غیر سیاسی و اجتماعی را دنبال میکردند. عبادات آنها مسئولیت سیاسی و اجتماعی را در بر نداشت و فقط مسائل فردی و شخصی برایشان دارای اهمیت بود. نبود درک سیاسی مردم آن روزگار، غربت حضرت زهرا(س) را رقم میزد. بحث فدک، موضوعی به تمامی، سیاسی بود و حضرت زهرا(س) قیام و از جامعه و مردم مطالبه حق کرد اما مردم بیتوجه از کنار موضوع گذشتند زیرا فدک، موضوع اجتماعی و سیاسی بود و دغدغه مردم و مسئله فردی آن زمان نبود. موضوع شهادت نیز موضوع اجتماعی است اما به دلیل نابالغ بودن سیاسی جامعه و اولویت دغدغههای شخصی افراد، خانوادههای شهدا غریب هستند. اما این غربت، کرامت دارد. همسران شهدا از ابتدا انتخاب شدهاند تا همسران مردانی باشند که با عقیده، اخلاق، رفتار و منش خود به باور شهودانه شهادت رسیدهاند. واقعیت زنان جامعه ما حضور شیرزنانی است که افتخارآفریناند، زنانی که با صبر جمیل خود رسالت همسران شهیدشان را با تربیت صحیح فرزندان به دوش میکشند. غربتها را با تقوا و تکیه بر عنایات الهی پشت سر میگذارند و به برگزیده شدنشان در عرش الهی افتخار میکنند و اینگونه به اجر و پاداشی که کمتر از شهادت همسر شهیدشان نیست دست مییابند. رهبر معظم انقلاب در آبان ماه ۱۳۸۰ از واژه خاکریز دوم در مورد خانواده شهدا استفاده و درباره اجر و پاداش ایشان میفرمایند: شهدا در مقابل دشمنان دین و حقیقت، خاکریز اولاند. خاکریز دوم خانوادههای شهدایند. پشت سر آنها شما هستید. این رنجهای شما و این فراقها و غصهها و محرومیت از دیدن و احساس کردن حضور عزیزانتان، پیش خدای متعال اجر دارد. خدای متعال به خانوادههای شهیدان اجر بسیار بزرگی میدهد، بهخصوص که آنها ناسپاسی هم نکردند.
ملیحه غیور مسئول مشارکت بانوان حفظ ارزشهای دفاع مقدس
از صبوری ناب زنانه تا قلههای رشادت مردانه
خاطرم هست روزی با مادر بزرگوار شهیدی گفتوگو میکردم. از او پرسیدم با علم به مرگبار بودن جنگ و حضور در جبهه، چگونه به فرزند شانزدهسالهاش اجازه داده است برود و بجنگد. آیا پس از شهادت تنها پسرش، پیش نیامده است از این تصمیم در خلوت خود پشیمان باشد؟ جملهای ماندگار گفت که جان این فداکاری و پذیرش عمری رنج دوری را برایم روشن ساخت. «اگر هر مادری فقط برای حفظ فرزند خودش چشم از باقی فرزندان آب و خاکش بپوشد، هم فرزند خود و هم دیگری را با دست خویش به دشمن سپرده است. آن روز به تصمیم پسرم برای دفاع از میهن دل دادم و امروز از مقامی که نزد خدا یافته است دلشادم.»
سخن گهربار امام خمینی(ره) که «از دامن زن، مرد به معراج میرود» بهخوبی نشان میدهد که عامل سربلندی و رشادت بسیاری از مردان در هر جامعهای زنان هستند و تا زنان در نقشهای مختلف خود از مادری و همسری تا خواهری و فرزندی و حتی آموزگاری نخواهند و نکوشند، پسران و مردان به مقام و مرتبهای درخور دست نمییابند.
از کسب مقامات دنیایی تا مراتب ارزشمندی چون شهادت، همگی، از مسیر رشادت بزرگزنانی میگذرد که رنجهای زیادی را به جان میخرند و از بسیاری حق و حقوق خود چشم میپوشند تا مردان زندگیشان در طریق معنوی خود به پیروزی دست یابند. چه بسیار دیده و شنیدهایم که بزرگانی به کمک و همیاری همسران خود چه قلل با شکوهی را فتح کردهاند و چه ثمرات چشمگیری برای اسلام به دست آوردهاند.
