مادر استاد دانشگاه عشق است
مادر من فقط یک چشم داشت و من همیشه بابت این موضوع خجالت می کشیدم. او به خاطر تأمین هزینه هاى زندگی برای معلمان مدرسه غذا می پخت. دوست نداشتم بچه های مدرسه بدانند که او مادر من است. یک روز که دم در مدرسه منتظر من بود، بچه ها مرا با او دیدند، خیلی خجالت کشیدم. با خشم به او نگاه کردم. روز بعد یکی از همکلاسی ها مرا مسخره کرد و گفت: مامانت فقط یک چشم داره؟! دلم می خواست زمین دهن باز کند و مرا فرو ببرد. همیشه دوست داشتم زودتر به استقلال برسم و از او جدا شوم. سخت درس خواندم تا موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور بروم. همان جا ازدواج کردم و اندکی بعد پدر شدم، خانه ای خریدم و از زندگی و آسایشی که داشتم راضی بودم تا این که روزی مادرم برای دیدار من و نوه هایش به سنگاپور آمد چرا که سال های زیادی مرا ندیده بود. وقتی فرزندانم او را دیدند به او خندیدند. خیلی از آمدنش خوشحال نشدم. به او گفتم: چرا بی خبر آمدی؟! من خودم به زودی به دیدار تو می آمدم. او به آرامی جواب داد: معذرت می خواهم؛ مثل این که آدرس را اشتباهی آمدم و بعد فورا رفت. یک روز که برای انجام کاری به ایران رفتم، به خانه قدیمی مادرم سری زدم؛ همسایه ها گفتند که او مدتی پیش از دنیا رفته است. نامه ای را زیر بالش او یافتم که خطاب به من نوشته بود: پسر عزیزم! من همیشه به فکر تو بودم؛ مرا ببخش که به سنگاپور آمدم و باعث رنجش تو و خانواده ات شدم؛ در انتظار یک لحظه دیدارت عمرم را سپری کردم. وقتی خیلی کوچک بودی، در حادثه ای یک چشمت را از دست دادی؛ نمی توانستم فرزندم را ناقص ببینم، تصمیم گرفتم چشم خودم را به تو بدهم تا بتوانی با دو چشم دنیا را کامل ببینی! آری! وقتی که دیگر نبود، به بودنش محتاج شدم. وقتی که دیگر رفت، به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد، من تازه شروع کردم. وقتی که او تمام شد، من آغاز کردم. مادر استاد دانشگاه عشق است. عشق را در وجود بی توقع او می توان به خوبی تجربه کرد. عشق حیات خود را مرهون مادر است. گویا نطفه عشق در قلب مادر منعقد شد و همان جا پرورش یافت. وقتی نوزاد عشق متولد شد، هر کسی مدعی عشق شد و از او دم زد. ولی باید دانست که عشق، وطنی جز قلب مادر ندارد. عشق مادر پیرایه ای ندارد. دل مادر خشم را نمی شناسد و با کینه بیگانه است. مادر با گذشت و عفو، هم پیمانی قدیمی است. وقتی زنی تاج زرین مادری بر سر می نهد، خودخواهی و کبر از او فرسنگ ها فاصله می گیرد. وقتی زنی بر تخت سلطنت مادری می نشیند، همیشه بی قرار فرزندانش خواهد بود. مادری تنها مقامی است که هیچ مردی بدان دست نمی یابد. بهشت مفتخر است که گام های مادران را بر دیده خود بنشاند. ﻣﻌﻠﻤﯽ از ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺵ پرسید: آیا مى توانى مشتى خاک ﺍز ﺑﻬﺸﺖ برایم بیاورى؟ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ پاسخ داد: آری! و اندکی بعد با ﺧﺎکی خوشبو و نرم بازگشت. ﻣﻌﻠﻢ پرسید: این خاک معطر از کجاست؟! دانش آموز ﮔﻔﺖ: از خاک زیر پای ﻣﺎﺩﺭﻡ برداشتم.
سید مهدی واعظ موسوی