اگر همسران شهدا مسئولیت سنگین دوری و جدایی از همسر و نگهداری از فرزندان در نبود او و پس از وی را به جان نمیخریدند، آیا مردان میتوانستند قید دنیا و خانواده را چنین سبکبال بزنند و بدون هیچ نگرانی، چنان جانانه به دفاع از کیان مملکت خود بپردازند؟ به یقین هر مردی باید خیالی آسوده از سوی زن و فرزندش داشته باشد که بتواند با فراق بال به راهی برود که بازگشتی از آن برای خود متصور نیست.
پای درد دل همسران شهدا که بنشینید و اندکی از رنجهای سالهای پس از شهادت همسرانشان را بشنوید، به عمق و ارزش فداکاری این بزرگزنان تاریخ کشور پی خواهید برد. در کنار آنان، همسران فداکار جانبازان را داریم که تصور چند روز مراقبت از یک عزیز بیمار در خانواده، کافی است تا ایثار آنها در سالهای طولانی پرستاری و همراهی با همسری جانباز را دریابید.
بارها شنیدهایم که «پشت سر هر مرد موفقی زنی توانمند ایستاده است.» از این رو، باز هم تأکید میکنیم که بسیاری از مردان بزرگ از روز ازل نامآور نبودهاند و بهیقین همسران فداکاری داشتهاند که همراه با آنان سختیها، مشکلات، گرفتاریها و دشواریها، فقر و نداری، بدهکاری و آوارگی را تحمل کرده و طعم تلخ شکست را چشیدهاند. این زنان پابهپای همسران خود جنگیدهاند، در تلاش و کار آنان مشارکت داشته و بار خانه و فرزندان را با هزار مشقت به دوش کشیدهاند.
این مصادیق را در هر جامعه و قشری میتوان یافت اما در میان خانوادههای شهدا و جانبازان وفور و نمود بیشتری دارد که هرگز نباید از نظر مردمی که با آسایش و امنیت در کشور خویش روزگار به آرامش میگذرانند دور بماند. همچنین افزون بر قدرشناسی از این بانوان رشید، میطلبد تا نسل جدید دخترانمان را با اهمیت این منش و روش آشنا و با این فرهنگ ارزشمند مأنوس کنیم.
شبنم کرمی – روزنامهنگار
زینبهای عاشورای روزگارِ ما
از سر همان سفره ساده و پربرکت که خطبه خوانده میشود تا هرجا که قسمت باشد یک زن و مرد با هماند. کمبودها هرچه باشد و ناملایمات هرچه پیش آید، راهشان از هم جدا نمیشود، اگر دلشان با هم باشد. چه بسا که مرگ هم آنها را از هم جدا نکند. پیوندهایی که رگ و ریشه الهی و آسمانی داشته باشند با مرگ هم ناگسستنیاند. مرگ هر جور که بیاید، غصه را با خودش میآورد. غم بیپناهی، غصه تنهایی، ماتم یتیمی. «سایه سر» تعبیر زیبایی است از همسری و همنفسی که وقتی میرود دیگر هیچ چیز سر جایش نیست. روضه زنان همسر از دست داده همینهاست. تلخی روزگار را آنها میفهمند و یک عمر میچشند و دم بر نمیآورند. چه حرفها که در سینههایشان رسوب میکند و چه درددلها که بین لبهایشان ترک میخورد اما بر زبان نمیآید. زنان جوان زیادی را میشناسم که همسرانشان از جنگ برنگشتند یا پیکری سرخ و صد چاک برایشان آوردند. فرزندانی که بیپدری را در پناه مادرشان جستند و حمایت بستگان بار غمشان را تسکین داد.
این راه پایان ندارد. مادام که جنگ عقیده هست، شهادت هم هست. بیپناهی هم هست. غم و غصه یتیم داری هم هست. مردها دلشان به همین صبوریها و یاریها محکم میشود تا پا در رکاب جهاد بگذارند، چه جهاد جان و نفس باشد چه جهاد مال و توان. شهادت برای هر جهادگری محتمل است. پدر باشد یا پسر، دهه پنجاهی باشد یا دهه هفتادی، میانسال باید یا نورس. در این باغ بسته نمیشود. شهادت برای همه سعادت است بهویژه برای شهید. از فردای شهادت، صحنه زندگی برای همسر و فرزندان جور دیگری طراحی میشود.
از فردای شهادت یک زن باید هم مادری کند هم پدر باشد. فرزند شهید بودن، تضمین یک زندگی و عاقبت خوش و خیر نمیکند. مادر اگر رسالتش را دنبال کند و بچهها را در مسیر پدر بار بیاورد، خوشبختی و سعادت برای فرزندان شهید حتمی است.
تعارف نداریم! فرزندان شهدا را اگر در مسیر صلاح و سعادت میبینید فقط برای این نیست که فرزند شهیدند بلکه برای این است که یک زن از همه خواستهها و آرزوهایش گذشته و جهاد کرده است تا فرزندانش را به کمال برساند و در مسیر رضایت خدا بزرگشان کند.
همسر شهید برای به کمال رساندن فرزندانش سختیهای زیادی را تحمل میکند. غم نان و درس و اجاره خانه و شغل و… و غصههای کوچک اویند. کاش حرف دلشان را برای شما بر زبان بیاورند و از دلتنگی بچهها بگویند وقتی معصومانه مادر را نگاه میکنند و سراغ پدر را میگیرند. یتیمی پرغصهترین درد عالم است. فرقی نمیکند با دشنه جهالت و تکفیر یتیم شده باشند یا در یک تصادف جادهای یا با یک مریضی لاعلاج.
زنهایی که یتیم دارند، هرچه هم داشته باشند، باز تنهایند. پناهشان همان یک متر سنگ سرد است که هفته به هفته کنارش بنشینند و گزارش بدهند.
ما چه میتوانیم بکنیم؟ حمایت. حامی باشیم و تکیهگاه. غم یتیمی و دلتنگی برایشان بس است. همسایههای خوبی باشیم. یاوران صادقی باشیم. دوستان صدیقی باشیم.
این کشور از این دست همسران شهدا فراوان دیده و دارد. کسانی که خودخواسته مرگ سرخ را انتخاب کردند تا پای متجاوز را در چکمه بشکنند و دست تفرقه را در آستین قطع کنند، حق اجتماعی بزرگی بر گردن ما دارند. کسانی که از آرامش و عشقهای نازنینشان گذشتند تا کاشانههای عشق جامعه به تندباد جنگ و ظلم خراب نشود. این حق اجتماعی را ما باید جبران کنیم، ما مردم.
نهادها و سازمانها هرچه بکنند در راستای مصوبات است و باید درست اجرایشان کنند اما این از ما «مردم » سلب مسئولیت نمیکند. ما اگر زبان بهتندی بچرخانیم و قلب آزرده یک همسر شهید و فرزندانش را بیازاریم ناسپاسی کردهایم. اگر چشممان به دنبال تسهیلات مادی و ناچیز ارگانهای حاکمیتی برود و بارهای روی دوش یک همسر شهید را نبینیم ناسپاسی کردهایم. ما مردم ناسپاسی نیستیم پس یاورشان باشیم.
برای این همسران شهید، در این سالها و این روزها همانطور یاور و همدل و همزبان باشیم که برای همسران شهدای هشت سال دفاع مقدس بودیم. همانطور حمایتشان کنیم که آنها را حمایت کردهایم. تاریخ از این دست زنان فراوان دارد. آنها که پای اعتقادشان ماندند هم خودشان به خیر و سعادت رسیدند هم جامعه را به صلاح و کمال نزدیک کردند. یاریشان کنیم تا در ادامه راه مردشان، کم نیاورند و از نا نیفتند.
از شهید دارایی دو فرزند ششساله و دوساله به یادگار ماندهاند. راه طولانی بزرگ شدن و به ثمر رسیدن را با محبت و مهر گرممان برایشان کوتاه کنیم.
شهدای نسل دفاع مقدس دوباره تکرار میشوند، همان شهدا، همان همسران جوان و همان فرزندان خردسال.
این روزها دو شهید از دو نسل عروج کردند، نسلی از یادگاران دفاع مقدس و نسلی از دهه 70. هردو در یک جبهه و یک مرام بودند و جان دادند. استمرار پیام سرخ عاشورا در طول تاریخ، انسان را متحیر میکند.
رسالت زینبوار یادگاران عاشورا هم چنان ادامه دارد ما هم رسالت زینبمان را ادامه میدهیم هر عاشورایی زینبها لازم دارد و «کل یوم عاشورا».
نویسنده: مریم قربانزاده
دختری که راه مادر نیکوکارش را ادامه می دهد
گفتوگو با سمیرا اسعدی که این روزها با روشن نگهداشتن چراغ خیریه ادامهدهنده راه مادرش است.
هرکدام از خیریههایی که برای گرهگشایی از کار مردم راهاندازی میشود، برای خود قصه و داستانی دارد. گاهی مسجدیها دور هم جمع میشوند و خیریهای راه میاندازند. گاهی اهالی محله و گاهی هم اعضای یک خانواده دست در دست هم میگذارند تا باری از روی دوش مردم نیازمند بردارند، مانند خیریهای که حاجیهخانم بیابانی در سال 60 راهاندازی میکند. خیریه در سال 70 با کسب مجوزهای لازم به طور رسمی کار خود را شروع میکند و خانوادههای نیازمند بسیاری از نقاط مختلف شهر تحت حمایت این خیریه قرار میگیرند. اکنون این مجموعه به زنان سرپرست خانوار و کودکان خدمات ویژهای ارائه میدهد.
خیریهای که سال 60 کلید خورد
ماجرا از اینجا شروع میشود. حاجیهخانم بیابانی از سال 60 ساکن محله امام خمینی بوده است. او از همان سال، با کمک بانوان محله، کارش را شروع میکند. بدون هیچ نام و نشانی، برای نوعروسان جهیزیه جمع میکند، نان به سفره نیازمندان میرساند و لباس گرم تن بچههای یتیم میکند. 10 سالی در همان منطقه پانزدهخرداد فعالیت میکند تا اینکه حدود سال 70 خانه و زندگیاش را به بولوار وکیلآباد میبرد. با جابهجایی خانه، به فکر خرید زمینی برای تأسیس خیریه میافتد. سال 70 خیریهای به نام سجادیه توس راه میاندازد، خیریهای که این روزها سکان آن را به دست دخترش سمیرا اسعدی سپرده است. «مادرم هنوز هم کارهای خیریه را انجام میدهد ولی چون به قولی پا به سن گذاشته و خیلی نمیتواند دنبال کارهای اداری باشد، مسئولیت خیریه را به من سپرده است. مادرم برای ما برنامه داشت. از همان اول، من و خواهرم و برادرهایم را طوری تربیت کرد که ادامهدهنده این راه باشیم. در اصل، در همین خیریه و در کنار کارهای خیر مادرم بزرگ شده و به اندازه توان در کارها شریک بودهایم. خاطرم هست که از همان دوران دبیرستان کارها را به من میسپرد تا یاد بگیرم و راه بیفتم. البته این یاد گرفتن و راه افتادن در کار خیر روی زندگی ما آثار فراوانی داشته است و خیر و برکت بسیاری از آن دیدهایم. برکت بهترین عنایتی است که با دعای خیر مردم به ما رسیده است.»
از جهیزیه دادن تا بسته غذایی و نوشتافزار
بعد از چند سال فعالیت در خیابان امام رضا، این بانوی نیکوکار به کمک همسرش زمینی را در محدوده اقبال لاهوری خریداری میکند و بنای خیریهای را که به نام حضرت سجاد(ع) است در آنجا میگذارد. «مادرم با کمک پدرم زمین را میخرد و بنا بر عنایتی که حضرت سجاد(ع) به زندگی ما داشت، نام این خیریه را سجادیه گذاشتند. چون زمان ثبت و دریافت مجوزها مشخص شد خیریه دیگری به این نام هست، کلمه «توس» را به انتهای آن اضافه کردند. عنایت حضرت سجاد(ع) به کارهای ما آنقدر زیاد است که بیشتر مراسم بهویژه اهدای جهیزیهها در ولادت این امام بزرگوار انجام میشود. مادرم زمانی که زمین اینجا را خرید در این محدوده چندان ساختوسازی نشده بود و بیشتر بیابان بود. همان سال 70 یک طبقه از بنا را با آشپزخانه میسازند و شروع به کار میکنند. خدماتی هم که ارائه میدهند همهجوره بوده است، از جهیزیه دادن تا بسته غذایی و نوشتافزار و این جور موارد. ساخت آشپزخانه در اولین قدم هم به این دلیل بوده است که همه غذاهایی که به نیت نیکوکاران تهیه میشود همینجا پخته و آماده شود. الان هم این آشپزخانه پابرجاست و برای مجالس مختلف مثل روضهها و حتی عروسیهای خیریه، خودمان غذا تهیه میکنیم.»
حمایت از 500 خانواده
«تعداد خانوادهها در دورههای مختلف متفاوت است. مثلا سالهایی بوده است که حدود هزار خانواده را تحت حمایت داشتهایم ولی الان حدود 500 خانواده به طور مستقیم تحت حمایت خیریه هستند و در مناطق مختلف مشهد زندگی میکنند. شرایط اقتصادی روی کمکهای خیران هم تأثیر میگذارد و کمکها کم و زیاد میشود. البته شکر خدا در هر شرایطی توانستهایم در خدمت خانوادهها باشیم و هیچوقت نماندهایم. کارهایی که برای خانوادههای تحت پوشش خیریه انجام میدهیم این است که در ایام مختلف، بستههای معیشتی و فرهنگی برای آنها میبریم. در کنار این موضوع، عید نوروز، اول ماه مهر و ماه مبارک رمضان بستههایی ویژه به خانوادهها میدهیم. این کمکها شامل خانوادههایی میشود که به هر دلیلی نمیتوانند مخارج زندگی خود را تأمین کنند، امکان این را ندارند که کاری انجام دهند و در فهرست همیشگی ما هستند. در کنار این مددجویان، افرادی را هم داریم که با وامی مشکل آنها حل میشود یا اگر برای آنها وسیله تأمین شود، میتوانند کار کنند. از این افراد هم حمایت میکنیم و برای آنها زمینه اشتغال ایجاد میکنیم. مثلا همین چند وقت پیش، برای بنده خدایی موتور خریدیم و با کار در پیک موتوری، هم مشکل خودش حل شد هم توانست اقساطی هزینه موتور را بپردازد. خانمی با خرید یک چرخ خیاطی، کارش راه افتاد و توانست خرج خودش را دربیاورد. هر طور بتوانیم، سعی میکنیم گره باز کنیم و این گرهگشایی از ما نیست بلکه از لطفی است که خداوند و نیکوکاران به ما دارند.»
آموزش همراه با کارآفرینی
کمک به کارآفرینی و ایجاد اشتغال در این خیریه تنها به خرید وسیله محدود نمیشود. طی سالها کمکم بنای خیریه در چند طبقه بالا میرود و در هر طبقه زمینهای از آموزش و اشتغال ایجاد میشود. «مادرم به کلاسهای آموزشی و ترمیم فرهنگی و تحصیلی مراجعهکنندگان هم خیلی توجه داشت و زمینه اشتغال را نیز برای مراجعهکنندگان فراهم میآورد. این مواردی که میگویم الان هم برقرار است. توانمند کردن افراد برای ایشان خیلی مهم است. همیشه به مددجویان مثل یک مادر دلسوز در زمینههای مختلف مشاوره میدهد بهویژه در زمینههای خانوادگی که متأسفانه مشکل خیلی از افراد است و غنی و فقیر نمیشناسد.»
بنای خیریه به کمک خیران در چهار طبقه ساخته شده است. در دو طبقه، کلاسهای مختلف آموزشی و فرهنگی برای خانمها برگزار میشد که به دلیل کرونا، این کلاسها هماکنون تعطیلاند. «یک مربی از سازمان فنی و حرفهای هم برای آموزش حرفههای مختلف همیشه به خیریه میآید. در یکی از طبقهها کلاسهای آموزشی برگزار و مدرک رسمی فنی و حرفهای به خانمها داده میشود. در همین طبقات، در دورههای مختلف، کارهای تولیدی مختلفی راه انداختیم. از ساخت گلهای تزیینی و عروسکسازی بگیرید تا الان که در یکی از طبقهها کارگاه تولیدی روسری و در یکی دیگر کارگاه تولیدی لباس بچگانه داریم. همه خانمهایی هم که اینجا مشغول به کار هستند سرپرست خانوادهاند و خرج خانه به عهده آنهاست. بعضی از خانمها هم که امکان کار حضوری ندارند سفارشها را به خانه میبرند و انجام میدهند. قبلا هم در یکی از طبقات خیریه مهد قرآن داشتیم که حدود هشت سال فعال بود و الان به دلیل کرونا آن را تعطیل کردهایم. کارهای تولیدی مختلف مانند دوخت چادر برای مدارس و لباسهای بیمارستانی را هم قبلا انجام میدادیم.»
هر سال 50 عروس و داماد
در کنار دیگر اقدامات حمایتی، این خیریه هرسال 50 زوج را به خانه بخت روانه میکند و به برخی زوجهای نیازمند برای مدتی خانه میدهد. «به کمک خیران، هر سال حدود 50 سری جهیزیه به زوجهای جوان میدهیم. اینکه میگویم جهیزیه، اینطور نیست که فقط برای عروسخانمها باشد. خیلی وقتها هم شده است که به آقا پسرها جهیزیه دادهایم. با این اوضاع اقتصادی و گرانی لوازم، بندگان خدا حق دارند نتوانند همه وسایل را تهیه کنند. برخی جهیزیهها کامل است ولی بعضی افراد جهیزیه کامل نمیخواهند و وسایلی را که کم دارند برای آنها تهیه میکنیم. مثلا عروسخانمی داشتیم که فقط وسایل برقی را کم داشت یا یک نفر دیگر فقط وسایل آشپزخانه میخواست یا آقای دامادی داشتیم که همه وسایل را خودش گرفته بود و فقط یخچال کم داشت که تقدیم کردیم. ما اینجا کلاسهای آموزشی هم برای زوجهای جوان داریم. در این کلاسها زوجهای جوانی که از خیریه جهیزیه دریافت میکنند آموزشهای مختلف همسرداری را میآموزند تا در آینده مشکلات کمتری داشته باشند. البته کلاسها اجباری نیست ولی خود عروسخانمها و آقا دامادها به آموزش علاقه دارند و پیگیری میکنند دورههایی را بگذرانند تا زندگی بهتری داشته باشند. قبلا که کرونا نبود، همینجا در خیریه مجلس عروسی هم برگزار میکردیم. در همه هزینهها به آنها کمک میکردیم. غذای عروسی را هم در آشپزخانه خیریه میپختیم. برای عروس و دامادها یک مزون لباس هم داریم که میتوانند از ما لباس تهیه کنند و هزینه لباس نپردازند. حتی برای انجام دیگر کارها مثل گل زدن ماشین و اجاره سالن هم سعی میکنیم به آنها کمک کنیم که زیر بار هزینههای سنگین نروند.»
حتما باید سفره پهن شود
در این خیریه مراسم مختلف مذهبی نیز برگزار میشود و همیشه سفره اهلبیت(ع) در آن پهن است. «علاوهبر پخت غذا در مناسبتهای مذهبی که در خیریه برگزار میشود، غذای گرم هم برای توزیع بین نیازمندان تهیه میکنیم. ایام ماه مبارک رمضان افطاری میدهیم و شبهای قدر برنامه ویژه داریم. ۱۲ شب محرم، یعنی از اول ماه محرم تا شب شهادت امام سجاد(ع)، در دو طبقه به صورت جداگانه برای خانمها و آقایان مراسم برگزار میکنیم و هرشب شام آبگوشت میدهیم. مادر اعتقاد دارد حتما باید سفره پهن شود. اگر نیکوکاران کمک کنند، خورش هم میدهیم وگرنه همان آبگوشت است. هر چهارشنبه هم اینجا سفرهای پهن میکنیم و در خیریه باز است. هر کس بیاید سرسفره مینشیند. فقیر و غنی ندارد. هرچه هست از نذرهای مردم در سفره قرار میگیرد. گاهی هم مهمان دعوت میکنیم و سفره میاندازیم، مثلا بچههای مدارس یا گاهی از حوزه علمیه مهمان ما میشوند.»
حمایت از 800 دانشآموز
خیریه سجادیه در کنار حمایت از خانوادهها نگاه ویژهای نیز به دانشآموزان دارد و هرسال به دانش آموزان نیازمند مشهدی بستههای تحصیلی اهدا میکند. «حدود ۸۰۰ دانشآموز از نواحی مختلف مشهد را زیرپوشش داریم. هرسال عید برای آنها آذوقه و لباس کامل تهیه میکنیم و اول سال تحصیلی بسته نوشتافزار و لباس به آنها هدیه میکنیم. دانشآموزان زیر پوشش خیریه را تا دانشگاه حمایت میکنیم و همین امسال یکی از بچهها با قبولی در دانشگاه روزانه و کسب رتبه عالی، خستگی را از تن ما بیرون کرد. بین بچهها المپیادی هم زیاد داریم که باعث افتخار ما هستند.»
درمانگاهی برای نیازمندان
یکی از نکات جالب در این خیریه ممنوع بودن ورود آقایان است. «در این خیریه، ورود آقایان را ممنوع کردهایم! این ممنوعیت تنها به دلیل راحتی بانوان است. هرکاری انجام میدهیم، از آشپزی گرفته تا تولیدیها، با حضور خانمهاست. در کارهای سنگین و جابهجاییها آقایان کمک میکنند ولی در کل، شما در خیریه فعالیت آقایی را نمیبینید و همه کارها را خانمها انجام میدهند. برای آینده خیریه برنامههای ویژهای داریم. از همان سال 70 مادر زمین کنار خیریه را به نیت ساخت درمانگاه یا خانه سالمندان یا خانه نگهداری کودکان بیسرپرست و بدسرپرست خریداری کرده است که در آینده، اگر توفیق داشتیم، آن را با کمک خیران آماده کنیم.»
ترسها، نگرانیها و گاهی اشکها
هرچند رویارویی با نیازمندان و انجام کارهای خیریه با لذت گرهگشایی همراه است، گاهی سخت است و تحمل برخی حرفها روحیهای قوی میخواهد. «ترسها و نگرانیهای زیادی در کار خیریه وجود دارد. یکی از سختترین کارها مرحله تحقیق و شناسایی نیازمندان است. به نظرم تشخیص نیازمند واقعی واقعا سخت است زیرا برخیها فقط چهرهای از نیاز دارند ولی واقعا نیازمند نیستند و میتوانند زندگی را بگذرانند. برخیها هم در حالی که بسیار نیازمندند آبروداری میکنند و چیزی نمیگویند. از این موارد زیاد دیدهام. مثلا موردی داشتیم که متأسفانه از چند خیریه جهیزیه دریافت کرده بود. از طرفی، خانم کارگری را هم داشتیم که دنبال کار بود تا دستش را جلو کسی دراز نکند. مرحله تحقیق واقعا سخت است. البته ما همیشه سرزده تحقیقات میرویم چون وظیفهای که به گردن داریم بسیار سنگین است. نیکوکاران بسیاری هستند که به ما اعتماد میکنند و ما مجبوریم این مسئولیت را به بهترین نحو انجام دهیم. به لطف خداوند، گاهی گرههای بزرگی از زندگیها باز میشود و آینده خیلیها تغییر میکند. مثلا یک مورد بچهای داشتیم که به دلیل نداشتن تبلت، میخواست ترک تحصیل کند. وقتی تبلت بچه تأمین شد، نمیدانید چقدر خوشحال بود که میتواند به تحصیل ادامه دهد. یا مادر جوانی را داشتیم که با دو بچه سرگردان خیابان شده بود و صاحبخانه او را بیرون کرده بود. به لطف خدا برایش سقفی پیدا کردیم و از آوارگی نجات یافت. وقتی بچهها برای گرفتن بسته مهرماه میآیند، حرفهای عجیبی میزنند که اشک ما را درمیآورد. یکی از بچهها میگفت: من کفش دارم. اگر میشود به جای من به پدرم کفش بدهید. یکی دیگر از بچهها میگفت: مادرم لباس گرم ندارد. اگر میشود، به جای من به او یک لباس گرم بدهید. اینها همه درس است. بعضی وقتها که برای توزیع غذا یا اهدای بستههای مختلف میرویم، پسرم را هم با خودم میبرم. از این کار چند هدف دارم. اول اینکه کمک کردن به دیگران را یاد بگیرد و دیگر اینکه قدر چیزهایی را که دارد بداند و زیادهخواهی نکند. بداند که بعضی چیزهایی که برای بچههای خانوادههای معمولی عادی است، برای بسیاری از بچهها آرزوست که من دعا میکنم آرزوی همه این بچهها برآورده شود.»
این مادر و دختر برکات فراوانی از کمک به مردم در زندگی خود به دست آوردهاند و با سادهزیستی، در پی ترویج سبک زندگی دینی و کمک به همنوع بهویژه بانوان سرپرست خانوار هستند.